سياست ورزي در خلأ

مهدي محمدي
اصرار ناكام فراكسيون اقليت مجلس شوراي اسلامي بر استيضاح وزير دفاع، اگر برخاسته از انگيزه اي چون عمل به وظايف نمايندگي يا نگه داشتن پاس جان هاي عزيز عروج كرده در حادثه سقوط هواپيماي 130-C يا تدبير براي پيشگيري از حادثه اي كه مكرر اتفاق افتاده و هر بار تلخكامي و رنج عمومي بيشتري از پي خود آورده و يا مجازات مقصر آن و تفقد بازماندگان يك تقصير يا قصور پرهزينه بود، اقدامي درخور تقدير، تلقي مي شد، اما شواهد موجود حكايت از آن دارند كه اين اقدام ناكام نوعي اعلام وجود سياسي بود با شعار «در جريان باشيد، ما هنوز هستيم» و خطاب به مردم.
اعضاي فراكسيون اقليت نه به عنوان نمايندگان پاي كار و كوتاه نياي شهروندان، بل به عنوان بخشي از نيروهاي سياسي اصلاح طلب- كه برخي از آنان در اين ايام هر روز خود را با كابوس دهشتناك رفتن از يادها، رويارو مي بينند- در حال انجام وظيفه جناحي خود هستند. درواقع به نظر مي رسد كه قضيه اساساً ربط چنداني به سقوط هواپيما يا مسائلي از اين دست ندارد (مردم مي توانند به ياد بياورند كه اصلاح طلبان حاضر در مجلس ششم با اكثريتي كه در اختيار داشتند، چگونه استيضاح وزير راه وقت يعني احمد خرم را ناكام گذاشتند).
ظاهراً اصل قصه بازمي گردد به تلاش اصلاح طلبان براي حالي كردن اين نكته به مردم كه همچنان با صلابت در صحنه حضور دارند و قاطعانه از حقوق آنها پاسداري مي كنند. كدام مردم؟ همانها كه با هزار مصيبت خود را از دست آقايان اصلاح طلب خلاص كرده و به اصولگرايان پناه آورده اند؟
تلاش هايي كه اصلاح طلبان از زمان تشكيل دولت جديد و خروج اجباري از قدرت براي اعلام حضور در صحنه سياسي كشور انجام داده اند. (نمايندگان عضو فراكسيون اقليت تنها بازماندگان دوران طلايي قبضه قدرت در دو قوه مجريه و مقننه توسط اصلاح طلبان هستند و از اين رو بي راه نيست اگر گفته شود در ميان اصلاح طلبان ماهيتي عميقا نوستالژيك دارند) جملگي بيش از آن كه نگران كننده، دردسرساز و يا حتي هشداردهنده باشد، گاه تعجب آور و بيش از آن فكربرانگيز بوده است كه به راستي اينان آيا يك درك صحيح از مفهوم سياست ورزي در جامعه اي چون ايران دارند؟
يك رفتار سياسي معقول- كه به طور طبيعي فراز و فرود دارد و همواره، لزوماً موفقيت آميز نيست- پيش از هر چيز وابسته به وجود يك درك نظري واقع بينانه از مفهوم كنش سياسي ذيل يك سيستم حكومتي سرپا دارد. اين درك نظري نزد اصلاح طلبان، حتي آنها كه معمولا «خوب ديدن» را جزء هنرهاي بي بديل خود مي دانند- به نحو كج و معوجي- حاصل آمده و تا هنگامي كه فكري به حال اين بناي ناراست نشود، انتظار هر نوع بازسازي سياسي و سازماني موفق از جانب آنان بيهوده و عبث است. مشكل بزرگ اصلاح طلبان كه هرگز حل نشده و بلكه هيچگاه به آن به مثابه يك مانع بر سر راه سياست ورزي صحيح ننگريسته اند، اين است كه نيروهاي اصلاح طلب هنوز نمي دانند براي انجام يك فعاليت سياسي مؤثر شرط اول قدم اين است كه «درون سيستم» جاي بگيرند. طي سال هاي اخير، در رفتار سياسي اصلاح طلبان همواره جنبه اپوزيسيوني آن بر جنبه هاي ديگر چربيده است؛ چه آن روز كه بر كرسي قدرت بودند و چه حالا كه تا حدي بيرونند. بر اين مبنا، اصلاح طلبان همواره با هر رويداد سياسي، اجتماعي يا اقتصادي به يكي از اين 3 شيوه رفتار كرده اند: يا توانسته اند آن را رويدادي با رنگ و بوي اصلاح طلبانه جا بزنند و در جهت تقويت شأن و جايگاه خود از آن سود بجويند كه در اينصورت بي درنگ اين كار را كرده و سپس متأسفانه با قوت تمام بر تمايز ميان خود و «نظام»! پاي فشرده اند تا همگان شيرفهم شوند. اگر هم توفيقي دركار بوده، مربوط به آنهاست نه كل سيستم و حتي تلويحاً اين پيام را هم القا كرده اند كه به دليل تباين ذاتي موجود ميان آنها و نظام حاكم، هر پيروزي از جانب آنها لزوماً به معناي يك شكست براي نظام است. حالت دوم مربوط به رويدادهايي است كه نمي توانسته به نفع اهداف و ارزش هاي اصلاح طلبانه (البته به فرض وجود چنين اهداف و ارزش ها كه خود محل بحث است) مصادره شود اما اين ظرفيت را داشته كه به عنوان محملي براي ليچارگويي به حريف مورد استفاده قرار گيرد. اصلاح طلبان هر فرصتي از اين نوع را هم غنيمت شمرده و از آن كمال استفاده را برده اند. اما دسته سوم؛ اگر حادثه اي به هيچ يك از دو صورت قبل، قابل استفاده نباشد از نگاه اصلاح طلبان لابد در دسته سومي جاي مي گيرد كه با توسل به آن مي توان كل نظام را هدف گرفت. تمام حوادثي كه تاريخ سياست ورزي اصلاح طلبانه پس از دوم خرداد1376 را مي سازد، در چهارچوب يكي از اين 3 نوع موقعيت قابل فهم و تبيين است: اصلاح طلبان يا در حال تعريف از خود بوده اند، يا در حال كوبيدن حريف و يا به گونه اي شايد ناخودآگاه در حال نفي كليت نظام جمهوري اسلامي.
اكنون كه عصر اصلاحات از آن نوع كه با دوم خرداد شروع شد به سر آمده- و اين را لااقل به يك معنا، حتي راديكال ترين نيروهاي اصلاح طلب هم قبول دارند- جا دارد كه اندكي در اين پرسش تأمل كنيم كه راز برگزيدن سلوك اپوزيسيوني نسبت به نظام جمهوري اسلامي به عنوان الگوي غالب رفتار سياسي از جانب برخي از اصلاح طلبان چه بوده است؟ يك حدس كه مي توان آن را نزديك ترين تحليل به واقعيت دانست اين است كه تصور شماري از اصلاح طلبان همواره اين بوده-و در واقع آن را به عنوان يك گزاره بديهي پذيرفته بودند- كه مردم به- معناي كليت افكار عمومي- كاملاً از نظام حاكم بريده اند و لذا از هر رفتاري كه بوي رويارويي با نظام از آن به مشام برسد با آغوش باز استقبال خواهند كرد!
بر مبناي اين ذهنيت بود كه آنان شديدترين حمله ها به باورها و مقدسات مردم را تحت عنوان آموزه هاي حكومتي در دستور كار خود قرار دادند و تصورشان هم اين بود كه با بد و بيراه گفتن به اصول و عقايد مردم آنها را خوشحال مي كنند و بر رضايتشان از خويش مي افزايند. هرچه اصلاح طلبان در اين مسير جلوتر رفتند اولاً غيرقابل اعتماد و بلكه خطرناك بودن آنها بر مردم آشكارتر شد و ثانياً توان همدلي و حتي همزباني با مردم را بيشتر از دست دادند. عاقبت نيز وقتي مردم به كلي از آنها روي برگرداندند، صحنه را متعجبانه مي نگريستند و از خويش و از يكديگر مي پرسيدند چرا بايد چنين اتفاقي بيفتد؟ حتي فرداي روز سوم تير، زماني كه ديگر همه چيز آشكار شده بود كمتر كسي در ميان اين جمع به صرافت افتاد كه «نكند تا امروز راه را اشتباه مي رفته ايم»؟!
بخش ديگري از بحث درباره ريخت شناسي رفتار سياسي اصلاح طلبان و تلاش هاي آنها براي احياي موقعيت سياسي خود پس از روي كار آمدن دولت اصولگرا را بايد به اين موضوع اختصاص داد كه اصلاح طلبان هنوز در بند خويشند.
جبهه اصلاحات در آستانه انتخابات دور نهم رياست جمهوري از عدم انسجام و اختلافات حاد ميان اعضاي خود ضربه شديدي خورد و حالا آنگونه كه از شواهد پيداست «سر»هاي آن فقط به اين مي انديشند كه چگونه ساختارهاي حزبي و تشكيلاتي خود را قوام يافته و نيرومند سازند تا ديگر اعضاي هرحزب دم انتخابات به راحتي آب خوردن از فرمان تشكيلات سر نپيچند و جمع ياران به طرفه العين پريشان نگردد. تمركز اصلاح طلبان بر روي سر و سامان دادن به وضع سازماني و تشكيلاتي خود، اگرچه اكنون دستور كار اول و آخر اين گروه هاست- و با توجه به حجم انبوه اختلافات در ميان آنها تا آينده قابل پيش بيني اين جايگاه را حفظ خواهد كرد- اما از منظر آسيب شناسي يك جبهه سياسي كه خود به مرگ خويش اعتراف دارد و براي احياي دوباره خود تلاش مي كند، نمي توان اهميت چنداني براي آن قائل شد. آنچه بسيار مهم تر از يافتن راهي براي تنظيم مناسبات ميان خود و رفقاست، اين است كه اصلاح طلبان بتوانند راهي براي برقراري مجدد يك رابطه معقول با مردم بيابند. مجموعه نيروهاي اصلاح طلب از اين حيث دچار بحران عميق اند. تا زماني كه اصلاح طلبان راهي براي اصلاح ميانه خود و مردم كوچه و بازار بيابند، ده ها حزب قدرتمند هم تشكيل بدهند و پيوندهاي ميان خويش را به قوي ترين شكل ممكن هم اگر مستحكم سازند، فايده چنداني به حال آنها نخواهد داشت و در يك فضاي رقابت دموكراتيك نصيب آنها همه حرمان و ناكامي خواهد بود. اصول گرايان، آن روز كه در سال هاي مياني دولت دوم سيدمحمد خاتمي تصميم گرفتند گفتمان، تاكتيك و استراتژي خود را بازسازي كنند، خيلي زود از مرحله ترتيبات دروني و سازماني عبور كردند و به مرحله انديشه درباره نحوه ارتباط گيري صحيح با مردم رسيدند. طراحي هاي دقيق و مطالعات جامع در اين باره، در مدتي كوتاه به نتيجه رسيد و آنها توانستند گفتماني بسازند كه به دلايل متعدد تاريخي- سياسي- رواني مردم را از پي خود كشاند. اصلاح طلبان اما همچنان اصرار دارند به زبان ياجوج و ماجوج حرف بزنند و حتي وقتي هوس «اجتماعي شدن» به سرشان مي زند منظورشان بيشتر ور رفتن با قوميت ها يا سوار شدن بر موج احساسات زنانه يا كارگري و از اين قبيل است تا تلاش براي برقراري يك رابطه معقول و مبتني بر مفاهمه دوجانبه با مردم يا لااقل انس با بخشي از بدنه اجتماعي شايد اين تصور به وجود آيد كه آنچه اصلاح طلبان مي گويند بيشتر ايده هايي نخبه گرايانه است و لذا اين مردمند كه بايد سطح فهم خود را بالا بكشند تا توان و لياقت «اصلاح طلب شدن» را بيابند. اما اين تصور سوء تفاهمي بيش نيست. ايده هايي كه اصلاح طلبان عرضه مي كنند بيشتر از آنكه نخبه گرايانه يا هر چيز ديگر از اين قبيل باشد، «دم دستي» است و نمي تواند نسبتي روشن با مسايل واقعي جامعه ايراني برقرار كند؛ پس انتظار اقبال افكار عمومي نسبت به آن نيز بي ربط است.
بحث درباره اين موضوع را كه چرا اصلاح طلبان نمي توانند در فضاي جامعه ايراني به نحوي خردمندانه سياست ورزي كنند، همچنان مي توان ادامه داد. مي توان به اين نكات توجه كرد كه اصلاح طلبان هنوز عادت نشاندن «آرزوهاي خود» به جاي «مطالبات مردم» را ترك نكرده اند، ادبيات سياسي آنها هرگز نتوانسته است با «عموم» مردم رابطه منطقي برقرار كند و نياموخته اند كه چشم دوختن به عنايت خارجي آنها را در موقعيتي كاملاً شكننده نسبت به ديگر نيروهاي حاضر در صحنه قرار خواهد داد. اما همه اين بحث ها بايد ما را به مسئله بنيادي تر راهنمايي كند: شايد توقعي بيش از اين نبايد داشت. فرآيند نوسازي سياسي قبل از هر چيز در گرو توان ساخت ظرفيت ها و ايجاد فضاهاي مانور جديد است.
وقتي يك جبهه سياسي از عهده اين كار -در حد خود- برنيايد به آن چشمه اي شبيه خواهد شد كه نمي جوشيد و در آن آب مي ريختند... و آن وقت رفتارهاي سياسي اش- هر چقدر جدي- شبيه التماس به نظر خواهد رسيد.

حكايت نان خورها و نان آورها ( يادداشت روز )

