در قد و قواره دشمن نيست!

حسين قدياني
از ماهها قبل شواهدي بود كه نشان مي داد، برخي با تشويق اكبر گنجي به اعتصاب غذا عليه جان او توطئه چيده اند تا با جا خالي دادن و مقصر خواندن نظام، درست مثل قتل هاي زنجيره اي، براي دشمنان خوراك تبليغاتي فراهم نمايند. از قرار معلوم اما اين توطئه با هوشياري مسئولين امر كشف و نقشه بدخواهان نظام براي سوء قصد به جان وي و سوء استفاده هاي بعدي، نقش برآب گرديده است. با اين همه در وراي اين ماجراها توطئه اي بالاتر وجود دارد كه تاكنون اشاره اي بدان نشده، و آن انكار عظمت و صلابت نظام اسلامي از طريق به ميدان آوردن افراد كوچك و معرفي كردن آنها به عنوان دشمنان نظام است. واقعيت اين است كه امثال اكبر گنجي هرگز اين ظرفيت را ندارند كه به عنوان «دشمن نظام» تلقي شده و در اين قالب اظهار وجود كنند.
آدم هاي پياده را كه هنري جز عملي كردن نظريات ديگران ندارند، هيچ وقت نبايد در رديف دشمنان نظام قرار داد. امثال اكبر گنجي، خيلي اگر بخواهيم به آنها بها بدهيم در حكم زنگ تفريحي براي پر كردن اوقات فراغت برخي از گروههاي اپوزيسيون فراري و آواره اند، كه عرض خود مي برند و زحمت هيچكس را نمي دارند.
¤¤¤
كساني كه در درون خود از قابليت هاي لازم براي بزرگ شدن برخوردار نيستند، تنها دو راه براي رسيدن به جاه و مقام مي شناسند؛ يكي چاپلوسي بزرگان و ديگري در صورت عدم جواب اولي، گلاويز شدن با ايشان. اينگونه آدم ها هرگز در مسير اعتدال نمي پويند؛ گاه افراط و گاه تفريط مي كنند. روزي در ميدان وليعصر بر صورت زنان بدحجاب تيغ مي كشند و ديگر روز مانيفست جمهوري خواهي مي نويسند. ايشان گرچه معمولاً تلاش مي كنند جلوي ويترين و در منظر مردم قرار گيرند اما نه اهل نظر كه پياده نظام نظريه پردازان پشت صحنه هستند. هميشه نقش ديگران را بازي مي كنند، بي آنكه بخواهند براي يك بار هم كه شده نقش خود را بازي كنند. آنها مانكن هاي متحركي هستند كه با هوچي گري براي مغازه داران دكان سياست، مشتري جذب مي كنند.
¤¤¤
اتفاقات يكي دو هفته گذشته براي اكبر گنجي مي تواند سرآغاز يك زندگي ديگر باشد، تا او از اين پس نقش خود را بازي كند. در غير اين صورت تلاش هاي او باز هم بي نتيجه خواهد ماند، چرا كه؛ حتي اگر اكبر گنجي خودش را هم بكشد - و يا دوستانش او را بكشند!- باز بعيد است در حد و قواره دشمن اين نظام باشد.
¤¤¤
از ياد نبريم كه، نظام بزرگ، دشمنان بزرگ دارد.

ما يكي را بي خيال!

ديشب از خبرگزاري چيزنا برگشته بودم خانه تا كپه مرگم را بگذارم. همين كه آمدم كليد را بياندازم و در خانه را باز كنم، يك صداهاي مشكوكي شنيدم. به گمانم، خيالاتي شده باشم، اعتنايي نكردم و كليد را چرخاندم. ديدم نخير! راست راستي يكي دارد مي گويد: تا سه مي شمارم، دستها بالا! يك، يك و نيم. دو، دو ونيم، دو و هفتاد و پنج!!... برگشتم. در آن تاريكي كسي را نديدم. بدجوري ترسيده بودم. البته يك دلم مي گفت، جن زده شده اي مرد! سر همين دوباره كليد را چرخاندم. جخ باز هم همان صدا آمد! از شدت ترس، نزديك بود خودم را ... بگذريم! سرتان را چه درد بدهم پله ها را دو تا يكي كردم و رفتم بالا. چيزه كوچولو و مادرش حمام بودند. ماجرا را براي چيز كوچولو تعريف كردم. پسره چيز به حرام گفت: شك نكن. كار شيرين شيرينا بوده. گفتم: حرف دهانت را بفهم والا به جان عجوزه، همچين مي زنم، يكي از من بخوري، ده تا از ديوار! وروجك، رو كه نيست دوباره گفت: يحتمل شيرين شيرينا بعد از خبر كيهان، اكبر گنجي را بي خيال شده، قصد جان شما را كرده، تا حكايت چيزهاي زنجيره اي، بامبول در بياورد و بياندازد گردن نظام!! شما خيال مي كني آمريكا، جايزه چيز نوبل را همين طور كشكي كتره اي به شيرين شيرينا داده؟ خب، اوشان هم يك كاري بايد براي آمريكا بكند يا نه؟!
¤¤¤
ببين شيرين شيرينا! از اينجا به بعد روي سخنم با شماست. تو را به جان رايس، ما يكي را بي خيالي طي كن. جانمان را از سر راه نياورده ايم كه. ناسلامتي نان و نمك همديگر را خورده ايم. با جان ما يكي كاري نداشته باش. قول مي دهم برايت جبران كنم. به قول گفتني؛ دست، چيز را مي شورد،چيز هم برمي گردد صورت را مي شورد!! و انگهي، آمريكا چيز نوبل را داد به تو، آدم دوستي را ترويج كني يا چيز ما را بگذاري دست عزرائيل؟!
«آقاي چيز»

نترس ماهي ها

صادق مهدي غفراني
ديروز با يكي از رفقا رفته بوديم سينما؛ تا شروع سانس چند دقيقه اي فرصت بود، يك خرده از خبرهاي اينترنتي كه پرينت گرفته بودم را از توي كيفم درآوردم و شروع كردم به خواندنشان.
لابه لاي مطالب، مقاله اي بود به قلم يكي از دوم خردادي هاي افراطي، كسي كه 2سال پيش در يكي از سرمقاله هايش خاتمي را با يكي از ائمه مقايسه كرده بود و...
در يادداشت اين هفته اش نوشته بود: «مردم عادي سياست را دقيقا معادل پدرسوختگي مي دانند و همين نكته براي اينكه تصور ايراني از سياست را به عنوان موجودي بي پدر و مادر نهادينه كند، كفايت مي كند... اما خاتمي براي اثبات صداقت خود بدترين راه را برگزيد. او به جاي آنكه مفهوم سياستمداري را استعلا بخشد راهي معكوس را در پيش گرفت. او به درك ايرانيان از سياست اعتراض نكرد، بلكه آن را پذيرفت... خاتمي انگيزه و استعداد كار حرفه اي در حوزه سياست را نداشت و معمولا هرگاه فردي استعداد و انگيزه كاري را نداشته باشد...»
يادم هست مهرماه سال 76 در جريان عزل و نصب هاي دولت جديد، هركدام از معلم ها و مسئولان دبيرستان ما رئيس يكي از مناطق آموزش و پرورش تهران شدند. معلم عربي مان منطقه 16، معلم هندسه منطقه 18، معاون مدرسه منطقه 19، مدير مدرسه معاون وزير و... از بين همه اينها معلم هندسه مان آدم منحصربه فردي بود. از بچه هاي جنگ بود. خودش مي گفت هنگام خلقت گ ل من را كج و كنجول لگد كرده اند و فقط به درد 2چيز مي خورم، يكي جبهه و ديگري تدريس! بعد از رئيس شدنش وقتي رفتيم سراغش و علت رئيس منطقه شدنش را پرس وجو كرديم، مي گفت نه، الان حاجي (خاتمي) تنهاست! بايد كمكش كرد. بالاخره ياران خاتمي ما هستيم ديگه!
چند سال بعدتر وزير آموزش و پرورش و تمام مسئولاني مثل همين معلم هندسه ما عوض شدند و از سيستم دولت كنار گذاشته شدند و رئيس جمهور ياران جديدتري براي خود برگزيد...
¤ ¤ ¤
داشتم مي گفتم ديشب رفتيم سينما؛ «ماهي ها عاشق مي شوند!» يكي از شخصيت هاي فيلم در يك صحنه در مورد ماهي هاي قزل آلا حرف مي زد. مي گفت اگر بخواهي ماهي پرورشي را از ماهي رودخانه تشخيص بدهي، بايد ماهي را از وسط بلند كني، اگر سر و ته ماهي آويزان شد پرورشي است اما اگر ماهي قرص و صاف ايستاد، حتما رودخانه اي است. چون قزل آلاها در خلاف مسير آب رودخانه حركت مي كنند و استخوان هايشان محكم تر است. مي گفت محلي ها به اين ماهي ها مي گويند «نترس ماهي» يا «عاشق ماهي».

