پژمان كريمي
(1)
فيلم محمدعلي طالبي را نپسنديدم! انتظار از فردي كه قبلا كارهايي مثل كيسه برنج يا چكمه را از او ديده بودم، بيش از اين بود.
فكر مي كنم، قصه مژگان شيخي، در اقتباس سينمايي حرام شده است. فيلم باد و مه، كاري كسل كننده است. ريتم يكنواخت، شخصيت پردازي هاي كال و ديالوگ هاي بد به نقطه ضعف هايي بدل شده است كه قابل تحمل نيست. در مقابل اين، زواياي خوب ديد دوربين و تصاوير زيبا و بازي نسبتا خوب بازيگران نقش خواهر و برادر را پسنديدم.
فيلم ياد شده، يك بار ديگر به ما يادآوري مي كند كه مشكل عمده در سينماي ايران، قصه و فيلم نامه است. در نبود اين دو عنصر، يك كارگردان هر قدر هم توانمند، نمي تواند كار خوبي ارائه كند.
نمي دانم آيا خانم شيخي هنگام تبديل داستانش به فيلم نامه در كنار طالبي حضور داشته است، يا خير! به هر حال فكر مي كنم تعامل نويسنده قصه و اقتباس كننده و تنظيم كننده فيلم نامه، يك ضرورت است. البته به شرط آن كه نويسنده قصه نيز خود، در قد و قواره اي حرفه اي قابل معنا باشد.
(2)
«مرگ كسب و كار من است» فيلم تلخي بود. بسيار تلخ! در اين فيلم، افراد، محكوم و مجبور، تصوير مي شوند. هيچ كدام، راه اميدي را پيش نظر نمي بينند. شادي در ميان آنها جايي ندارد. اختياري براي شان قابل تصور نيست. نقطه برگشتي در افق آينده شان به چشم نمي آيد.
با اين وصف، چگونه مي توان قصه و آدم هاي اين فيلم را باور كرد و به عنوان واقعيت زندگي قلمداد كرد!
«مرگ كسب و كار من است» از حيث كارگرداني براي سازنده اش، نقطه شروع خوبي است اما از حيث قصه و محتوا، نگران كننده است. پس از ديدن فيلم، بيننده از خود مي پرسد:
- «فيلم ساز، چند سال ديگر واقعا به كدام نقطه مي رسد؟!»