منصور ايماني
بنا داشتم امروز درباره پاييز و الهام بخشي شاعرانه اش چندسطري قلمي كنم. ولي ديدم هنوز سه ماهي فرصت داريم و بهتر است فعلاً كه داخل هفته دفاع مقدس هستيم، راجع به آن بنويسم. پس؛
گوش داريد اي هواداران عشق
تشنگان نم نم باران عشق
عاشق ما را نوايي ديگر است
مست عشق دلربايي ديگر است
قصه ليلي و مجنون واگذار
پابه بزم عاشقان ما گذار...
و اما قصه اي كه مي خواهم بگويم، از زبان يكي از بچه هاي تفحص شنيده ام. مي گفت: «درميان كوه هاي صعب العبور، به دنبال پيكر مطهر شهدا بوديم. در راه به پيرمردي برخورديم كه نمي دانستيم درآن كوهستان چه مي كند. ما را كه ديد، به طرفمان آمد و بعد از روبوسي و احوالپرسي، پرسيد: اينجا دنبال چي هستيد؟ مقصدمان را كه گفتيم، كلي خوشحال شد و ضمن قدرداني از برادران گروه، با دست به ارتفاعات روبه رو اشاره اي كرد و گفت: «گاهي آنجا حلقه اي از نورديده مي شود كه مثل ستاره مي درخشد. بدنيست سري هم به آنجا بزنيد.» نشاني پيرمرد ناشناس اما خوشرو، اميدوارمان كرد و بعد از خداحافظي، به سمت ارتفاعي كه گفته بود، راه افتاديم. منطقه صعب العبوري بود و بدتر از آن، تأمين مناسبي هم نداشت. بعد ازساعت ها پياده روي، به محوطه سرسبزي رسيديم و درختچه اي ديديم كه مقداري از تجهيزات انفرادي رزمنده ها اطراف آن ريخته شده بود. با ديدن اين وسايل كنجكاو شديم و گفتيم، منطقه را بايد به دقت بگرديم. عاقبت پس از چندساعت تقلا، پيكر مطهر چهار شهيد را پيدا كرديم و براي انتقال به عقب آماده شان نموديم و بعد راه افتاديم. در بازگشت، بعد از شش ساعت پياده روي، به نقطه اي رسيديم كه پيرمرد را آنجا ملاقات كرده بوديم. ديديم هنوز آنجاست. ما را كه ديد، پرسيد: «آيا موفق شديد؟» ماجراي درختچه و تجهيزات را برايش تعريف كرديم. لبخندي زد و گفت: «ولي هنوز آن بلندي نوراني است. من مي بينم.» حرف هاي پيرمرد برايمان جالب بود. قرار شد به مقر كه رسيديم، فردا صبح دوباره كارمان را درآنجا ادامه بدهيم. فردا كه شد، بعد از نماز صبح حركت كرديم. با عشق و كنجكاوي اي كه داشتيم، مسافت آنجا را، در كمترين زمان ممكن طي كرديم. پاي كار بوديم كه ناگهان يكي از بچه هاي گروه فرياد زد: شهيد، شهيد! الله اكبر، صلوات بفرستيد! به طرفش دويديم و خاك ها را كنار زديم. وقتي پيكر شهيد را از زير خاك بيرون آورديم، پيشاني بندي كه روي جمجمه اش بود، چشممان را خيره كرد. چفيه سفيدرنگي كه هنوز آغشته به خون شهيد بود، دور گردنش تاب مي خورد. بعد شال سبزي را ديديم كه دور كمرش پيچيده بود و با آن رنگ نازنينش به ما مي گفت كه از سلاله فاطمه زهرا(س) است و او را مثل جدش- اباعبدالله(ع)- مظلومانه شهيد كرده اند. به خودمان گفتيم؛ پس بگو چرا پيرمرد از آن فاصله دور، نور مي ديد!