پيوند ميان ليبراليسم و دموكراسي آنقدرها هم كه بعضي ليبرال و دموكرات هاي دوآتشه مي پندارند، وثيق و عميق نيست. لااقل از نظرگاهي تاريخي اگر بنگريم يكي از تم هاي اصلي در تاريخ شكل گيري دموكراسي غرب، همواره بد و بيراه گويي ليبرال ها به طرفداران دموكراسي و حكومت مردم بوده است. ليبرال ها در قرون 18 و 19- و هنوز هم- بيش و پيش از آنكه با مردم پيوند داشته باشند، دلبسته «سرمايه» بودند. سرمايه در آن دوران عموما شكل «زمين» به خود مي گرفت و لذا ليبرال هاي بزرگ اغلب زمين داراني بزرگ نيز بودند. اين زمين داران كه رونق كسب و درآمدشان به مطيع و سر به راه بودن كارمندان و بردگانشان و همچنين گسترده نشدن دايره سرمايه داران وابسته بود، همواره در مقابل هر ندايي كه بخواهد از برگرداندن دولت به مردم سخن بگويد و بر درجه بهره مندي ها و آزادي هاي مردم (كه كارگران بيچاره سرمايه داران هم جزء همين «مردم» محسوب مي شدند) در مقابل ثروتمندان و استثمارگران بزرگ بيفزايد، با قوت تمام مي ايستادند. اين ايستادگي و مقاومت اغلب به شكل ناسزاگويي به مردم و بي ارزش پنداري عقيده آنها متجلي مي شد. مي گفتند اين مردم فقير و بيچاره و پابرهنه بي سوادند و جاهل، نمي فهمند چه چيز به صلاحشان است و چه چيز نيست، فهم و درك و درايتشان ناچيز است و اصلا معنا ندارد كه ما ثروتمندان و اشراف چيزفهم و درس خوانده و با كمالات بخواهيم اختيارمان و اموراتمان را موكول به تصميم چنين «توده»اي بكنيم.
اين نزاع ديرينه است اما كهنه نيست. هنوز هم كار بدستان بازار سود و سرمايه كه از رهگذر مكيدن شيره جان مردم جاه و جلالي به هم زده و احياناً درسي هم خوانده و مدركي گرفته اند، وقتي اراده مردم را خلاف ميل خود ببينند، يكي از اولين واكنش هاشان ناسزا گفتن به مردم است. فرداي روز سوم تير نويسنده منتظر چنين واكنشي از جانب اصلاح طلبان غرقه در مناسبات متقابل (و پر بركت!) قدرت و ثروت بود. اين انتظار البته ديري نپاييد. زبان ها و قلم هاي اصلاح طلب خيلي زود به كار افتادند و مردم را «عوام»، «جاهل»، «عقل گم كرده» و «توسعه نيافته» ناميدند. اين اصلا حادثه اي شگفت يا غيرمنتظره نبود. هم به آن دليل تاريخي كه گفته شد و هم به يك دليل ديگر و آن هم اينكه اينان در اين كار يعني جسارت به مردم، سابقه دارند. از ياد نبرده ايم آن روزها را كه «اصلاح طلبان پيشرو» حاضر در مجلس ششم، وقتي از بي اعتنايي شان به رنج هاي معيشتي و گرفتاري هاي اقتصادي مردم انتقاد مي شد و اين انتقادات درمانده شان كرده بود، آخر كار جواب آوردند كه «اينها اصلا مردم نيستند، اينها لشكر قابلمه به دست جناح راستند!» (عباس عبدي) و تازه درست بشو هم نيستند «مرگ موش هم اگر بدهي، به صف مي ايستند!» (رجبعلي مزروعي)، «اين كساني هم كه دائم از مطالبات معيشتي مردم و لزوم عادلانه كردن مناسبات اقتصادي سخن مي گويند از اسلام خارج و ماركسيستند»! اين جماعت آن روز كه وكيل مردم و حاملان اعتماد آنها بودند از توهين به مردم ابا نكردند، چه انتظاري است كه امروز در حالي كه مردم از آنها روي برگردانده و جمع و بساطشان را در هم ريخته اند، حرمت مردم را نگهدارند؟! كساني كه «به وقت لزوم» ايستادن در مقابل مردم و دشنام گويي به آنها، از نوش جان كردن يك ليوان آب گوارا برايشان آسان تر است، نمي توانند يار و غمخوار و خادم مردم باشند، چنانكه هرگز نبوده اند. آنها كه همواره متكبرانه خود را در ميان مي نهند و ارزش و اندازه بقيه را در قياس با خود مي سنجند، ناتوان از درك ذهنيات و اولويت هاي مردم كوچه و بازارند. از شگفتي هاي انتخابات نهم اتفاقا يكي همين بود كه مردم در اين دوره اصلا به دنبال انتخاب يك «رئيس» براي خود نبودند. اين ملك رئيس زياد دارد. مردم كسي را مي جستند كه نوكري آنها را بر خود گران نداند و از رنج و زحمتشان چيزي اگر كم نمي كند، چيزي هم بر آن نيفزايد.
