سياست به مثابه فن مديريت اجتماع چگونه به اعتلا يا انحطاط مي رسد؟ اين پرسش يكي از دلمشغولي هاي ديرين نسل بشر و فرزانگان آن بوده كه پاسخ هاي گونه گوني هم يافته است. مي توان پرسيد كه آيا آنچه ذيل نام اصلاحات انجام گرفت، اسباب اعتلاي سياست را فراهم آورد يا سبب انحطاط و ابتذال آن شد؟ پاسخ اين پرسش از آن رو اهميت مي يابد كه مي تواند در ترسيم افق آينده و چيدن بنياد آتي سياست سودمند افتد.
نگارنده البته بر آن نيست كه بحثي فلسفي يا آكادميك را پيش كشد بلكه مي كوشد مروري تاريخي بر پاره اي اتفاقات داشته باشد كه رخ داد و چونان ديواري كه معماري غفلت زده بر دور خويش مي كشد و گرفتار بناي خود ساخته مي شود، متوليان اصلاحات را محبوس خويش ساخت. شايد اين مرور براي سياست ورزان بعدي درس آموز شد و آويزه گوش كردند كه در خارج از عالم ماده و فيزيك هم هر عمل را عكس العملي است مساوي با آن و در جهت مخالف. تعبير ديگر اين سخن همان كلام مشهور است كه دنيا، دار مكافات است و آنچه بر سر انسان مي آيد، كفاره و جزاي كرده هاي پيشين وي.
به نظر مي رسد انتخاب 3 مدير اول وزارت ارشاد دولت اصلاحات (آقايان مهاجراني، بورقاني و سحرخيز) كه به ترتيب برمسند وزارت، معاونت مطبوعاتي و مديركل مطبوعات داخلي وزارت ارشاد تكيه زدند و به نوعي پدرخوانده يا دايه هاي اصلي طفل 7ساله اصلاحات محسوب مي شوند، خالي از لطف نباشد به ويژه كه كارگزاران و بازيگران اين عرصه نقش قطب نما را داشتند و مقصد را به دولتمردان و نمايندگان اصلاح طلب، شاخه دانشجويي و نخبگان و فعالان اين جبهه مي نماياندند. در اين ارزيابي البته از روزنامه زنجيره اي شرق هم كه فرزند سياست هاي مطبوعاتي «زينت كابينه» (وزارت ارشاد دولت اصلاحات) است، بهره خواهيم برد از آن جهت كه هم اكنون برخي مقامات و عناصر متنفذ مدعي اصلاحات در بخش تاريك اين روزنامه به لحاظ پشتيباني مالي و سياستگذاري حضور دارند.
1- اولين وزير ارشاد دولت اصلاحات كه از سوي جبهه ائتلافي لقب زينت كابينه و فخرالوزرا را گرفت، سخت معتقد به كيفر و كفاره بود. او 22فروردين 1379 در جمع خبرنگاران و درباره زياده روي ها و به زندان افتادن شمس الواعظين (سردبير چند روزنامه زنجيره اي) در اين باره گفت:
«اين مجازات، كفاره شرابخواري هاي بي حساب سردبير روزنامه عصر آزادگان (شمس) است. ايشان بيش از آنكه سردبير باشد، مديرمسئول روزنامه هاي جامعه و توس و نشاط و عصرآزادگان بودند و تاكنون يك مديرمسئول (جوادي حصار مديرمسئول توس) را خانه نشين كردند و ديگري
(صفري مديرمسئول نشاط) را به غرب كشور فراري داده و حالا نوبت خود وي است... توصيه مي كنم روزنامه نگاران از تندروي پرهيز و سعي كنند متعرض احكام دين و مقدسات نشوند».
يك ماه پس از اين اظهارات (31ارديبهشت 79) جناب وزير ضمن مقاله اي در روزنامه اطلاعات ضمن اينكه وزارت ارشاد را آخرين حلقه سلسله كار اجرايي مي خواند، نوشت «در كودكي مقداري شير خر را كه بنا بوده خواهر بيمارم بنوشد خوردم... دو هفته بعد كولي ها به محله مان آمدند... مادربزرگم گفت طالع اين پسر را بگير. پيرزن كولي دستم را گرفت... گفت اين پسر، سياستمدار مي شود. مادربزرگم پرسيد يعني چه كاره مي شود؟ طالع بين گفت وزير مي شود. پرسيدم چرا؟ گفت براي اينكه آن شير را خورده اي... حضور من در سياست كفاره نوشيدن همان شير بود».