سرنوشت بركه

منصور ايماني
دورترها چيزي حدود بيست سي سال پيش، هركداممان در اطراف شهري كه زندگي مي كرديم، جايي داشتيم كه تفرجگاه تابستاني ما بود و هرگاه كه دلمان مي خواست و يا از زور گرما و فشار كار و زندگي خسته مي شديم به آنجا پناه مي برديم و تجديد قوايي مي كرديم. جايي مثل كناره رودخانه اي كه از سبزه و دار و درخت پر بود، يا دشت و تپه ماهورهايي كه از تن و روح خسته ما، بدون مزد و منت پذيرايي مي كرد، يا باغ و بيشه اي كوچك و يا لااقل، يك قواره از آن زمين هاي بزرگ و رها كه محل بازي بچه ها بود. شهر كوچك ما هم از اين نعمت هاي خدادادي بي نصيب نمانده بود و براي خودش بركه كوچك و دلربايي داشت كه دامنش را، پيش پاي چند تا درخت توسكا و تبريزي و نيزاري بلند با بوته هاي وحشي تمشك وگلهايي خودرو پهن كرده بود. يك روز كه بچه بوديم و همراه مادربزرگمان از جاده كناربركه رد مي شديم تا او را به آبادي اش در آن نزديكي برسانيم، نگاهي به بركه انداخت و گفت: «آن وقت ها كه من به سن و سال شما بودم و بد و خوب را تشخيص مي دادم، ظهرهاي تابستان با مادرم مي آمدم كنار بركه و آب تني مي كردم. آن موقع ها اطراف بركه، آنقدر بوته هاي تمشك و نيزار و درخت و علف هاي بلند داشت كه هيچ كس، آب تني كردنم را نمي ديد. صداي قورباغه ها و لك لك ها و پرنده هاي ريز و درشت هم كه غوغايي به راه مي انداخت. تابستان ها بس كه آب بركه سرد بود، بدنم مثل دست هاي الانم از سرما مي لرزيد.» بعد مادربزرگ آهي كشيد و گفت: «حالا هرچه كه ما پير و پيرتر مي شويم، انگار اين بركه هم پيرتر و ساكت تر مي شود.» مدتها بود كه مادربزرگمان از دنيا رفت، ما هنوز سرخوشانه با بركه كوچك شهرمان زندگي مي كرديم. شبها كه همه اهالي مي خوابيدند، آواز قورباغه ها، مثل صداي سمفوني، تازه بلند مي شد وقتي باد به نيزار كنار بركه مي زد، دامن چين دارش، چنان از ناله ني ها پر مي شد كه آدم خيال مي كرد همه چوپان هاي عالم به آنجا آمده اند و دارند ني مي زنند. گاهي كه شبها عكس ماه روي بركه مي افتاد و مي لرزيد، من به ياد حرف مادربزرگم مي افتادم و فكر مي كردم؛ دختر ماه براي آب تني به آنجا آمده و تنش از سرماي بركه مي لرزد. همسايه هاي بركه هم هنوز آنجا بودند. مثلا چند جفت لك لك نوك قرمز كه براي ايستادن روي يك پا مسابقه مي گذاشتند يا انگار با خودشان لج مي كردند كه حتما بايد روي يك پايشان بايستند. ماهي هاي كوچولو كه پولكشان، شبها مهتابي مثل نقره برق مي زد، دم جنبانك هايي كه روي ماسه هاي كنار بركه، دنبال طعمه مي دويدند و از بس دم دم مي زدند، خيال مي كردم كه قلبشان را روي دمشان گذاشته اند. لاك پشت ها و سنجاقك ها و پروانه ها و پوپك ها هم كم و بيش، مهمان بركه بودند و تا اين اواخر، بهار و تابستان كه مي شد، همه شان را آنجا مي ديديم. مرغابي ها و چنگرهاي سياه هم بماند كه زمستان ها مي آمدند و وسط هاي بهار مي رفتند. ولي چه فايده... چند سال كه گذشت و مردم گرفتار زندگي ماشيني و دردسر آن شدند، همه اين همسايه ها هم پر زدند و رفتند. بركه هم همان طور كه مادربزرگمان پيش بيني كرده بود، كوچك و كوچك و كوچكتر مي شد. مردم اين آخرها كه دنبال جايي براي زباله هايشان مي گشتند، ديدند چه جايي بهتر از كناره هاي بركه! خلاصه هرچه را كه اضافي و آشغال بود، همانجا ريختند. من چند سال بعد، از شهر كوچكم بيرون آمدم و هر از گاهي كه براي ديدن اقوام به آنجا مي رفتم، مي ديدم كه از آن همه آب زلال و خنك، چيزي به اندازه يكي دو تشت مايع زرد و گنديده باقي نمانده. كاميونهاي حمل زباله هم ديگر با خيال راحت هرچه آت و آشغال داشتند، آنجا مي ريختند و سرانجام آخرين قسمت هاي خاك خيس كف بركه را هم خشك كردند. اين بود سرنوشت بركه كوچك شهر ما يا همان تفرجگاه تابستانه اي كه روزگاري، در برابر چشم هاي ما، فروتنانه دلنوازي مي كرد و با شكوه بود.
... حالا خدا به داد بروبچه هاي ما برسد كه نتوانستيم، بركه خدادادي را برايشان نگه داريم و در اين روزهاي گرم، تحويلشان دهيم.