دعواي دوران سازندگي دعواي «توسعه - عدالت» بود. توسعه گرايان - كه برمصدر امور بودند- ثروت آفريني را وظيفه خود مي انگاشتند و ظهور نسل جديد ثروتمندان را نتيجه طبيعي ثروت آفريني. مي گفتند نگران فقرا نبايد بود. دوران فربهي فقيران هم خواهد رسيد ظاهراً قرار بود وقتي ثروتمندان سير شدند از سرريز ثروتشان، تهيدستان نيز ارتزاق كنند و كم كم پا بگيرند. مي گفتند حالا وقت عدالت ورزي نيست. چيزي نداريم كه به عدالت تقسيم كنيم. ما فقط به توليد ثروت مي انديشيم و بس...
و چنين شد كه مصيبت هاي توسعه بدون عدالت به سرعت دامن دولت و ملت را گرفت. ويژه خواري متنفذان و - به تعبير رهبر معظم انقلاب- «دست و پاداران» رسم رايج شد. سالاري سرمايه و پول و پارتي برگشت. طبقه جديد سرمايه داران شكل گرفت و شكاف فقير و غني به دره اي عميق و پرنشدني مبدل گشت. قبح طبقاتي كردن جامعه كه فرو ريخت سبك زندگي دولتمردان هم عوض شد تا ديگر تافته جدا بافتگي عيب و عار نباشد. اشرافي گري و تجمل پرستي- كه از بركت ساده زيستي سردمداران انقلاب از جامعه رخت بربسته بود- اعاده شد و يكسره بر يك رنگي مردم و مسئولان خط بطلان كشيد تا آنجا كه امير عدالت پيشه انقلاب در ملاء عام بر سر كارگزارانش فرياد برآورد: «من و شما همان طلبه يا معلم پيش از انقلابيم. يكي از شماها معلم بود. يكي دانشجو بود. يكي طلبه بود. يكي منبري بود. همه مان اينطوري بوديم. اما حالا مثل عروسي اشراف عروسي بگيريم. مثل خانه اشراف خانه درست كنيم. مثل حركت اشراف در خيابان ها حركت كنيم. اشراف مگر چگونه بودند؟ چون آنها فقط ريش شان تراشيده بود ولي ما ريش مان را گذاشته ايم، همين كافي است!؟... اندازه نگه داريد. دولت مخارجش زياد و سنگين است. اگر مبلغي از مخارج دولت عبارت از تغيير دكوراسيون اتاق مدير كل و معاون وزير و وزير و فلان مسئول قضايي و فلان مسئول در بخش هاي گوناگون ديگر باشد، اين جرم و خطا است... براي اين كارها حد بگذاريد. دستگاه ها بايد بخشنامه كنند و در مورد اين تغيير دكوراسيون ها و تغيير خانه ها و خرج هاي اضافي حدي معين بكنند... گاهي از جاهايي گزارش هاي نوميدكننده اي مي رسد و در برخي موارد انسان واقعاً عرق شرم بر پيشاني اش مي نشيند. سؤال مي كنيم كه چرا ماشين لوكس و نو و مدل بالا؟ مي گويند اشكال امنيتي داريم! چه اشكال امنيتي!؟ آقايان مسئول در شوراي امنيت كشور يا جاهاي ديگر بنشينند معين كنند و مسئله را در جايي ببرند، من هم اگر بايد دخالت كنم، بگوييد در جايي دخالت كنم. اين چه وضعي است كه همين طور بي حساب و كتاب جلوي هر وزارتخانه و اداره اي ده ها ماشين به رنگ هاي گوناگون متعلق به مسئولان آن جا به چشم مي خورد!؟ چه كسي چنين چيزي را گفته است؟... به حد ضرورت اكتفا كنيد و اندازه نگه داريد. اينها ما را از مردم دور مي كند». (رهبر معظم انقلاب - ديدار با مسئولان و كارگزاران نظام- 23/5/70).
به تاريخ اين سخنراني تكان دهنده دقت كنيد! اين همه اشرافيت و طاغوتي گري در مدت زماني كمتر از 2 سال در لايه هايي از نظام پديد آمد و اعتماد مردم را متزلزل كرد. از اين دست سخنان عتاب آلود در ماه ها و سال هاي بعد باز هم از لسان رهبر انقلاب صادر شد اما اين رويه مشئوم و فساد انگيز همچنان ادامه يافت تا دولتمردان بيش از پيش از مردم دور شوند. در چنين وضعي توجه جدي دولتيان به مقوله عدالت اجتماعي و معيشت طبقات پائين دست جامعه به شوخي شبيه بود. رهبر انقلاب به كرات توسعه گرايان دولتمند را به تأمين عدالت اجتماعي و توجه به طبقات محروم توصيه كردند اما... آنچه البته به جايي نرسيد فرياد عدالت بود. عدالت در دولت سازندگي غريب ماند چون عدالت طلبان نقش چنداني در دولت نداشتند و معلوم بود كه در كشمكش نابرابر «توسعه- عدالت» اين مردم معيشت طلب تشنه عدالتند كه بازنده اصلي خواهند بود.
گذشت و گذشت تا رسيد به دوم خرداد ...76 و باز عدالت، عزيز نشد. در بازي دموكراسي باز هم سر عدالت بي كلاه ماند. دوم خرداد مبدل شد به ميدان كارزاري نابرابر ميان نان خورها و نان آورها. نان آوران در اقليت بودند. هرنان آوري كه فقط يك رأي داشت، 3-4 نان خور بر سر سفره داشت كه از قضا آنها هم حق رأي داشتند و احياناً رأيي خلاف رأي نان آور. چنين بود كه خيل لشكر نان خورهاي آزادي طلب به آساني بر جمعيت كم شمار نان آوران معيشت گرا غلبه كرد و خاتمي رئيس جمهور شد؛ مردي كه دغدغه هاي جوانان فارغ از غم نان را فرياد كرده بود. در اوضاع و احوال خاص جامعه ايراني اواسط دهه هفتاد «آقاي خاتمي بالاخره يك چهره جديدي بود. تعابير و واژه هايي كه او به كار مي برد جوان پسند بود. ما يك كشور جواني هستيم و غالب راي دهندگان ما جوان هستند. ]در آن مقطع[ ما چقدر جوان 15 تا 30 ساله داشتيم. اينها ادبيات جديدي را مي پسنديدند؛ جامعه مدني، اصلاحات، آزادي و امثال اين ها، واژه هايي است كه براي جوانان جذابيت دارد... بالاخره اين بگير و ببندها -حتي اگر قانوني هم باشد- با مزاج جوان ها جور در نمي آيد. ولي آن مشكلات اصلي و اساسي مردم ارتباط خيلي مستقيمي با قشر جوان ندارد. گراني و تورم را چه كسي لمس مي كند؟ فشارش به چه كسي مي آيد؟ به پدر خانواده. قشر جوان مستقيماً اين فشار را لمس نمي كند. غذا و لباس و استراحت و مكان زندگي اش را پدر تأمين مي كند. اين گرفتاري ها مال او نيست. او آزادي مي خواهد. گراني روي دوش پدرها و مادرها سنگيني مي كند ولي تصميم گير و صاحب رأي ]در انتخابات[ بچه ها هستند...» (حجت الاسلام والمسلمين ناطق نوري- مصاحبه با كيهان- 27/11/79).
با رأي «بچه هاي نان خور» دعواي«توسعه - عدالت» 8 سال ديگر دوام يافت. اين بار اما طايفه ديگري از توسعه گرايان بر سرير قدرت بودند؛ طالبان توسعه سياسي. چنين شد كه بازار روزنامه بازي و حزب سازي و قيل و قال سياسي گرمي گرفت و در اين گرماگرم، همان رندان نوكيسه دوران سازندگي، به موازات توسعه سياسي دولت اصلاحات، به توسعه طول و عرض خود در اقتصاد بيمار كشور كمر همت بستند. بلعيدن تسهيلات بانكي، خريدن شركت هاي سودآور دولتي، ثبت كردن شركت هاي دولتي- نفتي، انعقاد قراردادهاي نفتي و گازي نان و آب دار آن هم دور از چشم اغيار (يعني نمايندگان مردم در مجلس)- به رغم شبهه مخالفت با قانون اساسي- و دامن گستري قاچاق ارز و كالا از مبادي قانوني و غير قانوني، همه و همه در عصر توسعه سياسي توسعه يافت تا به جاي توسعه رفاه و معيشت ملت، اسباب توسعه يافتگي «طبقه جديد» تمهيد شود.
اين يك روي سكه عصر اصلاحات بود. روي ديگر، آبستن حوادث ديگري بود؛ «بچه هاي نان خور» بزرگ مي شدند و كم كم عزم برخاستن از سر سفره پدر مي كردند. سوداي استقلال و گرفتن سامان و يافتن كسب و كار، دغدغه اول «بچه هاي دوم خرداد» شده بود. عدالت رنجور بتدريج رنگ و رو مي گرفت. انگار خروج از آشيانه عزلت را اراده كرده بود. در روزهاي منتهي به ايام انتخابات 84 همه چيز از بيرون شدن عدالت از حصار غربت حكايت مي كند. «بچه هاي صاحب رأي» آفريننده دوم خرداد همچنان جمعيت غالب و تعيين كننده سرنوشت كشورند. با اين تفاوت كه حالا ديگر «نان خور» نيستند. به سن نان آوري رسيده اند. مزه آزادي هاي دوم خردادي را هم چشيده اند، اما اكنون لنگ معيشت اند و عطشناك عدالت.
آري، خاتمي و احمدي نژاد هر دو بر آمده از آراء همان «بچه ها»يي هستند كه - به قول رقيب خاتمي در دوم خرداد 76- آرزومند آزادي بودند و بي خيال عدالت، و در سوم تير 84 به هيئت عصيانگران عليه اشرافيت و تبختر و تبعيض و فساد و فاصله طبقاتي درآمدند. بچه هاي پرشمار آن روز از سرسفره پدران بر سر صندوق ها رفتند تا در جدال نابرابر «نان خور- نان آور» پدران كم شمار خود را در بازي دموكراسي مغلوب كنند. همان بچه ها، امروز همدست و هم داستان با پدران، صندوق ها را از دغدغه معيشت پر كردند تا سرانجام پس از سالها كشمكش، عدالت در صدر نشيند و عدالت پيشگان عزيز شوند...
¤¤¤
جامعه شناسي توسعه مي گويد: توسعه سياسي و گسترش مشاركت عمومي موكول به تحقق توسعه اقتصادي و به تبع آن حصول حدي از رفاه عمومي است آنچنان كه آحاد جامعه برخوردار از اوليات زندگي باشند. در فرآيند توسعه عمومي، رشد شهرنشيني به توسعه آموزش و پرورش مي انجامد و توسعه آموزشي به نوبه خود توسعه ارتباطات را در پي مي آورد و آنگاه كه در سايه توسعه همه جانبه اقتصادي و اجتماعي، جمعيت عمده جامعه در قالب طبقه موسوم به «طبقه متوسط شهري» شكل گرفت و حد پذيرفته شده اي از رفاه ملي تامين شد، جامعه مستعد مشاركت مفيد و مؤثر سياسي خواهد شد.
فرآيند توسعه اقتصادي در ايران پس از دفاع مقدس در بستري از نابساماني هاي اجتماعي كليد خورد. در آن دوران، ملغمه اي از محدوديت هاي اجتماعي- اعم از خواسته و ناخواسته و صحيح و ناصحيح- بخش مهمي از واقعيت هاي جامعه ايراني در فصل آغازين توسعه كشور را تشكيل مي داد. قشر جوان جامعه كه از نظر تعداد بر ساير طبقات سني غلبه داشت، بطور طبيعي اين محدوديت ها را برنمي تافت و در يك واكنش تاريخي به محدوديت هاي پيش گفته، آزادي هاي بيشتر اجتماعي را طلب كرد و دوم خرداد را آفريد. شعار توسعه سياسي و آزادي هاي اجتماعي در حالي رأي آورد كه جامعه هنوز با فقر دست به گريبان بود و چرخ معيشت و آموزش و بهداشت و درمان خيل عظيمي از مردم لنگ مي زد.
اگر نرم هاي پذيرفته شده جامعه شناسي جديد ملاك ارزيابي تحولات سياسي و اجتماعي باشد، بايد از پس دولت هاشمي، دولت احمدي نژاد سر بر مي آورد، نه دولت خاتمي. از اين رو دولت اصلاحات را- جسارتاً- بايد دولت نابجا و زايد به حساب آورد. جامعه ايراني اكنون در مرحله ماقبل دوم خرداد است؛ جامعه اي در حال توسعه، مستعد پيشرفت و طالب عدالت اجتماعي. اگر توزيع عادلانه فرصت و ثروت ميان آحاد ايرانيان دستور كار باشد و عمليات پر كردن شكاف فقير و غني چنان شتاب بگيرد كه پس از 4 سال پسوند «محروم»- آنچنان كه احمدي نژاد آرزو كرده است- از نام مناطق ايران زمين زدوده شود و در يك كلام، اگر «دولت عدالت» چنان مشي كند كه در پايان ماموريتش هيچ كس در هيچ گوشه اي از اين سرزمين ثروتمند درمانده اوليات زندگي نباشد، آنگاه نوبت به «دولت كرامت» خواهد رسيد. اگر در پايان دوره دولت عدالت، جوان ياسوجي و ايلامي و بوشهري- كه امروز از بيكاري فغان سر داده است- با گردني برافراشته از كرامت انساني سخن بگويد و حرمت و حقوق شهروندي را مطالبه كند، اهداف احمدي نژاد به تمامه صورت تحقق گرفته است. توفيق دولت عدالت در پايان دادن به مطالبات مردم نيست، در تغيير ماهوي خواسته هاست. در آن صورت وانهادن قدرت به منتخب پس از خود- ولو پس از 4 سال و نه 8 سال- عين پيروزي است.
قدرت الله رحماني

گردنه ( گفت و شنود )


گفت: برخي از گروههاي افراطي مدعي اصلاحات هنوز هيچي نشده، به دولت جديد انتقاد مي كنند كه چرا براي دغدغه هاي مردم كاري نمي كند؟
گفتم: تازه اول كار است و در اين فرصت اندك هم كار زيادي كرده است.
گفت: يكي نيست از اين مدعيان بپرسد، چرا شما طي چند سالي كه در قدرت بوديد به دغدغه هاي مردم توجهي نكرديد؟
گفتم: در پاسخ به اين سؤال مي گويند امكانات لازم را در اختيار نداشتيم!
گفت: ولي همه پست هاي دولتي، اكثريت مجلس ششم، بودجه كل كشور و ... در اختيارشان بود.
گفتم: چه عرض كنم؟!... شخصي وارد نمايشگاه اتوموبيل شد و يك خودرو را انتخاب كرده و از فروشنده پرسيد؛ آقا! قيمت اين ماشين چنده؟ بنگاهي جواب داد؛ قابلي نداره! و يارو با عصبانيت گفت؛ چه خبرته؟ مگر سرگردنه است، ارزون تر حساب كن!

آقاي كروبي !نام شما در اين ليست است ( يادداشت روز )

آخرين باري كه او را ديدم غروب يكي از روزهاي پائيز سال 65 بود. از مدتها قبل او را مي شناختم. مثل هميشه از هر دري سخن به ميان آمد ولي آن روز برايش خبر جديدي داشتم و مي دانستم كه نشنيده است. هفته نامه منافقين كه آن روزها در پاريس چاپ و منتشر مي شد، ليست بلندبالايي از بروبچه هاي سپاه، جهاد، بسيج و دهها حزب اللهي ديگر را در دو صفحه درج كرده و با عنوان مزدوران رژيم جمهوري اسلامي و فدائيان امام از آنها ياد كرده بود. نام حسين طباخي، دوست طلبه نگارنده نيز در آن ميان بود. خبر را كه شنيد، ابرو درهم كشيد. نمي دانستم عصباني شده است يا... نشريه منافقين را به او دادم تا خود، نام خويش و آنچه درباره اش نوشته اند را بخواند. انتظار داشتم پاسخش يك «پوزخند» باشد به منافقين... اما وقتي به چهره اش نگاه كردم، قطره هاي اشك در چشمانش حلقه زده بود. مي دانستم بيدي نيست كه از اين بادها بلرزد. رزمنده اي جان بر كف بود و خط شكن... پرسيدم حسين...؟ اما پاسخي نداد. با چشمان خيس و درحالي كه بغض در گلويش نشسته بود، روي به آسمان كرد و با صدايي بلندتر از زمزمه گفت؛ «... خدايا! دشمنان تو مرا در فهرست دوستانت جاي داده اند... از لطف تو دور است كه اين بنده حقير خود را از فهرست دوستانت بيرون آوري...» ... صدايش و تمام كلمات آن راز و نياز عاشقانه اش بي كم و كاست در گوشم زنگ مي زند... لحظه اي بعد، چنانكه گويي تازه متوجه حضور من شده است، لبخندي بر لب آورد، با گوشه چفيه اي كه بر گردن داشت، اشك از چشم ها زدود و زير لب گفت؛ خدا كند كه دير نشود...
حسين، چند ماه بعد -دي ماه سال 65- در جريان مرحله دوم عمليات كربلاي5 در شلمچه به شهادت رسيد... پيكر مطهرش در امامزاده علي اكبر(ع) چيذر آرام گرفته است...
قرار بود شبكه تلويزيون ماهواره اي آقاي كروبي موسوم به «صبا» از شب يلداي امسال، پخش برنامه خود را آغاز كند. تذكر دوستانه و دلسوزانه اين و آن براي انصراف آقاي كروبي از راه اندازي اين شبكه تلويزيوني كه خواسته يا ناخواسته ايشان را از حلقه ياران امام(ره) و انقلاب خارج مي كرد، به جايي نرسيد. آقاي كروبي بر راه اندازي تلويزيون «صبا» اصرار داشت و همه استدلال هاي مستند و غيرقابل انكار دلسوزان را ناشنيده و به هيچ مي انگاشت. براي آقاي كروبي به وضوح استدلال مي شد كه اين اقدام كمترين تاثيري در پيشبرد اهداف ايشان ندارد و نيز، برخلاف انگيزه برخي از كساني كه دور ايشان را گرفته اند، اين شبكه بسيار حقيرتر و كوچكتر از آن است كه بتواند ذره اي غبار بر چهره پاك و پرصلابت انقلاب و نظام اسلامي بنشاند. زيرا با وجود دهها غول رسانه اي كه مقابله با نظام اسلامي را در اولويت برنامه هاي خود دارند، از اين شبكه تلويزيوني چه كاري عليه انقلاب و نظام برمي آيد و؛
جايي كه عقاب پر بريزد از پشه لاغري چه خيزد؟
... و آنچه دوستان و دلسوزان را نگران مي كرد، نتيجه و پي آمد نهايي راه اندازي اين شبكه بود، يعني خروج -يا تصور و توهم خروج- آقاي كروبي از حلقه ياران انقلاب.
سرانجام، شب يلدا از راه رسيد ولي برنامه سه ساعته و از قبل تهيه شده تلويزيون صبا به آنتن نرسيد و آقاي بهروز افخمي - مدير منتخب آقاي كروبي براي اين شبكه تلويزيوني - از توقف موقت آن تا اطلاع ثانوي خبر داد...
و اما... اگرچه درباره توقف موقت شبكه صبا، اخبار و گمانه هاي فراوان و متفاوتي بر سر زبان هاست ولي يك خبر موثق از ماجراي ديگري حكايت دارد كه عبرت انگيز است و موضوع اصلي اين نوشته.
ماجرا اين گونه است كه قرار بود يك شركت اماراتي در دوبي، پخش برنامه تلويزيون صبا را برعهده گرفته و فضاي ماهواره اي مورد نياز را در اختيار آن قرار دهد. انتخاب اين شركت اماراتي بعد از آن صورت پذيرفت كه شركت آمريكايي «هات برد HOT BIRD» به دو علت از ميدان انتخاب گردانندگان شبكه صبا، خارج شده بود. اول آن كه، جناب آقاي كروبي -تأكيد مي شود كه شخص ايشان و نه بهروز افخمي و...- پخش برنامه از طريق اين شركت آمريكايي را با ارزش هاي انقلابي و باورهاي ديني خود در تضاد تلقي مي كرد، چرا كه علاوه بر هويت آمريكايي «هات برد»، اكثر شبكه هاي فارسي زبان ضد انقلاب برنامه هاي خود را با استفاده از همين شركت ماهواره اي پخش مي كنند و دوم آن كه، شركت «هات برد» از پذيرش شبكه هاي فارسي زباني كه مورد حمايت دولت آمريكا نباشند، خودداري مي ورزد.
انتخاب بعدي، يك شركت اماراتي بود. اين شركت، ابتدا با اجاره فضاي پخش به شبكه صبا موافقت كرد ولي بعد از مدتي از پذيرش آن خودداري ورزيد، گفته مي شود شركت اماراتي بعد از دريافت سفارش تلويزيون صبا، نام و سوابق چند تن از كساني كه از سوي آقاي كروبي براي اداره و برنامه ريزي اين شبكه انتخاب شده بودند را به مركز آمريكايي ماهواره تحت اجاره خود ارائه كرده و براي اين مركز ماهواره اي توضيح داده بود كه افراد يادشده، از گروههاي اپوزيسيون نظام جمهوري اسلامي هستند و برنامه هاي تلويزيوني آنها نه تنها عليه آمريكا نيست بلكه در نهايت اهداف تبليغاتي درازمدت آمريكا را دنبال مي كند. اين توضيح در مرحله نخست مورد قبول مركز آمريكايي ماهواره قرار گرفته بود ولي بعد... مركز ماهواره اي مورد اشاره با استناد به سوابق آقاي كروبي، ايشان را يكي از افراد وفادار و معتقد به انقلاب اسلامي دانسته و سپردن فضاي ماهواره تحت اجاره شركت اماراتي به ايشان را در تناقض با اهداف دولت آمريكا ارزيابي كرده بود!!... اين، جان كلام و جان مايه نوشته اي است كه پيش روي داريد...
و اكنون، سخني با جناب آقاي كروبي در ميان است. سخني از ژرفاي دل و با برادري درد آشنا.
آقاي كروبي! شما نگارنده را مي شناسيد و نگارنده نيز، شما را. بنابراين، اگر هم در برداشتم از آنچه مي نويسم ترديد داشته باشيد، بعيد است كه در انگيزه صادقانه ام ترديد كنيد.
جناب آقاي كروبي! دشمنان تابلودار و شناخته شده خدا، نام شما را در فهرست ياران اسلام، انقلاب و امام(ره) جاي داده اند و صد البته كه در تشخيص خود اشتباه نكرده اند و شما بايد هوشيارتر از آن باشيد -و هستيد- كه غريبه هاي دوست نما را از اطراف خويش طرد نكنيد و خداي نخواسته، نام خود را بي آن كه بخواهيد- و به يقين نمي خواهيد- از اين فهرست بزدائيد.
خدا بر درجات طلبه شهيد، حسين طباخي بيفزايد كه با چشم اشكبار و به تضرع از خداي سبحان خواست، نامش همچنان در فهرستي كه دشمنان خدا از دوستان خدا تهيه كرده بودند، باقي بماند و ماند... آن روزها، شما نماينده امام راحلمان(ره) در بنياد شهيد بوديد.
حسين شريعتمداري