نگارنده فرض را بر اين مي گذارد كه وزير وقت ارشاد بنا را بر استعاره گذاشته و خواسته درباره «بي پروايي» زنهار دهد و گرنه اگر طالع بيني و فالگيري درست بود، شايد بايد بساط سنجش و مصلحت و تقوا و در يك كلام «اختيار و آزادي» را برمي چيدند. توانايي و اختيار شمشير دودمي است كه مي تواند به كار انسان آيد يا كار او بسازد.
2-وقتي سياست تساهل و تسامح به قرائت آقايان مهاجراني، بورقاني و سحرخيز در دستور كار وزارت ارشاد قرار گرفت، نشريات زنجيره اي قائل به «شارلاتانيسم مطبوعاتي» يك به يك مانند قارچ سر بر آوردند و ابزار فشار و چانه زني با رقيب تلقي شدند حال آنكه خود در اساس، حلقه هاي دام چيده براي توركردن دوم خردادي ها و مصادره آنان در خدمت جريان فرصت طلب وابسته به گروهك ها بودند. هرچه زمان گذشت، آن حلقه ها بيشتر در پاي مقامات اصلاح طلب پيچيد و قدرت مانور و اختيار بازگشت و تجديدنظر را از بسياري از آنان گرفت هرچند برخي ديگر از آغاز با همان جريان به وحدت نظر رسيده بودند.
نفي آرمان و فضيلت و صداقت، فخر اين جريان مطبوعاتي شد چندان كه روزنامه نشاط تصريح كرد «اكنون زمان خلوص و شفافيت ديدگاه ها نيست، بلكه عصر ائتلاف است». برق قدرت برخاسته از شركت سهامي ائتلافي بود كه چشم ها را از ديدن و كاويدن بست و باب اصلاح و انتقاد را مسدود كرد در حالي كه خط امامي هاي سابق (حاضر در جبهه دوم خرداد) كمتر زبان به اعتراض و تغيير مشي گشودند و رسيد به آنجا كه خود، ملامت و سرزنش افراطيون مؤتلف را به جان خريدند. و امروز رسيده ايم به اينجا كه آقاي سحرخيز به عنوان يكي از مسئولان وضعيت آشفته فعلي در آن جبهه، با طعنه و سرزنش مي گويد «اصلاحات سر نداشت و آن چيزي را كه به عنوان سر مي پنداشت، بعداً ثابت شد كه سر نيست... به دليل اينكه گروه هاي مختلف براي يك برنامه واحد كنار هم نايستاده بودند. 2گروه از سه گروه حاضر در جبهه اصلاحات دنبال حفظ يا كسب قدرت بودند... برخي از اين گروه ها انحصارطلبي مي كردند و به خاطر اسمشان سهم مي خواستند... خيلي از آنها دنبال رانت جويي هاي اقتصادي و سياسي خود بودند و نيامدند با مردم درست و ساده صحبت كنند». (آفتاب يزد، 10مرداد 83).
در چيدن اين سفره پررنگ و لعاب اما آلوده، مدعيان خط امام مقصرتر بودند يا مؤتلفان لائيك آنها كه مانند كنه به دامان منتخب دوم خرداد چسبيده بودند؟ به نظر مي رسد سخنان اخير آقاي بورقاني (نماينده مجلس ششم و معاونت مطبوعاتي سابق وزارت ارشاد) در اين باره شامل حال خيلي ها شود كه «من جزء افراد خاكشير مزاج هستم كه عضو هيچ گروه سياسي و حزبي نيستم اما تقريباً با همه گروه ها به نوعي يك مراوده و نشست و برخاستي دارم... تمايل ندارم وارد بحث ضعف هاي جنبش اصلاحات شوم و پاسخ به آن بدهم... الان صحبت كردن فقط يك زنجموره بي ثمر هست و دردي را دوا نمي كند».
