سياست ورزي در خلأ
اصرار ناكام فراكسيون اقليت مجلس شوراي اسلامي بر استيضاح وزير دفاع، اگر برخاسته از انگيزه اي چون عمل به وظايف نمايندگي يا نگه داشتن پاس جان هاي عزيز عروج كرده در حادثه سقوط هواپيماي 130-C يا تدبير براي پيشگيري از حادثه اي كه مكرر اتفاق افتاده و هر بار تلخكامي و رنج عمومي بيشتري از پي خود آورده و يا مجازات مقصر آن و تفقد بازماندگان يك تقصير يا قصور پرهزينه بود، اقدامي درخور تقدير، تلقي مي شد، اما شواهد موجود حكايت از آن دارند كه اين اقدام ناكام نوعي اعلام وجود سياسي بود با شعار «در جريان باشيد، ما هنوز هستيم» و خطاب به مردم.
اعضاي فراكسيون اقليت نه به عنوان نمايندگان پاي كار و كوتاه نياي شهروندان، بل به عنوان بخشي از نيروهاي سياسي اصلاح طلب- كه برخي از آنان در اين ايام هر روز خود را با كابوس دهشتناك رفتن از يادها، رويارو مي بينند- در حال انجام وظيفه جناحي خود هستند. درواقع به نظر مي رسد كه قضيه اساساً ربط چنداني به سقوط هواپيما يا مسائلي از اين دست ندارد (مردم مي توانند به ياد بياورند كه اصلاح طلبان حاضر در مجلس ششم با اكثريتي كه در اختيار داشتند، چگونه استيضاح وزير راه وقت يعني احمد خرم را ناكام گذاشتند).
ظاهراً اصل قصه بازمي گردد به تلاش اصلاح طلبان براي حالي كردن اين نكته به مردم كه همچنان با صلابت در صحنه حضور دارند و قاطعانه از حقوق آنها پاسداري مي كنند. كدام مردم؟ همانها كه با هزار مصيبت خود را از دست آقايان اصلاح طلب خلاص كرده و به اصولگرايان پناه آورده اند؟
تلاش هايي كه اصلاح طلبان از زمان تشكيل دولت جديد و خروج اجباري از قدرت براي اعلام حضور در صحنه سياسي كشور انجام داده اند. (نمايندگان عضو فراكسيون اقليت تنها بازماندگان دوران طلايي قبضه قدرت در دو قوه مجريه و مقننه توسط اصلاح طلبان هستند و از اين رو بي راه نيست اگر گفته شود در ميان اصلاح طلبان ماهيتي عميقا نوستالژيك دارند) جملگي بيش از آن كه نگران كننده، دردسرساز و يا حتي هشداردهنده باشد، گاه تعجب آور و بيش از آن فكربرانگيز بوده است كه به راستي اينان آيا يك درك صحيح از مفهوم سياست ورزي در جامعه اي چون ايران دارند؟
يك رفتار سياسي معقول- كه به طور طبيعي فراز و فرود دارد و همواره، لزوماً موفقيت آميز نيست- پيش از هر چيز وابسته به وجود يك درك نظري واقع بينانه از مفهوم كنش سياسي ذيل يك سيستم حكومتي سرپا دارد. اين درك نظري نزد اصلاح طلبان، حتي آنها كه معمولا «خوب ديدن» را جزء هنرهاي بي بديل خود مي دانند- به نحو كج و معوجي- حاصل آمده و تا هنگامي كه فكري به حال اين بناي ناراست نشود، انتظار هر نوع بازسازي سياسي و سازماني موفق از جانب آنان بيهوده و عبث است. مشكل بزرگ اصلاح طلبان كه هرگز حل نشده و بلكه هيچگاه به آن به مثابه يك مانع بر سر راه سياست ورزي صحيح ننگريسته اند، اين است كه نيروهاي اصلاح طلب هنوز نمي دانند براي انجام يك فعاليت سياسي مؤثر شرط اول قدم اين است كه «درون سيستم» جاي بگيرند. طي سال هاي اخير، در رفتار سياسي اصلاح طلبان همواره جنبه اپوزيسيوني آن بر جنبه هاي ديگر چربيده است؛ چه آن روز كه بر كرسي قدرت بودند و چه حالا كه تا حدي بيرونند. بر اين مبنا، اصلاح طلبان همواره با هر رويداد سياسي، اجتماعي يا اقتصادي به يكي از اين 3 شيوه رفتار كرده اند: