نگاهي به فيلم چشم شايد وقتي ديگر...
تقي دژاكام
ژوان سهرابي محقق فرهنگ شفاهي كرد با برديا همسرش كه
يك كارگردان دست چندم فيلم هاي گيشه اي است دچار مشكل شده است؛ مشكل آنها
هم اين است كه از ايجاد رابطه معقول حتي در حد گفت وگو با هم عاجزند. در
اين ميان، بارداري ژوان و نيز بيماري سابقه دارش نيز مطرح مي شود و او حتي
فرصتي براي مطرح كردن بارداري و بيماريش با برديا پيدا نمي كند. اين كلاف
ارتباطي، وقتي پيچيده تر مي شود كه همين محقق بيمار، با قرائن آشكار و
پنهاني در مي يابد كه برديا با يكي از دختران جواني كه براي تست بازيگري به
دفتر فيلمسازيش آمده اند سر و سري دارد. او علاوه بر اينها عكس هاي ارتباط
پنهاني آن دو را مي بيند، يك بار هم به طور تصادفي در خيابان آن دو را
مشاهده مي كند. به همين دليل تمام وسايلش را جمع مي كند، اما پيش از رفتن
هميشگي، براي گفت وگو و شايد تسويه حساب پيش دختر مزبور مي رود، اما يك
اتفاق در حين درگيري با او، باعث مي شود هم دختري كه عاشق بازي در سينماست و
هم ژوان و هم بچه اش از بين بروند.
جميل رستمي كارگردان اين فيلم، براي
سومين ساخته خود ترجيح داده است به سراغ موضوعي برود كه پيش از او بارها
در سينماي جهان استفاده شده است و در ايران مشخصا در 25 سال پيش با عنوان
«شايد وقتي ديگر» با فيلمنامه اي قوي و بازي هايي قوي تر ساخته شد. فيلم
چشم، دقيقا از همان داستان شايد وقتي ديگر بهره برداري كرده و مي توان گفت
سوژه فيلم با هيچ توجيهي به دو نويسنده فيلمنامه تعلق اوليه ندارد. در شايد
وقتي ديگر، مرد كه تصادفاً او هم در يك استوديوي فيلم هاي تلويزيوني كار
مي كرد، در يكي از گزارش ها، همسرش را در كنار مرد ديگري مي بيند و تمامي
شواهد و قرائن و تحقيقات بعدي او هم همين را نشان مي دهد. اما سرآخر معلوم
مي شود آن كه مرد با «چشم» خودش ديده است، خواهر دو قلو و گمشده همسرش است و
او نبايد به چشمش اعتماد مي كرده است. در آن فيلم، ماجرا با خوشي و كشف يك
رابطه جديد پايان مي يابد. اما در اينجا فيلم ساز، ماجرا را برخلاف فيلمي
كه از آن بهره گرفته است تغيير داده و نه تنها هيچ رابطه جديدي ايجاد نمي
شود و ختم به خيري هم در كار نيست، بلكه تمام تلاش خود را كرده است تا
پاياني تراژيك براي آن رقم بزند و به همين دليل، سه نفر را مي كشد! و براي
اين كه بار تراژيك ماجرا خيلي عميق تر شود نام خانوادگي ژوان را هم
«سهرابي» مي گذارد! اما اين كه اين پايان، باورپذير بوده است يا نه، شايد
سوت و كف هاي طعنه آميز منتقدان و نويسندگان سينمايي در سالن برج ميلاد و
حتي بازيگراني كه نيمي از سالن را پر كرده بودند پاسخي به اين سوال باشد؛
ابراز نظري عملي كه در چند جاي ديگر فيلم، و اتفاقا در جاهايي كه تصور مي
شد فضا خيلي دراماتيك شده است صورت گرفت!
