نون و شراب

  تأملي بر دو فيلم «نون و گلدون» و «ضيافت»

  مطلب حاضر حدود يك سال ونيم پيش نوشته شده است و مقايسه‌اي است بين فيلم‌هاي «نون و گلدون» و «ضيافت» و در حقيقت مقايسه‌اي بين مخملباف 74 و كيميايي 74، اين مطلب بايد در همان ايام جشنواره به چاپ مي‌رسيد كه اين فرصت حاصل نشد. به علاوه فيلم «ضيافت» هم همزمان با «نون گلدون» بر پرده نيامد كه بهانه‌اي باشد، براي چاپ اين نوشته، اما ارسال فيلم «نون و گلدون» به جشنوارة صهيونيستي اورشليم در اسرائيل و اظهارات محسن مخملباف كارگردان اين فيلم كه بدون هيچ‌گونه واكنشي جدي از كنار نمايش فيلمش توسط رژيم صهيونيستي عبور كرد، مرا به ياد نكته‌اي انداخت كه در اين نوشته به آن اشاره شده است و آن خطر «نون و گلدون» براي قيام‌هاي مسلحانه آزاديبخش و جهادهاي حق‌طلبانه است. به همين مناسبت اين نوشته اكنون به چاپ مي‌رسد.

  «وقتي در صحنة حق و باطل نيستي، وقتي از صحنه حق و باطل زمان خويش غايبي، وقتي كه شاهد عصر خودت و شهيد حق و باطل جامعه‌ات نيستي، هر كجا كه مي‌خواهي باش، چه به نماز ايستاده باشي، چه به شراب نشسته باشي، هر دو يكي است.»

  «معلم شهيد دكتر علي شريعتي ـ حسين«ع» وارث آدم.»

  ***

  و حالا فرقي نمي‌كند كه در اول فيلم‌ات مسجد و ستاره‌هايش را نشان بدهي كه صداي اذان از آن بلند مي‌شود و يا اينكه هفت جوان فارغ‌التحصيل مدرسه «بدر» را در آبجوفروشي «ماطاووس» ارمني نشانده باشي، نه آن مسجد و مناره‌ها دليلي بر مذهبي بودن آن فيلم مي‌شود و نه آن آبجو فروشي دليلي بر با ارزش نبودن فيلم. اينها همه ظواهري است كه توقف در آنها ما را از پرداختن به باطن بازمي‌دارد و گولمان مي‌زند.

  مخملباف در فيلم خودش پنبه هر چه انقلاب و قيام رهايي‌بخش و آزاديخواهي را مي‌زند، اما كيميايي رنگ را مي‌زند و يكبار ديگر وارد گود مردان و جوانمردان مي‌شود. اولي كه هويت و مشروعيتش را در حلقه «انقلاب» به دست آورده است يكبار ديگر و اين بار رساتر، فرياد مي‌كشد كه اگر تاريخ تكرار شود من به هيچ وجه در انقلاب و در هيچ حركتي عليه ظلم شركت نخواهم كرد و دومي خم مي‌شود، پاي جانباز دوران جنگ را مي‌بوسد، مي‌گريد و مي‌گويد: اگر با شما نبودم، دلم با شما بود و خاك پاي شما را توتياي چشم خود خواهم كرد.

  مخملباف اين‌بار هر چند به صراحت حرف دائمي سال‌هاي اخيرش را تكرار كرده است اما در مقابل، كيميايي پس از عمري دم زدن از مردي و جوانمردي و زخم و تيغ، فيلمي به شرط چاقوي غيرت به قلب تماشاچيان مي‌فروشد.