قصه يك پول خرد

صادق مهدي غفراني
يكي بود و يكي هم نبود و يك سكه 50 ريالي (از نوع زرد و قديمي) بود كه ...
نه نه، بهتر است از اينجا بنويسم كه سكه 50 ريالي ازتوي جيب يك پيرمرد مغازه دار افتاد توي پياده رو و شروع كرد به چرخيدن وغلتيدن روي زمين.
يك خرده كه غلتيد وجلوتر رفت، سكه نگاهي به خودش كرد و با خودش گفت عجب چرخي مي زنم!
سكه همين طورجلوتر كه مي رفت، بيشتر از خودش خوشش مي آمد و به توانايي هايش پي مي برد. توي مسيرش از روي يك صفحه فلزي جلوي يك مغازه عبور كرد و چنان صدايي از خودش توليد كرد، كه همه نگاهش كردند و گفتند چه صداي جالبي!
سكه با خودش مي گفت من از همه گردالي ترم، خوش صدا ترم، قشنگ ترم!
چند قدم آن طرف تر دختر جواني دم يك كيوسك تلفن ايستاده بود و لابه لاي اسكناس هاي توي جيبش دنبال يك سكه مي گشت، اما پيدا نمي كرد. همين كه چشمش به سكه غلتان افتاد، با لبخند جستي زد و سكه را برداشت و انداخت توي تلفن و... «الو، بابا زودتر بيا، من از اين خيابان مي ترسم.»
سكه همانجا با خودش گفت: پس من بيشتر ازهمه اسكناس ها مي ارزم!
خلاصه، وقتي دخترجوان گوشي را گذاشت، سكه ازدريچه پائين تلفن خودش را به بيرون پرت كرد وبه غلتيدن روي زمين ادامه داد.
سكه مي گفت من ازهمه گردالي ترم، خوش صداترم، قشنگ ترم، سنگين ترم، به درد بخورترم!
سركوچه چند تا پسرجوان ايستاده بودند و سرموضوعي با هم بحث مي كردند.
يكي مي گفت دارد ادا درمي آورد و تلفن نمي كند كه! ديگري مي گفت نه بابا مي رويم جلو ضايع مي شويم، بي خيال شويم بهتر است! سومي مي گفت من هرروز اينجا مي بينم اش، كارش همينه!
خلاصه بحث بين بچه فنچ ها بالا گرفت و داشت به دعوا تبديل مي شد كه اولي چشمش به سكه افتاد وگفت آها، شيريا خط مي اندازيم.
با موافقت دونفر ديگر، سكه را برداشتند و به هوا انداختند، سكه 50 ريالي روي پشت دست يكي ازجوانها فرود آمد و... «بزن بريم، ما آس و پاسيم بي خيال!»
سكه روي زمين رهاشد وپسرها هم رفتند. سكه با خودش گفت من ازهمه گردالي ترم، خوش صداترم، قشنگ ترم، سنگين ترم، به درد بخورم ترم، خوش شانس ترم!
سكه قصه ما خيلي جاها چرخيد و رفت و سرزد كه به دليل ضيق جا نمي شد همه آنها را نوشت، اما ته قصه اين پول خرد مربوط مي شود به جايي كه سكه ما جلوي پاي يك بچه فسقلي 5-6 ساله سبز شد.
بچه فسقلي سكه را برداشت و رفت توي بقالي وگفت آقا يك بسته پفك به من بدهيد!
پيرمرد مغازه دار سكه را گرفت و نگاهي به آن كرد و بعد هم زد زير خنده و پرتش كرد گوشه مغازه و گفت: اين روزها با 5 تومان شكلات هم نمي دهند كوچولو، تا چه برسد به پفك! اين سكه ها به درد شير يا خط و تلفن سكه اي مي خورند بچه جان، برو ازمامانت «پول» بگير.
به فكر رنگ سبز پس فردا ...

