نظام سياسي آمريكا؛ نه مقبول و نه مشروع
نظام سياسي آمريكا؛ نه مقبول و نه مشروع
سيد ياسر جبرائيلي
خاستگاه مشروعيت نظام هاي سياسي از ديرباز يكي از
مباحث اصلي در فلسفه سياسي بوده است. سير تطور اين فلسفه در عالم مسيحيت
به سكولاريسم انجاميده و در عالم اسلام در نظريه «ولايت فقيه» تكامل يافته
است. تفاوت اساسي اين دو نظريه آنجاست كه در ديدگاه اسلامي تنها منبع و
سرچشمه مشروعيت حكومت، الهي بوده و از ولايت تشريعي و يا اراده تشريعي
الهي سرچشمه مي گيرد؛ زيرا چنان كه آيت الله جوادي آملي تاكيد دارند،
اساساً هيچ گونه ولايتي جز با انتساب به نصب و اذن الهي، مشروعيت نمي يابد -
هر چند همراه با مقبوليت باشد - و هر گونه مشروع دانستن حكومتي جز از
اين طريق نوعي شرك در ربوبيت تشريعي الهي به شمار مي رود . اما در ديدگاه
غربي كه ريشه در نظريه قرارداد اجتماعي «توماس هابز» دارد، مقبوليت مساوي و
برابر مشروعيت تلقي شده و هر كس بتواند نظر راي دهندگان را جلب كند حق
حكومت خواهد داشت.
توماس هابز حق حاكميت را حقي مي داند كه محكومان
طي يك قرارداد آن را به شخص يا طبقه حاكم اعطا مي كنند. وي در دلايل
پنجگانه اي كه براي ماهيت حاكميت مي شمارد، يك دليل را به بحث اقليت و
اكثريت اختصاص داده است: «وقتي اكثريت مردم حكمراني را برگزيدند، اقليتي كه
با انتخاب او موافق نبوده است، بايد اكنون مانند بقيه مردم به حكومت او
رضايت دهد، يعني بايد همه تصميمات و كرده هاي او را مجاز بشمارد، در غير
اين صورت اكثريت حق دارد اقليت نافرمان را مجازات كند، زيرا آنكه به اراده
خود به جمع انتخاب كنندگان پيوسته به طور ضمني تعهد كرده است كه تصميم
اكثريت را بپذيرد و اگر نپذيرد، خلاف پيمان خود عمل كرده از راه عدالت دور
افتاده است».
اگر بخواهيم از نگاه ديني-اسلامي نظريه توماس هابز و به
تبع آن مشروعيت نظام هاي سياسي غربي را نقد كنيم، از آنجاكه چنين ساختاري
مباني اومانيستي و غير الهي دارد، اساسا بايد تاكيد كنيم نظام هاي ليبرال
دموكرات فاقد مشروعيت براي حكومت هستند. اما يك نگاه ديگر نيز مي توان به
نظام هاي سياسي امروز غربي داشت و آن پرسش درباره مشروعيت اين نظام ها از
نگاه خود آنهاست؛ يعني آيا بر اساس ادعاي خود غربي ها، آيا مقبوليت كافي
براي حكومت و در نتيجه مشروعيت حكومت دارند يا خير؟
دراين باره مي
توان به عنوان يك مطالعه موردي،به بررسي انتخابات دوم نوامبر 2010 ايالات
متحده آمريكا پرداخت. اما پيش از ورود به اين بحث ضروري است يك مفهوم قابل
توجه در نظريه هابز را اندكي توضيح دهيم و آن«اكثريت» است. امروزه معناي
عام و پذيرفته شده از معناي اكثريت همان 50 درصد بعلاوه يك است. يعني در
نگاه غربي، در يك جامعه صد نفري اگر 51 نفر به حاكميت شخصي راي دهند او حق
حاكميت دارد و 49 نفر ديگر بايد از او اطاعت كنند.
بر اساس آخرين
سرشماري انجام شده در ايالات متحده آمريكا، اين كشور بيش از 310 ميليون نفر
جمعيت دارد كه طبق گزارش «پروژه انتخابات آمريكا» ( USEP ) در انتخابات
ميان دوره اي كنگره كه اولين سه شنبه ماه نوامبر 2010 برگزار شد، دقيقا
218ميليون و 54 هزار و 301 نفر واجد شرايط راي دادن بودند. بر اساس همان
نظريه اي كه مبناي نظام ليبرال دموكراتيك ايالات متحده است، طبعا كنگره اي
مشروعيت قانونگزاري خواهد داشت كه اكثريت حداقل 50 بعلاوه يك درصدي واجدين
شرايط با راي مثبت به اعضاي آن طي قراردادي حق قانونگزاري را به آن اعطا
كنند. يعني حداقل بايد 109 ميليون و 27 هزار و 151 نفر بايد به كنگره جديد
«راي مثبت» مي دادند.