جبهه دوم خرداد چرا در سوم تير به زمين خورد؟

دكتر موسي نجفي¤
شايد در وهله اول مفهوم تركيبي «افكار عمومي مؤمنانه»، قدري عجيب و دور از ذهن باشد و براي خواننده اين پرسش مطرح شود كه مگر مي توان افكار عمومي را مشتق كرده و به نمايه ها، درجات و دسته بندي و زيرمجموعه هايي تقسيم كرد. به نظر راقم اين سطور از نظر واقعيت تاريخي بعد از مشروطيت و با توجه به سير تطور افكار سياسي در سده اخير مي توان براي افكار عمومي در ايران دولايه و سطح را قائل بود؛ سطح اول مربوط به درخواست هاي عمومي و ملي است كه خواست هر جامعه بوده و نيازهاي اوليه و حتي ثانويه اساسي مانند امنيت، رفاه، قانون، نظم و مجموع آنچه امروز به نام حقوق شهروندي ناميده مي شود را شامل مي شود؛ معمولا در شرايط عادي و يا حتي در مواقع مهم، دولتمردان و سياست ورزان در برنامه هايي كه به عامه مردم ارائه مي دهند به تناسب وضع و حال اقتصادي و اجتماعي و فرهنگي مواردي از آنچه گفته شد را در معرض ديد عموم گذاشته و وعده آينده اي بهتر و شاخص هاي بالاتري را نويد مي دهند. اما سطح دوم و در وراي اين افكار عمومي اوليه، در تاريخ سياسي و اجتماعي بعد از مشروطيت ايران به دو زيرمجموعه مهم برخورد مي كنيم، يكي افكار عمومي متدينين و مؤمنين است و ديگري افكار غيرديني، در مقوله دوم به صراحت از واژه غيرديني استفاده كردم و لفظ روشنفكران را نياوردم چرا كه مسئله و تقسيم بندي خاص اين مقاله دچار بحث هاي فرعي تر و حاشيه اي نگردد. به نظر مي رسد دو نوع افكار عمومي ديني و غيرديني علي رغم تقسيم بندي گفته شده نه در عرض همديگرند و نه داراي مشابهت هاي يكسان. براي ورود مختصر به بحث مي توان اشاره كرد كه جامعه ايران درعصر مشروطيت با مسئله جديد در سطح ملي روبه رو شد و آن مسئله جديد (مغرب زمين) و دستاوردهاي مختلف آن بود هرچه بود و هرچه شد و هرچه مي بايست مي شد به كنار، آنچه اتفاق افتاد، نخبگان جامعه ايران و آمال و ايده هاي فرهيختگان جامعه ايراني به دو صورت و دو شق و دو راه بروز يافته و تقسيم گرديد؛ يكي سنتي و بومي و ديگري غيربومي، و تا حد زيادي تقليدي، به عبارت روشن تر وحدت فرهنگي جامعه نخبه ايران شكاف برداشت و اين شكاف ابتدايي، در دوران پهلوي اول و دوم عميق تر گرديد، نهضت ملي شدن نيز علي رغم همكاري ابتدايي دو سمبل خود يعني آيت الله كاشاني و دكتر مصدق نتوانست به پركردن اين شكاف موفق شود، اما از 15 خرداد 42 به بعد اتفاق ديگري رخ داد. اتفاقي كه 15 سال بعد در بهمن 57 صورت كاملتر خود را به منصه ظهور رسانيد. اما آن اتفاق چه بود؟
از منظر اين مقاله ابعاد وسيع و مهم و ريشه هاي قضيه مدنظر و محور اين بحث نيست بلكه زاويه خاصي كه موردنظر است تشكيل افكار عمومي متدينين است كه به صورت يك نهضت ديني تمام عيار با كوله بار و تجربه ناكام مشروطيت و نهضت نفت به ميدان آمده بود. افكار عمومي شيعه، «عميق و ريشه دار و ظريف» عمل مي كند. شايد آنچه نظريه پردازان غربي گاه در نوشته هايشان مي نويسند جامعه ايران پيچيده است و اينكه تحليل گران سياسي مي گويند انتخابات ايران همه را شگفت زده كرده و ده ها و صدها مورد ديگر، به خاطر نشناختن و نفهميدن ماهيت شيعي افكار عمومي متدينين است. چرا بر ماهيت شيعي جامعه تأكيد مي گردد، چون اين افكار عمومي از سنخ سياست ورزي شيعي است، هم تقيه دارد و هم جهاد، هم روشن است و هم پنهان، هم فرهنگي است و هم سياسي، هم آرمان خواه است و هم واقع گرا، هم ضد ظلم است و هم عدالت محور.
اگر براي اين مسئله چند مثال تاريخي زده شود مي توان از فاجعه 13 رجب 1327 قمري در ميدان توپخانه تهران ياد كرد. مگر اكثر مطبوعات و بي خبران ساده انديش مثلا آزاد شده از بند استبداد، در شهادت شيخ فضل الله نوري به پايكوبي و جشن نپرداختند و ده ها مقاله و كتاب تا به امروز در درست بودن عمل به اصطلاح انقلابي و آزادي خواهانه اعدام «شيخ مستبد»! نوشته نشد؟ اما تاريخ گزارش مي دهد افكار عمومي شيعه كار خودش را كرد، چند صباحي از شهادت شيخ نگذشته بود كه به قول مشروطه خواهان افراطي، خانه شيخ شهيد و محل اوليه دفن او در محله سنگلج تهران به امامزاده اي مبدل شد.
افكار عمومي متدينانه آرام آرام كار خودش را كرد. در حوزه هاي ديني و مداحي ها و اماكن فراموش شد و هيئت ها و هرجا كه نامي از مقدسات برده مي شد، شيعه تاريخ و اصالت هايش را زنده نگه داشت و نگذاشت در بازي هاي سياسي و فريادهاي زودباورانه متجددان اتوپياها و ايسم هاي جديد بتواند خللي در جايگاه شخصيت ها و ارزش هاي تاريخي و مواريث فرهنگي آن ايجاد كند. به نظر راقم سطور بزرگترين مسئله اي كه جبهه دوم خرداد را به زمين زد و از نتيجه انتخاب سوم تير شگفت زده نمود، همين نديدن و يا دست كم گرفتن افكار عمومي مؤمنانه و يا بي اعتنايي به آن بوده است. به نظر مي رسد عميق ترين و اساسي ترين شاخصه سوم تير، «نه» گفتن افكار عمومي متدينين، به پروژه «سكولاراسيون» دوم خرداد است، ندايي كه اين بار در بستر تاريخ صبور و ناآرام و پر راز و رمز شيعه مثل دوران مشروطيت به انتظار نشست و اين ذهنيت تاريخي را به «عينيت سياسي» مبدل ساخت. اي كاش سياستمداران ايران زمين چه روحاني و يا غير روحاني بازتاب اعمال خود و نقادي عملكرد خويش را ابتدا در آينه تمام نماي اين افكار عمومي ارزيابي كنند و به اصالت و عمق و تأثير ماندگار دنيوي و اخروي آن بيشتر فكر نمايند. شايد خلاصه كلام اين باشد كه «افكار عمومي مؤمنانه» در مقاطعي به مصلحت «سكوت» مي كند ولي هيچگاه در ارائه ارزش ها و پاي بندي به آن «سقوط» نمي كند.
¤ استاد فلسفه سياسي دانشگاه

سودا ( گفت و شنود )

گفت: در آب هاي ساحلي يكي از بنادر ايراني خليج فارس، تعدادي قاچاقچي كه محموله گلدكوئيست را حمل مي كردند وقتي مورد تعقيب ماموران قرارگرفتند، اين محموله را به دريا انداختند.
گفتم: دزدي كه مالي را دزديده بود و براي فروش آن به بازار رفته بود، با مشاهده ماموران داروغه از ترس دستگيري، اموال سرقتي را آتش زد، وقتي به پاتوق هميشگي خود و نزد همدستانش رفت، از او پرسيدند اموال دزدي را چند فروختي؟ پاسخ داد؛ به قيمت خريد!