هولوكاست دروغ مقدس غرب


تاريخ زندگي آدميان همواره مملو از افسانه ها بوده است. انسان ها هميشه دوست داشته اند خود را با فرآورده هاي قوه تخيل هم نوعان خوش قريحه شان سرگرم سازند و از اين كار لذت ببرند. به همين دليل افسانه پردازي هيچگاه فعاليتي كم رونق نبوده و اغلب مشكلي هم پديد نمي آورده است. مشكل عموما هنگامي بروز كرده كه برخي «قدرت هاي مسلط» يا «دست هاي پنهان» با اهداف ايدئولوژيك يا سياسي كاملا مشخص، افسانه هايي جعل كرده و بعد به روش هاي مختلف رسانه اي- پليسي تلاش كرده اند آن را «حقيقت خالص» جا بزنند. چنين افسانه ها جزو خطرناك ترين توليدات قريحه بشري بوده اند و فراوان در تاريخ مي توان سراغ گرفت كه در پس بعضي «دروغ هاي رسمي» چگونه مجموعه متراكم از منافع سياسي و اقتصادي افسانه پردازان قرار دارد.
چنين بحثي با وجود اينكه احتمالا ارزش يك كاوش تاريخي را دارد، ليكن ممكن است در دوره و زمانه اي كه ما در آن زندگي مي كنيم، كاملا بي ربط به نظر برسد. در آغاز هزاره سوم، در دوره اي كه پي در پي تكرار مي شود عصر انفجار اطلاعات و افزايش سرسام آور آگاهي ها و اطلاعات فردي و جمعي است، در زمانه اي كه به ما مي گويند سانسور عملا معناي خود را از دست داده و آزادي انديشيدن و سخن گفتن بدل به امري ناگزير شده است، در چنين وضع و حال چگونه مي توان يك دروغ شاخدار ساخت و آن را به زور به ديگران خوراند؟
«هولوكاست» اسطوره خفه شدن 6 ميليون يهودي توسط تازي ها با گاز و بعد سوزاندن اجساد آنها، نمونه بي بديل دروغ پردازي هاي سوپرمدرني است كه حمايت هاي صاحبان قدرت، ثروت و رسانه را نيز با خود دارد. جوانان درس خوانده، مردان و زنان آگاه و عاشقان آزادي هاي مدرن امروز به دوراني در آن گاليله را تهديد به سوزاندن كردند چون مايل به پذيرش كوركورانه يك افسانه رسمي درباره مركزيت كيهاني زمين نبود، به مثابه گذشته اي خوفناك مي نگرند كه البته خوشبختانه گذشته و رفته است. به راستي چه حالي خواهند داشت اين نازپروردگان اگر به آنها گفته شود هنوز هم مي توان يافت دگم هاي مقدسي كه كسي اجازه ندارد در آنها چون و چرا كند، بررسي محققانه و تحقيق علمي درباره آنها ممنوع است و اگر كسي در آنها ترديد كند و بي احتياطي كرده ترديد خود را به زبان آورد، او را به وحشيانه ترين شكل ممكن از هستي ساقط مي كنند. آن هم نه در دنياي غيرمدرن و... بلكه در آن بخش هايي از جهان كه خود را خاستگاه و خانه مدنيت و آزادي مي نامند. هولوكاست جزو اين دسته مقدسات تحت الحفظ است كه در غرب مدرن بحث درباره آن ورود به حريم ممنوعه تلقي مي شود.
بخش آخر گفت وگوي ما با محمدتقي تقي پور، كارشناس صاحبنظر مسايل صهيونيسم، به بررسي اين اسطوره اختصاص دارد.
محسن يزدي- مهدي محمدي
¤ آقاي تقي پور، با تشكر از حضرتعالي اگر اجازه بدهيد بخش دوم گفت وگو را به بحث درباره يك دروغ تاريخي بنام هولوكاست آغاز كنيم. بحثي كه امروز بواسطه سخنان رئيس جمهوري مورد توجه قرار گرفته است. اگر اشكالي ندارد مقدمه اي را بفرماييد تا وارد بحث اصلي شويم.
- همانطوريكه قبلاً عرض كردم يكي از اركان اصلي سلطه صهيونيسم در دنياي معاصر بويژه در سرزمين فلسطين «مظلوم نمايي» است. اين «مظلوم نمايي» مقدمه اي براي بحث «هولوكاست» است چرا كه اگر اين «مظلوم نمايي» نبود قطعاً بدانيد كه پروژه صهيونيست ها با شكست مواجه مي شد. آن فعاليت هاي «ضد يهودي» كه عرض كردم در اروپا در قرن 19 و حتي اوايل قرن 20 مطرح بود و پشت پرده آن خود رهبران صهيونيست حضور داشتند، حول همين محور است. از اين دست حوادث هم بسيار زياد است؛ مثلاً در سال 1950 ، حدود 100 هزار يهودي در عراق ساكن بودند كه حاضر نبودند به فلسطين عزيمت كنند. خود رهبران يهودي بعدها در كتاب ها نوشتند و يا اعلام كردند كه يك كنيسه معروف در عراق بنام «شمتو» وجود داشت كه يهودي ها مخفيانه با مواد آتش زا به اين كنيسه حمله كرده بودند و عده اي را هم از بين بردند تا بقيه يهودي ها بفهمند كه اينجا جاي ماندن نيست و اگر بمانيم ما را آزار مي دهند. يعني مي خواستند القاء كنند تنها جايي كه براي يهودي ها امن است «اسراييل» است.
دقيقاً در زمانيكه انگلستان، فلسطين را بخصوص در مقطع سالهاي نزديك به تاسيس اسراييل تحت اشغال خود داشت، اعتراضاتي در دنياي اسلام و جاهاي ديگر بلند شد، انگليسي ها مجبور شدند يكسري مقرراتي را وضع كنند كه يهودي ها براساس ضابطه اي وارد فلسطين شوند. مثلاً يك بار از ورود يك كشتي حامل يهودي ها به فلسطين جلوگيري كردند، گروه هاي شبه نظامي يهودي كه در فلسطين تاسيس شده بودند مثل گروه اشترن، هاگانا، پالماخ و ... كه برخي از آنها پس از جنگ دوم جهاني شكل گرفتند، اين كشتي را با تمام آدم هاي داخل آن از بين بردند. بعد خيلي پر سر و صدا تبليغات كردند كه انگلستان جلوي عزيمت يهودي ها را گرفته و آنها را اينطور از بين مي برد؛ در حاليكه اينطور نبود. عرضم اين است كه موتور محركه صهيونيست ها در طول دوران فعاليتشان «مظلوم نمايي » بوده و هنوزم همين طور است.
¤ اين مظلوم نمايي قاعدتاً بايد مصداق هاي روشن و قابل توجهي هم داشته باشد.
- بله حالا عرض مي كنم. من به دو مورد از آن اشاره مي كنم كه شايد تا حالا خيلي كم هم گفته شده باشد. يكي از اين موارد در ايران خود ما اتفاق افتاده است. اين واقعه اي را كه عرض مي كنم يك ادعا نيست بلكه سند ما منابع عهد عتيق است. يهودي ها هميشه اين مساله را مطرح مي كنند و به آن مي بالند كه وقتي بخت النصر پادشاه بابل، آنها را به اسارت برد، كوروش پادشاه ايران بود كه منجي آنها شد و لذا به كوروش در منابع يهودي لقب «مسيح منجي» دادند. در منابع هست كه كوروش بعد از چندين دهه به بابل حمله مي كند و يهودي ها را آزاد مي كند و به آنها مي گويد كه آزادند به هر كجا كه مي خواهند از جمله ايران بروند كه خيلي از يهودي ها به ايران مي آيند. از طرف ديگر فاصله بين كوروش و خشايارشاه يك فاصله كوتاه چند ده ساله است. طي اين چند ده سال يهودي ها موقعيت بسيار بالايي در ايران پيدا مي كنند. حالا داستان از اينجا آغاز مي شود- يهودي ها با توجه به موقعيتي كه در ايران كسب كرده بودند به دربار خشايار شاه نفوذ مي كنند. يك فرد يهودي بنام «مردخاي» به دربار نفوذ پيدا مي كند. اينها توطئه اي مي چينند تا بتوانند اين نفوذ را در دربار ايران گسترده تر كنند. به اين شكل شاه بزمي برپا مي كند كه همه عالي مقامان و عالي منصبان حضور داشتند و از ملكه خودش كه ملكه «وشتي» بوده تقاضا مي كند در جشن حضور پيدا كند. ملكه انسان محجوبي بوده و ازحضور در اين جشن خودداري مي كند. شاه بخاطر اين سرپيچي ملكه را از دربار اخراج مي كند و او را به قول ما طلاق مي دهد. از آنطرف به دنبال هنر جديدي مي گردد. با دسيسه «مردخاي» يك زن يهودي بنام «حدسه» معروف به «استر» كه دختر عمو يا برادرزاده «مردخاي» بوده به شاه عرضه مي شود و خشايار شاه وي را براي همسري انتخاب مي كند و به اين شكل «استر» ملكه ايران مي شود و باهمكاري «مردخاي» شاه را دراختيار خودشان مي گيرند. تا اينكه در يك جشني به شاه مشروب مي دهند و در حالت غير عادي از وي فرمان مي گيرند مبني بر اينكه يك روز اينها اجازه داشته باشند مخالفان خود را سركوب كنند. چون بحر حال در بين ايراني ها مخالفاني داشتند و اينها مي خواستند كه اين مخالفان خود را هرچه زودتر از بين ببرند و اين كار را هم مي كنند. در منابع يهودي و در كتاب «استر» اين واقعه آمده كه اينها يك داستان ساختند مبني بر اينكه وزير اعظم شاه كه «هامان» نام داشته با يك عده اي مخالف ما بودند و مي خواستند ما را از بين برند و حالا ما پيش دستي كرديم و از خودمان دفاع نموديم وعيناً آمده كه گفتند هامان وزير قصد داشت ما را در 13 «آذار» (ماه عبري كه منشا رومي دارد) از بين ببرد و ما ازشاه فرمان گرفتيم و 14 آذار ما تدبيري انديشيديم.
¤ يعني چه كردند؟
- در آن زمان شوش پايتخت دولت هخامنشي بود. در شوش هامان وزير را با ده پسرش به قتل مي رسانند و تعدادي ازايراني ها را نيز از بين مي برند. بعد ازاين واقعه ازشاه مي خواهند كه يك روز ديگر به آنها مهلت بدهد تا به از بين بردن مخالفانشان ادامه بدهند. در مجموع اين دو روز و براساس آمار منابع يهودي كه موجود است، 75 هزار ايراني توسط اينها كشته شدند- اين واقعه در منابع خودشان آمده كه تنها بدليل اينكه گمان مي كردند عده اي از ايراني ها با آنها دشمن هستند و مي خواهند آنها را از بين بردند. يعني با مظلوم نمايي و با اين استدلال كه ما يك عمل پيشگيرانه انجام داديم 75 هزار نفر ازايراني ها را قتل عام كردند. جالب اينكه اين دو روز را به اين خاطر عيد اعلام كردند.
¤ اسم اين عيد چيست؟
- عيد «پوريم». پوريم يعني قرعه دليل اين اسم گذاري هم اين بود كه مي گويند هامان وزير در روز 13 آذار قرعه انداخته بود كه ما را بكشد ولي ما توانستيم اين توطئه را خنثي كنيم. عيد «پوريم» يكي از اعياد رسمي قوم يهود است كه هر سال نه فقط در ايران بلكه در تمام دنيا 2 روز جشن رسمي برپا مي كنند و در اين جشن بدمستي مي كنند و رقصهاي مخصوصي دارند كه در اين 2 روز انجام مي دهند، به شادي كشتن ايرانيان. اينها در كتاب خودشان وجود دارد ولي انگار ما جرأت نداريم اين چيزها را بازگو كنيم. به جرم ناكرده و با مظلوم نمايي ايراني ها را كشتند و سالها هم به ميمنت آن جشن مي گيرند. در آيين اينها ما اساساً بشر نيستيم. يعني هر موقع كه بتوانند و در موضع قدرت باشند نيات خود را عملي مي كنند و اساساً معتقدند كه در دوره اي كه قدرت دارند نبايد با كسي تعامل كنند و فقط بايد اعمال قدرت كنند. اينها اصطلاحي دارند بنام «گوئيم». «گوئيم» معادل «حيوان» است. يعني غير از خودشان را «گوئيم» يا «حيوان» مي دانند و از ابتداي كودكي تا بزرگي در سطوح مختلف تعليم مي بينند. مثلاً وقتي يك كسي غير از خودشان را مي كشند انگار كه يك پشه يا مگس يا حيوان بي ارزش را كشته اند. دقيقاً همين احساس كه نسبت به فلسطيني ها دارند.
¤ واقعه دوم كه گفتيد چه بود؟
- واقعه دوم مربوط به «انگيزاسيون» يا «تفتيش عقايد» است، حتماً شما نام «دادگاههاي تفتيش عقايد» را شنيديد كه مي گويند در قرون وسطي در اروپا حكام مسيحي و دستگاه پاپ يك دادگاهي درست كرده بودند و «تفتيش عقايد» مي كردند، اين واقعه هم چيزي شبيه «هولوكاست» است.
¤ چطور؟
- الان چطور با بردن نام هولوكاست همه به ياد جنگ جهاني دوم و جنايت هيتلر مي افتند با بردن نام «تفتيش عقايد» هم همه به ياد كليساي مسيحي قرون وسطايي و قتل عامهاي وحشيانه و... مي افتند. اينها در كتابها آمده درصورتيكه همه اينها دروغ است. بنده براساس آمار و اسناد خدمت شما عرض مي كنم كه در كل دوراني كه بنام «تفتيش عقايد» مطرح شده كه چيزي حدود 300سال است، آمارهاي منابع يهودي مثل دايره المعارف يهود يا تحقيقاتي كه در ايران صورت گرفته مثل تحقيقات برادر عزيز و فرهيخته جناب آقاي دكتر عبدالله شهبازي، كه در اين قسمت بنده وامدار تحقيقات ايشان هستم نشان مي دهد كه طي اين سالها (اواسط قرن16) پاپ وقت نه تنها ضديهود نبوده بلكه با يهودي ها رابطه نزديك خانوادگي هم داشته است و جالب اينكه پزشك مخصوص وي يهودي بوده است و اساساً گرايشات ضديهودي هم نداشته است. درست زماني كه مي گفتند يهودي ها را آزار مي دادند و آنها را مي كشتند درصورتيكه اصلاً اينطور نبوده است. در اين اسناد كه در كتاب زرسالاران يهود جناب آقاي دكتر شهبازي آمده آورده شده برخلاف تصور رايج، رابطه پاپ و دستگاه كليسا با يهوديان كاملاً دوستانه گزارش شده است تا بدان حد كه پاپ با يهوديان رابطه شخصي داشت. بعد مي افزايد كه در نيمه اول سده 16، رابطه حسنه اليگارشي يهودي با پاپها اوج گرفت و اين در زماني است كه از دوران «لوئي دهم» اعضاي خاندان «مديچي» به مقام پاپي رسيدند. خلاصه اينكه در دوران «تفتيش عقايد» در 2دوره دادستان در رأس دستگاه «تفتيش عقايد» 2نفر يهودي بودند. خب اينها با چه كساني برخورد خواهند كرد؟ آقاي شهبازي در كتابشان آورده اند كه محكمه «تفتيش عقايد» در سپتامبر 1480 در شهر «اشپيله» در اسپانيا آغاز بكار كرد كه اين منطقه يك كانون مهم مسلمان نشين به شمار مي رفت. يعني در منطقه اي كه دادگاه «تفتيش عقايد» تشكيل شد اكثريت مردم مسلمان بودند. در سال 1486 «آلفونسو دلاكاواريا» از يك خاندان يهودي و وزير مقتدر «فردينان» محكمه «تفتيش عقايد» را در شهر «بارسلونا» برپا كرد. يعني اولين بار يك يهودي اين دادگاه را برپا مي كند. آقاي شهبازي مي نويسد كه دايره المعارف يهود پس از ذكر اين مطلب بطور مشروح درباره رابطه دوستانه او با يهوديان سخن مي گويد. معني اين شيوه نگارش دقيقاً آن است كه خوانندگان يهودي اشتباه نكنند و دريابند كه او «تفتيش عقايد» را نه براي پيگرد يهوديان بلكه براي پيگرد مسلمانان و مخالفين اليگارشي يهودي تشكيل داده بود. يعني ممكن بود چند يهودي كه با دستگاه اينها مخالف باشند نيز توسط آنها از بين بروند اما هدف اصلي مسلمان ها بوده اند.
¤ آمار كشته شدگان «تفتيش عقايد» به چه شكل بوده است؟
- در مناطقي كه دادگاههاي «تفتيش عقايد» تشكيل شده، آمارهاي مورد تأييد يهودي ها نشان مي دهد كه تعداد كشته هاي مسلمانان نسبت به يهودي ها ده به يك بوده است، يعني به ازاي هر ده مسلمان يك يهودي كشته شده است. آنهم يهودي هايي كه با اليگارشي يهودي و دستگاه آنها مخالف بودند كشته شدند.
¤ تعداد كل كشته شدگان چند نفر بوده است. آيا آماري در اين باره وجود دارد؟
- بله عنوان شده كه در كل اين مقطع 300سال، يك رقمي در حدود 31هزار نفر كشته شدند كه از اين تعداد يك دهم آن يهودي بوده و باقي مسلمان بودند. يعني چيزي حدود 3هزار يهودي آنهم نه عامه يهودي ها بلكه كسانيكه با اشرافيت يهود مخالف بودند. حالا مرتب مي گويند «دادگاه تفتيش عقايد»، «دادگاه تفتيش عقايد». حقيقت وارونه جلوه داده شد- در منابع موجود است كه در همان سالها يا بعد از آن چيزي حدود 3ميليون مسلمان ساكن همان مناطق را آواره مي كنند ولي اين را كسي نمي گويد و از آنطرف يك واقعه جعلي را مرتب مثل چماق بر سر ما مي زنند.
¤ اجازه بدهيد بعد از ذكر اين نمونه هاي مهم به بحث «هولوكاست» برسيم. يهودي ها سالهاست كه يك ادعايي را درمورد كوره هاي آدم سوزي و اتاقهاي گاز در جنگ جهاني دوم مطرح كرده اند. ما مي خواهيم بدور از هيچ گونه پيش داوري براساس اسناد و مدارك معتبر بدانيم كه اساساً قضيه «هولوكاست» چيست؟
- بحث «هولوكاست» تقريباً به اواسط جنگ جهاني دوم بازمي گردد. يعني اين سوژه از آن زمان توسط برخي تشكلها و محافل صهيونيستي و نه در مجامع رسمي ديگر پيدا شد چراكه در آمريكا، اروپا، رم و واتيكان كه نقش اساسي در دنياي آن روز داشت هيچ سندي وجود ندارد كه در آن زمان چنين واقعه اي كه يهودي ها كشته شدند نقل شده باشد.
¤ حتي بعد از اين ماجرا، واتيكان بيانيه داد كه اعلام مي كند از كوره هاي آدم سوزي بي خبر است.
- بله.
¤ حالا اساساً بهانه يا نشانه طرح چنين ادعايي چه بوده است؟
- بحث اين بود كه در جنگ جهاني دوم مثل همه جنگها طرفين تخاصم، اردوگاه اسيران داشتند كه در آن از همه اقوام و ملل پيدا مي شد. آلمان هم چنين اردوگاهي داشت. اما در سالهاي مياني و رو به پاياني جنگ بيماري تيفوس در اردوگاههاي اسيران در خاك آلمان و بخشي نيز در سرزمين لهستان امروز، شيوع پيدا كرد. عكسهاي آن زمان اجساد اين اسرا را بسيار لاغر با دنده هاي بيرون زده و چهره هاي استخواني نشان مي دهد.
¤ يعني اين نشانه بيماري «تيفوس» است؟
- بله. اين علايم بيماري «تيفوس» است كه به مرور زمان انسان را از بين مي برد.
¤ اين بيماري از كجا آمده بود؟
- بر اساس يافته ها عامل اين بيماري خود مهاجمين بوده اند. خصوصاً ناقل آن يكسري از اسراي روسي بوده اند. بهرحال اين بيماري در اردوگاههاي اسيران در آلمان شيوع پيدا كرد. در آن زمان و آن موقعيت امكانات پزشكي آلمان اجازه نمي داد كه آنها بتوانند جلوي شيوع اين بيماري را بگيرند و خود پزشكان آلماني هم به اين امر اعتراف كردند. بهرحال اينها ناگزيربودند از راه هاي مختلف اين بيماري را در اردوگاه ها مهار كنند. يعني با گاز «زيكلون ب» اتاق ها و حتي البسه را ضدعفوني مي كردند و از موادي براي از بين بردن حشرات ناقل بيماري استفاده مي كردند. ولي با اين حال اين كارها كفايت نمي كرد. يعني گاهي اوقات خود اجساد ناقل بيماري بودند و اگر آنها را دفن هم مي كردند ممكن بود باعث انتقال بيماري شوند و به اين ترتيب اينها مجبور بودند اجساد را بسوزانند و پزشكان مسئول در اردوگاه ها چنين مجوزي را صادر كرده بودند. بنابراين اينها اجساد را با البسه شان خاكستر مي كردند. چيز عجيبي هم نبود و همه هم مي دانستند ولي بعد از جنگ زمزمه بلند شد كه اين اتاقها، اتاقهاي آدم سوزي بوده است. بعداً گفتند كه اين اتاقها، اتاق گاز بوده كه يهودي ها را در آن خفه مي كردند و بعد جنازه هاي آنها را خاكستر مي كردند. حالا سؤال اينجا مطرح است كه چرا اول يهودي ها را مي كشتند و بعد اجسادشان را خاكستر مي كردند يا اين چه گازي بوده كه اين تعداد از افراد را كشته درصورتيكه دست اندركاران خودشان كوچكترين آسيبي نديده اند؟ يا اينكه با آن شرايط جنگي و كمبود امكانات چطور امكانپذير است كه 6 ميليون نفر ابتدا با اتاق گاز كشته و سپس در كوره سوزانده شوند؟ اين مسأله چطور امكانپذير است؟ خلاف اين مسأله را برخي از خود محققين غربي هم اثبات كرده اند. افرادي مثل پروفسور فوريسون كه بعدها مورد غضب كانونهاي صهيونيستي قرار مي گيرد. او به صراحت مي گويد كه اين حرفها را حتي ما هم باور كرده بوديم ولي بعداً وقتي تحقيق كردم و تمام اسناد به جامانده مثل اسناد دادگاه نورنبرگ و آرشيو محرمانه يهود در فرانسه را بررسي كردم متوجه شدم كه همه اين موارد دروغ است.
¤ فوريسون چطور توانسته بود به اين اسناد كه بقول شما برخي شان اسناد محرمانه يهود هم بود دست پيدا كند!
- صهيونيست ها فكر مي كردند فوريسون يك محقق از نظر آنها بي طرف و ناشناخته اي است و اصلا فكر نمي كردند كه وي به چه نتايجي رسيده است اين بود كه بقول خودش با چاپ اولين مقاله اش در لوموند داد صهيونيست ها درآمد.
فوريسون مي گويد بعد از تحقيق بسيار بر روي اسناد (تخصص اصلي فوريسون سندشناسي است) و گفتگوي بسيار با سم شناسان متعدد همه آنها معتقد بودند كه چنين كشتاري اساساً مقدور نيست. يعني در شرايط عادي هم مقدور نيست چه رسد به شرايط جنگ.
¤ فوريسون مي گويد من حتي بازمانده اي هم از اين واقعه پيدا نكردم.
- بله مي گويد من در لوموند نامه نوشتم كه اگر حتي يك نفر هم وجود دارد كه بازمانده هولوكاست است و اتاق هاي گاز را به چشم خودش ديده خودش را معرفي كند كه البته هيچ گاه چنين اتفاقي رخ نداد. و مي گويد در مورد اين ماجرا فقط با تهديد و تخاصم روبرو بودم و نه منطق و استدلال. و جالب اينكه فوريسون مي گويد من در طول سالها هيچگاه با يهود كاري نداشتم و هر قوم ديگري هم بود من كار خودم را مي كردم و مي خواستم بعنوان محقق بدانم كه اين واقعه تاريخي چقدر سنديت دارد. بعد مي گويد من متوجه شدم كه با يك تهاجم سازمان يافته روبرو هستم كه مهاجمين با آدمهاي معمولي فرق دارند. بعد فوريسون حرف جالبي دارد. مي گويد: من بعد از سالهاي سال فهميدم كه با كساني طرف هستم كه خودشان يك سوژه براي مطالعه هستند و موضوع هولوكاست يك مسئله فرعي است.
¤ تهاجم به فوريسون در داخل فرانسه صورت گرفته است؟
- بله. خود فوريسون مي گويد من با دختران و پسران ميليشاي اسراييلي در فرانسه روبرو شدم كه بشكل خيلي سازماندهي شده من را مورد تهاجم قرار مي دادند و ضرب و شتم مي كردند.
¤ يعني اينها در فرانسه ميليشا دارند؟
- بشكل مخفي بله. حالا اجازه بدهيد براي رد افسانه هولوكاست دلايل ديگري را نيز عنوان كنيم كه بسيار قابل تأمل است. ما متأسفيم كه امروزه خيلي از افراد اهل فكر و باسواد ما تحت تأثير تبليغات غرب واقع شده اند و خيلي ساده مسايل را مي پذيريم. مثلا در مورد همين هولوكاست برخي از متفكران هم هستند كه با تأسف انسان مي بيند ك طرف اصل قضيه هولوكاست و وجود اين ماجرا را قبول كرده و بر سر تعداد كشته ها بحث مي كند در صورتيكه اساساً اصل ماجرا زير سؤال است كه دلايل متقن بسياري در اين باره وجود دارد.
يكي از نكاتي كه بسيار قابل توجه است و دروغ بودن هولوكاست را اثبات مي كند آمار جمعيت يهوديان قبل و بعد از جنگ جهاني است سالنامه هاي آمريكا قبل از جنگ در سال 1939 آمار يهودي ها را اعلام كرده است. همين سالنامه ها و اسناد مشابه بعد از جنگ نيز آمار يهودي ها را اعلام كرده است. جالب اينكه آمار جمعيت يهودي ها كه توسط سالنامه هاي آمريكا قبل و بعد از جنگ اعلام شده تغيير پيدا نكرده است!» حالا 6 ميليون يهودي چطور كشته شدند و در آمار نيامده جاي سؤال است و معلوم مي شود كه اصلا چنين واقعه اي اتفاق نيافتاده است.
¤ در آن زمان در اروپا چقدر يهودي زندگي مي كردند؟
- در كل اروپا در زمان جنگ سه ميليون و يكصدو بيست هزار يهودي ساكن بودند. حالا نكته بعدي اينجاست كه اين 6 ميليون از كجا آمده است و چطور 2 برابر يهوديان ساكن در اروپا در جنگ كشته مي شوند؟ نكته جالب توجه ديگر هم اينكه از جمعيت 600 هزاريهودي كه در آلمان ساكن بودند، 400 هزار نفرشان به دستور هيتلر از آلمان اخراج شده بودند و اين مسأله قبل از جنگ اتفاق افتاده بود يعني در آلمان تنها 200هزار يهودي ساكن بودند. نكته اي كه بايد به آن توجه كرد اين است كه آمار يهودي ها قبل و بعد از جنگ تغيير پيدا نكرده است، حالا اينكه برخي مي گويند هولوكاست وجود داشته و مثلا 100 يا 200 هزاريهودي كشته شده اند بايد عرض كنم خير اينطور نيست. البته اندكي قبل از جنگ دوم يعني از سال 1935تا اندكي بعد از آن يعني در سال 1942 يك مهاجرت و جابجايي بزرگي از طرف يهودي ها صورت گرفته ولي در اين ميان تعداد كل يهودي ها تغيير نكرده است.
مسأله اي كه اينجا مايلم به آن اشاره كنم اين است كه بعد از جنگ جهاني دوم، يهودي ها بواسطه اين داستان جعلي از اروپا طلبكار شدند. به اين ترتيب براي اداي دين اروپايي ها به يهودي قانونهايي در بعضي از اين كشورها مثل سوئيس، اتريش و آلمان وضع شد و به اين شكل اين كشورها بخاطر ظلمي كه در حق يهودي ها انجام داده بودند و آنها را كشتند بايد به بازماندگانشان غرامت پرداخت كنند.
¤ يعني مي بايست بخاطر هولوكاست به يهودي ها غرامت پرداخت كنند؟
- بله. براي واقعه اي كه هيچ وقت اتفاق نيافتاده بود قرار شد برخي از كشورهاي اروپايي به بازماندگان يهوديان كشته شده، يكسري كانونهاي متولي يهوديان و صندوق ملي يهود غرامت بدهند و اين بشكل رسمي از طرف اين دول پذيرفته شده است. همين الان هم آلمان خسارت پرداخت مي كند و تاكنون بيش از صدميليارد مارك خسارت پرداخت كرده است و اين قرارداد تا سال 2030 ادامه دارد.
دستاورد اقتصادي كه يهودي ها از اين فضا داشتند نيز بسيار زياد بوده بشكلي كه بايد بخصوص آلماني ها را در اين زمينه مظلوم دانست چرا كه تاوان كاري را كه آلمان نازي نكرده اينها بايد بدهند. شما مي دانيد كه طلاهايي كه آمريكا و انگليس بعد از ساقط شدن آلمان نازي به تاراج بردند يا سپرده هايي كه در سوئيس مربوط به آلمان بود و به نام اينكه اين پولها مال يهودي هاست آنرا تصاحب كردند. همين الان مشكل طلاهاي آلمان كه هزاران تن است حل نشده است و در بانكهاي انگليس نگهداري مي شود و سود آن را به تشكلهاي يهودي مي دهند. در جنگ جهاني دوم 5/8 ميليون آلماني كشته شدند. 5/1 ميليون نفر از اينها كه اسير بودند در روزهاي آخر جنگ و پس از سقوط آلمان نازي بوسيله بمباران هوايي در اردوگاه ها كشته شدند كه معمولا كسي به اين آمارها اشاره نمي كند. يا در اوكراين 6 ميليون اوكرايني از گرسنگي تلف شدند. هيچ كس به اين آمار توجه نمي كند و كسي براي اينها ناله نمي كند و اساساً كسي جرأت ندارد از اين عده ياد كند.
بهر حال اينها افكار عمومي غرب را بدهكار خودشان كردند به شكلي كه اشك آنها را هم درآورده اند و خيلي از غربيها هم باور كرده اند كه عليه يهودي ظلم كرده اند ولذا وقتي اينها در فلسطين آن همه قساوت و سنگدلي كردند همه سكوت كردند و حتي با آنها همراهي كردند و به نوعي به صهيونيست ها حق دادند. الان اينها كاري كرده اند كه تا كسي حرف مي زند مي گويند كه شما مي خواهيد يك هولوكاست ديگري راه بياندازيد. يا مي گويند ايران از انرژي هسته اي مي خواهد عليه اسراييل استفاده كند. الآن شما مي بينيد يكي از علت هاي اصلي كه عراق را ضعيف كردند و به اين روز درآوردند به خاطر احساس خطري بود كه براي اسرائيل مي كردند يا تهاجم آمريكا به جهان اسلام و خصوصاً ايران به همين دليل صورت گرفته است. شما مي دانيد و اسناد آن هم هست كه سال 1356 خود اسراييلي ها با ايران قرارداد داشتند كه در رشته فيزيك هسته اي دانشجو تربيت شود و اسراييل توافق كرده بود به ايران موشكهاي بالستيك با كلاهك هاي هسته اي بدهد. اما وقتي جمهوري اسلامي حاكم شد و گفت كه فلسطين بايد به صاحبان اصلي آن بازگردد يكمرتبه همه چيزعوض شد.
¤ گفته مي شود كه قوانيني در كشورهاي اروپايي گذاشته شده كه هرگونه سؤال ياشبهه در مورد هولوكاست را محكوم كرده و طرف سؤال كننده مجازات مي شود.
- در اين مورد قوانيني وجود دارد.مثلاً در فرانسه در سال 1990 زمان نخست وزير «فابيوس» كه يهودي هم بوده قانوني به تصويب رسيد كه در مورد هولوكاست و سه وجه اصل كشتار، اتاقهاي گازو كوره هاي آدم سوزي و در مورد رقم 6 ميليون كشته كسي حق اظهارنظر ندارد. اگر كسي در اين مورد صحبتي كند بين 2هزار تا 300 هزار فرانك جريمه دارد كه فوريسون يك بار چنين جريمه اي را پرداخت كرده است. اين جدا از حمله هاي ميليشايي يهودي، اذيت و آزار و روانه بيمارستان كردن و... است. چيزي حدود يكماه تا يك سال هم حبس در نظر گرفته اند كه متهم بايد اين حبس راتحمل كند. الآن در اتريش، سوئيس، فرانسه و برخي ديگر كشورهاي اروپايي اين قانون اجرامي شود و نمونه آن يك ماه پيش دستگيري «ديويد يروين» است كه در اين باره تحقيق كرده بود و از انگليس به اتريش رفته بود و الآن هم دربازداشت است و قرار است او را محاكمه كنند.
¤ افرادي كه در غرب مثل اساتيد دانشگاه و فرهيختگاني كه در اينباره كار كردند و مورد غضب قرارگرفتند چه كساني بودند ؟
- افرادي مثل «پل راسينيه»، «مورگن گراف»، «استاگليچ»، «فورسون» و افراد زياد ديگري وجود داشته اند كه بازداشت شدند، از دانشگاه اخراج شدند و برخي از آنها زندگي مخفيانه دارند تا از گزند جوخه ترور مخفي صهيونيست ها در امان بمانند و اين مسئله درآلمان و فرانسه وبرخي كشورهاي اروپايي وجود دارد.
يا مورد ديگر، در تاريخ 16 نوامبر 1998 يك كتابفروش به نام «پترو وارلا» به جرم انكار هولوكاست و اتهام تحريك و خصومت نژادي در نوشته هاي خود براساس دادخواست مركز «سيمون ويزيتال» كه يك سازمان بين المللي يهودي است و يك سازمان ديگر يهودي و نيز جنبش يهوديان آزاديخواه به 5 سال زندان محكوم شد. در آلمان نوشته هاي تجديدنظر طلبانه در آتش سوزانده مي شود. يك شهروند آمريكايي و يك شهروند اروپايي كه در اين مورد تحقيقاتي انجام داده اند هنوز در زندان و در رنج و سختي بسر مي برند. يا برخي آلماني ها و اتريشي ها كه الان در تبعيد زندگي مي كنند ولي گويا كسي نبايد اينها را بداند.
در صورتيكه اگر اين عده اصل هولوكاست را منكرمي شدند شايد ما نام آنها را به اين شكل نمي شنيديم، يك نكته ديگر اينكه اخيراً يعني آبان امسال مجمع عمومي سازمان ملل قطعنامه اي داشت مبني بر اينكه روز 27 ژانويه هر سال روز بين المللي هولوكاست است. يعني حتي اين مسئله را به اين شكل رسمي كردند كه ديگر كسي نتواند حرفي بزند و بعد گفتند بايد به كشورها توصيه كنيم كه برنامه هاي آموزشي ويژه براي جلوگيري حوادث ناشي از نسل كشي، سازماندهي كرده و از تكرار هولوكاست خودداري ورزند و اين قطعنامه را امسال با 104 راي تصويب كردند. البته برخي كشورها موزه هايي هم در اين باره تأسيس كرده اند و مرتب بچه ها و دانشجويان و مردم را براي بازديد از آن تشويق مي كنند.
¤ آقاي تقي پور! اين موارد تا به حال افشا نشده يعني كسي نيامده اينها را براي افكار عمومي بازگو كند؟
- جالب است به 2 مورد از فريبكاري هايي كه اين ها در مورد هولوكاست انجام دادند و بعد اين فريبكاري افشا شد اشاره كنم. يك كتابي هست به نام «پرنده رنگ شده» به نويسندگي «جرزي كوزينسيكي» كه البته به فارسي ترجمه نشده است. اين كتاب به زبان انگليسي و لهستاني چاپ و پخش شده است. سازمانهاي يهودي اين كتاب را به عنوان «بهترين اثر» درباره افشاي ماهيت نازيسم معرفي كردند. درباره صداقت نويسنده واصالت آن كلي صحبت كردند. نويسنده خودش را يك بازمانده يهودي در اردوگاه هاي نازي معرفي مي كند كه داستانهاي عجيب و غريبي در اين كتاب آورده است. اين كتاب چندين جايزه از محافل بين المللي و يهودي گرفته است و حتي در برخي از دانشگاه هاي اروپا به عنوان كتاب درسي از آن استفاده مي شود جالب اينكه بعداً از سوي يك محقق در يك نشريه اي اين كتاب و نويسنده آن شناسايي مي شود و در يك افشاگري ماهيت آن برملا مي شود و اعلام مي شود كه نويسنده نه تنها يهودي نيست و نه تنها در اردوگاه هاي آلمان نبوده بلكه در زمان جنگ در مناطق خوش آب و هواي سوئيس زندگي مي كرده است. حالا ببينيد يك چنين فردي با دروغ چه غوغايي مي كند و چقدر روي او تبليغات مي كنند.
¤ و مورد بعدي...
- يك كتاب ديگري وجود دارد به نام «پاره خاطرات» نوشته «بنجامين ويلكوميرسكي». يهودي ها اين كتاب را به عنوان شاهكار كوچك معرفي كردند. چندين جايزه ويژه يهودي،جايزه يادواره يهودستيزي، و... به آن دادند و تبلغيات فراوان كردند. حتي جايزه ملي يهود را هم به اين كتاب دادند. اما نويسنده اروپايي تحقيق مي كند كه اين نويسنده يك دروغگويي است كه اساساً مشكل رواني دارد و از لحاظ فكري دچار اختلال است. بعداً معلوم مي شود كه نويسنده اساساً يهودي نبوده و در زمان جنگ هم در آلمان و لهستان حضور نداشته است. از اين نمونه ها بسيارزياد است واين نشان مي دهد كه بسياري از فيلمها، كتابها، نوشته ها ساخته و پرداخته محافل يهودي-صهيونيستي است و نمي شود به آنها استناد كرد و اين گوشه اي از داستان فريبكاري يهوديان است.