3-شايد يك علت بيان حديث شريف كه «خاك بر دهان چاپلوسان بپاشيد» اين باشد كه چاپلوسان اهل خيانت و خنجرزدنند. زود دلربايي مي كنند و به سادگي آدمي را بر زمين مي كوبند و پي ساده دلي ديگر مي روند. اين رسم نفاق است.
روزنامه اي كه چند روز پيش تمام صفحه اول خود را براي استمرار چاپلوسي ها براي وزير سابق ارشاد، اختصاص داد و در اين راه حتي از چاپ مطلب سايت بي بي سي (به قلم يك روزنامه نگار سلطنت طلب فراري) دريغ نكرد، اين روزها در به در دنبال لله و دايه تازه مي گردد. سرمقاله هفته گذشته روزنامه مذكور درباره ميرحسين موسوي نخست وزير سال هاي دفاع مقدس كه سخن از نامزدي وي براي انتخابات رياست جمهوري در ميان است مي نويسد: «موسوي اگر چه متعلق به گذشته و وفادار به جمهوري اسلامي و ولايت فقيه است ]اما[... از جنس خاتمي است. اكنون گويي مجبوريم به گذشته باز گرديم و او را فرا بخوانيم و بخواهيم همچنان دايه ما باشد... او قرار نيست كاري بكند. بايد از دور مراقب باشد تا صدمه اي به اين نورسيده (طفل اصلاحات) نرسد... مي توان در كنار موسوي زيست و به آرامي اصلاحات را پيش برد».
اما بايد پرسيد آنان مگر با خاتمي چه معامله اي كردند كه با جانشين او. كافي است عنايت داشته باشيم نويسنده همين سرمقاله، 8ماه پيش (24 آذر 82) كه رئيس جمهور برخي سخنان مخالف ذائقه حضرات را زده بود، در سرمقاله ديگري با عنوان «در ستايش سكوت» تصريح كرده بود:
«نيك به ياد داريم كه خاتمي روزي گفت اصلاح قانون اساسي در شرايط موجود خيانت است و روزي درباره زندانيان سياسي و مطبوعاتي به خبرنگاران گفت از كجا معلوم كه اين متهمان مجرم نباشند... سيدمحمد خاتمي فرزند عصر آميزش مفاهيم است؛ سنت با انقلاب، دين با ايدئولوژي، روشنفكري با ديانت. و خاتمي هم عضو مجمع روحانيون مبارز است و هم منتسب به جريان روشنفكري ديني... موتورمحركه جنبش دوم خرداد(جريان روشنفكري ديني) به روشني دور سرعت خويش را كند كرده است. خاتمي نمي خواهد در صدر حاكميت بر صدر اپوزيسيون بنشيند پس نمي تواند از جايزه شيرين عبادي ذوق زده شود... خاتمي از نسل رهبران فرزانه (ميراث افلاطوني دولت: حكومت فرزانگان) است.اكنون اما عصر رهبران ميان مايه است. جرج بوش همواره افتخار كرده كه روشنفكر نيست، كتاب نمي خواند، مقاله نمي نويسد و به قول خودش مرد عمل است. ما نيز به حماقت بوش خنده و فقر اطلاعاتش را به رخ كشيده ايم و به رئيس جمهور خود افتخار كرده ايم... مردي كه او را روزي يك سينه سكوت خوانده و از خوان سكوتش ميوه سخن مي چيديم، اينك در موقعيتي است كه منطقي ترين دعوت و انتظار از او سكوت است. سكوتي خلسه آور و شيرين...»
اكنون پرسش اين است؛ فرومايگاني كه از مردان سياست فقط شانه هاي آنان را براي بالارفتن از قدرت مي خواستند و آنان را زبان بسته مي پسنديدند تا در خلسه سكوت آنان، كار خويش بكنند و شريك دزد و رفيق قافله باشند، امروز براي چه كساني تور پهن كرده اند تا فردا همانان را انگشت نماي سرزنش خاص و عام كنند.
خدا كند ديگر هيچ سياستمداري اسير وسوسه نشود و عنان از كف ندهد. بي پروايي بد همسفري است و بدمكافاتي دارد. اگر اين تقوا حاصل شد، بسم الله اين گوي و اين ميدان. تنها بايد نگران دام ها و وسوسه ها بود.
محمد ايماني