اروپا باخته است ( يادداشت روز )

يك هفته ديگر، مهلت 3 دولت اروپايي براي ارائه آخرين پيشنهاد به ايران در فرآيند مذاكرات هسته اي پايان مي يابد. انگليس، فرانسه و آلمان اين بازي پيچيده را 21 ماه طول داده اند تا مگر در گوشه اي از اين صفحه شطرنج سياسي گرفتار نشوند و با عمليات تأخيري از پذيرفتن پيروزي ايران- كه حق مشروع و محتوم اوست- سر باز بزنند. خالي بودن دست اروپا و ميل به عمليات تأخيري و اتلاف وقت از ماه ها پيش آشكار شده است.
در اين مدت طرف ايراني با قاطعيت بر سر استراتژي و تنوع بخشيدن به تاكتيك ها و پيشنهادها در چانه زني كوشيده است، بهانه تراشي هاي مداوم را از آنها بازستاند. منطق قوي ايران كاملاً روشن است؛ غني سازي اورانيوم و داشتن چرخه توليد سوخت هسته اي طبق معاهده منع توليد و گسترش سلاح هاي هسته اي (NPT) حق ماست و اگر نگراني هايي وجود دارد مبني بر اينكه اين فناوري به سمت توليد تسليحات اتمي منحرف شود، مي پذيريم كه آژانس بين المللي انرژي اتمي هر مقدار نظارت و بازرسي كه مايل است از تأسيسات اتمي انجام دهد.
قطعاً مو لاي درز اين منطق گشاده دستانه نمي رود. اروپايي ها 21 ماه وعده داده اند پرونده كشورمان را در آژانس كه صرفاً به دلايل سياسي مفتوح مانده و هيچ نقص و تخلف حقوقي در آن جاي ندارد، مختومه كنند تا ايران بتواند راه پيشرفت و توسعه تكنولوژيك را با سرعت بيشتري طي كند اما هر بار فضاي مجادله و بحث ديگري را گشوده اند تا به آنچه متعهد شده اند، عمل نكنند.
اينك و در حالي كه آن فرصت 21 ماهه به هرزگي سياسي از سوي اروپا سپري شده و بيش از يك هفته مهلت براي آنها باقي نمانده، تعهدات تلنبار شده از مذاكرات و توافقات تهران، وين، ژنو، بروكسل و پاريس، بر شانه هاي طرف اروپايي سنگيني مي كند. آنها در اين آچمز ديپلماتيك دنبال در رو مي گردند و هرچه بيشتر مي كاوند، كمتر راه گريز مي يابند.
در مذاكرات پاريس (اواخر پاييز سال گذشته) به لطايف الحيل توانستند تا اواخر اسفند مهلت بگيرند و اواخر اسفند كه رسيد، تا اوايل فروردين مهلت خواستند. آنها پيشنهادات عملي ايران براي ضمانت هاي روشن و از سرگيري غني سازي را نپذيرفتند و طرف ايراني توپ را به زمين آنها انداخت كه بسم الله! شما پيشنهاد عملي بدهيد كه هم حق ايران اعاده شود و هم اطمينان مدنظر شما براي عدم انحراف برنامه هسته اي ايران حاصل شود.
در اين بحث هاي كشدار، موعد انتخابات رياست جمهوري فرا رسيد و اين بار همين مسئله را بهانه كردند و تصميم نهايي را به بعد از انتخابات موكول نمودند مانند شاگرد تنبل و درس نخوانده اي كه وقت كشي كند تا شب امتحان برسد و شب امتحان در آن بحبوحه اضطراب فقط اميد داشته باشدكه برفي بيايد يا معلم مريض شود يا... تا گام در عرصه آزمون نگذارد غافل از اينكه آزمون نهايي دير و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد.
اروپايي ها در توهم خويش تصور مي كردند دولتي از جنس ديگر بر سر كار مي آيد و لابد امتياز مي دهد و حقوق ملت ايران را زير پا مي گذارد اما بخت بد آنها و خلاف بسياري از پيش بيني هاي سفارتخانه اي و اطلاعاتي، بدترين كابوس براي آنان در انتخابات تعبير شد و اقتدار ملي ايران بيش از پيش تقويت گرديد؛ اگرچه هركس ديگر هم رئيس جمهور مي شد وهم و خيال آنها جامه واقعيت به خود نمي پوشيد.
اتحاديه اروپا با همه بحران ها و مضيقه هايش- از بحران ها و ركود اقتصادي جدي در برخي از كشورهاي عضو تا راي مخالف مردم كشورهايي چون فرانسه و هلند به قانون اساسي اتحاديه اروپا- تمام حيثيت سياسي خود را پاي تعامل ديپلماتيك با ايران گذاشته است. چالش و مذاكره با ايران، آخر دنيا نيست. براي آنها بايد حيثيت و اعتباري نزد دولت ها و ملت هاي مختلف در دنيا باقي مانده باشد تا اجازه پيدا كنند سر موضوعات مختلف منطقه اي و جهاني پاي ميز مذاكره بنشينند. ناتواني از عمل به تعهدات در قبال ايران، آن حيثيت و اعتبار را تماماً به چالش مي كشد.
اينكه چرا آنها با وجود اطلاع از هزينه هاي بزرگ پيمان شكني در قبال ايران، اراده تغيير در منش و رويه خويش را ندارند، بيش از هر چيز در اين نكته نهفته است كه اروپا 60 سال پس از پايان جنگ جهاني دوم، هنوز نتوانسته خود را از زير بار دين به آمريكا و صهيونيسم بين الملل خارج كند. آلماني ها به خاطر معضل فاشيسم مدام در معرض سرزنش ديگر اروپائيان، آمريكايي ها و صهيونيست ها قرار داشته اند و فرانسوي ها مدام سركوفت مي خورند كه اگر از سيطره فاشيسم نجات يافتند، جز به مدد آمريكا نبوده است. تكليف تعلقات انگليس با آن سوي آتلانتيك هم كه كاملاً مشخص است. و درست به همين دلايل است كه ملاحظه مي كنيد پس از آن كه توني بلر نخست وزير انگليس ابراز مي كند «به خاطر تعهد تاريخي به اسرائيل نمي گذاريم ايران از فناوري اتمي استفاده كند»، فيشر وزير خارجه آلمان كلمات مشابهي در اداي دين به اسرائيل ابراز مي كند و مدتي بعد، شيراك رئيس جمهور فرانسه همزمان در ديدار با نخست وزير رژيم صهيونيستي به روزنامه صهيونيستي هاآرتص مي گويد ايران نبايد غني سازي اورانيوم را از سر بگيرد.