يا توانسته اند آن را رويدادي با رنگ و بوي اصلاح طلبانه جا بزنند و در جهت تقويت شأن و جايگاه خود از آن سود بجويند كه در اينصورت بي درنگ اين كار را كرده و سپس متأسفانه با قوت تمام بر تمايز ميان خود و «نظام»! پاي فشرده اند تا همگان شيرفهم شوند. اگر هم توفيقي دركار بوده، مربوط به آنهاست نه كل سيستم و حتي تلويحاً اين پيام را هم القا كرده اند كه به دليل تباين ذاتي موجود ميان آنها و نظام حاكم، هر پيروزي از جانب آنها لزوماً به معناي يك شكست براي نظام است. حالت دوم مربوط به رويدادهايي است كه نمي توانسته به نفع اهداف و ارزش هاي اصلاح طلبانه (البته به فرض وجود چنين اهداف و ارزش ها كه خود محل بحث است) مصادره شود اما اين ظرفيت را داشته كه به عنوان محملي براي ليچارگويي به حريف مورد استفاده قرار گيرد. اصلاح طلبان هر فرصتي از اين نوع را هم غنيمت شمرده و از آن كمال استفاده را برده اند. اما دسته سوم؛ اگر حادثه اي به هيچ يك از دو صورت قبل، قابل استفاده نباشد از نگاه اصلاح طلبان لابد در دسته سومي جاي مي گيرد كه با توسل به آن مي توان كل نظام را هدف گرفت. تمام حوادثي كه تاريخ سياست ورزي اصلاح طلبانه پس از دوم خرداد1376 را مي سازد، در چهارچوب يكي از اين 3 نوع موقعيت قابل فهم و تبيين است: اصلاح طلبان يا در حال تعريف از خود بوده اند، يا در حال كوبيدن حريف و يا به گونه اي شايد ناخودآگاه در حال نفي كليت نظام جمهوري اسلامي.
اكنون كه عصر اصلاحات از آن نوع كه با دوم خرداد شروع شد به سر آمده- و اين را لااقل به يك معنا، حتي راديكال ترين نيروهاي اصلاح طلب هم قبول دارند- جا دارد كه اندكي در اين پرسش تأمل كنيم كه راز برگزيدن سلوك اپوزيسيوني نسبت به نظام جمهوري اسلامي به عنوان الگوي غالب رفتار سياسي از جانب برخي از اصلاح طلبان چه بوده است؟ يك حدس كه مي توان آن را نزديك ترين تحليل به واقعيت دانست اين است كه تصور شماري از اصلاح طلبان همواره اين بوده-و در واقع آن را به عنوان يك گزاره بديهي پذيرفته بودند- كه مردم به- معناي كليت افكار عمومي- كاملاً از نظام حاكم بريده اند و لذا از هر رفتاري كه بوي رويارويي با نظام از آن به مشام برسد با آغوش باز استقبال خواهند كرد!
بر مبناي اين ذهنيت بود كه آنان شديدترين حمله ها به باورها و مقدسات مردم را تحت عنوان آموزه هاي حكومتي در دستور كار خود قرار دادند و تصورشان هم اين بود كه با بد و بيراه گفتن به اصول و عقايد مردم آنها را خوشحال مي كنند و بر رضايتشان از خويش مي افزايند. هرچه اصلاح طلبان در اين مسير جلوتر رفتند اولاً غيرقابل اعتماد و بلكه خطرناك بودن آنها بر مردم آشكارتر شد و ثانياً توان همدلي و حتي همزباني با مردم را بيشتر از دست دادند. عاقبت نيز وقتي مردم به كلي از آنها روي برگرداندند، صحنه را متعجبانه مي نگريستند و از خويش و از يكديگر مي پرسيدند چرا بايد چنين اتفاقي بيفتد؟ حتي فرداي روز سوم تير، زماني كه ديگر همه چيز آشكار شده بود كمتر كسي در ميان اين جمع به صرافت افتاد كه «نكند تا امروز راه را اشتباه مي رفته ايم»؟!
بخش ديگري از بحث درباره ريخت شناسي رفتار سياسي اصلاح طلبان و تلاش هاي آنها براي احياي موقعيت سياسي خود پس از روي كار آمدن دولت اصولگرا را بايد به اين موضوع اختصاص داد كه اصلاح طلبان هنوز در بند خويشند.
