شايد درست ترين، هم در مدحت عشق و هم در مذمت عشق، اين مصراع از شعر خواجه شيراز باشد كه مي فرمايد: «عشق كاري است كه موقوف هدايت باشد» دو پهلويي كلام در واژه «موقوف» است كه هم همه هدايتها را به روي عشق موقوف مي داند و هم عشق را درتوقيف و دربند هدايت حضرت حق. براي همين حافظ مي فرمايد:
عاشقان را بر سر خود حكم نيست
آنچه فرمان تو باشد، آن كنند
پس خرده اي نيست براي آنان كه در اين راه، بي سر و دست و پا، به راه ا فتاده اند و به مقصدي رسيده اند كه زيباترين منظرگاهش، خون است و خنجر.
خرده اي نيست بر مسلم بن عقيل اگر در شب غربت و نفاق كوفه، تنها و بي سرپناه مي گردد و در هر خانه اي را كه مي زند، جوابي نمي شنود.
خرده اي نيست بر زينت كبري اگر در غروب دلتنگ عاشورا، بي سربند و پاپوش، به دنبال يتيمان حسين مي گردد و از خون كف پايش ردي بر شنهاي صحرا مي گذارد كه سرباز دشمن مي تواند با آن تعقيبش كند.
و خرده اي نيست بر فاطمه معصومه اگر در اوج حكومت وحشت و ترور عباسيان، سر سوداي ديدار برادر دارد و اصلاً فكر نمي كند به بعد مسافتي كه ميان مدينه تا مرو است. و فكر نمي كندبه توان زنانه خود. و فكر نمي كند به همه ناشناخته هاي راه. گويي او به دنيا آمده است تا يك بار ديگر راه عمه اش زينب، رفتني شود، و كار او، كردني. گويي او به دنيا آمده است تا يك بار ديگر، برادري به پايه حسين، دلخواه و دوست داشتني شود. فراقش جان بفرسايد. و معركه عشق، از نو در جايي از عالم، علم برافرازد. گويي ا و به دنيا آمده است تا يك بار ديگر، به عالم و آدم بگويد كه در محبت، مرگ هم چون زندگي، پيچ و تابش تماشايي است.
فاطمه معصومه، مدينه بي رضا را نمي پسندد. او مي داند بدون امام و مقتدا، اين شهر خالي از كس و خويش است؛ پس چه جاي فرياد؟ او مي داند بدون ولي و پيشوا، سقف خانه ماندگاري، از خشكي ترك برمي دارد و تيركها خم مي اندازند و از گذار امن و امان، ديگر خبري نيست. او مي داند اينجا ماندن، حتي اگر همه وجودش ناخن شود، هيچ گرهي را سرگشودن نيست. براي همين پا به ركاب اسب چموش اشتياق مي گذارد و به راحتي ريگهاي روان صحرا، روانه مي شود. و همه هست و نيست خود را در يك رفتار مي گنجاند و آن، بيرون آمدن از مدينه است!
به احترام انتخاب او، صاحب اين قلم نيز سر تعظيم فرود مي آورد تا در سرور اين ميلاد، از سال و ماه و روز چيزي نگويد. و از فراز و فرود عمر، چيزي ننويسد. و از چطور و كجا و چه وقت و چرا، بگذرد؟ همان طور كه روزگار گذشته است. و اين گوهر گمشده درياي مجهولات وانهاده است. دختري كه در روزي از ماهي از سالي، در خانه موسي بن جعفر به دنيا آمد و از خود نشان لياقت عشق را برجا نهاد، در قالب ضريحي و گلدسته اي، در كناره راهي ناتمام، كه به قول بيدل دهلوي:
قطع كرديم به تدبير خموشي، چون شمع
جاده اي را كه ادب، در دل منزل مي داشت
مريم صباغ زاده ايراني