اما آيا اين اتفاق افتاد؟ بر اساس آمارهاي
رسمي اعلام شده از سوي مراجع آمريكايي كمتر از 40 درصد مردم در انتخابات
اخير به پاي صندوق هاي راي رفتند. يعني 60 درصد مردم آمريكا اساسا ساختار
سياسي اين كشور را قبول ندارند و طبق نظريه هابز نظام سياسي ايالات متحده
مشروعيت لازم براي حكومت را ندارد.
از سوي ديگر مي دانيم كه همه اين
40 درصد به اعضاي فعلي كنگره راي مثبت نداده اند؛ يعني از ميان اين 40
درصد كساني بوده اند كه به كانديدايي راي داده اند اما او موفق به ورود به
كنگره نشده است. براي روشن تر شدن قضيه يك مثال مي زنيم. در ايالت
كاليفرنيا «باربارا بوكسر» با 57 درصد آرا در مقابل «مارشا فينلاند» با 37
درصد آرا توانست به مجلس سنا راه يابد. يعني بوكسر نماينده 43 درصد راي
دهندگان كاليفرنيايي نيست.
با اين حساب، براي به دست آوردن آمار
واقعي تر مردمي كه اعضاي فعلي كنگره آمريكا آنها را نمايندگي مي كنند، بايد
تعداد كساني كه به كانديداهاي پيروز راي نداده اند را با تعداد كساني كه
اساسا در انتخابات شركت نكرده اند جمع زده و اين رقم را از مجموع واجدين
شرايط كسر كنيم. اگر با خوشبيني تمام فرض كنيم تمامي اعضاي پيروز كنگره با
اكثريت 60 درصد در مقابل 40 درصد آراي رقيب برگزيده شده اند، بنابراين،
آمار 40 درصدي شركت كنندگان را بايد به همين نسبت تقسيم كنيم. اين است كه-
باز تاكيد مي كنيم در خوشبينانه ترين حالت- كنگره فعلي از سوي 24 درصد مردم
آمريكا نمايندگي مي شود! معناي روشن تر اين گزاره آن است كه يك اقليت 52
ميليون نفري بر جامعه 310 ميليون نفري آمريكا حكومت مي كنند و «ديكتاتوري
اقليت» دقيقا به همين معناست.
اگر متخصصين و نظريه پردازان مستقل و
منتقد در غرب، نظام سياسي آمريكا را فاقد صلاحيت حكومت مي دانند، علت روشن
آن در ماجرايي است كه گذشت. در چنين وضعيتي، بي ترديد خواست مردم در سياست
داخلي و خارجي يك دولت تجلي نخواهد يافت و اگر«نوآم چامسكي» از وجود يك
شكاف عميق ميان افكار عمومي و سياست عمومي در آمريكا سخن مي گويد، قطعا از
وضعيت مقبوليت نظام سياسي اين كشور آگاه است.
در اين ميان يك پرسش
ديگر بايد مطرح كرد و آن اينكه آيا اگر رقم 24 درصد مذكور به 50 بعلاوه يك
افزايش يابد، مشكل موجود در نظام سياسي آمريكا و ديگر كشورهاي غربي حل
خواهد شد يا خير؟
مي توان مثال زد كه در سال 2000 «جرج دبليو بوش»
رئيس جمهور پيشين آمريكا از سوي همين مردم و با اكثريت بالاي 50 درصد به
حكومت رسيد. از نگاه هابز، بوش مشروعيت حكومت داشت اما آيا غير از اين است
كه وي به روند فروپاشي ايالات متحده شتابي تعجب آور بخشيد و غير از آن و
مهم تر از آن، عالمي را به خون كشيد؟ آيا اين خواست مردم آمريكا بود؟ آيا
بوش با لعن و نفرين عمومي از حكومت كنار نرفت؟
حقيقت آن است كه نگاه
اومانيستي به حكومت نتيجه اي جز اين ندارد. وقتي انباشت قدرت، و نه تكامل
بشر، هدف حكومت مي شود، سياستمداران نيز براي دستيابي به آن به هر حربه اي
از جمله فريب و نيرنگ و تبيلغات متوسل مي شوند. ليبرال دموكراسي حاكميت
سرمايه و تبليغات است و چون سرمايه و تبليغات پيش از انتخابات صرف ايجاد يك
جوي رواني براي فريب مي شود و فرداي انتخابات، هياهو مي خوابد، سياستمدار
راه خود را مي پيمايد و به آنچه گفته و در بوق و كرنا كرده پشت پا مي زند
چنانكه «باراك اوباما» به تمام وعده هاي تغييرش پشت پا زد. اخيرا«فصلنامه
مطالعات سياسي هاروارد» به صراحت نوشت كه «عدم آگاهي سياسي راي دهندگان در
آمريكا و انگليس عامل اصلي »فريب« آنان توسط سياستمداران است». اين است كه
«مقبوليت» يك حكومت مقبول غربي نيز «روزانه» است و اگر امروز مقبوليت
اوباما به زير 40 درصد رسيده، شاهدي بر ادعاي ماست.
