يادش به خير! چند وقت پيش كه با «مازيار بيژني» رفتيم ملاقاتش، يكي از آن «اتل متل»هاي غيرقابل چيز!ش را خواند و با اشاره به برخي كلمات گفت: به جاي اين چند تا كلمه اگر «چيز» بگذاري، مي شود در «تلخند» كارش كني ها! گفتم؛ مشتي! شعرش را تو مي گويي، دردسرش را ما ببريم؟! خنديد. خيلي وقت بود خنده اش را نديده بودم. بعد نمي دانم چي شد لطيفه تعريف كردنش گل كرد؛ بدبختي يك جوري بود كه هيچ كدامش را هم نمي شود نوشت. به خانم هاي فاميل كه آمده بودن عيادتش، گفت: چند دقيقه تشريف نياوريد، مي خواهيم به بوش فحش خواهر مادر بدهيم!... حالا بگذار يك بدون چيز!ش را تعريف كنم: يك هزار پا از درخت مي افتد پايين، مي گويد؛ آي پام، آي پام، آي پام... همين طور هزار بار مي گويد؛ آي پام!... و بعد با خواندن يك چند بيتي، بعضي ها را نواخت:
اي كه مي گفتي در اين آوردگاه
غير دست خالي ام سرمايه نيست
از براي رفتن اندر كام مرگ
در كتاب آسماني، آيه نيست!
خصم آمد تا كنار خانه ليك
در مرامت جنگ با همسايه(!) نيست
آيه و همسايه و جنگ و جدال
در مرامت هست ليكن...!؟
... بماند!
¤¤¤
سپهر هم رفت. از زمين پركشيد و رفت تا بلنداي سپهر. بدجوري اين اواخر دلش براي پرواز تنگ شده بود. هوايي شده بود. نمي نوشت. نمي خواند. نمي خوابيد. غذا نمي خورد. همه اش در فكر بود. اغلب در لاك خودش بود. سرفه هايش اشك آدم را درمي آورد. سكوتش قلب آدم را به درد مي آورد. يك نوار سينه زني حسينيه حاج همت دوكوهه را مدام گوش مي داد و در خلوت قشنگ خودش سينه مي زد و گريه مي كرد. گريه كه نه! خون. مي گفت: تا كي من بايد مرثيه خوان كوچ پرستوها باشم. مي گفت: بگذار يك بار هم من پرستو باشم و مرثيه خواني، كوچ مرا روايت كند.
¤¤¤
ابوالفضل! ديدي عاقبت به آرزويت رسيدي. ديدي شهدا تو را هم طلبيدند. ديدي در چه روز عزيزي «رهسپار سپهر» شدي...؛ خوش باشي با ستاره ها!
حسين قدياني