سيم كارت اعتباري در بازار سياه

احسان مقدم
ساعت 3 بعداز نصف شب با صداي زنگ تلفن همراه از خواب پريدم عادت ندارم به خاطر شغلم تلفن همراه اعتباري را كه با حقوق ناچيز خبرنگاري تهيه كردم خاموش كنم. سراسيمه جواب دادم، نه، sms بود. با شماره تلفن .888 پيام را خواندم.
«فقط 2 روز از اعتبار سيم كارت شما باقي مانده، لطفاً اعتبار خود را افزايش دهيد.» به فكر فرو رفتم، آخر چرا اين وقت از شب...؟!
تلفن را گوشه اي گذاشتم و خوابيدم چون مطمئناً در آن ساعت از شب، دفتر مشتركين تلفن همراه باز نبود كه بخواهم كارت اعتباري تهيه كنم!!!
صبح روز بعد در پي يافتن سيم كارت اعتباري رفتم ولي دريغ از يك كارت! نه تنها دفاتر مشتركين تلفن همراه هم نداشتند بلكه مغازه ها و دكه هاي روزنامه فروشي و دلالان هم در پاسخ به اين سؤال كه ببخشيد كارت اعتباري داريد؟ مي گفتند: تمام شده، خيلي وقته! با خودم گفتم پس sms ديشب چه بود؟! با توجه به شغلم نياز شديدي به تلفن همراه داشتم و دوست نداشتم تلفنم به اصطلاح يك طرفه شود و فقط زنگ بخورد. روز بعد با وجود مشغله كاري زياد در بازار به دنبال كارت اعتباري رفتم، درست فكر مي كردم «بازار سياه»! «بازار سياه» درست شده بود و دلالان و فروشندگان، كارت ها را با بالاترين قيمت مي فروختند و دفاتر مشتركين هم با اختلاف كمتر از آنان همين كار را مي كردند.
يكي از فروشندگان گفت: اگر عجله نداري فعلاً نخر، كمياب شده و اگر هم پيدا شود قيمتش خيلي بالاست! همچنان به فكر sms آن شب بودم.
توجيه برخي از دفاتر مشتركين هم اين بود كه ما هم از قيمت روي كارت گران تر مي خريم، چون شركت خصوصي هستيم.
از خريد كارت پشيمان شدم و رفتم سمت روزنامه. حيف از اينكه به كلاس دانشگاهم نرسيدم و از صبح تا ظهر در پي يك كارت اعتباري...!!!
صداي زنگ تلفن همراهم درآمد، sms بود. «888». «اعتبارتان تمام شده است» ايندفعه تلفنم را خاموش كردم.

درباره سفرهاي استاني دولت ( يادداشت روز )

