طاقت اسيري پرنده ها را ندارم
ناصر بهرامي راد
- سيد!
-بله
- اجازه مي دي چند تا مرغ عشق بيارم توي خونه؟
- حرفي نيست، اما به يه شرط
- چه شرطي؟
- تو قفس نباشن!
- يعني چه؟
- من طاقت اسيري پرنده ها رو ندارم!
¤ ¤ ¤
سيد، خسته اما استوار، آخرين لبخند را نثار همسر باوفا كرد و به كوچه زد. پا در ركاب دوچرخه هركولس قديمي اش گذاشت و آرام آرام از افق نگاه او دور شد؛ مثل پرنده اي كه بال مي گشايد و از قفس رها مي شود.
ظهر، صداي رگبار گلوله، همهمه بازار را خاموش كرد. همه چشم ها به حجره سيد دوخته شد. پرسيدند چه شده؟ جواب آمد: سيد پر كشيد.
دوران خستگي تمام شد؛ ديگر از زندان ها و شكنجه ها و دردهاي جانكاه چشم و سر و كمر خبري نبود؛ ديگر ساعت هاي بي پايان كار و تلاش براي انقلاب نازنين پايان گرفت؛ ديگر نيازي نبود شب و نصفه شب براي يك لقمه رزق حلال مقنعه ها - و چشمهاي خودش- را سوزن بزند.
سيداسدالله لاجوردي ظهر اول شهريور 77 شهيد شد؛ جرمش اين بود كه اسرار هويدا مي كرد. اسدالله لاجوردي كمر نفاق را شكسته بود؛ با هوشياري اش، با قاطعيتش، و با مهرباني اش. هيچ منافقي در هيچ لباسي نتوانست او را بفريبد. همان زمان كه با استواري و محبت، از فريب خوردگان منافقين، توابين صادق مي ساخت، منافقين جديدتر را هم شناسايي و افشا مي كرد.
در وصيتنامه اش نوشته بود: خدايا! تو شاهدي بارها خطر منافقين انقلاب را كه التقاط به گونه منافقين خلق سراسر وجودشان را فراگرفته، به مسئولين گوشزد كرده ام. شاهدي، به همان اندازه كه به امام سازش ناپذيرم عشق مي ورزم، از سازشكاران و مدافعان عملي ضدانقلاب نفرت دارم. خوشبختانه چون مقلد امام عزيز هستم، راه سعادت برايم روشن است.
تمام زندگي اش در راه سعادت گذشته بود. از سال ها پيش پا در راه مبارزه با رژيم ستمشاهي گذاشته بود. قزل حصار، قصر، قزل قلعه، زندان مشهد، همه سلول هاي رژيم پهلوي را از رو برده بود، ضمن آن كه جريان هاي سياسي را هم خوب و روشن مي شناخت. دوران مسئوليت كه فرارسيد و نفاق رو به ترور آورد، بايد زندانباني مي كرد تا نتوانند شاخه هاي نهال نوپاي انقلاب را بشكنند. تروريست هاي منافق از او سخت عصباني بودند. زيروبمشان را مي شناخت. آنهايشان را كه هنوز سر موضع بودند بر جايشان مي نشاند، و نادانترها را ارشاد مي كرد. از دو طرف بهشان ضربه مي زد. با سازشكاران هم سركنار آمدن نداشت. اين بود كه كينه ها انباشته و به هم پيوسته شد و از سر لوله تفنگ اصغر غضنفرنژاد، جمجمه اش را هدف گرفت.
با شهادت سيد هر دو گروه نفس راحتي كشيدند. بگذار چند وقتي راحت باشند كه پرونده شان گم و گور شده!
ماجراي درگيري اخلاص و نفاق تمامي ندارد. يك برهه اش هم شهادت سيد بود. تمام ماجرا اينجاست: شهادت!
پانزده شانزده سالي تأخير افتاد از آن روز كه سيد در نامه به پسر رزمنده اش شهادت را تمنا كرده بود:
خدايا! دست ما را در دست پروازيان بگذار، شايد ميل صعود در ما هم پديد آيد.
- سيد!
