م. فرقاني
آورده اند: دو برادر مادر پير و بيماري داشتند.
هر دو متقي و پرهيزكار بودند و عالم و عارف. با خود پيمان بستند كه يكي خدمت خدا كند و ديگري در خدمت مادر بيمار باشد.
برادري كه پيمان بسته بود خدمت خدا كند به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و آن ديگري در خانه ماند و به پرستاري مادر مشغول شد.
چندي كه گذشت برادر صومعه نشين مشهور عام و خاص شد و از اقصي نقاط دنيا، عالمان و عرفا و زهاد به ديدارش شتافتند و آن ديگري كه خدمت مادر مي كرد فرصت همنشيني و همكلامي با دوستان قديم را نيز از دست داد و يكسره به امور مادر مي پرداخت.
برادر صومعه نشين كم كم به خود غره شد كه خدمت من ارزشمندتر از خدمت برادر است، چرا كه او دراختيار مخلوق است و من در خدمت خالق، و من از او برترم!
همان شب كه اين كلام در خاطر او بگذشت، پروردگار را در خواب ديد كه وي را خطاب كرد و گفت: برادر تو را بيامرزيديم و تو را به حرمت او بخشيديم و از اين پس تو را حكم كرديم كه در خدمت برادر باشي. عارف صومعه نشين اشك در چشمانش آمد و گفت: يا رب العالمين، من در خدمت تو بودم و او به خدمت مادر، چگونه است مرا در خدمت او مي گماري و به حرمت او مي بخشي، آنچه كرده ام مايه رضاي تو نيست؟!
ندا رسيد: آنچه تو مي كني ما از آن بي نيازيم و لاكن مادرت از آنچه او مي كند، بي نياز نيست، تو خدمت بي نياز مي كني و او خدمت نيازمند، بدين حرمت مرتبت او را از تو فزوني بخشيديم و تو را در كار او كرديم.
ديده بگشا!
فرصت خدمتگزاري به صاحبان حق و نيازمندان، موهبتي است كه به هر كسي عطا نمي شود، حتي به بسياري از پرهيزكاران و دنيا بريدگان!
خدمت به مخلوق و برآوردن نيازنيازمندان، پلي است كه مابين اين جهان و آن جهان زده اند تا پرهيزكاران حقيقي و مومنان راستين به سلامت از آن بگذرند و به جايگاهي كه شايسته آنند برسند.
اين پل هم اينك مقابل ماست، هر كه شايسته عبور از آن است و لياقت آن را دارد، از آن خواهد گذشت!