آري اين هم واقعيتي است كه فرانسوي ها و آلماني ها و حتي انگليسي ها نتوانسته اند خود را از شير سرمايه داري بين الملل- كه اصالتاً يهودي صهيونيست است- بگيرند والا در حد تعارف و حفظ ظاهر هم كه شده، بايد به توافق هسته اي اخير آمريكا و هند كه در جريان سفر مانموهان سينگ نخست وزير هند به واشنگتن اتخاذ شد و استمرار كمك هاي كاخ سفيد به دهلي نو براي توسعه فناوري هسته اي خارج از نظارت آژانس انرژي اتمي- هند عضو ان پي تي نيست و بمب هاي اتمي متعددي را آزمايش كرده است- اعتراض مي كرد يا يك صدم فشاري را كه متوجه ايران ساخته، متوجه رژيم صهيونيستي مي كرد تا حداقل بازرسي ها و نظارت ها را بپذيرد.
هر چه هست اروپايي ها در عمق بازي زيركانه اي كه ايران با حوصله تمام آنها را پيش برد، مانده اند. اينكه چه بايد كرد، معضلي بزرگ نه تنها براي اروپا بلكه آمريكائياني است كه در اين 21 ماه شاهد به كرسي نشستن تدريجي استدلال ايران نزد ملت ها و دولت هاي مختلف دنيا بوده اند.
به يقين پيش كشيدن بحث تروريسم و حقوق بشر عليه ايران در مقطع فعلي مفهومي جز تهيدستي و درماندگي غرب در مقابل جمهوري اسلامي ندارد.
تجربه تاريخي شهادت مي دهد كه جنجال بر سر تروريسم و حقوق بشر همواره مانند ميزان الحراره اي جهت نشان دادن آشفتگي استراتژيك و خلأ لجستيك در غرب عمل كرده است. وقتي نبض اين جنجال تند مي شود، يعني اينكه اساس اقتدار و نفوذ كلام غرب به چالش گرفته شده است والا آنها كجا و دفاع از حقوق بشر و مقابله با تروريسم كجا؟!
اين روزها در حالي كه مصادف با به سر آمدن مهلت اروپاست، مقارن با شصتمين سالگرد اولين- و آخرين- بمباران هاي اتمي در دنيا هم هست. 60 سال پيش در چنين روزهايي (ششم و نهم اوت 1945-15 و 18 مرداد) و در بحبوحه جنگ جهاني دوم، رژيم آمريكا دو بمب اتمي را بر سر مردمان شهرهاي هيروشيما و ناكازاكي ژاپن انداخت تا با از پاي درآوردن بيش از 231 هزار انسان بي گناه، پرونده جنگي وحشيانه را كه تمدن مدرن غرب آغازگر آن بود، به طرزي سبعانه تر ببندد. مردم دنيا در چنين روزهايي فهميدند كه از فناوري اتمي مي شود سوءاستفاده كرد و تسليحات كشتار جمعي ساخت. اصلاً از همان جا بود كه فكر منع توليد و گسترش تسليحات اتمي پديد آمد اگرچه در عقد پيمان مذكور هم اعمال تبعيض شد. با اين اوصاف آيا آمريكا مي تواند در موضع قاضي و كلانتر بنشيند و ديگران را از تجهيز ايران به فناوري اتمي بترساند؟ قطعاً آنها در جايگاه متهمند و اين ماييم- در كنار همه ملت هاي مظلوم دنيا- كه از آنها طلبكاريم.
¤¤¤
اين روزها كابوس تروريسم دوباره بر گوشه و كنار جهان سايه انداخته است. مادريد، لندن، بيروت، بغداد، شرم الشيخ مصر و مناطقي از اين دست طي ماه هاي گذشته صحنه نمايش فجايع اعمال تروريستي بوده اند. در آخرين نوع از اين عمليات تروريستي، 93 تن در منطقه شرم الشيخ از پاي درآمدند و چند برابر آنها، دچار جراحت شدند در حالي كه آثار شوك بمب گذاري هاي لندن از اذهان عمومي زدوده نشده بود. براستي چه خبر است؟ سرنخ اين حوادث كجاست؟ كدام شبكه هاي ضدامنيتي كاركشته و گانگستري در پس اين اتفاقات زنجيره اي قرار دارند كه مي توانند حصار هاي امنيتي را در شهري مانند لندن- مانند آنچه در نيويورك و واشنگتن رخ داد- بشكنند و به راحتي به ارعاب و ترور بپردازند؟ آيا به اين سادگي مي توان در منطقه حفاظت شده شرم الشيخ، بمب گذاري كرد؟ پس بايد به آن دسته از تحليلگران مصري كه سازمان تروريستي موساد را در اين ترورها مؤثر مي دانند، حق داد. آنها مي گويند «تمركز غيرعادي اسرائيلي ها بر بازديد از شبه جزيره سينا- كه شرم الشيخ هم در آن قرار دارد- تهديد امنيتي محسوب مي شود. چرا آنها بدون كنترل وارد اين منطقه مي شوند... دست كم يكي از خودروهاي منفجره شده از طريق اسرائيل و از راه ترمينال مرزي طابا واقع در شبه جزيره سينا وارد شده است».
بگذاريد سرنخ اين اتفاقات پيچيده را در لابلاي سخنان يك صهيونيست با سابقه كه مدتها وزير خارجه آمريكا بوده- هنري كيسنجر- جستجو كنيم. او چند روز پيش در گفت وگو با نشريه فارن افرز، گوشه اي از ماجرا را لو داد به نوع جمله بندي وي توجه كنيد: «از احتمال گسترش تسليحات اتمي توسط ايران نگرانيم. با دستيابي ايران به سلاح اتمي، سياست منع گسترش اين سلاح ها بي معني مي شود و ما در جهاني با مراكز متعدد اتمي زندگي خواهيم كرد. پس بايد از خود بپرسيم اگر انفجارهاي لندن اتمي بود و 100 هزار نفر كشته مي شدند، جهان چه شكلي مي يافت... من موافق سياست بوش براي توسعه دموكراسي در خاورميانه ام اما در زمينه توانايي براي انجام چنين كاري بايد از خود احتياط نشان داد. اجراي اين آرمان دشوار است. بايد نمونه ايران را از نظر تاريخي نيز در نظر گرفت. تلاش دولت كارتر براي پرورش مردم سالاري در ايران منجر به شكل گيري نهضت ]امام [خميني شد يا به زايش آن كمك كرد. پس بايد با دقت گام برداشت.»
سند از اين آشكارتر؟! مسئله روشن است. آنها دلشان براي دموكراسي و حقوق بشر ذره اي نمي سوزد. اما مي توان در پس صداي وحشتناك انفجارهاي تروريستي، قواعد ديپلماسي و حقوق و معاهدات بين الملل را به هم ريخت. مي شود انفجارهاي زنجيره اي در امن ترين مناطق انگليس و مصر ترتيب داد و آنگاه دنيا را از خطر هسته اي ايران ترساند حال آن كه دنيا وحشت انفجارهاي اتمي را به عينه در هيروشيما و ناكازاكي و توسط آمريكا تجربه كرده است.
اما هيچ كدام از اين هياهوها نمي تواند ميز بازي مذاكره ميان ايران و اروپا را به هم بريزد. منطق محكم همان است كه گفته شده؛ برخلاف بسياري از غربي ها و دولت هاي حامي آنها كه تن به حداقل تعهدات نمي دهند، تضمين مي دهيم اما از حق استفاده صلح آميز از فناوري اتمي نمي گذريم.
محمد ايماني