  مخملباف هربار حرف كهنة تغيير و نسبيت را در قالب و فرم جديدي به خورد بيننده مي‌دهد و كيميايي اما در اين فيلم، در كنار مؤلفه‌هايي چون زخم و چاقو و غيرت و مردانگي و شرف، يك حرف تازه دارد: «بحران روشنفكري ايران.» او در اين فيلم به ارائة چهره‌اي از يك روشنفكر ايراني مي‌پردازد كه پدر و مادرش مشخص نيست. اصل و نسب ندارد. بزدل و ترسوست و قدرت كوچك‌ترين عمل فردي و اجتماعي ندارد. در حقيقت كيميايي فرياد مي‌كشد: روشنفكري ايران بي‌پدر و مادر و بي‌ريشه است و كودكي است كه غرب او را بر سر راه مردم اين مرز و بوم انداخته است. از همه بدتر اين روشنفكري ابزار دست رشد سرمايه‌داري (از ديدگاه اقتصادي) و رشد ابتذال و بي‌عفتي (از ديدگاه اخلاقي) از سوي بيگانگان است كه به هر دو مورد در فيلم پرداخته مي‌شود. اين روشنفكري، هم از مردم و هم از قانون فرار مي‌كند. او در جايي پنهان شده است كه هواپيماهاي اوراقي و كار افتاده يا تعميري را نگهداري مي‌كنند: بلندپروازي اما در نهايت خمودي و قعود.

  جالب اينجاست كه هركدام از ياران هفتگانة «ضيافت» كه به «ميعاد» مي‌آيند، زنگ بالاي در كه همان زنگ زورخانه و گود مردان است به صدا درمي‌آيد و دوربين بر روي اين موضوع تأكيد مي‌كند، اما صحنه‌اي كه روشنفكر جا ماندة فيلم توسط يكي ديگر از يارانش به زور به اين جمع وارد مي‌شود صحنه‌اي خارجي است و خبري از زنگ نيست! يعني تنها كسي كه در اين حلقه، «مرد» نيست، «روشنفكر» فيلم است، تعبيري تصويري از همان «اشياء الرجال و لارجال»ي كه مولا«ع» گفت.

  كيميايي خود، اين فيلم را بازگشتي به خويشتن خويش و جامعة خويش تفسير كرده است. با اين حال، هيچ چيز در اين فيلم حال و هواي هميشگي آثار كيميايي را از او نگرفته است و در حقيقت او نخواسته است كه براي پسند جشنواره‌هاي خارجي فيلم بسازد چراكه در آن صورت او در حقيقت دچار همان آفتي مي‌شد كه در اين فيلم عليهش فرياد كشيده است.

  با صراحت مي‌توان گفت: «ضيافت» بهترين ترجمة تصويري اين سخن حضرت آيت‌الله خامنه‌اي است كه «روشنفكري در ايران بيمار متولد شده است.» اما به زعم كيميايي با اين بيمار چه بايد كرد: قانون؟ جراحي؟ حذف؟ دفع؟ جذب؟ راه حل كيميايي اين است كه اين بيمار بايد به حلقة افراد سالم وارد شود ولو به زور، او معتقد است بيمار را قانون شفا نمي‌دهد، اما تغيير فضا و تجديد روحيه شايد شفا بدهد.

  اينكه راه‌حل فيلمساز، تا چه حد كارآمدي دارد و تا چه حد مي‌تواند در عمل مفيد واقع شود امري است كه در جاي خود بايد به تحليل و بحث پيرامون آن پرداخت، اما مي‌توان در همين جشنواره به فاصله دو روز نمونة آن را مشاهده كرد. «نون و گلدون» مخملباف مصداقي بر همان روشنفكري بيمار و كلوزآپ همان ميكروبي است كه در «ضيافت» ديده‌ايم؛ روشنفكري كه به مردم پشت مي‌كند و آرمان‌ها و ارزش‌هاي نه تنها مذهبي و انقلابي آنان را كه بديهيات يك فطرت سالم اجتماعي و غيرت توده‌اي آنان را به استهزا مي‌گيرد و با بيان اينكه راه هفده سالة مردم اشتباه بوده است، از موضع يك قيم ناآگاه نه تنها به 60 ميليون زن و مرد انقلاب كردة ايراني بلكه به تمام انقلابيون و آزاديخواهان جهان توهين مي‌كند.

