تقديم به آستان آن منتظر موعود
اي يار ناگزير كه جانم براي توست
هر سال شعبان كه به نيمه مي رسيد،
پيرمرد از اين رو به آن رو مي شد. كارها مي كرد، تلاشها داشت؛ از جمله،
فانوسي را روشن مي كرد و به كوچه مي آورد. آن را بر بساط پينه دوزي اش مي
گذاشت. نخ را بر موم مي كشيد و رويه پاره كفش را به دست مي گرفت. همه
رهگذراني كه از پاي بساط محقر او مي گذشتند، با تعجب به چراغ روشن كه نورش
در هجوم آفتاب بي امان رنگ مي باخت، خيره مي شدند. بعضي از او مي پرسيدند
چرا در روز روشن، فانوس افروخته است. پيرمرد نگاهي به انتهاي راه مي
انداخت؛ به آنجا كه آخر كوچه رو به مزارع درو شده عريان ختم مي شد و مي
گفت: - براي اينكه امروز، روز ميلاد آقايم «مهدي» است. مي خواهم با اين
فانوس روشن به بساطم رونق بدهم تا در شادي ميلادش شريك باشم. مي خواهم اگر
آمد و از اين كوچه گذشت، اگر پاي بساطم ايستاد و به چشم عطوفت بر من و چرم و
درفش نگاهي انداخت، شرمنده حضورش نباشم.
مهدي جان! اين روزها ما نيز
فانوسي را بر سر كوچه زندگيمان آويخته ايم كه كور سوي شعله اش، در هجوم
طوفانهاي سهمگين مصائب، اين سو و آن سو مي شود.
اين روزها ما، گلداني را
به اميد تماشاي تو، بر سر راه و گذر گذاشته ايم كه شوق حياتش، در زمهرير
طاقت فرساي بيكسي، به تهديد پژمردن است.
ما نيز، از هر كجاي راه
زندگانيمان، هر دم و هر لحظه، نظر به انتهاي كوچه اي داريم كه به مزارع درو
شده عريان ختم مي شود. و رو به افقهاي نامحدود بي انتهاست. چشم داريم كه
وقتي به كوچه ما مي رسي، دو دستت را بهم رساني تا در امنيت پناهشان، شعله
بادآويز فانوس را از بيم خاموشي، برهاني.
چشم داريم وقتي بر كوي و برزن ما پا مي گذاري، گلدانها را به نفسهاي گرم خود، از خطر پژمردن و مردن، نجات بخشي.
چشم
داريم وقتي در انتهاي راه ها و در پهنه افقها رخ مي نمايي، به ما بصريت
تماشا ببخشي تا يك چشم زدن حتي، از تو، غافل نباشيم؛ كه ما را انتظار
تماشاي تو زنده مي دارد.
اي يار! براي همين است كه بر سر هر كوي و برزني قدم سست مي كنيم، كه تو به آنجا قدم گذاشته اي.
بر هر در و آستان شريفي، سر خم مي كنيم و زانو مي زنيم، كه تو از آن گذشته اي.
روي
هر پله و سكويي را مي بوسيم، كه تو بر آن گام نهاده اي. و با همه مردم
شهر، به مهرباني، سلوك و مراوده داريم كه تو همراهشان بوده اي.
حاشا كه جز اين كنيم!
مريم صباغ زاده ايراني
بسم رب النور