مهدي محمدي
مفاهيم عمده دانش سياسي همچون دموكراسي، انتخابات و مهم تر از همه «مردم» در نظر بعضي روشنفكران غربزده ما كه به نظر مي رسد در مقابل هر نوع مقاومت نظري عليه غرب شرطي شده اند، فقط زماني معنا مي يابند و در خور اعتنايند كه «ناظر» به غرب باشند و بوي زادگاه خود را بدهند. انتخابات آن هنگام «قانوني و مطابق خواست مردم» دانسته مي شود كه نام دلدادگان غرب از صندوق ها بيرون آيد. وقتي چنين نباشد انتخابات يا «متقلبانه» ناميده مي شود و يا اصلا ترجيح مي دهند برگزار نشود. مردم تا وقتي متمايل به ارزش هاي مدرن هستند و به جانب دوستداران- و حتي ماموران و مواجب بگيران- غرب گرايش دارند، بر سر و چشم اين دسته روشنفكران جاي دارند، اراده آنها تنها سازنده آتوريته حاكم و سخن آنها صدايي برآمده از «گلوي خداوند» قلمداد مي شود. ساختن جامعه مدني بدل به مقدس ترين مهندسي ها و سازماندهي اين مردم شريف ترين كارها مي شود.
اما همين كه در سرزميني اراده اكثريت در تقابل با طراحي غربيان و خواست و دلخواه آنها قرار گيرد، ديگر به زحمت بتوان اثري از اين حرف ها يافت. من نمي دانم، يا اين مردم هستند كه چون نامرئي اند، ديدنشان ناممكن مي شود و يا بلايي بر سر چشمان روشنفكران ما مي آيد و نور ديدگانشان زايل مي شود. به هر حال چيزي نمي بينند و صدايي هم از آنها درنمي آيد.
البته اين مربوط به تيره «نجيب» اين روشنفكران است. به تازگي تيره ديگري در ميان اين جماعت مشاهده شده كه از اين اخلاق نجيبانه بهره اي ندارد. اينان اكثريت غيرغربزده را اصلا داخل آدم نمي دانند. به تعبير «هارولد لاسول» آنها را به مثابه توده هايي عوام و بي بهره از دانش و هوش محسوب مي كنند كه هرچه زودتر و به هر وسيله ممكن بايد خاموش شوند.
ماجراي دموكراسي از همه جالب تر است. كارل پوپر هيچ كدام از تعاريف قديمي و كلاسيك دموكراسي را نمي پسنديد. از نظر او دموكراسي نه حكومت اكثريت است و نه حكومت قانون. او دموكراسي را حكومتي مي داند كه براي برپا ساختن و سرپا نگهداشتن و حتي از پا انداختن آن هيچ حاجتي به خشونت نباشد. بي زحمت بيايد و سر به راه برود. به گمانم اما هم اوست كه در گفت وگويي در اواخر عمرش از اينكه بمب افكن هاي قدرتمند ارتش هاي غربي خطوط مقدم جبهه ها را براي سربازان نازك نارنجي اروپايي و امريكايي امن كرده اند و ديگر لازم نيست آنها با «تروريست ها» رو در رو بجنگند، ابراز شادماني و رضايت مي كند. طبعاً چنين دموكراسي را با زور، دغل، دروغ و جنايت هم مي توان توسعه داد يا بسته بسته صادر كرد. آيا اينجا تناقضي وجود ندارد؟ خوشبختانه - يا متاسفانه- روشنفكران ما چيزي نمي بينند. از نظر آنها همه چيز رو به راه است.
نبايد تعجب كرد. دوراني نو از سرسپردگي فرا رسيده است. آخوندزاده و ميرزا ملكم و حسن تقي زاده تلاش مي كردند به ما بفهمانند بايد از نوك پا تا فرق سر فرنگي شويم، چرا؟ چون «خوب» است. اما امروز اخلاف بي عرضه و استعداد آنها روز روشن مي ايستند، چشم به خورشيد مي دوزند و نور و روشنايي را انكار مي كنند. لازم اگر باشد، همان جا مي نشينند و ده ها صفحه مقاله هم در اين باب برايتان مي نويسند. مي شود عراق را ديد، كشتار زنان و كودكان بي گناه را، و به غارت رفتن ثروت مردماني را كه خود در اوج فقر و بي چيزي اند. مي شود نشست و افغانستان را نظاره كرد كه چگونه ارتش آزادي بخش ايالات متحده كشت خشخاش را بدل به پرسودترين كسب و كار اهل آن كرده و دست جانياني را كه در خاك امريكا تحت تعقيبند، براي آزار آنها به بهانه «تعقيب بن لادن» باز و آزاد گذاشته است. مهم نيست كه مردم از گرسنگي بميرند، مهم فقط آن است كه انتخابات برگزار شود و به اشغال و غارت مشروعيت بخشيده شود.
شيوه روشنفكران دلباخته غرب در ايران نه در تحليل اوضاع كشورهاي ضعيف و درمانده بلكه حتي در نوع نگاه به اوضاع كشورهايي كه دستشان به دهنشان مي رسد هم همين است. انتخاباتي در اوكراين برگزار شده است و كانديداي پيروز كه آراي سنتي بخش هاي بزرگي از كشور را دراختيار داشته- كساني كه به صراحت گفته اند اگر كانديداي موردحمايت غرب پيروز شود، اعلام استقلال خواهند كرد- به كاخ رياست جمهوري راه يافته است. مخالفان كه كانديداي آنهاموردحمايت امريكاست به اعتراض برخاسته و درخيابان ها بست نشسته اند! من قصد اعتراض به اين روند را ندارم حتي اگر بتوان آشكارا دست حيلت غربيان را در پس غائله ديد. مسئله ذهنيت به اصطلاح روشنفكران ماست كه با ذوق زدگي گشته اند جبهه را پيدا كرده اند و به ياري ارباب شتافته اند. مقاله مي نويسند و جانفشاني شهروندان مخالف اوكرايني را كه در شب هاي سرد پاييز نشستن در خيابان را به خفتن در خانه ترجيح داده اند مي ستايند و به آنها يادآوري مي كنند كه مقاومت كنيد! راه آزادي پرهزينه است! اما شما يقين بدانيد اگر يك پاي اين ماجرا امريكا نبود و درعوض به جاي 40درصد، 90درصد مردم در خيابان ها بودند، مطلقاً التفاتي به آنها نمي كردند! آنچه اصالت دارد غرب و ارزش هاي غربي و حتي در سطحي نازل تر خواست سياستمداران غربي است، نه مردم و آنچه مي خواهند و مي پسندند.
دردي كه اين نوع روشنفكري گرفتار آن است، علاج شدني نيست. تنها راه اين است كه آنها را به زمان فروپاشي غرب احاله دهيم. زماني درآينده نزديك؛ انشاءالله.