دكتر عليرضا ذاكر اصفهاني
استاد علوم سياسي

مسئله انتخابات اخير رياست جمهوري در ايران بيش از هر زمان ديگر در كانون توجه دنيا، بويژه نخبگان سياسي و فكري قرار گرفت. صرف نظر از حساسيت مسائل ايران و خاورميانه اسلامي در اين مقطع تاريخي و سلسله حوادث قبل كه ايران را مورد توجه جدي غرب بويژه ايالات متحده قرار داده بود، نتيجه انتخابات پرسش اساسي را براي ناظران داخلي و خارجي به همراه داشت. پرسش اين است كه با توجه به كليت نظام بين الملل و حاكميت گفتمان جديد، چرا شعارها و برنامه هاي انتخاباتي احمدي نژاد كه در تعارض با چنين سيطره اي بود مورد پذيرش آحاد مردم قرار گرفت؟ اين در حاليست كه فضاي سياسي و فرهنگي جامعه، حداقل در حوزه روشنفكري زير تأثير گفتمان اصلاحات كاملا اشباع شده بود. گفتماني كه با قواعد حاكم بر نظم جديد بين الملل وفاق داشت. اين گفتمان در طول بيست سال آنچنان توانسته بود مغزها و احساسات را درنوردد كه جمعي را مقهور خود كرده بود. بصورتي كه حتي با مروري بر آراي برخي از اصولگرايان، رگه هايي از آن نيز بچشم مي خورد. اين طيف از اصولگرايان حتي در شعارهاي خاتمي نيز توقف نكردند و با عبور از او عكس العمل مثبت خاتمي را نيز بهمراه داشتند. رئيس جمهور خاتمي در كوران تبليغات انتخاباتي اخير از اينكه به اين حد تأثيرگذار بوده است اظهار شعف كرد. حتي رقيب دور دوم انتخاباتي احمدي نژاد با آنهمه پختگي، درايت، تجربه و سياست ورزي هدف را درست نشناخت.
مع الوصف خيل نگاه داخلي و خارجي متوجه آرائي شد كه به حساب احمدي نژاد واريز گرديد. دراين رهگذر سؤالات عديده ديگري نيز مطرح مي شود. از قبيل اين كه چرا روشنفكران و نخبگان فكري و سياسي كه گفتمان خاتمي را سازماندهي مي كردند آن مرجعيتي را كه در قبل داشتند از دست دادند و به حاشيه رانده شدند؟ گرچه مدت مديدي بود در مقابل توده مردم منفعل شده بودند. بطور خاص روشنفكري ديني سازوكارهاي قبلي خود را ا زدست داده بود و در تعاملات خود با اجتماع و جريانات سياسي و فكري دچار جمود شده بود و ديگر نمي توانست منشأ اثر گردد. دليل ناكامي پروژه اي كه سيدمحمد خاتمي سكان دار آن بود چيست؟ و سؤالات ديگري از اين دست كه البته هركدام به طور جداگانه جاي تأمل و پيگيري دارد.
هم اكنون برخي در واكنش به پديده شكل گرفته براين اعتقادند كه الگوهاي سنتي ايراني در حوزه هاي مختلف سياست، اجتماع و فرهنگ در حال بازتوليد است. به اين دليل ريشه زلزله را فائق آمدن بنيادگرايي برعقلانيت مي دانند. بعضي ديگر در تفسير اين پديده، ريشه را در فائق آمدن دموكراسي توده اي بر دموكراسي نخبگان دانسته و با الهام از داوري افلاطون در باب دموكراسي، آن را مورد حمله قرار مي دهند. و يا نگرش رئيس جمهور منتخب مردم را در سياست اقتصادي چپ افراطي و گرايشات فرهنگي راست معرفي مي نمايند و شركت آزادانه مردم در انتخابات را به موج پوپوليسم نسبت مي دهند. چنين بنظر مي رسد كه اينگونه تحليل هاي كليشه اي و قالبي كه از سنت رايج جامعه شناسي كلاسيك الهام مي پذيرد همچنان سخت جاني مي كند و نمي خواهد سايه خود را از سر تحليل هاي جامعه شناسانه بردارد. بديهي است كه چنين رويكردي زمينه معرفت صحيح به آنچه واقع شده و يا مي شود را از محقق خواهد گرفت. در اين اثنا بعضي ديگر نيز به نهيليسم محض رسيدند و از قبل اعلام كردند بايد شرايطي را براي رسيدن به سياه چاله فراهم كنيم تا آنكه در پس آن آينده اي روشن ترسيم گردد. اين نگاه جبرگرايانه كه مأخوذ از جبريت تاريخي ماركس است نيز فاقد پشتوانه اي علمي، نظري و تجربي است. اين نسخه تجويزي حيات روشن را در مرگ حتمي جامعه جست وجو مي نمايد.