مروري بر نامه هاي مخاطبان

ترور آقاي چيز
آقا يا خانمي كه شما باشيد، در شماره امروز بنا داريم به چند فروند از نامه هاي پر از چيز شما بپردازيم... اولي اش را «محسن عوض بيگي» از تهران، شهرك شهيد محلاتي نوشته و از ما پرسيده، چي كار كنم، هر كاري مي كنم پيام سوم تير را درك نمي كنم؟!
پاسخ: ببين برادر! ناراحت نشوي ها، اما غلط نكنم بايد 6 ماهه به دنيا آمده باشي. آخر مرد حسابي، من كه آقاي چيز هستم، با آن همه برو بيا، هنوز بعد از 8 سال، تازه دارم مي فهمم دوم خرداد، پيامش چي بود، شما خيلي عجله داري كه هيچي نشده مي خواهي پيام سوم تير را درك كني!... اصلا ببينم، پيام دوم خرداد را درك كرده اي كه حالا براي پيام سوم تير، عزا گرفته اي؟!
برويم سروقت نامه دوم. «پروانه رازقي» از اروميه سؤال كرده، اگر ميان پوتين و احمدي نژاد در دو رشته كشتي كج و هاكي، مسابقاتي برگزار شود، كدام شان قهرمان مي شوند؟
جواب: نگاه كن دخترم! همانطور كه خودت نوشته اي، رشته ورزشي پوتين، كشتي كج و رشته ورزشي احمدي نژاد، هاكي است و لابد مي داني كه كشتي كج، ورزشي زيرمجموعه ورزش كشتي است كه در خون ملت ايران است ولي از آنجا كه هاكي، در خون مردم روسيه نيست، پس مي توان نتيجه مسابقه ميان اين دو عزيز را به راحتي پيش بيني كرد كه به نفع گرگ دبليو يوزپلنگ تمام بشود!
نوبت نامه سوم است، «كاوه ميرزاپور» از كدام قبرستان، معلوم نيست. نوشته...! تو را به خدا بخوانيد ببينيد چي نوشته، هيچي هيچي ما را فرستاد آن دنيا. پس بگو چرا نشاني اش را براي ما ننوشته...!! جان من، همچين در روز روشن، خالي بسته كه. اصلا عين نامه را مي آورم، خودتان، چيزتان را قاضي كنيد:
مديرعامل خبرگزاري چيزنا ترور شد!
به گزارش خبرگزاري آسوچيزيتدپرس، بزرگترين چيز پرداز معاصر، دقايقي پيش توسط عوامل ناشناس در دفتر كارش ترور شد! اين در حالي است كه پيكر نيمه جان آقاي چيز از ناحيه مخ، زانو، گردن، ران، سينه و چيز به شدت آسيب ديده و اين جراحات به حدي است كه پزشكان، اندك اميدي به زنده ماندن اوشان ندارند! آقاي چيز هم اكنون در بخش سي سي يو بيمارستان ميلاد (تخلص محمد خرمشاهي، شاعر طناز كشورمان كه لابد با ستون او در كيهان آشنا هستيد) مورد عمل جراحي قرار گرفت.
بر اساس همين گزارش شبكه تلويزيوني الجزيره با قطع برنامه هاي عادي خود به پخش تصاويري از اين حادثه دلخراش پرداخت اين در حالي است كه چيزنامه ديلي تلگراف ديروز، يعني يك روز قبل از حادثه، با ارائه سندي نشان داده بود كه نيروهاي القاعده به طرز مشكوكي مشغول تردد در ساختمان چيزنا و محوطه اطراف هستند!
اين گزارش مي افزايد: مديريت خبرگزاري چيزنا ثانيه هايي پيش دار فاني را وداع گفت. به همين مناسبت پيام تسليتي از جانب خانم چيز صادر شد. متن اين پيام بدين شرح است...»
¤¤¤
حيف ديگر جا نيست و الا اين خواننده عزيز تا مراسم شب هفت ما رفته بود!
«آقاي چيز»

تأسف ( گفت و شنود )

گفت: بعد از ظهر جمعه، شيرين عبادي همراه با يك همدست حرفه اي و با استفاده از «شاه كليد» وارد طبقه 12 بيمارستان ميلاد شد.
گفتم: «شاه كليد» كه مخصوص سارقان حرفه اي است. تازه چه نيازي به شاه كليد بوده است؟
گفت: براي اينكه محل بستري شدن اكبر گنجي تحت مراقبت است و نمي توان بدون اجازه وارد شد.
گفتم: حالا اينهمه دست و پا زدن هاي شيرين عبادي براي چيست؟
گفت: مگر خبر نداري كه با بهبود اكبر گنجي، پروژه مرگ وي و استفاده آمريكايي ها از آن ناكام مانده است.
گفتم: چه عرض كنم؟! مي گويند چند روز پيش، يكي از بستگان اكبر گنجي به خانم شيرين عبادي زنگ زد و با نگراني پرسيد از او چه خبر داري؟ حالش چطور است و خانم شيرين عبادي كه حواسش به پروژه آنچناني بود، بي اختيار گفت؛ متاسفانه حالش خوب است و غير از يك جراحي ساده زانو، مشكلي ندارد!

تعريف واقع بينانه از اصولگرايي ( يادداشت روز )

