با ذكري بلند به نام محبوبش پاي در اين راه گذاشته بود. تا اينجا، هزاران هزار بار اسمش را صدا كرده بود. مي خواست با ارادتي تمام به آستانش برسد و بر درگاهش قامت بشكند.
سال ها بود جان ناآرامي داشت. عشق آمده بود و آتش به رخت و پخت اش كشيده بود. عشق آمده بود و او را از خود به در برده بود. حالا او بود و يك دل بيقرار.
نگاهي به آسمان انداخت. روز آرام آرام مي رسيد. سپيده مي آمد تا تاريكي را پس بزند. در آسماني كه نه آبي بود و نه خاكستري، كوهه هاي ابر، درهم و برهم، اينجا و آنجا نشسته بودند و به نسيمي آرام آن طور كه نفهمي، جابه جا مي شدند. از نقطه اي كه او نمي دانست، خورشيد به شكلي نامحسوس مي درخشيد و نزديكترين توده هاي ابر را به رنگ طلايي مطبوعي درآورده بود. اين رنگ شنگرفي، كم كم در آسمان پخش مي شد؛ آبي ها را روشن تر مي كرد، ابرها را درخشان تر مي كرد.
به وجد آمد. چقدر اين عشق، جان او را صفا بخشيده بود! چقدر اين محبت، دل او را روشنايي داده بود! چقدر اين ارادت، به زندگاني او معنا بخشيده بود! قطره هاي اشك را از گونه اش گرفت. سرانگشتان خيس دستش را بوسيد. اين اشك ها را دوست مي داشت. اين اشك ها، آبي بود بر آتش جان او. اين قطره هاي اشك، تاواني بود كه به راه محبت مي پرداخت. هديه اي بود كه در پاي عشق مي ريخت.
خيابان كوتاه بين دو حرم هنوز در شلوغي و ازدحام غوطه ور نبود. هنوز كودكان فقير كربلا، به غوغاي خيابان نپيوسته بودند. هنوز مانده بود تا زنان عرب، دسته هاي نان و سبدهاي انار را به پياده روها بياورند و به پول نزديك كنند.
شنيده بود بسته به اينكه از كدام سوي شهر حركت كند، يكي از حرمين سر راهش است و او مي خواست قبل از هركس به ديدار محبوبش برسد. بايد مقدم بر همه به زيارت حسين(ع) مي رفت. در حالي كه بر سرعتش افزوده بود، كوچه ها را دور زد. مسير را عوض كرد و خود را در راهي انداخت كه به حرم حسين ختم مي شد.
گوش جان تيز كرده بود تا اجابت حضورش را بشنود. حالا او بود و صحن باصفاي حسين. او بود و زيارت آستان دوست. او بود و بوسيدن درگاهي كه ديگران پاي بر آن مي گذاشتند و او پيشاني بر آن مي ساييد. همه صحن و سرا را به يك باره از نظر گذرانيد. نگاهي به حجره ها و ايوان و سكوها انداخت. به گنبد و گلدسته ها نگاه كرد. پرچمي سرخ بر فراز گنبد در نسيم تكان مي خورد. تصوير ابرهاي آتش گرفته، بر آسمان طلايي گنبد مي درخشيدند و او در خلسه اي شيرين كه حاصل وصل بود، غرقه مي شد كه ناگهان صداي همهمه اي خاموش، تكانش داد. گويا كسي مي گفت:
- برادرم!
و از كمي دورتر ندا مي رسيد:
- جانم! جانم!
باز صدا مي گفت:
- امير لشكرم! پرچمدارم! سپهسالارم!
و از كمي آن سوتر، ندا مي رسيد:
- جانم! جانم!
نگاهش را به انتهاي خيابان دوخت. در تلاقي ابرها و آفتاب، گنبد بارگاه ابوالفضل(ع) بود كه بر فرازش پرچمي سبز در باد تكان مي خورد. به خود آمد. آنطور كه انگار در حالتي ميان كشف و شهود به اين معنا رسيده باشد كه نقطه ارتباط با حسين، عباس است. بايد محله را دور مي زد از پشت بازار، مي گذشت و از سمت حرم حضرت ابوالفضل پاي به راه مي گذاشت. بايد با ارادتي وصل به ارادت عباس، به ديدار حسين مي شتافت. بايد تحت علم علمدار حسين، راه را كوتاه مي كرد.
مريم صباغ زاده ايراني
مشهد مقدس