براستي دليل اين تحول كه به سونامي ايران لقب يافت، چيست؟ روند سكولاريزاسيون اصلاحات و به طور خاص در دوره دوم حكومت خاتمي كه موجبات ناخرسندي خود وي را نيز به همراه داشت ضربات شكننده اي را بر پيكره پروژه او وارد ساخت. بدون شك تقابل و خصومت مؤلفه هاي پروژه اصلاح طلبي عرفي شده با خصلت هاي ذاتي اسلام را بايد از دلايل مهم اين ناكامي نام برد. آسيب شناسي بنائي كه خاتمي و يارانش در هشت سال پيش آن را معماري كردند، روند مؤلفه ها، خصائص، اهداف و غايات آن نيازمند مطالعه اي جدي است. پرداختن به اين مهم، هم از ناحيه حاملان آن و هم از طرف منتقدان ضرورت دارد. چرا كه اين خود بخشي از تاريخ ما را حداقل در حوزه انديشه ورزي سياسي تشكيل مي دهد. انشاءالله پرداختن به اين موضوع را به وقت ديگري وامي گذاريم.
مفهوم كليدي جهاني سازي آزادي است. حال آنكه در نظم قبل نظام بين الملل از بين شعارهاي سه گانه انقلاب فرانسه مطالبه آزادي مطرح نبود. آنچه كه در دوران جنگ سرد مطمح نظر بود چيزي جز عدالت خواهي نبود. حال آنكه در پروژه جهاني سازي بحث از آزادي هاي شهروندي و مفاهيمي از اين دست است. در عين حال آن را فرايندي تلقي كرده اند كه به دليل فشردگي فزاينده زمان و فضا مردمان اين كره خاك را فارغ از فرهنگ ها و خرده فرهنگ ها و گرايشات و تعلقات مذهبي، شبه مذهبي و سياسي، فلسفي بصورت نسبتاً آگاهانه در جامعه جهاني ادغام مي سازد. شگفتي در همين موضوع است، چگونه در شرايطي كه جهان به چنين سمت و سويي -چه به دلخواه و چه به طور جبري- در تكاپوست و جهانيان بالعينه با موج انقلابات آرام از قبيل نارنجي و مخملين و... روبرو هستند، در ايران روندي غير از آن تحقق پذيرفته است!
بنظر مي رسد جامعه ايران در شب قبل از انتخابات در يك وضعيت دو قطبي بسر مي برده است. شكاف حاصله نه صرفاً در عرصه اقتصاد، بلكه در حوزه هاي فرهنگ، سياست و اجتماع نيز حضور دارد. در چنين وضعيتي مردم در جست وجوي نظمي جديداند. آنها به دنبال هويتي جديداند. اين وضعيت دو قطبي در بالاترين حد خود مبارزه را به صورت مسالمت آميز در انتخابات تجلي مي بخشد. مردم متديني كه از برخي تنگناهاي فرهنگي نگرانند، حاضر به تداوم بخش هايي از فضاي فرهنگي حاضر نيستند. آنها از تخريب سنت هاي ديرين و ارزش زدايي ها عارض بودند. آنها خواستار بازگشت به هويت حقيقي خود بودند كه در قانون اساسي برآمده از انقلاب اسلامي متبلور بود. احمدي نژاد كه اكنون مردم او را به سوي كرسي رياست جمهوري مشايعت مي كنند ايده هاي فوق را نمايندگي كرد.
سرخوردگي اجتماعي، افسردگي، بي اعتمادي و ناباوري، سقوط ارزش هاي انساني و رفتار اجتماعي محصول كشمكش ماقبل اين دوره است. لذا علائق مردم در مبارزه با فقر و تبعيض و فساد سمت و سو مي گيرد. رئيس جمهور منتخب كه شعارهايش هم ماهيتي اقتصادي دارد و هم از باري فرهنگي برخوردار است، هم از صلح جهاني، ارتباط عادلانه متقابل با دنياي آزاد و مردم سالاري ديني سخن مي گويد مورد اقبال عمومي قرار مي گيرد.
بديهي است رأي دهندگان كانديدائي را كه مركز ثقل گفتماني او عدالت و اعتدال بود، با رأي بالاي خود برگزينند.