«ويليام
گلدينگ» رمان نويس مشهور انگليسي در داستاني با عنوان «پادشاه مگس ها» به
زيبايي آخر و عاقبت مساوي دانستن مقبوليت و مشروعيت در نظام هاي ليبرال
دموكراتيك را ترسيم كرده است.
در اين داستان كه در مقطع زماني جنگ
تعريف مي شود، تعدادي دانش آموز انگليسي در حال سفر به كشوري ديگر هستند كه
بر فراز يك اقيانوس هواپيماي حامل آنها مورد اصابت يك راكت قرار گرفته به
دريا سقوط مي كند. در اين ماجرا تمامي بزرگسالان همسفر دانش آموزان يعني
خلبانان و سرپرست بچه ها نيز كشته مي شوند. اما دانش آموزان مي توانند با
استفاده از حلقه هاي نجات خود را به يك جزيره برسانند. در اين جزيره اولين
مسئله براي بچه ها نجات يافتن از مهلكه است و آنان براي اين منظور به يك
نظم ساختاري و تقسيم وظايف نيازمندند، اين است كه طي يك راي گيري »رالف« را
كه به خردورزي و نيك انديشي شهره است، به عنوان رئيس خود بر مي گزينند.
رالف عده اي را مامور ساخت كلبه مي كند، عده اي را مامور روشن كردن آتش روي
قله براي آگاه كردن كشتي هاي عبوري، عده اي را نيز مامور تهيه غذا و...
اما در اين ميان شخصيتي خيره سر، نيمه وحشي و قدرت طلبي به نام «راجر»
نيز وجود دارد. او آرام آرام مي تواند با تحريك قواي حيواني بچه ها، آنها
را از رالف دور كرده و به خود نزديك كند. راجر سرانجام موفق مي شود همه را
پيرو خود سازد اما اساسا به فكر نجات نيست. خود و يارانش را به شكل سرخ
پوستان درآورده به تخريب جنگل، و شكار و كشتار مافيها مشغول مي شود. «پيگي»
تنها يار باقي مانده براي رالف را نيز با پرتاب سنگ عظيمي به رويش مي كشد و
در نهايت عزم كشتن رالف را نيز مي كند. راجر و يارانش روزها و شب ها به
تعقيب رالف مي پردازند و چون او را نمي يابند تمامي جنگل را به آتش مي كشند
تا رالف نيز در اين ميان بسوزد. رالف كه در حال گريز از جنگل آتش گرفته به
سوي ساحل است و همه نيزه داران راجر در حال تعقيب اويند، در نزديكي ساحل
به زمين مي خورد. اما وقتي قوم وحشي شده براي قتل او بالاي سرش حاضر مي
شوند، يك افسر نيروي دريايي سر رسيده و رالف را نجات مي دهد. اين افسر با
يك نگاه و سر تكان دادن، كودكان را به تفكر وامي دارد و آنان از آنچه كرده
اند، شروع به گريه و زاري مي كنند، اما دريغ كه ديگر نمي توانند گذشته
سوخته را بازگردانند.
داستان ليبرال دموكراسي غربي دقيقا همين است.
غرب، رو به انحطاط سياسي-اخلاقي-اجتماعي گذاشته و علت اين انحطاط،
سكولاريزه كردن جامعه و دوري از تعاليم الهي است. غرب هدف بشر از زندگي
دنيوي را نه سعادت و نجات ابدي بلكه پرداختن به غزايز حيواني انسان و »مصرف
انبوه« تعريف كرده و اگر در آتشي كه به دست خود روشن كرده، بشريت و جهان
پيرامونش را خاكستر مي كند، تعجبي نيست. البته ناگفته نماند بشر غربي راه
بيداري را مي پيمايد و اگر روزي از مسيحيت تحريف شده فاصله گرفت و به آغوش
سكولاريسم افتاد، امروز مكتب ناب اسلام را پيش روي خود مي بيند و با تمام
جود پذيرايش مي شود. گفته مي شود در آمريكا سالانه 80 هزار نفر مسلمان مي
شوند.
بسم رب النور