  فيلم مخملباف ترجمة تصويري و البته هنرمندانة! كتاب «انقلاب» خانم «هانا آرنت» امريكايي است كه هرگونه حركت انقلابي، حق‌طلبانه و آرمانخواهانة جدي را عليه حكومت‌ها محكوم مي‌كند، آن هم با توصيه‌هاي گل و بلبلي و تحت لواي اين شعار فريبنده كه اكنون دوران خشونت گذشته است!

  اگر فيلم «نوبت عاشقي» را نفي يكي از بديهي‌ترين اصول فكري در امور جنسي و عشقي بدانيم، فيلم «نون و گلدون» نفي بديهي‌ترين اصول فكري در زندگي سياسي و عمل اجتماعي يك انسان مسئول است. جالب اينكه حتي نان و گل فيلمساز هم، نان و گلي كارآمد و مؤثر نيست: ناني كه در زير آن چاقويي آخته پنهان شده و گلي كه پژمرده است.

  متأسفانه منتقدان ما كه به ظاهر هر دو فيلم نگريسته‌اند خطا كرده‌اند. آنها حداكثر اشكالي كه به مخملباف گرفته‌اند اين است كه فيلم رواج شديد و وقيحانه روابط خارج از محدوده شريعت دختر و پسر است، در حقيقت اين دوستان تنها به مگسي كه بر روي درخت نشسته است چشم دوخته‌اند و كرم‌هايي كه ريشة آن را مي‌جود ناديده گرفته‌اند.

  بزرگ‌ترين اشكال اين فيلم به خصوص اگر به جشنواره‌ها و مجامع جهاني راه پيدا كند اين است كه هر ملت آزاديخواه و مبارز و مجاهدي را به انفعال و خمودي مي‌كشاند، اين فيلم اگر به مجاهدان بوسني، لبنان، فلسطين، الجزاير و مبارزان ايرلند و... نشان داده شود آيا نتيجه‌اي جز دست برداشتن از مبارزه و بر زمين گذاشتن سلاح‌ها به بار خواهد آورد و آيا سود جز به سود جهانخواران امپرياليسم و صهيونيسم تمام خواهد شد؟ آيا مخملباف حق دارد هرگونه سرخوردگي و انفعال شخصي خودش را از سياست، تابلو كند و با آن هزارها هزار انسان آرمانخواه مبارز را در سراسر جهان به يأس بكشاند؟

  كارگردان «نون و گلدون» خودگم كرده است و نمي‌داند بدون چشمداشت به جشنواره‌هاي خارجي و تحسين‌هاي روشنفكران صهيونيست غربي هم مي‌توان با ساختن فيلمي چون «ضيافت» در اوج هنرمندي و توانمندي‌هاي تكنيكي، همراه اين مردم بود، در غم‌هايشان گريست. با فريادهايشان همنوا شد و در عين حال شديدترين انتقادات اجتماعي و سياسي را هم مطرح كرد. مگر «ضيافت» كم انتقاد كرده بود؟ مگر بد اعتراض كرده بود؟ اما نه انتقادها و اعتراض‌هايي از سر سيري و از دل بيمار، بلكه به نيت اصلاح، به ديگر سخن، حتي اگر خود را موظف كرده باشيم كه هميشه و همه جا اعتراض كنيم و منتقد باشيم هم، مي‌توانيم اين كار را بكنيم، اما بايد حداقل يك جو غيرت و انصاف هم داشته باشيم، همانطور كه كيميايي آن جانباز جنگ و آن مأمور اطلاعاتي را كه دلي به وسعت دريا و روحي سرشار از قدرت و غيرت دارند، براي اصلاح امور انتخاب مي‌كند و سرانجام همين نسل انقلابي (و همين جوانان خشن!) و درگير در بحران‌هاي سياسي و اجتماعي عصر خود و نسل خود و ميهن خود، مشكلات را حل مي‌كنند. به قول شريعتي «ما كه حضور نداريم بايد بر مردن خود بگرييم.»