فردا رئيس جمهور و هيات دولت چهارمين سفر استاني خود را با حضور در مركز استان چهارمحال و بختياري و شهرستانهاي آن آغاز مي كنند. براساس تقويمي كه براي سفرهاي استاني هيات دولت نهم تنظيم شده است، تقريبا در طول چهارسال دوره رياست جمهوري، استانهاي محروم سه بار هيات دولت را در جمع خود خواهند ديد و از اين رهگذر مي توانند بدون واسطه خواسته هاي خود را با «منتخب خويش» در ميان بگذارند. اما اين سفرها چند ويژگي دارد و به لحاظ برخورداربودن از ابعاد اقتصادي، فرهنگي و سياسي از نقد ناظران هم بي نصيب نمانده است. اما ويژگي ها:
1-حضور «مسئول اول اجرايي كشور» و مسئولان درجه اول در هر بخش از استانها- بويژه استانهاي محروم- يك وظيفه است كه دولت نهم بيش از دولت هاي محترم قبل به آن اهتمام دارد و از اين رو بايد در سطح ملي به آن ارج گذاشته شود وقتي مسئول ارشد، «حصار اداري» كه غفلت افزا است را مي شكند و خود در «حلقه توده ها» كه بيش از همه به حمايت دولت از آنان وابسته اند، حضور مي يابد، خدمات دولت به جاي تمركز در «نقاط خاص» به سطوح زيرين جامعه سرازير مي شود.
2-وقتي رئيس جمهور به ايلام محروم رفت حداقل 100هزار نفر و وقتي به سيستان و بلوچستان رفت 200هزار نفر از شهروندان محروم كه- به هر دليل موجه يا ناموجه- از طريق مسئولان استان راهي براي حل مشكلات نجسته بودند، مشكلات خود را بدون تشريفات وقت گير اداري به رئيس جمهور ارائه كردند. رئيس جمهور و هيات دولت از طريق اين نامه ها درمي يابد كه كدام دسته از مشكلات بر دوش مردم يك استان- عليرغم وجود ادارات مختلف- باقي مانده است و ناشي از چيست؟ درواقع اين دردهاي نگاشته شده بر شكوائيه ها يا درخواست ها فقط بيان كننده مشكلات مردم نيست بلكه مشكلات و كاستي هاي دستگاه هاي دولت را نيز به خوبي مشخص مي كند.
3-سفرهاي استاني هيات دولت معياري براي ارزيابي ميزان دقت وزيران و معاونان آنان در برنامه ها و دستورالعمل هايي كه براي استان ها و به عنوان حل مشكل مردم ارسال مي كنند نيز هست. درواقع در اين سفرهاي استاني حصارهاي بعضا بلند وزارتخانه ها مي شكنند و وزير در مواجهه مستقيم با مسئولان استاني و مردم محروم بايد پاسخگوي تصميمات يا عدم تصميم گيري خود باشد.
4- اينكه هرازگاهي يك استان محروم «صاحب دولت» مي شود و مردم آن عميقا درمي يابند كه انسان هايي از جنس خودشان به اداره امور مشغولند و جرات مي كنند براي حل مشكلات خود وارد ميدان شوند.
به عبارت ديگر اهميت دادن به مسايل توده هاي مردم در استان ها، ارزش گذاشتن بر عواطف و نيازها و شخصيت آنان است كه در اعتلاي فرهنگي هر استان دخالت موثر دارد.
5- بسياري از مشكلات مردم اگرچه در مقياس با مسايل كلاني كه يك كشور با آن مواجه است، «خرد و ريز» محسوب مي شدند ولي براي توده هاي مردم، همين مشكلات كوچك معمولا در اولويت اول مي نشينند. اگر اين مشكلات كوچك- در مقياس با مسايل كلان كشور- از جلوي پاي شهروندان و روستاوندان يك استان برداشته نشود آنان هيچگاه نمي توانند در مقياس ملي به مسايل كشور بينديشند. اگر حضور كابينه در يك استان هيچ ثمري جز حل مشكل عاجل 200هزار خانواده نداشته باشد، رئيس جمهور و وزيران از سفر سه روزه خود نتيجه مناسبي گرفته اند.
در عين حال اين سفرها از نقد ناظران هم نصيب برده است. تامل دولت در اين نقدها كمك فراواني به تكميل و اصلاح اهداف و برنامه هاي سفر مي كند. اما نقدها:
1-گفته مي شود: «دولت مگر برنامه كلان ندارد و مگر مامور اجراي برنامه پنجساله چهارم اقتصادي كشور نيست و مگر برنامه او در هرسال توسط مجلس تصويب و ابلاغ نمي شود پس چگونه است كه دولت در سفر استاني ميلياردها ريال وعده مالي مي دهد» بايد گفت: مگر در سال هاي گذشته ما برنامه هاي پنجساله و يكساله نداشته ايم و مگر تكليف هر استان در برنامه هاي ياد شده مشخص نبوده است پس چرا چشم انداز ترسيمي در اين برنامه ها- غالباً- تحقق نيافته است؟ دولت اگر بتواند ظرفيت كشوري و منطقه اي را براي اجراي برنامه هاي استاني بسيج نمايد و در عين حال با تكيه بر منابع جديد ارزي و ريالي تعهدات جديدي را- خارج از برنامه- براي حل مشكل مردم يك استان بپذيرد، اقدامي خارج از برنامه و چارچوب كشور نخواهد بود.
2- گفته مي شود: «اين وعده ها يك سري شعارهاي سياسي است و دولت اصولاً توانايي اجراي اين همه وعده را ندارد.» در حالي كه: اگر دولت بر يك مبناي سياسي، انبوهي وعده بدهد ولي اجرا نكند ضمن آنكه به انتظارات از خويش دامن زده در عين حال خود را در معرض انتقادات فراوان كه به زودي به سوي دولت سرازير مي شود، قرار داده است. هيچ دولتي از چنين روشي استقبال نمي كند. با نگاهي به اقدامات استاني دولت و منطقي تر شدن مواجهه دولت با انتظارات استاني- كه بايد بر اين تأكيد بيشتري هم داشت- اين مشكل حل مي شود. در عين حال همه مسئولان دولت هاي گذشته-به درستي- بر توانمند بودن ايران و امكان حل مشكلات كشور در يك برنامه زمان بندي شده تأكيد داشته اند اگر دولت دكتر احمدي نژاد از مرحله سخن تجاوز كند، مي تواند امكانات بالقوه را با كمك مردم و مسئولان استاني به فعليت درآورد. البته اين به دقت ويـژه در توانايي هاي منطقه اي بستگي تام دارد.
جالب اين است كه بعضي از نيروهاي سياسي- از جمله برخي از نمايندگان مجلس از دو طيف- به دولت مي گويند: «وعده نده نمي تواني» در واقع آنان جاي خود را با دولت عوض كرده اند يعني دولت بايد بگويد مي تواند يا نمي تواند. اين نيروهاي سياسي بايد هنرشان را در اجراي وعده هاي دولت بسيج كنند و از رئيس جمهور بخواهند با جديت به وعده هاي خود عمل كند.
3- گفته مي شود: «وعده هاي استاني نيازمند ظرفيت فراگير در هيئت دولت است و اين اصولاً امكان پذير نيست ستاد دولت هرچه هم قوي و پرتعداد باشد توان و فرصت اجرايي كردن اين حجم از وعده ها را ندارد.» دولت خود در صدد پاسخ برآمده و مي گويد براي اجراي اين مصوبات چند مرحله فعاليت در نظر گرفته شده است: الف- رئيس جمهور ستاد ويژه اي براي شناسايي مشكلات واقعي استان ها دارد كه چند هفته پيش از سفر رئيس جمهور و كابينه به استان سفر مي كنند و گزارشات خود را ارائه مي دهند بخشي از فعاليت هاي اين هيئت از طريق مراجعه به مردم و بخشي از طريق مراجعه به دستگاهها تامين مي شود. ب: هر وزارتخانه يك معاونت امور استان ها دارد كه كار اصلي پيگيري استاني را عهده دار مي باشد در همان حال كميته ويژه اي در رياست جمهوري براي اين كار تشكيل شده است و امور ويژه هر استان نيز در خود استان تحت رياست و اشراف استاندار فعاليت مي كند اما اين نكته غالباً از ديد منتقدان پنهان مانده است كه اقداماتي كه دولت در هر استان وعده اجراي آن را مي دهد عمدتاً همان چيزي است كه در برنامه كلان هم بصورت مفهومي يا حتي با ذكر جزئيات آمده است نگاهي به سرفصل وعده هايي كه رئيس جمهور در يك سفر در زمينه امور زيربنايي يا مسايل جاري استان مي دهد بيانگر آن است كه ميان برنامه هاي تدوين شده تا گامهايي كه براي اجرا در استان برداشته مي شود، ارتباط روشني وجود دارد. در عين حال نبايد اين نكته را ناگفته گذاشت كه انجام يك سفر توسط رئيس جمهور محترم و هيئت دولت حتماً بايد همراه با الزامات و تمهيد مقدماتي باشد كه شايسته سفري در اين سطح است. اگر دولت اين مقدمات را درست در نظر نگيرد به زودي يا سفرها با فاصله و تأخير زياد برگزار مي شود و يا در حد «پرواز در سطح» باقي مي ماند و كم اثر مي شود. آن همت والايي كه امروز در سفر است بايد تا آخر بماند و اين به نتيجه بخش بودن گام ها بستگي تام دارد.
سعدالله زارعي

فرمول قدرت ( یادداشت روز )

ماجراي طالوت در قرآن اين گونه روايت شده كه چون وي به اذن خداوند به حكومت رسيد و خواست با يكي از طواغيت ستمگر آن روزگار (جالوت) وارد جنگ شود، پس از سان ديدن، سپاه را به حركت درآورد و ضمناً به آنها گوشزد كرد كه خداوند به يقين شما را به رودخانه اي خواهد آزمود. پس هركس از آن رود آب بنوشد، از من نيست. به رغم اين هشدار، اغلب سپاهيان از آن نوشيدند و مدتي كه گذشت، گفتند امروز ما را در برابر جالوت و لشگريان او نيرويي نيست.
اما آنها كه ديدار خداوند را ايمان داشتند چنين پاسخ دادند «كم من فئه قليله غلبت فئه ً كثيره ً بأذن الله و الله مع الصابرين... چه بسا گروه قليل و كم شماري كه بر گروهي پرشمار به اذن و اراده خداوند غلبه كردند و خداوند با صابران است. و چون با جالوت و سپاه وي روبرو شدند، گفتند پروردگارا! شكيبايي و بردباري را بر ما فرو ريز و قدم هاي ما را استوار كن و ما را بر گروه كافران ياري كن. پس مؤمنان آنها را به اذن خدا شكست دادند و داود، جالوت را از پاي درآورد» (بقره، آيات 251-249)
هر دانش و فني براي خود «فرمول»ها و «قاعده»هايي دارد. در عالم مادي هم قواعد و فرمول هايي حاكم است. فهم اين مفهوم رياضي كه 100 بيشتر از 50 است، نبوغ بالايي نمي خواهد. يا فهم اين واقعيت كه آتش مي سوزاند يا آب دريا اگر انسان در عمق آن بي هيچ تجهيزاتي وارد شود، حتماً راه تنفس را مي بندد و آدمي را از پاي درمي آورد. يا درك اين مفهوم منطقي كه كل از جزء بزرگتر است و در آن نمي گنجد و يا درك اين نكته در شيمي كه آب اگر 100 درجه حرارت ببيند، حتماً به جوش مي آيد و تبديل به بخار مي شود و...
مومن و مشرك و كافر و منافق همه به سادگي مي توانند اين قواعد و فرمول ها را يكسان بفهمند و به كار گيرند؛ اينها قواعد طبيعي و طبيعت است. اما تفاوت انسان مؤمن با انسان بي ايمان يا ضعيف الايمان در اين است كه انسان مؤمن «علاوه بر» فرمول ها و قواعد طبيعي كه بخشي از سنت هاي الهي هستند و در برنامه ريزي و تدبير نمي توان از آن ها غافل شد، متغيرها و علل ديگري را وارد «محاسبه» و «برآورد» خود مي كند و در واقع از توانمندي ها و قابليت ها و ظرفيت هاي گسترده تر و بزرگ تر بهره مند مي شود.
قاعده طبيعت اين است كه مرده زنده نشود اما دم مسيحايي بر اين قاعده، استثنا مي زند و قاعده اي تازه مي سازد. ذات آتش، سوزانندگي است اما نه براي ابراهيم آنگاه كه بر ايمان خويش، بردبارانه ايستاد؛ آنجا آتش عين گلستان خواهد شد. و ذات دريا، به كام كشيدن انساني است كه واردش شود اما نه براي موسي و قومي كه به نبوت وي ايمان آوردند.
اگرچه برخي از اين رويدادهاي غيرمنتظره، در حد معجزه و مختص انبياء عليهم السلام است كه از توان انسان هاي ديگر خارج است، اما برخي ديگر از سنن شگفت انگيز الهي، قواعد جهان شمول و ساري و رايج در متن و بطن هستي هستند. يكي از اين قواعد پايدار، همان است كه گروه مؤمن و بردبار در سپاه طالوت گفتند؛ چه بسا گروه هاي كم شماري كه بر گروه هاي پرشمار به اراده خداوند چيره شدند. اما بشرطها و شروطها.
به يقين اگر قرار بود به همين سادگي كار بر مؤمنان آسان شود و به اصطلاح همه چيز مثل هلو و راحت الحلقوم فراهم باشد و در گلو برود كه ديگر كسي مبتلا و آزموده نمي شود. درحالي كه يكي از سنن خالق عالم و آدم همين بوده كه مردمان بر سر ادعاي ايمان محك بخورند، پس آن گاه جنود غيبي آسمان و زمين به مددشان بشتابند.
خداوند در سوره توبه خطاب به نبي مكرم اسلام(ص) همين موضوع را اعلام مي كند كه 20 تن از شما مي تواند بر 200 نفر از مشركان و 100 نفر از شما بر 1000 نفر از آنها غلبه كند. اما يك شرط براي اين پيروزي تضمين شده، قرار مي دهد؛ «اگر از شما 20 تن بردبار باشد، بر دويست تن از آنها چيره مي شوند و اگر از شما 100 نفر باشد بر هزار تن از كفار غلبه مي كنند. اين بدين خاطر است كه آنها مردماني هستند كه خوب نمي فهمند» (توبه- آيه65)
بردباري و استواري، بستر جلب قدرت لايزال و بي رقيب الهي است و شرط بردباري، عميق فهميدن فرجام بردباري و شكيبايي است. چه بسا مؤمناني كه در تنگناها و فشارها، كم آوردند و به خدا بدگمان شدند و بي آنكه بفهمند به قواعد ماترياليستي (مادي گرايانه) و سكولاريستي تن دادند. در همين روزگار خويش، دينداران بسياري را مي توانيم سراغ بگيريم -در همين كشور خودمان يا خاورميانه اسلامي- كه در بحبوحه خطر و فشار، سوراخ دعا را گم كردند و با نااميدي، آن حلقه وصل به كانون قدرت در هستي را بريدند، پس در برابر قدرتمندان زورگو كم آوردند و دست تسليم بالا بردند. مگر مي شود بردباري نورزيد و پشتگرم به امداد الهي نبود اما پنجه در پنجه زورمندان و طواغيت سياسي و اقتصادي -در داخل و خارج- افكند؟! در چنان وضعيتي بايد شهادت داد كه سكولاريسم و ماده گرايي پنهان، در جان مدعيان ايمان ريشه دوانده است و معلوم است كه اسلام آوردگان از غيب بريده، حسّ تسليم طلبي و تن دادن به جبر روزگار داشته باشند و آن را به رنگ و لعاب «مصلحت»! زينت دهند.
ايمان به غيب، نفي فرمول ها و قواعد طبيعي نيست - كه چنان دينداراني دنبال «تعيّش» و زندگي بي دردسرند و البته هرگز به آن نمي رسند - بلكه ايمان به غيب در طول و امتداد قواعد طبيعي و فزاينده آنهاست. ايمان به غيب انرژي مضاعف مي بخشد و تحمل بسياري از ناهمواري ها و سختي ها در برابر جبهه حق و عدالت و خدمت را آسان مي سازد.
اگر در فصلي جديد از تاريخ پربار انقلاب اسلامي از اصولگرايي سخن مي گوييم و اگر دولت محترم -با مجموعه اجزاء و اركان آن- اراده اصولگرايي دارد، بايستي در كنار تدابير منظم و معقول براي رفع معضلات يا بحران ها در دو حوزه سياست داخلي و خارجي، اين يقين به امداد غيبي را در عمق تصميم گيري هاي خود عجين كند. اين مهم باعث خواهد شد، افق هاي جديدي پيش روي مديران گشوده شود كه در بادي امر و با نگاه عادي قابل رصدكردن نبود چه رسد به امكان وصول به آن افق هاي بلند. مديريتي چنين مؤمن، هرگز از كمبودها، ضعف هاي ساختاري ديرين و كثرت تهديدها و دشمني ها و سنگ اندازي ها نخواهد هراسيد بلكه با «ظرفيت»هايي مغفول آشنا خواهد شد كه اساساً امكان محاسبات بهتر و مانورهاي گسترده تر را براي او فراهم مي كند.
«كم من فئه قليله غلبت فئه ً كثيره ً بأذن الله»، استراتژي انقلاب اسلامي ماست كه از پس ساليان تحقير و انظلام و پراكندگي، كارگر شد و به پيروزي در انقلاب، دفاع مقدس و دستاوردهاي گسترده سياسي، اقتصادي و تكنولوژيك منجر شد. «ما مي توانيم» شعاري بود كه ملت ها و مكاتب بسياري مي توانستند تكرار كنند و تكرار هم كردند اما چرا در اين بين، ملت ما بر شعار توانستن، جامه عمل پوشاند؟ بدون اعتقاد به اينكه اقليت مستضعف و كم شمار به اراده خداوند و با بردباري مي توانند بر مستكبران پر ع دّه و عدّه غالب شوند، نمي شود ظفرمند بود و بايد كه در مديريت دولت جديد، اين استراتژي، تابلو و سرلوحه عمل شود وگرنه، ماترياليسم و سكولاريسم، همان طاعون هميشگي خواهد بود كه مي تواند ما را نيز از پاي درآورد.
محمد ايماني

فرانسه و صدور خشونت

سيدعباس عليجاني
فرانسوي ها، به رغم سابقه تجاوزكارانه در كشورهاي ديگر خصوصا آفريقا و قتل و غارت و كشتار و خشونت، همواره تلاش كرده اند با ترفندهاي تبليغاتي به افكار عمومي جهانيان، مخصوصا جوانان در جهان سوم بقبولانند كه اين كشور، مهد آزادي و دموكراسي است و تنها مدافع سرسخت آزادي خواهي در جهان است و به حكومت ها از دريچه حقوق بشري نگاه مي كند. اما پرونده سياه فرانسه در غارت و قتل و حمايت از دولت هاي فاشيست (از قبيل دولت صدام حسين در جنگ عليه ملت ايران)، جاي ترديدي باقي نمي گذارد و اگر عاشقان سينه چاك غرب، اندكي چشم خويش باز كنند خواهند ديد كه همين امروز هم فرانسه به مانند ديگر دوستان دمكراتش در غرب، تنها به فكر غارت منابع ملي كشورهاست. اين تنها يك خبر از هزاران برگ خبري است كه روش هاي دمكراتيك فرانسه را نشان مي دهد؛ «فرانسه سومين صادركننده اسلحه در جهان»!!
اين خبر را روزنامه شرق در صفحه 8 مورخ 3/10/84 خود به چاپ رسانده و در شرح آن آورده است: «فرانسه با صدور سلاح و تجهيزات جنگي به ارزش هفت ميليارد و 125ميليون يورو در سال 2004 ميلادي، همچنان سومين كشور بزرگ صادركننده اين نوع تجهيزات در جهان بعد از آمريكا و انگليس است.»
جالب است؟! نه؟!
كشورهاي دمكراتيك جهان كه نام آنها آب از دهان طرفداران دموكراسي روان مي كند در صدر صدور تسليحات در جهان قرار دارند!
اين يعني صدور دموكراسي به شيوه جنگي، همان كه آمريكا و انگليس در عراق انجام دادند و فرانسه در ساحل عاج همين شش ماه قبل عملي كرد.