-بله
- اجازه مي دي چند تا مرغ عشق بيارم توي خونه؟
- حرفي نيست، اما به يه شرط
- چه شرطي؟
- تو قفس نباشن!
- يعني چه؟
- من طاقت اسيري پرنده ها رو ندارم!
¤ ¤ ¤
سيد، خسته اما استوار، آخرين لبخند را نثار همسر باوفا كرد و به كوچه زد. پا در ركاب دوچرخه هركولس قديمي اش گذاشت و آرام آرام از افق نگاه او دور شد؛ مثل پرنده اي كه بال مي گشايد و از قفس رها مي شود.
ظهر، صداي رگبار گلوله، همهمه بازار را خاموش كرد. همه چشم ها به حجره سيد دوخته شد. پرسيدند چه شده؟ جواب آمد: سيد پر كشيد.
دوران خستگي تمام شد؛ ديگر از زندان ها و شكنجه ها و دردهاي جانكاه چشم و سر و كمر خبري نبود؛ ديگر ساعت هاي بي پايان كار و تلاش براي انقلاب نازنين پايان گرفت؛ ديگر نيازي نبود شب و نصفه شب براي يك لقمه رزق حلال مقنعه ها - و چشمهاي خودش- را سوزن بزند.
سيداسدالله لاجوردي ظهر اول شهريور 77 شهيد شد؛ جرمش اين بود كه اسرار هويدا مي كرد. اسدالله لاجوردي كمر نفاق را شكسته بود؛ با هوشياري اش، با قاطعيتش، و با مهرباني اش. هيچ منافقي در هيچ لباسي نتوانست او را بفريبد. همان زمان كه با استواري و محبت، از فريب خوردگان منافقين، توابين صادق مي ساخت، منافقين جديدتر را هم شناسايي و افشا مي كرد.
در وصيتنامه اش نوشته بود: خدايا! تو شاهدي بارها خطر منافقين انقلاب را كه التقاط به گونه منافقين خلق سراسر وجودشان را فراگرفته، به مسئولين گوشزد كرده ام. شاهدي، به همان اندازه كه به امام سازش ناپذيرم عشق مي ورزم، از سازشكاران و مدافعان عملي ضدانقلاب نفرت دارم. خوشبختانه چون مقلد امام عزيز هستم، راه سعادت برايم روشن است.
تمام زندگي اش در راه سعادت گذشته بود. از سال ها پيش پا در راه مبارزه با رژيم ستمشاهي گذاشته بود. قزل حصار، قصر، قزل قلعه، زندان مشهد، همه سلول هاي رژيم پهلوي را از رو برده بود، ضمن آن كه جريان هاي سياسي را هم خوب و روشن مي شناخت. دوران مسئوليت كه فرارسيد و نفاق رو به ترور آورد، بايد زندانباني مي كرد تا نتوانند شاخه هاي نهال نوپاي انقلاب را بشكنند. تروريست هاي منافق از او سخت عصباني بودند. زيروبمشان را مي شناخت. آنهايشان را كه هنوز سر موضع بودند بر جايشان مي نشاند، و نادانترها را ارشاد مي كرد. از دو طرف بهشان ضربه مي زد. با سازشكاران هم سركنار آمدن نداشت. اين بود كه كينه ها انباشته و به هم پيوسته شد و از سر لوله تفنگ اصغر غضنفرنژاد، جمجمه اش را هدف گرفت.
با شهادت سيد هر دو گروه نفس راحتي كشيدند. بگذار چند وقتي راحت باشند كه پرونده شان گم و گور شده!
ماجراي درگيري اخلاص و نفاق تمامي ندارد. يك برهه اش هم شهادت سيد بود. تمام ماجرا اينجاست: شهادت!
پانزده شانزده سالي تأخير افتاد از آن روز كه سيد در نامه به پسر رزمنده اش شهادت را تمنا كرده بود:
خدايا! دست ما را در دست پروازيان بگذار، شايد ميل صعود در ما هم پديد آيد.
+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور ۱۳۸۳ ساعت 0:9 توسط روح الله امین آبادی
|
بسم رب النور