توهين به مردم درحالي بدل به گفتمان رايج «اصلاح طلبان پيشرو» شده است كه همزمان مي شنويم «دموكراسي خواهي» بناست آرمان آينده اصلاح طلبان باشد. به راستي دموكراسي چيست؟ در اين باره قيل و قال بسيار شده اما سينه چاكان دموكراسي قاعدتاً بايد بدانند اين مسئله حل شده است. «جوزف شومپيتر» -اقتصاددان و متفكر برجسته قرن بيستم- در كتاب كلاسيك خود «كاپيتاليسم، سوسياليسم، دموكراسي». تعريفي از دموكراسي ارائه داده كه امروز عموماً پذيرفته شده است. به عنوان نمونه «ساموئل هانتينگتون» در فقرات آغازين كتاب جنجالي خود «موج سوم دموكراسي» بر اينكه تعريف شومپيتر از دموكراسي اكنون به طور وسيع مورد اقبال و پذيرش دانشمندان علوم سياسي قرار گرفته تاكيد مي كند و همان را مبناي تحقيق خود قرار مي دهد. مطابق تعريف شومپيتر، دموكراسي نه يك «ارزش» بلكه يك «ساز و كار» براي تعيين طبقه حاكمان است. اين ساز و كار بايد چنان طراحي شود كه حكومتگران در يك انتخابات آزاد و رقابتي با رأي اكثريت مردم (اكثريت عددي) برگزيده شوند؛ همين. مي بيند كه شومپيتر لقمه را دور سرش نمي چرخاند و با بحث هاي بي حاصل خود و ديگران را گيج نمي كند. اگر تعريف شومپيتر را مبنا قرار دهيم آيا حماسه سوم تير يك مدل ايده آل از دموكراسي نبوده است؟ انتخاباتي كه به اعتراف حتي سرسخت ترين منتقدان نظام جمهوري اسلامي كاملا آزادانه برگزار شد و امكان رقابت انواع مختلف تفكرات و سلايق سياسي در آن فراهم بود و ضمنا حدود 70درصد واجدان حق رأي را هم به پاي صندوق كشاند. پس چرا هواخواهان و جويندگان دموكراسي به جاي اينكه از آنچه در سوم تير اتفاق افتاد، شادمان باشند و آن را در جهت مطلوب خود ببينند، چون اسپند بر آتش مي جهند و خود را به در و ديوار مي كوبند شايد بتوانند عيب و ايرادي در حماسه سوم تير بيابند يا بنمايانند؟
مشكل اصلاح طلبان اين نيست كه آرمان آنها دموكراسي است. مشكل آنها اين است كه اصلا آرمان ندارند. به راستي اگر زماني اين اطمينان حاصل مي آمد كه جبهه مدعي اصلاحات آرماني براي خود دارد كه نامش «دموكراسي» است و تحت هيچ شرايطي هم از آن كوتاه نمي آيد و بر سر آن معامله نمي كند، بسياري از مشكلات و دشواري هاي مباحثات سياسي در جامعه امروز ايران از ميان برمي خاست. اما اين اطمينان وجود ندارد و هرگز نه درباره دموكراسي و نه درباره هيچ ارزش سياسي ديگري نيز وجود نداشته است. اعضاي جبهه موسوم به اصلاحات چرخندگاني ماهرند. 24ساعت طول نمي كشد كه مي بينيد با دشمن خوني خود بر سر ميز نشسته و پالوده مي خورند و البته تضميني هم وجود ندارد كه 24ساعت بعد بر همان حال باشند.
امروز مردم به انواعي از رذايل متهمند چون احمدي نژاد را به كانديداهاي حداكثري و حداقلي جبهه مقابل اصولگرايي -هر دو- ترجيح داده اند. اما سؤالي اينجا هست. آيا اينان همان مردمي نيستند كه در دوم خرداد 76 به سيدمحمد خاتمي رأي دادند؟ چرا آن روز (8سال پيش) عوام يا جاهل ناميده نشدند؟! بلي، اينها همان مردمند. آن روز به جانب خاتمي رفتند به اميدي و امروز به احمدي نژاد روي آورده اند به اميدي ديگر. در هر دو حال اما مسئله اصلي همين «اميد» بود. جبهه مقابل اصولگرايان بايد پاسخ بدهند كه آيا مردم فقط تا زماني خوب و درخور احترامند كه لبخند بزنند و در قفاي آنان بدوند؟ و همين كه به هر دليل روي برگرداندند. هر توهيني به آنها رواست؟ اين همه غرور و تكبر و نخوت را مدعيان اصلاح و صلاح از كجا آورده اند؟ آيا نبايد گفت كه اينان هنوز درباره اندازه، وزن و جايگاه حقيقي خود دچار سوءتفاهمند و از قرار معلوم، سوم تير نيز كمكي به رفع اين سوءتفاهم نكرده است. آنها در مقابل شعور ملت چه در چنته دارند كه بدان سبب خود را شايسته فخر و فضل فروشي به مردم بدانند؟ آيا هنوز دشوار است فهميدن اينكه رأي مردم در سوم تير جوابي بود به همين خودبزرگ بيني ها و برج عاج نشيني ها. چگونه انتظار دارند آنها ملت را تحقير كنند و ملت آنها را تكريم؟ آيا جواب تحقير، تحقير نيست و آيا تحقيري بالاتر از اين؟!
مهدي محمدي