گزارش مراسم شب يلدا

مراسم اباحي، سياسي شب يلدا ديشب نه پري شب، در تالار ابومازن خبرگزاري چيزنا برگزار شد. به گزارش آرمليا در اين مراسم كه با حضور تني چند از آدم هاي كله گنده، دماغ سوخته و نمايندگان سكولارهاي عظام نظير گرگ دبليوزپلنگ و گوريل شارون برگزار شد، ابتدا حجت الامسال هرمنوتيك طي سخنان مبسوطي به اهميت شب يلدا اشاره كرد و ارزش اين شب را معادل شب هاي گلوبندك دانست! اوشان با انتقاد از چيزطلبان كه پنجشنبه را شب يلدا گرفتند، مراسم آن شب فرهنگسراي بهمن را بدعتي خطرناك در آيين مردم ايران خواند و گفت: اگر براي اين اتفاق شوم چاره انديشي نشود، پس فردا چهارشنبه سوري را هم با يك روز تأخير برگزار خواهند كرد! وي به فضيلت خوردن هندوانه در شب يلدا پرداخت و بيان داشت شب يلدا فرصت مغتنمي است كه چيزطلبان، حول محور هندوانه به وحدت رسيده و چيز تازه اي در رگ هاي شان دميده شود! حجت الامسال هرمنوتيك خوردن هندوانه با تخم را بلا اشكال ارزيابي كرد و تصريح نمود؛ البته قرائت ها درباره خوردن تنقلات با پوست يا بدون پوست، مختلف است كه خود همين مسئله بيانگر حقانيت پلوراليسم است! وي گفت: ما چيزطلبان در 8 سال گذشته، آنقدر خودمان را گرفتار مشكلات مردم كرده بوديم كه از وظايف اصلي مان مثل شكلات خوردن و تخمه شكستن در شب يلدا به شدت غافل شده بوديم! حجت الامسال هرمنوتيك با اشاره به نقش جوك گفتن در حل مشكلات مردم بيان داشت: متأسفانه همان طور كه ماشاءالله هزار شمس الواعظين گفته بود، مردم هنوز هم زندگي واقعي شان را با اصول گراها مي كنند و شب شعرشان را با ما!
سخنران بعدي مراسم برادر «س» بود. وي با يادآوري توليد درشكه هاي گازسوز در زمان چيزالدوله، راه حل مشكل آلودگي هوا را بازگشت به مشروطيت دانست! برادر «س» ابراز اميدواري كرد، براي كاهش آلودگي انديشه هاي از رده خارج شده، چيزطلبان به صورت زوج و فرد از منزل خارج شوند!
به گزارش خبرنگار چيزنا، مديرعامل اين غول خبري ضمن تشكر از حضار گفت: اگر دستگاه قضايي تا يكي دو قرن آينده اسامي مفسدين اقتصادي را اعلام كرد كه كرد، اگر هم نكرد كه نكرد!
«آرمليا- خبرنگار چيزنا»

مذاكره چرا؟ ( يادداشت روز )

در طول تاريخ پرونده هسته اي هرچه جلوتر آمده ايم، اهرمي به نام «مذاكره» براي ما ايراني ها هر روز بيشتر از روز قبل بي ارزش شده و در مقابل براي اروپايي ها، حفظ و تداوم آن هر لحظه اهميت افزون تري يافته است. ايران در ماه هاي مياني سال 1382به اين دليل ورود به گفت وگوهاي هسته اي با اروپا را پذيرفت كه به دلايلي تاكتيكي ناگزير بود زمان بخرد؛ زمان براي تكميل كردن برخي بخش هاي ناقص فناوري اش در زمينه چرخه سوخت، همكاري با آژانس و اثبات اين نكته كه جوسازي ها درباره تلاش ايران براي ساخت سلاح هسته اي بي اساس است و به تعويق انداختن رويارويي تا زماني كه شرايط بين المللي و منطقه اي مساعدتر شود. نگاه ايراني به مذاكرات، توقعي بيش از اين نداشت. اروپايي ها اما جز آنكه پس از افتضاح ديپلماتيك مربوط به عراق به دنبال نوعي خودنمايي در جامعه جهاني بودند، به اين هم مي انديشيدند كه شايد بتوانند از دل اين مذاكرات نتيجه مطلوب خود يعني درآوردن فناوري هسته اي به روش هاي مسالمت آميز از چنگ ايران و ضمناً برقراري پيوندهاي اقتصادي- امنيتي با تهران در منطقه اي كه آمريكا تمامي گلوگاه هاي آن را به تصرف خود درآورده، دست يابند.
در آنصورت اروپايي ها علاوه براينكه مي توانستند موفقيت خود در حل يك بحران بين المللي با شيوه ديپلماتيك را به رخ آمريكا بكشند و جايگاه خود در جامعه بين الملل را ارتقا بخشند، به هدف خود در خلاص شدن از شريك ايران هسته اي نيز دست مي يافتند.
به اين ترتيب ايران و اروپا پاي ميز مذاكره نشستند در حالي كه هم هدف گذاري ها و هم توقعاتشان كاملا مختلف و غيرقابل جمع بود. به تدريج، با وجود اينكه گفت وگوهاي رودررو هيچ از اختلافات بنيادين دو طرف نكاست- و بلكه بر آن افزود، چرا كه ايران و اروپا به تازگي دريافتند چه مقدار مسئله بر هم انباشته و حل ناشده و بلكه حل ناشدني با هم دارند- هم ايران و هم اروپا احساس مي كردند اين ظرف مذاكراتي را بايد حفظ كنند. اروپايي ها از طرف ايراني قول- و بعد در توافقنامه پاريس، امضا- گرفتند كه در حين مذاكرات غني سازي نكند. پس مذاكرات بايد به هر شكل ممكن ادامه مي يافت تا ايران خيال خروج از تعليق و غني سازي به سرش نزند. (اين بازي هنوز هم ادامه دارد. رويترز روز گذشته به نقل از ديپلمات هاي اروپايي كه در گفت وگوهاي روز 21دسامبر با مقامات ايراني حضور داشته اند نوشت: طرف اروپايي از ايران خواسته است تا زمان برگزاري دور بعدي گفت وگوها در ژانويه، هيچ حركتي كه بوي غني سازي بدهد، انجام ندهند. اروپايي ها ضمناً تهديد كرده اند در غير اينصورت ما ديگر مذاكره نمي كنيم!) علاوه بر اين بدون ترديد اروپايي ها پشت پرده و به كمك دوستان آمريكايي شان در حال تدارك صحنه اي از چماق و هويج (تهديد و مشوق) براي ايران بودند تا آرام آرام به طرف ايراني تفهيم كنند چاره اي جز- و منفعتي بزرگتر از- معامله ندارد و براي پيشبرد اين پروژه ايران بايد بر سر ميز مذاكره باقي مي ماند. پس تكليف اروپايي ها روشن است كه چرا اين همه دلواپس تداوم مذاكرات بودند و هستند. اما جاي آن است كه بپرسيم طرف ايراني به چه دليل تداوم مذاكرات را به نفع خود مي ديد؟
پاسخ واقعي اين پرسش، روايتي است از تلخ ترين فقرات پرونده هسته اي ايران. فقراتي كه در حداقلي ترين تعبير ممكن مي توان آنها را مملو از «خوش بيني» به اروپا دانست و به راستي در ميدان نبرد خطرناك تر از اين هم چيزي هست كه آدمي به دشمن خود حسن ظن داشته باشد؟! از مقطعي به بعد (مشخصا از جولاي 2004 به اين سو) ذهنيتي در ميان مسئولان پرونده هسته اي ايران شكل گرفت كه گويا امكان دست يابي به يك راه حل مرضي الطرفين در خلال مذاكرات- چيزي كه هم ما را راضي كند و هم اروپا را- وجود دارد؛ مشكلي هم اگر هست، آنجاست كه ما به اندازه كافي به هم نزديك نشده و با هم سخن نگفته ايم.
به اين ترتيب دو خطاي استراتژيك- كه در كنار همه خدمات و حسنات تيم پيشين پرونده هسته اي، نبايد آسان از كنار آنها گذشت- شكل گرفت: اول- بايد با غرب اعتمادسازي كرد و دوم- راه حل نهايي بحران هسته اي ارتقاي روابط با اروپاست تا ما و غرب آنقدر به هم نزديك و وابسته شويم كه به هم زدن اين روابط تنگاتنگ براي هيچ يك از دو طرف نصرفد. اكنون مجالي وجود ندارد كه بررسي كنيم آيا اساساً غربي ها حتي براي يك لحظه در گوشه اي از ذهن خود جايي براي اين موضوع باز كرده بودند كه روزي روزگاري به ايران شيعه انقلابي «اعتماد» كنند، آيا انجام سخاوتمندانه اقدامات شفاف ساز و اعتمادساز در دو سال گذشته چيزي از دشمني آنها با ما كاست و بالاخره آيا ارتقاي روابط با دشمني كه هر لحظه مترصد فرود آوردن دشنه توطئه خويش است سوداي معقولي است؟ بدون نياز به تحليل، ما امروز در موقعيتي قرار داريم كه مي توانيم درباره همه موارد فوق داوري كنيم. پاسخ هر 3 پرسش قطعاً منفي است و انجام مذاكره به قصد ساخت اعتماد بيشتر و يافتن زمينه هايي براي گره خوردن ايران و اروپا، فقط وقت تلف كردن بوده است. اين درسي است كه هر تلاش جديدي براي گفت وگو با اروپا در حالي كه دو طرف به وضوح سر جاي اول خود ايستاده اند، بايد هر لحظه آن را پيش چشم داشته باشد.
با اين وجود، خيلي طول نكشيد تا ديپلماسي ايران دريابد راهي به جز تلاش براي جلب اعتماد و نزديك شدن به غرب وجود دارد. با آغاز سال 2005 ايران كاملا اين حقيقت را دريافته بود كه بايد پيوند ميان تعليق فعاليت هاي قانوني خود و مذاكرات سياسي را بگسلد. استراتژي جديد اين بود: مذاكرات مي تواند ادامه پيدا كند، اما اين ربطي به اينكه ايران نبايد حقوق قانوني خود را اعمال كند، ندارد. راه اندازي كارخانه UCF اصفهان علامتي روشن به غرب بود كه ايران در تعقيب اين استراتژي جدي است. مي ماند يك سؤال: اگر بناست مذاكرات با اروپا به تثبيت حقوق ما و تسهيل مسير اعمال آنها خيري نرساند، پس چه سودي در ادامه يافتن آن هست؟ اين سؤال، هرگز پاسخ درخوري نيافت، الا اينكه به نظر مي رسيد ايران همچنان به مجرايي كه از طريق آن بتواند به اروپا بفهماند مسير خود را از «اعتمادسازي» به «اعمال اقتدار» تغيير داده، نياز دارد. اكنون ايران و اروپا به اتاق مذاكره بازگشته اند، با اين تفاوت كه ايران به خوبي مي داند پرونده هسته اي اگر هم بنا باشد حل شود، اين اتفاق پشت ميز مذاكره رخ نخواهد داد.
راه حل حتماً وجود دارد. اما آن را بايد در عراق، افغانستان، خليج فارس، لبنان، فلسطين، آسياي ميانه و بازار جهاني انرژي جست وجو كرد. براي رساندن اين پيغام به اروپايي ها، مذاكره شايد شيوه بدي نباشد و الا فقط سرگرمي و حاشيه روي است.
مهدي محمدي

عراق، مخاطرات پيروزي ( يادداشت روز )

نتايج انتخابات 24آذر عراق نشان داد اين كشور در حال تولد دوباره اي است كه نه به دوران پيش از اشغال و نه به دوران پس از اشغال شباهت دارد. از همين رو «اين عراق» نه به مذاق بازماندگان رژيم صدام حسين خوش مي آيد و نه به مذاق اشغالگران. در اين بين بعضي ها با نگاه به نتيجه انتخابات ده روز پيش تحليل كرده اند كه اين پيشامد حاصل عملكرد غلط آمريكاست و استدلال مي كنند كه اگر آمريكا عراق را اشغال نمي كرد و يا اگر پس از اشغال ، تدبير درستي داشت، اسلام گراها سيستم سياسي عراق را در قبضه خود نمي گرفتند. ولي اين تحليل ها با واقعيت فاصله زيادي دارند.
واقعيت اين است كه آمريكايي ها ابتدا با اشغال عراق و سپس با اتخاذ شيوه هاي مختلفي كه يكي پس از ديگري به ميدان آورده و امتحان كردند، خواستند جلوي تولد «عراق اسلام گرا» را بگيرند. از اين رو اگر عراق به اشغال آمريكا هم در نمي آمد و اگر آمريكا پس از اشغال به شيوه هاي ديگري هم روي مي آورد باز هم اين عراق متولد مي شد. در واقع اين يك «تولد طبيعي» است كه آمريكا با شيوه هاي مختلف درصدد عقيم گذاشتن آن بوده است. بعضي از تحليل گران از اين نكته مهم غافلند كه در اين اواخر، رژيم صدام زير ضربات سخت اسلام گرايان در حال فروپاشي بود. وقتي «عدي» فرزند ارشد و جانشين صدام حسين يك سال پيش از اشغال شدن عراق، در جلوي كاخ رياست جمهوري توسط اسلام گراها بشدت مجروح شد، آمريكا دريافت بايد كاري بكند.
به هر حال انتخابات 24آذرماه گذشته نشان داد آمريكا نمي تواند بيش از اين مانع پيدايي عراق جديد شود. اينك مجلس 275 نفره عراق توسط 140 مسلمان معتقد و اصولگرا، 60كرد كه رابطه اي ممتاز با ايران دارند، 40 سني عرب كه اكثريت آنان هم خواهان استقلال و اسلاميت كشور خود هستند، تشكيل مي شود و از دل آن دولت (رئيس جمهور، نخست وزيران، كابينه و نيروهاي مسلح) و قوه قضائيه متولد مي شوند.
آمريكا در اين ميان طبعا بايد اعلام كند كه كار نظاميان خارجي در عراق به پايان رسيده است و از فرداي تشكيل مجلس و دولت جديد و دائمي عراق، فشارها از درون و بيرون آمريكا براي خروج اشغالگران از عراق شدت مي گيرد و «بوش» ناچار است به آن تن بدهد و تا چند ماه آينده بخش اعظم نيروهايش را از عراق بيرون ببرد. اكنون در آمريكا همه نيروهاي سياسي -از احزاب دمكرات و جمهوري خواه- بر خروج اتفاق نظر دارند، در اين ميان، «دمكرات ها» خواهان ارائه جدول زماني خروج در شب ژانويه -به عنوان عيدي دولت به مردم- و جمهوري خواهان خواستار خروج بدون سروصدا و بصورت كاملا تدريجي شده اند. در اين ميان نئوجمهوري خواهاني نظير «هنري كيسينجر»- وزير خارجه آمريكا در زمان رياست جمهوري نيكسون- گفته اند زمان به هيچ وجه مناسب خروج نيست چرا كه؛
1-دوستان بين المللي و منطقه اي آمريكا نسبت به درستي تصميم گيري دستگاه سياست خارجي آمريكا ترديد مي كنند و از اين پس در هيچ موضوع بين المللي در كنار آمريكا نخواهند ايستاد.
2-خروج از عراق در شرايطي كه يك حكومت مذهبي در آنجا بر سر كار آمده (و اين «اولين حكومت مذهبي در جهان عرب» است)، اسلام خواهان در كشورهاي ديگر را براي بدست گرفتن قدرت تحريك مي كند.
3-خروج ناشي از شكست در عراق، جريان «نئومحافظه كاران» را در آمريكا براي هميشه دفن و آمريكا را وادار مي كند كه بسياري از صحنه هاي جهاني -بخصوص نقاط حساس خاورميانه- را به رقباي خود واگذارد.
4-تشكيل حكومت و جامعه مذهبي در عراق و ائتلاف طبيعي آن با جمهوري اسلامي ايران و اتصال آن به فلسطين (از طريق سوريه و لبنان) موقعيت ژئواستراتژيك منطقه را كاملا به نفع ايران و به ضرر آمريكا دگرگون مي كند. تشكيل مجموعه اي با اين گستردگي هر تحولي در خاورميانه عربي و اسلامي را تحت تأثير مستقيم خود قرار مي دهد.
اين موارد نشان مي دهد آمريكا با بزرگترين بحران -در تصميم و در عمل- در طول چند دهه گذشته مواجه شده است. آمريكايي ها ناچار به ترك عراق هستند و در عين حال شرايط به هيچ وجه براي آنها «قابل تحمل» نيست. حالا سؤال اين است كه آمريكا چه «روزنه»هايي براي التيام شرايط نامطلوب خود در پيش رو دارد و احتمالا چه خواهد كرد؟ با مروري بر نشانه ها در مي يابيم كه:
الف-آمريكايي ها وانمود مي كنند كه «قصد بهم زدن بازي» را دارند ولي منظورشان اين نيست كه واقعا نتايج انتخاباتي عراق را دگرگون نمايند چون اين كار اساسا امكان پذير نيست. اين انتخابات توسط دولت اصولگراي ابراهيم جعفري برگزار نشده است تا بتوان با «واردكردن اتهام»، آن را دگرگون كرد. انتخابات توسط يك «كميسارياي عالي» تحت مديريت سازمان ملل برگزار شده و همه 21ائتلاف انتخاباتي عراق نمايندگاني در حوزه هاي رأي گيري داشته اند. هدف آمريكا اين است كه اصولگرايان را بترساند و آنان را وادار به «توافق با آمريكا و ديگر مخالفانش» كند. اين اقدام -اگر پذيرفته شود كه نمي شود- به زعم آمريكايي ها چند ويژگي دارد: الف: با ورود سكولارها به دولت جنبه مذهبي نظام سياسي عراق، تحت تاثير سكولاريزم، «بدنما» مي شود؛ ب: دولت اصولگرا همواره گرفتار كشمكش داخلي است و ظرفيت همگرايي اسلامي- منطقه اي آن تحليل مي رود؛ ج: توافق اوليه مي تواند توافق هاي بعدي -كه مطلوب آمريكا هستند- را در پي داشته باشد.
نئومحافظه كاران آمريكا براي رسيدن به اين هدف فعاليت فشرده اي را- توأم با سراسيمگي و آشفتگي- دنبال كرده اند سفر معاون رئيس جمهور آمريكا- ديك چني- به عراق، آزادكردن 30بعثي از زندان، كمك فراوان مالي به علاوي و اعلام آن توسط محافل آمريكايي و ديدارهاي پي در پي سفير آمريكا با رئيس جمهور و نخست وزير عراق همه با اين هدف صورت مي گيرد. اما آيا بطور واقعي اين اقدامات نتيجه انتخاباتي 24آذرماه را دگرگون مي كند؟ بدون شك، پاسخ منفي است اما اگر اصولگرايان تحت تأثير عمليات رواني آمريكا قرار بگيرند شرايط مطلوبتري براي آمريكا و همپيمانان عراقي آن رقم مي خورد.
ب -آمريكا اگر نتواند بازي «واداركردن حريف به ارائه بازي مطلوب!» را پيش ببرد، سعي مي كند عراق اصولگرا را در يك مثلث قرار دهد به گونه اي كه هر ضلع آن، ضلع ديگر آن را خنثي كند. هندسه اي كه آمريكا -در شرايط نااميدي- به آن فكر مي كند اين است: دولت مذهبي، تداوم ترور، محدوديت بين المللي.
دقيقا از همين رو هنري كيسينجر يك روز پس از اعلام اوليه نتايج انتخابات عراق در مقاله اي كه واشنگتن پست آن را درج كرد، نوشت: «هرج و مرج با انتخابات برطرف نمي شود» و براي هم سطح نشان دادن تروريسم و دولت مذهبي نوشت: «وجه تندروي اسلامي فقط تروريسم نيست، نفي سكولاريزم مشكل مهمتري است» و نتيجه گرفت كه: «اگر بنيادگرايان -يعني اسلام گرايان- (حتي) در قطعه اي از عراق حكومت تشكيل دهند و يا اگر هرج و مرج -يعني تروريسم- ادامه يابد، خروج نظاميان آمريكا از عراق «براساس جدول زماني» يا «براساس راهبرد و متناسب با تحولات» به مصلحت نيست».
ج-راهبرد ديگر براي آمريكا، «اختلاف افكني» است. آمريكايي ها در اين ميان به سه اختلاف چشم دوخته اند؛ اختلاف شيعه عرب و سني عرب، اختلاف شيعه و كرد و اختلاف شيعه و شيعه. طبعاً براي تحقق اين راهبرد هر مسئله تاريخي يا جغرافيايي يا مذهبي و يا سياسي مي تواند يك دستاويز به حساب آيد. اما در اين بين آنان به اختلاف كردها و شيعيان و نيز اختلاف شيعيان با شيعيان بيشتر چشم دوخته اند. كردها و شيعيان در طول دوسال گذشته و بخصوص در جريان دوره ده ماهه گذار -فاصله بين دو انتخابات مجلس- همكاري نزديكي با هم داشته اند، جدايي اين دو، دولت اصولگرا را تضعيف مي كند اما از آن مهمتر اختلاف گروههاي شيعه با يكديگر و فعال كردن گروهي عليه گروه ديگر است.
موارد سه گانه فوق بيان كننده آن است كه اصولگرايان نبايد كار را تمام شده فرض كرده و جمع آوري غنائم پيروزي، آنان را از توطئه هاي دشمنان مشترك غافل كند. هر رفتار واگرا مي تواند بنيان پيروزي اخيرشان را به مخاطره اندازد. بر همين اساس 20گروه اصولگرا بايد نه تنها دايره ائتلاف كنوني را حفظ كنند بلكه آن را توسعه دهند و همكاري با ساير گروهها از جمله كردها و سني هاي اصولگرا را شروع نمايند.
از آن طرف بايد گفت آمريكا ناچار به ترك عراق است و قاعدتا اين كار بايستي تا چند ماه آينده شروع شود و نيز هرگونه اقدام براي فعال كردن يك ائتلاف منطقه اي عليه نظام سياسي عراق محكوم به شكست است چرا كه در اين صورت به همان ميزان جبهه اي براي كمك به عراق شكل مي گيرد و براي دولت عراق شكستن حلقه مخالفان دشوار نيست. نكته ديگر اين است كه همانگونه كه مرجعيت شيعه -حضرت آيت الله سيستاني- نسبت به بروز تقلب هشدار داده، عليه هرگونه اقدام ضدعراقي از سوي مخالفان دولت واكنش نشان خواهد داد و پيروز مي شود همانگونه كه مخالفان اصولگرايي اسلامي در عرض يك سال 16شبكه خبري تلويزيوني در عراق راه انداختند ولي هيچ تأثيري بر جاي نگذاشتند. «عراق امروز» نشان مي دهد، پيروزي اسلام گرايي و شكست و فرار غرب دوروي «سكه خاورميانه» است.
سعدالله زارعي