1-مي توانيم بگوييم اصولگرايان، همان عناصر جناح موسوم به «راست» هستند، بنابراين افراد اين جناح بايد در دولت جديد حاكم شوند و البته از سر لطف و سعه صدر چند جايگاه را نيز در اختيار طيف مقابل قرار دهند.
2- مي توانيم بگوييم اصولگرايان، بخش جوان تر، خوش فكرتر و نخبه تر جناح مذكور هستند كه اينك پا به عرصه سياسي و اجرايي گذاشته و ضمن احترام به سران جناح خود و تاكيد بر ضرورت برخورداري از تجربيات آنها، بر اين باورند كه براي ايجاد تحول ساختاري در مديريت ها به نفع اهداف دهه سوم انقلاب اسلامي، بايد افراد پوياتر به صحنه بيايند.
3- مي توانيم بگوييم اصولگرايان، طيف گسترده اي متشكل از معتقدان و وفاداران واقعي به دين اسلام، آرمان هاي انقلاب اسلامي، راه امام(ره) و فرامين رهبري هستند كه در دهه 60 «چپ» و در دهه هاي 70 و 80 به صورت كلي «راست» ناميده مي شدند، بي آنكه در اصول آرماني خود تجديدنظر كرده يا منافع شخصي و گروهي خود را بر مصالح عاليه نظام ترجيح داده باشند.
¤ ¤ ¤
واقعيت اين است كه طرفداران «اسلام انقلابي» با مشخصات ظلم ستيزي، عدالت گرايي، حمايت از مستضعفان و نفي رويكردهايي مثل ليبراليزم سياسي و اقتصادي در سال هاي دهه 60 همواره مؤثرترين و كارآمدترين بخش از پيكره جناح موسوم به «چپ» بودند كه بعد از «چپه» كردن برخي سران تئوري پرداز يا عملگراي اين جناح در آغاز دهه 70، اما با آنها همراهي نكردند و حتي از سوي بخش تجديدنظرطلب جناح مذكور به راستي شدن متهم گرديدند.
در مقطع زماني پايان جنگ و بعد از رحلت حضرت امام(ره)، زمينه همگرايي چپ هاي به اصطلاح چپه نكرده با راستي هايي كه ضمن اعلام برائت از كارشكني هاي تئوريك برخي چهره هاي مطرح خود در برابر اوامر و رهنمودهاي امام خميني(ره)، طرفداري قاطع خود را از ولايت مطلقه فقيه و رهبري آيت الله خامنه اي اعلام كرده بودند، فراهم شد. جناح موسوم به راست كه برخي چهره هاي آن تا قبل از آن، در برابر فرامين حضرت امام نظريه «مولوي- ارشادي» را علم كرده و تاكيد داشتند بعضي سخنان امام، جنبه ارشادي و غيرآمرانه دارد، حالا با كنار نهادن ضمني آن چهره ها به صورت يكپارچه به طرفداران ولايت مطلقه فقيه تبديل شده بودند.
اين طيف در آستانه انتخابات مجلس چهارم با تصور اينكه همه افراد جناح مقابل دچار استحاله و كجروي شده اند، بسياري از نامزدهاي جناح موسوم به چپ را ردصلاحيت كرده بود كه اتفاقا اين اقدام ناشيانه و غلط به واكنش غلط بعضي عناصر مذكور و حتي صف آرايي تعدادي از آنان در برابر اصول مبنايي نظام و نوعي همسويي-شايد ناخواسته- با محافل ضدانقلاب انجاميد.
اين رويداد سبب شد برخي عوامل جناحي كه در دهه 60 با تأكيد بر ولايت مطلقه فقيه، جناح ديگر را حجتيه اي، سرمايه دار، بازاري، مخالف امام و آمريكايي معرفي كرده و حرمت بسياري از چهره هاي زجركشيده انقلاب و ياران بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران را صرفاً به خاطر داشتن برداشت متفاوت فقهي يا سياسي از يك مسئله حكومتي، مي شكستند و آنها را در ذهن امثال نگارنده اين سطور و ميليونها جوان و نوجوان دهه شصتي، عناصري ضد امام، غيرانقلابي و تن پرور جلوه مي دادند، بعد از جنگ و با شروع دوره-به اصطلاح- سازندگي، ناگهان به مبلغان انديشه هاي اومانيستي امثال كارل پوپر در حوزه هاي مذهب، سياست، اقتصاد و اخلاق تبديل شدند و ستيزه جويي آشكار خود با ديدگاه هاي اصيل حضرت امام(ره) و اصول قانون اساسي را در قالب استبدادستيزي و نفي انحصار توجيه كردند.
¤ ¤ ¤
اينك مي توان گفت «جبهه اصولگرايان» همه طرفداران معيار چهارگانه اسلام، انقلاب، امام و رهبري-با سابقه راست روي يا چپ روي- را شامل مي شود و همين ملاك سبب شده تا اكنون بيشتر اعضا و هواداران دو جناح عمده موسوم به چپ و راست در اردوگاه اصولگرايي تعريف شوند.
حالا كه فصل يارگيري دكتر احمدي نژاد براي معرفي اعضاي دولت عدالت گرا و تحول خواه به مجلس شوراي اسلامي مي باشد، طبيعي است عناصر و محافلي كه به رغم داشتن سوابق مثبت يا نداشتن سوابق منفي، اما در دو دهه اخير به بهانه هاي فعاليت هاي حزبي، رسانه اي و حتي در سلوك شخصي خود، آرمان هاي امام و انقلاب، اصول قانون اساسي و نهادها و شخصيت هاي ارزشي را مورد توهين و تمسخر و تحقير قرار داده و بيگانگان را در رسيدن به مقاصد ضدايراني و ضدانقلابي شان ياري رساندند، نمي توانند به عنوان نيروهاي اصولگرا و قابل اعتماد شناخته شوند.
اينان البته مي توانند در چارچوب سازمان هاي غيردولتي (NGO) به ترويج برداشت و سليقه خويش و جبران خرابكاري ها و كم كاري هاي خود بپردازند، اما نبايد از اصولگرايان توقع داشته باشند كه به همين زودي خطاها، جفاها و كينه توزي هاي آنان را نسبت به دنيا و آخرت مردم و كشور ناديده بگيرند و امور ملت ايران را به آنها بسپارند.
و اما، با همين نگاه، كساني كه بر عهد خود با اسلام و انقلاب و پيروي از مباني تعريف شده انديشه امام راحل(ره) استوار و پابرجا بوده اند، صرفنظر از اين كه زير كدام تابلو-چپ يا راست- فعاليت مي كرده اند، بخشي جدانشدني از طيف اصولگرايان هستند و نبايد در دولت جديد مورد بي مهري قرار گيرند و توان خدمتي آنان ناديده گرفته شود، چرا كه اصولگرايي فراتر از اين يا آن جناح است و اين حركت رو به رشد نمي تواند در قالب هاي تنگ جناحي محدود و محصور بماند.
مردم ما خواستار خروج سياستمداران كشور از دايره بسته خودخواهي و انتقامجويي و ورود به عرصه پاكيزگي و خدمتگزاري (آنچه كه شهيد ابوترابي تاكيد داشت) هستند و انتظار دارند تا پيشنهادات «كميته شايسته سالاري» و تصميم نهايي رئيس جمهور منتخب به تشكيل دولتي مكتبي، مردمي، خدمتگزار، عدالت گرا، تحول آفرين و مقتدر بيانجامد. به ياري خداوند چنين باد.
محمدجعفر بهداد

گلوله ( گفت و شنود )

گفت: دولت انگليس به پليس اين كشور اختيار كامل داده است كه هرجا افراد مظنون را مشاهده كرد به سوي آنها شليك كند!
گفتم: آخر در كجاي دنيا وقتي به شخصي مظنون شوند مي توانند او را با گلوله بزنند؟! از كجا معلوم كه گناهكار باشد؟
گفت: خب! دموكراسي و حقوق بشر آمريكايي و انگليسي همين است ديگر! كارشان به همه چيز شبيه است غير از كار آدميزاد.
گفتم: از يك فرمانده نظامي انگليس در عراق پرسيدند از ساعت 9 شب به بعد كه حكومت نظامي شروع مي شود، اگر كسي در خيابان باشد چه مي كنيد؟ جواب داد، بلافاصله به او شليك مي كنيم و در همين هنگام صداي چند تا گلوله شنيده شد و دو عراقي به خاك و خون افتادند. پرسيدند چرا به آنها شليك كرديد؟ هنوز كه ساعت 9 نشده، ساعت 4 بعدازظهره و فرمانده انگليسي جواب داد، آخه آدرسي را پرسيدند كه معلوم بود تا ساعت 10 شب هم به آنجا نمي رسند!