در بخش هايي از فيلم، به
موضوعاتي چون فرهنگ واحد كردستان در شهرهاي مختلف ايران از كرمانشاه گرفته
تا ايلام و سنندج و حتي خارج از ايران اشاراتي مي كند و در حقيقت به نوعي
اين ماجراي تكراري اشتباه چشم را به صورت رمزآلود به مسئله مشكوك كردستان
واحد نيز مرتبط كرده است و شايد پايان تلخ فيلم هم به نوعي مربوط باشد به
تلخي ناممكن بودن اين اتحاد حداقل فرهنگي. به همين دليل، شايد كساني كه
براي فيلم هاي اول و دوم اين فيلم ساز- كه آنها هم درباره همين مسئله
كردستان وكردها بود- جايزه هاي فراوان داده اند خيلي خوششان نيايد كه اين
مقدار ياس و نااميدي در سوژه هاي فيلم سازشان باشد! و اين قدر ماجرا
نااميدكننده به پايان برسد! از سوي ديگر، اين فيلم نشان دهنده نخبگان و
روشنفكراني ضعيف، بي ارتباط و پراشتباهي است كه همه آمال و آرزوها را به
گور مي برند و در حقيقت اين فيلم تعريضي به اين نخبگان و روشنفكران است كه
اگرچه تاريخ مي نويسند يا فيلم مي سازند اما چشمشان را بر روي حقايق بسته
اند و اميدهاي كوچك خودشان را هم در نطفه خفه كرده اند و بر ماجرا مهر
پايان زده اند.
نكته ديگر در همين باره اين كه فيلم ساز با گرفتن نماهاي
درشت از همين چند شخصيت فيلمش، به نوعي كوشيده است تا ديدگاه هاي خود را
براساس نوعي روانشناسي درونيات مطرح كند نه با نگاه جامعه شناسي و ارتباطات
كلان. چرا كه در آن صورت لازم مي آمد فيلمش را با نماهايي از جمعيت و
جامعه و مانند كليشه اين سال ها، با نمايي دور و بالا از شهر تهران شروع
كند يا به پايان برساند در حالي كه اين كار را نكرده و فقط به سكوت و
تنهايي و بي رابطگي آنها پرداخته است. اين نكته نشان مي دهد كه نگاه فيلم
ساز اصلا متوجه توده مردم نبوده و نخبگان و روشنفكران را هدف قرار داده
است.
يك نكته ديگر در اين باره وجود دارد و آن اين كه حتي فارغ از
روانشناسي و جامعه شناسي، درونگرايي و برونگرايي، نخبگان و توده، اصلا فيلم
ساز حتي بدبين تر از اين است كه يكي از اينها را محكوم كند. او معتقد است
كه از اين محقق كردستان واحد، اساسا فرزندي متولد نخواهد شد. چرا كه او
اعلام كرده است كه بيماري سابقه دار ژوان به گونه اي است كه اصلا نبايد
باردار مي شد و طبق گفته پزشك، اگر هم باردار بشود بايد حتما ظرف يك هفته،
بچه را نابود كند وگرنه جان خود مادر را خواهد گرفت. بنابراين جبر و اين
تقديرگرايي، اصولا اين كه چه كسي يا كساني در اين ماجرا مقصرند وجهي ندارد
و سهراب و رستمي وجود ندارد و اگر هم باشند تقديرشان بر نابودي است و به
همين دليل معلوم نمي شود اين همه مقدمه چيني و صغرا و كبرا چيدن با چنين
نتيجه قبلي محتومي براي چيست!؟
رستمي اعلام كرده است كه اين فيلم اولين
قسمت از يك سه گانه با عناوين چشم، گوش و زبان است و به همين دليل معلوم
است كه چه روندي براي فيلم هاي بعدي خود در نظر گرفته است. اما خوب است در
پايان خوب از آب درنيامده همين فيلم تاملاتي داشته باشد تا همين اتفاق براي
گوش و زبان او هم نيفتد.
بازي هاي فيلم به خصوص بازي لادن مستوفي در
نقش رژان بسيار خوب و مهدي احمدي در نقش برديا تا حدي خوب بود و موسيقي
فيلم هم توانسته بود همراهي خوبي با كار داشته باشد و در عين حال سوار بر
آن نباشد. براي اين فيلم، دوربين نقش خيلي مهمي برعهده نداشته و براي تدوين
آن هم خيلي سختگيري صورت نگرفته است. شايد فيلم ساز آن قدر كه دغدغه
رساندن پيامش را داشته خيلي در بند خوب از آب درآمدن فني و تكنيكي فيلمش-
بجز موسيقي- نبوده است.
راستي آقاي رستمي! خود شما هم يادتان باشد كه
خيلي به «چشم»هايتان اعتماد نكنيد. ديديد وقتي آرزوهاي بادكنكي مرد فيلمتان
كه در چهره آن كودك متجلي شد و وقتي آن آرزوهاي بادكنكي باد هوا شد، اهالي
سينما و نويسندگان حاضر در سالن ميلاد چه كف مرتبي زدند!؟ اين كف زدن خيلي
بامعني بود. شما هم مي توانيد فيلم ساز خوبي بشويد شايد وقتي ديگر...
بسم رب النور