يك وزارتخانه ، دو وزير

روز سه شنبه هفته جاري اين خبر منتشر شد كه آقاي كاظمي وزير رفاه و تامين اجتماعي، رئيس هيئت مديره و مديرعامل سازمان تامين اجتماعي را از سمت خود عزل كرده است. در نامه وزير رفاه خطاب به آقاي مددي آمده بود «نظر به اين كه از زمان تصدي شما در جايگاه مديرعامل و رياست هيئت مديره سازمان تامين اجتماعي از اجراي تدابير و سياست هاي ابلاغي سرباز زده و از دستورات مربوطه استنكاف ورزيده ايد... از اين سمت عزل مي شويد.»
اگرچه از مدتها قبل درباره اختلافات ميان وزير رفاه و مديرعامل سازمان تامين اجتماعي، اخباري بر سر زبان ها بود و ماجراي اين اختلافات به مطبوعات نيز كشيده شده بود، ولي در ابلاغيه عزل آقاي مددي تنها به سرپيچي ايشان از اجراي تدابير و ناهماهنگي و ناهمراهي وي با «مجموعه كاري تحت پوشش وزارت رفاه» اشاره شده و درباره ماهيت و نوع اين سرپيچي و ناهماهنگي توضيحي داده نشده بود.
غروب همان روز- سه شنبه- اعلام شد كه در پي درخواست برخي از نمايندگان مجلس از آقاي احمدي نژاد، مديرعامل معزول دوباره در سمت قبلي خود ابقا شد!
صرف نظر از موارد اختلاف وزير و مديرعامل سازمان تامين اجتماعي و نيز، صرف نظر از اين كه آيا بازگرداندن دوباره آقاي مددي در پي درخواست نمايندگان صورت گرفته و يا آن گونه كه در برخي از خبرها آمده، بازگشت ايشان به علت ديگري- مثلا برخورداري وي از حمايت يك مقام برجسته در دولت- بوده است و حتي صرف نظر از اين كه، عزل يك مدير و نصب دوباره او به فاصله چند ساعت، چه تصويري از درايت و تدبير دولت در اذهان عمومي برجاي مي گذارد و...و صرفنظر از برخي گفتني هاي ديگر، اشاره به نكته اي بااهميت در اين باره ضروري به نظر مي رسد.
موارد اختلاف وزير محترم رفاه با مدير تحت مسئوليت خود، هرچه بود، به يقين هنوز هم به قوت خود باقي است. بنابراين چگونه مي توان انتظار داشت كه وزير رفاه علي رغم اختلاف و ناهماهنگي با يكي از اصلي ترين مديران تحت مسئوليت خود در اداره وزارتخانه ياد شده موفق باشد؟!
اگر اين اختلافات جزيي و كم اهميت بود به يقين، عزل مدير ياد شده را در پي نداشت، چرا كه اختلاف نظر جزيي نه غيرطبيعي است و نه غيرقابل تحمل. ولي وزير رفاه در ابلاغيه عزل آقاي مددي به سرپيچي ايشان از تدابير اجرايي وزارتخانه و استنكاف از دستورات اشاره مي كند. بنابراين اختلافات موجود ميان وزير و مدير ايشان، به اندازه اي جدي بوده- و هست- كه وزير- چه حق با ايشان باشد و چه نباشد- مدير تحت مسئوليت خود را بي توجه به تدابير اجرايي وزارتخانه دانسته و ادامه كار با ايشان را ناممكن ارزيابي كرده است و بديهي است، اكنون كه مدير معزول با پشتوانه مقامات عالي تر دولت به پست قبلي خود بازگشته است، در سرپيچي احتمالي از تدابير اجرايي وزير، انگيزه اي به مراتب قوي تر از گذشته دارد و احساس پشتگرمي بيشتري مي كند. چرا كه رياست محترم دولت بين وزير كابينه خود و مدير تحت مسئوليت وي، دومي را شايسته حمايت و پشتيباني دانسته و در عمل دو «وزير» را به يك وزارتخانه فرستاده است! و تلويحا وزير دوم- مدير عزل شده قبلي- را از حمايت بيشتري برخوردار كرده است!
به يقين، وزير و مدير ياد شده، هر دو از تعهد و كارآمدي لازم برخوردارند، مخصوصا آن كه مدير عزل شده پيش از اين سرپرستي همين وزارتخانه را برعهده داشته است ولي هماهنگي وزير با مديران تحت مسئوليت وي و حمايت رئيس جمهور محترم از وزيري كه خود برگزيده و از مجلس براي او رأي اعتماد گرفته است، يكي از بديهي ترين اصول مديريت است.
نگارنده، هرگز سر اين قضاوت ندارد كه كدام يك از دو سوي ماجرا- وزير يا مدير وي- در ديدگاه و عملكرد خود برحق بوده اند و به هر دو نيز ارادت دارد، اما وزارت رفاه يا هر وزارتخانه ديگر با حضور دو وزير قابل اداره نخواهد بود، هرچند كه هر دو وزير حقيقي و مجازي، افرادي متعهد، كارآمد و مورد وثوق باشند كه به يقين هستند.
حسين شريعتمداري

لاف ( گفت و شنود )

گفت: جرج بوش تهديد كرده است كه با ايران برخورد جدي خواهد كرد.
گفتم: توني بلر نخست وزير انگليس هم كه درباره مسئله هسته اي ايران بدجوري ترش كرده است!
گفت: مگه اين دو تا طي 27 سال گذشته با همه رجزخواني ها چه غلطي كرده اند كه حالا قدرت مشترك خودشان را به رخ مي كشند؟!
گفتم: چه عرض كنم؟!... مارمولك قرص اكس خورده بود اداي كروكوديل در مي آورد!

چه كسي سر سفره ديگري مي نشيند؟ ( يادداشت روز )

نشست هنگ كنگ در شرايط بحراني و با انبوهي از اختلافات حل نشده پايان گرفت. موج اعتراضات خارجي ضد جهاني سازي در كنار اختلافات پيچيده و عميق 150 كشور عضو WTO فرصت فكر كردن به مسائل جديد آزادسازي را نداد. بحث بر سر نظام تعرفه محصولات كشاورزي از جمله موضوعات پرمناقشه در اين اجلاس بود.
كشور ما نيز اولين سال شركت در اين اجلاس را به عنوان ناظر مذاكرات تجربه كرد.
وزير بازرگاني در بدو ورود به هنگ كنگ در مصاحبه با خبرنگاران گفت: ما در اين اجلاس شركت مي كنيم تا خواسته خود را مبني بر برابري در قوانين و امتيازات بين كشورهاي عضو مطرح كنيم.
وي در روز پاياني اين اجلاس نيز در يك گفت وگوي خبري اعلام داشت اين اجلاس و مذاكرات شناخت جديدي از وضعيت سازمان تجارت جهاني به ما داد.
در اين مختصر پرداختن به نتايج «جهاني كردن اقتصاد» را پي نمي گيريم و صرفاً بر مبناي نتايج بدست آمده از اجلاس هنگ كنگ به ذكر چند نكته روش شناختي در ورود ايران به بازار جهاني اكتفا مي كنيم. نكاتي كه نبايد از نگاه مسئولان محترم دور بماند.
به نظر مي رسد «برقراري قوانين برابر» ايده آرماني مسئولين ما براي ورود به سازمان تجارت جهاني باشد. تصور رايج اين است كه اگر WTO براي كشورهاي عضو، امتيازات خاصي قائل نشود، تجارت آزاد به عنوان موتور رشد كشورهاي در حال توسعه عمل خواهد كرد. اين دسته معتقدند كه اگر در جريان تجارت آزاد حتي الامكان شرايط عادلانه به نفع كشورهاي فقير ايجاد شود، دغدغه ها و ترديدهاي موجود درباره تجارت آزاد جهاني از ميان مي رود، اينان مي گويند WTO با فريب كشورهاي فقير، كشورهاي ثروتمند را قادر مي سازد تا به سادگي و با قلدري كشورهاي در حال توسعه را تسليم كنند. با اين حساب بايد هيئت نمايندگي كشورهاي فقير نيز در اجلاس حضور داشته باشند تا قدرت چانه زني براي اين كشورها فراهم شود.
اما اين ادعا تا چه اندازه درست است. آيا با اين تصور مي توان براي راهيابي به سازمان تجارت جهاني تقلا كرد.
جاي شك نيست كه عليرغم ادعاي سازمان تجارت جهاني درباره «وجود فرصت هاي برابر براي همگان»، كشورهاي امپرياليستي براي سلطه خود از معيارهاي نابرابر استفاده مي كنند.
اين معيارهاي نابرابر از ناموزوني حاكم بر سازمان تجارت جهاني كه در اين سازمان نهادينه شده است، ريشه مي گيرد و يك نقص درون ساختاري است كه اگر اصلاح نشود كفه سازمان تجارت جهاني همواره به نفع قدرت هاي بزرگ سرمايه داري سنگين خواهد بود.
نگاهي گذرا به ساختار تشكيلاتي سازمان تجارت جهاني به وضوح از سلطه آشكار كشورهاي امپرياليستي بر اين سازمان خبر مي دهد و اين نكته را مي نماياند كه كشورهاي بزرگ صنعتي بي آن كه نياز به فريب و برهم زدن بازي داشته باشند، از پيش برنده بازي هستند!
بنابراين بحث بر سر برابري در تصميمات اجلاس، در شرايطي كه ساختار به نفع امپرياليسم سرمايه داري است منطقي به نظر نمي رسد.
اما فرض كنيم كه قوانين تجاري حاكم بر WTO برابر اعمال شود در اين حالت چه كسي سود مي برد؟
آناتول فرانس، شخصيت راديكال فرانسوي، روزگاري -نزديك به يك قرن پيش- به كنايه مي گفت: «قانون در چارچوب برابري شكوهمند خود، خوابيدن كنار خيابان را بطور همسان براي فقير و غني ممنوع اعلام كرده است.»
براي مثال فرصت برابر در عرصه تجارت جهاني را درخصوص سرمايه گذاري در نظر بگيريد، در چارچوب اين سياست برابر هم شركت هاي آمريكايي و هم الجزايري و اكوادوري و بنگلادشي مي توانند از حق خريد و فروش ملك و زمين و امثالهم در كشورهاي يكديگر برخوردار باشند. با اين حساب چه كسي بر سر سفره ديگري مي نشيند.
برخورد برابر در دنيايي كه بيش از 100 سال است به دو قطب آشكار كشورهاي امپرياليستي و تحت سلطه تقسيم شده، چه معنايي دارد؟
فرض كنيد در شرايط برابر قرار باشد همه كشورها تعرفه واردات خود را بردارند؛ با اين حساب آمريكا و غنا هر دو مجبورند تعرفه ها را حذف كنند با اين وصف چه كسي برنده است؟
امروز ميزان بودجه اختصاص يافته به مواد غذايي در آمريكا 5/0 -نيم- درصد توليد ناخالص ملي اين كشور است. حال آنكه اين رقم در مورد تانزانيا 18 درصد است. حالا فرض كنيد حمايت دولتها از بخش كشاورزي برداشته شود با اين حساب فكر مي كنيد عدالت برقرار شده است.
در شرايطي كه به هزار و يك دليل، انباشت علم، تكنولوژي و سرمايه بطور برهم فزاينده در كشورهاي صنعتي صورت مي گيرد، سخن از فرصت برابر بيشتر به يك خودفريبي شبيه است.
طعم تلخ اقتصاد گلوبال با اين ترفندهاي واهي شيرين نمي شود. مسئولين محترم نيز بايد نسبت به ساز و كارها و تشكيلات ساختاري «نظام سلطه تجاري» ابتدا شناخت پيدا كنند و سپس درخواست خود را در قالب سياست هاي ضد آمريكايي و ضد امپرياليستي مطرح كنند، چرا كه بي ترديد پيروزي ما در شكست منافع امپرياليسم و حاكميت كلان سرمايه داران جهاني است.
و اما، برخي نيز بر اين باورند كه ايران در صورت عدم پيوستن به اين سازمان ناچار به پرداخت هزينه فرصت است.
صاحبان اين ديدگاه نيز براي نظر خود دلايلي دارند كه به آساني قابل نفي كردن نيست. آنان معتقدند «جهاني شدن» يك پروسه است كه در نهايت راه گريزي از آن نيست و ديگر اينكه غيبت كشورهاي در حال توسعه از جمله ايران در اين سازمان مي تواند بستر سياست هاي ظالمانه «امپرياليسم- صهيونيسم» در حيطه تجارت آزاد را هموارتر كند.
بر فرض صحت اين ديدگاه اگر هم حضورمان در WTO را براي اقتصاد ايران و جهان اسلام استراتژيك بدانيم، نبايد نسبت به آسيب هاي ساختاري و مكر غولهاي تجاري سلطه گر بدون برنامه باشيم و براي ورود به سازمان تجارت جهاني عجولانه و مرعوبانه عمل كنيم.
محسن مهديان