پيران پخته
منصور ايماني
انگار همين ديروز بود كه در كوچه مي دويدم تا خودم را
زودتر از هميشه به مدرسه برسانم. برف سنگيني كه قبل از تحويل سال باريده
بود، هنوز آب نشده بود و جابه جا روي ديوارها و پشت بام خانه ها و گوشه و
كنار كوچه ديده مي شد. آن روز صبح عجله داشتم كه قبل از همه به مدرسه برسم
و با اشاره تند تركه آقاي ناظم، صداي زنگ مدرسه را دربياورم. آن تكه آهن
آويزان و چكش دسته چوبي اش، هميشه تحريكم مي كرد كه آن را به هم بكوبم. رضا
همكلاسي من و پسر شاطر محمد- نانواي محله- كتاب در بغل، از كنار ديوار
كوچه آرام آرام مي رفت و كمي از من جلوتر بود. او را كه ديدم، بيشتر تحريك
شدم و سرعت دويدنم را زيادتر كردم. نمي خواستم هيچ كس قبل از من، دستش به
چكش زنگ برسد. با اين كه ناشتايي نخورده بودم و خواب از چشمهايم كاملاً
نپريده بود، به پاهايم فشار آوردم و به سرعت از كنار رضا رد شدم. از بس كه
در فكر زنگ بودم نه سلامي به او كردم و نه جواب سلامش را دادم. احساس مي
كردم كه عين دونده مسابقه، فقط بايد بدوم و هر طور شده از رقيبم سبقت
بگيرم. رضا ولي انگار نه انگار كه من رقيبش هستم. مثل هميشه زل زده بود به
روبرو و داشت فكر مي كرد و مي رفت. هنوز چند قدمي از او دور نشده بودم كه
ناگهان زير پايم، روي يك تكه برف سفت خالي شد و من دراز به دراز، روي گل و
لاي كوچه افتادم. كش كتابهايم از هم باز شد و دفتر و كتابم هر كدام به گوشه
اي افتاد. كف دستم خراش برداشته بود و مي سوخت. ازخودم خجالت مي كشيدم،
ولي بيشتر از رضا شرم مي كردم و نمي خواستم چشمم به او بيفتد. دلم مي خواست
از همان جايي كه پشت سرم هست برگردد و پيشم نيايد. همان طور كه به پشت
افتاده بودم، سرم را كمي برگرداندم و دزدكي به طرف رضا نگاه كردم كه بدانم
كجا هست تصميم گرفته بودم اگر فاصله اش از من زياد باشد، با عجله بلند بشوم
و فرار كنم. همين كه به پشت سرم نگاه كردم، با تعجب ديدم كه خبري از رضا
نيست. انگار به خاطر من، راهش را كج كرده و از جايي ديگر رفته بود. ولي به
جاي رضا، پيرمرد عصا به دستي را ديدم كه با قدم هايي شمرده و با احتياط به
من نزديك مي شد. موقع دويدن اصلاً او را نديده بودم و نمي دانم از كجا
پيدايش شده بود. بالاي سرم كه رسيد، دستش را دراز كرد تا مرا از روي زمين
بلند كند با اين كه انتظار نداشتم پيرمرد عصا به دستي به دادم برسد و اصلاً
دوست نداشتم چنين آدمي دستم را بگيرد و بلندم كند، ولي تبسم ساده اي كه
روي چهره اش نشسته بود، همه چيز را از ذهن و قلبم پاك كرد. يك لحظه فراموش
كردم كه چه افتضاحي بار آورده ام. دستش را گرفتم و از روي زمين بلند شدم.
پيرمرد دستي به سرم كشيد و با لحني مهربان به من گفت: «پسرم زياد شتاب
مكن! با گام هاي متين و آهسته، هرقدر كه بخواهي، مي تواني راه بروي. ولي
قدم هاي عجول، قبل از آن كه ترا به مقصد برساند، از رفتن باز مي دارد»
سالها بعد بود كه فهميدم؛ پيري ناتواني نيست، پيري پختگي است.
بسم رب النور