جبهه اصلاحات در آستانه انتخابات دور نهم رياست جمهوري از عدم انسجام و اختلافات حاد ميان اعضاي خود ضربه شديدي خورد و حالا آنگونه كه از شواهد پيداست «سر»هاي آن فقط به اين مي انديشند كه چگونه ساختارهاي حزبي و تشكيلاتي خود را قوام يافته و نيرومند سازند تا ديگر اعضاي هرحزب دم انتخابات به راحتي آب خوردن از فرمان تشكيلات سر نپيچند و جمع ياران به طرفه العين پريشان نگردد. تمركز اصلاح طلبان بر روي سر و سامان دادن به وضع سازماني و تشكيلاتي خود، اگرچه اكنون دستور كار اول و آخر اين گروه هاست- و با توجه به حجم انبوه اختلافات در ميان آنها تا آينده قابل پيش بيني اين جايگاه را حفظ خواهد كرد- اما از منظر آسيب شناسي يك جبهه سياسي كه خود به مرگ خويش اعتراف دارد و براي احياي دوباره خود تلاش مي كند، نمي توان اهميت چنداني براي آن قائل شد. آنچه بسيار مهم تر از يافتن راهي براي تنظيم مناسبات ميان خود و رفقاست، اين است كه اصلاح طلبان بتوانند راهي براي برقراري مجدد يك رابطه معقول با مردم بيابند. مجموعه نيروهاي اصلاح طلب از اين حيث دچار بحران عميق اند. تا زماني كه اصلاح طلبان راهي براي اصلاح ميانه خود و مردم كوچه و بازار بيابند، ده ها حزب قدرتمند هم تشكيل بدهند و پيوندهاي ميان خويش را به قوي ترين شكل ممكن هم اگر مستحكم سازند، فايده چنداني به حال آنها نخواهد داشت و در يك فضاي رقابت دموكراتيك نصيب آنها همه حرمان و ناكامي خواهد بود. اصول گرايان، آن روز كه در سال هاي مياني دولت دوم سيدمحمد خاتمي تصميم گرفتند گفتمان، تاكتيك و استراتژي خود را بازسازي كنند، خيلي زود از مرحله ترتيبات دروني و سازماني عبور كردند و به مرحله انديشه درباره نحوه ارتباط گيري صحيح با مردم رسيدند. طراحي هاي دقيق و مطالعات جامع در اين باره، در مدتي كوتاه به نتيجه رسيد و آنها توانستند گفتماني بسازند كه به دلايل متعدد تاريخي- سياسي- رواني مردم را از پي خود كشاند. اصلاح طلبان اما همچنان اصرار دارند به زبان ياجوج و ماجوج حرف بزنند و حتي وقتي هوس «اجتماعي شدن» به سرشان مي زند منظورشان بيشتر ور رفتن با قوميت ها يا سوار شدن بر موج احساسات زنانه يا كارگري و از اين قبيل است تا تلاش براي برقراري يك رابطه معقول و مبتني بر مفاهمه دوجانبه با مردم يا لااقل انس با بخشي از بدنه اجتماعي شايد اين تصور به وجود آيد كه آنچه اصلاح طلبان مي گويند بيشتر ايده هايي نخبه گرايانه است و لذا اين مردمند كه بايد سطح فهم خود را بالا بكشند تا توان و لياقت «اصلاح طلب شدن» را بيابند. اما اين تصور سوء تفاهمي بيش نيست. ايده هايي كه اصلاح طلبان عرضه مي كنند بيشتر از آنكه نخبه گرايانه يا هر چيز ديگر از اين قبيل باشد، «دم دستي» است و نمي تواند نسبتي روشن با مسايل واقعي جامعه ايراني برقرار كند؛ پس انتظار اقبال افكار عمومي نسبت به آن نيز بي ربط است.
بحث درباره اين موضوع را كه چرا اصلاح طلبان نمي توانند در فضاي جامعه ايراني به نحوي خردمندانه سياست ورزي كنند، همچنان مي توان ادامه داد. مي توان به اين نكات توجه كرد كه اصلاح طلبان هنوز عادت نشاندن «آرزوهاي خود» به جاي «مطالبات مردم» را ترك نكرده اند، ادبيات سياسي آنها هرگز نتوانسته است با «عموم» مردم رابطه منطقي برقرار كند و نياموخته اند كه چشم دوختن به عنايت خارجي آنها را در موقعيتي كاملاً شكننده نسبت به ديگر نيروهاي حاضر در صحنه قرار خواهد داد. اما همه اين بحث ها بايد ما را به مسئله بنيادي تر راهنمايي كند: شايد توقعي بيش از اين نبايد داشت. فرآيند نوسازي سياسي قبل از هر چيز در گرو توان ساخت ظرفيت ها و ايجاد فضاهاي مانور جديد است.
وقتي يك جبهه سياسي از عهده اين كار -در حد خود- برنيايد به آن چشمه اي شبيه خواهد شد كه نمي جوشيد و در آن آب مي ريختند... و آن وقت رفتارهاي سياسي اش- هر چقدر جدي- شبيه التماس به نظر خواهد رسيد.
بسم رب النور