سازماندهي قلب ها ( يادداشت روز )

اين روزها چنانچه نگاهي به تحليل هاي چهره هاي سياسي جريان مدعي اصلاح طلبي داشته باشيم، اغلب آنان معتقدند كه نتيجه نهمين دوره انتخابات رياست جمهوري و پيروزي نامزد اصولگرا به معني شكست اصلاحات و اصلاح طلبان نيست، هرچند عده اي انگشت شمار از همين طيف بدون اشاره به اين كه اصلاحات ادعايي آنان شكست خورده است، فقط شكست اصلاح طلبان در انتخابات را قبول دارند و اينان نيز بر اين اعتقادند كه اصلاحات موردنظر آنان همچنان زنده است و حتي دليل مي آورند كه تغيير نگرش نامزدها به جامعه و جهت گيري تبليغاتي آنان و همچنين شعارهايي كه مطرح كردند، به معني آن است كه اصلاحات در آنان نيز تاثير گذاشته است!
در اين كه اصلاحات -البته به معناي واقعي آن- هرگز متوقف شدني نيست، هيچ ترديدي وجود ندارد. مهم آن است كه مشخص شود تعريف و برداشت گروه ها و جريان هاي سياسي از اصلاحات چيست و آيا مردم هم، همان تعريف را قبول دارند يا خير؟! جريان افراطي درون جبهه دوم خرداد كه در 8سال گذشته بزرگترين ضربه را به آقاي خاتمي وارد كرد و مانعي اصلي بر سر راه برنامه هاي دولت بود و متاسفانه اكثريت مجلس ششم و مسئوليت هاي بالاي دستگاه هاي اجرايي را در اختيار داشت، هيچ گاه تعريف دقيق و مشخصي از اصلاحات ارائه نكرد و از آن صرفا در مباحث سياسي، چارچوب هاي بسته حزبي و گروهي و به عنوان يك شعار تبليغاتي در مقابل منتقدين خود بهره گرفت و در جهت اصلاحات واقعي و موردنظر قاطبه مردم و رفع مسائلي چون فقر، فساد، تبعيض و بي عدالتي كه براي آحاد جامعه كاملا ملموس و عيني بود، تلاشي نكرد.
مردم، اصلاحات را باور داشتند، زيرا خود موتور محركه بزرگترين رخداد اصلاحي دهه پاياني قرن بيستم بودند و پيروزي انقلاب اسلامي و زوال رژيم منحط شاهنشاهي به دست آنان رقم خورد. استقلال، آزادي و جمهوري اسلامي با خون شهيدان اين ملت و مجاهدت هاي خالصانه و بي دريغ آنان و با رهبري پيامبرگونه امام خميني رحمت الله عليه، حاصل آمد. بنابراين اصلاحات جزء ذاتي و لاينفك نظام جمهوري اسلامي است و مردم هميشه خواهان اصلاح امور بوده و هستند و اصلاحات پشت قباله هيچ حزب و گروه سياسي و هيچ شخصي نيست.
واقعيت آن است كه در انتخابات نهمين دوره رياست جمهوري، آن اصلاحاتي كه احزاب و گروه هاي سياسي افراطي درون جبهه دوم خرداد، خواهان آن بودند، شكست خورد، همانگونه كه در انتخابات دومين دوره شوراهاي اسلامي و انتخابات مجلس هفتم، چنين شد و علت اساسي آن هم فاصله گرفتن جريان مدعي اصلاحات از خواسته ها و مطالبات مردم بود. مردم احساس كردند كه اين جريان، زبان آنها را نمي فهمد، دردها و مشكلات آنان را درك نمي كند و حتي وقتي از آزادي و دموكراسي سخن مي گويد، آن را در چارچوب ديدگاه و مرام تنگ يك حزب سياسي و چند مجرم زنداني خلاصه مي كند و خواسته خود را به عموم مردم تعميم مي دهد.
عجيب آن كه جمود سياسي و تحجر حزبي در برخي افراد منتسب به جبهه مدعي اصلاحات، آن قدر بالاست كه دگرگوني هاي بزرگي را كه طي چهار سال گذشته در جامعه رخ داده است، اصلا درك نمي كنند و همچنان در حصاري كه خود براي خود ساخته اند، گرفتارند و بيرون از اين حصار را نمي بينند! همين افرادي كه شعار مردم سالاري آنان گوش فلك را كر كرده بود و رأي و نظر مردم را ملاك و معيار مشروعيت و مقبوليت هر حركت اجتماعي و سياسي مي دانستند و تئوريسين فكري آنان «صداي مردم را صداي خدا» ناميده بود، اكنون كه با انتخابات نهمين دوره رياست جمهوري، تمامي تحليل ها و پندارهاي آنان به هم ريخته و مردم در جهتي كاملا مخالف جهت مدعيان اصلاحات حركت كرده اند، مورد ملامت و حتي اهانت قرار مي گيرند تا جايي كه يكي از چهره هاي تندرو اين طيف در گفت وگو با روزنامه شرق (چهارشنبه 29 تير) در تحليل نتيجه انتخابات مي گويد: «مردم بر سبيل عقل حركت نمي كنند و در هيجانات و احساسات دست به آزمون و خطا مي زنند»! اين نگاه تنگ نظرانه و تحقيرآميز نسبت به مردم، نشان مي دهد كه جريان تندرو درون جبهه دوم خرداد هيچ گاه اعتقادي به رأي و نظر مردم نداشته و هر زمان كه مردم به نفع آنها وارد صحنه شده اند، مورد تمجيد و تعريف قرار گرفته و در جايي كه نظري مغاير نظر افراطيون دوم خرداد ارائه مي داده اند، به لعن و نفرين گرفتار آمده اند! مشكل اساسي اين افراد همان است كه در بالا اشاره شد: محصورشدن در دايره تنگ حزبي كه جز خود و اطرافيان خود را نمي بينند و تصور مي كنند كه تمامي مردم ايران و حتي جهان نيز ، نظر مشابه آنان دارند!
چنين نگرشي موجب مي شود كه در مواجهه با تحولات سياسي و اجتماعي، دچار تناقض و پريشان گويي شوند و صدر و ذيل نوشته و يا مصاحبه آنان با جرايد، به جمع اضداد بدل گردد! به عنوان مثال همين ها كه تا ديروز رقباي سياسي خود را فاقد قدرت برنامه ريزي و سازماندهي و عاجز از اداره حتي يك سازمان كوچك مي دانستند، امروز پيروزي نامزد اصولگرا در انتخابات را محصول انسجام و سازماندهي دقيق اصولگرايان مي دانند و آن چنان در تاكيد بر اين موضوع، افراط مي ورزند كه مصاحبه گر روزنامه شرق را كلافه مي كند، به نحوي كه هر پرسشي كه مصاحبه گر درباره چرايي شكست اصلاح طلبان و گسست رابطه ميان آنان با مردم مطرح مي كند، آقاي مصاحبه شونده، جهت بحث را تغيير مي دهد و وزن قابل توجهي براي تشكيلات و سازماندهي نامزد اصولگرا قائل مي شود و علت اصلي پيروزي وي را، سازماندهي خوب و منسجم مي داند. اين درحالي است كه همه مي دانند كه در مرحله اول انتخابات ، سه نامزد اصولگرا در كنار ديگر نامزدهاي موجود به رقابت پرداختند و اين گونه نبود كه نامزدهاي اصولگرا به نفع يك نفر كه مورد اتفاق همه است، كنار بروند. در مرحله دوم انتخابات نيز، انسجام حزبي و گروهي براي نامزد ديگر به وجود آمد، به گونه اي كه تمامي احزاب و گروه هاي ريز و درشت دوم خردادي از سازمان مجاهدين گرفته تا حزب كارگزاران، حزب مشاركت، تمامي مطبوعات وابسته به اين گروه ها و حتي بسياري از چهره هاي هنري، دانشگاهي، حوزوي و مسئولان دولتي متفق القول از مردم خواستند كه به نامزد موردنظر آنان رأي دهند و در اين طرف آقاي احمدي نژاد از سوي هيچ حزب و گروه سياسي مورد حمايت قرار نگرفت و تنها مردم بودند كه راه او را باور داشتند و با آن رأي قاطع و چشمگير، وي را به رياست جمهوري برگزيدند.
بنابراين اگر سخن آن عضو محترم شوراي مركزي حزب مشاركت در گفت وگو با روزنامه شرق (چهارشنبه 29 تير) را بپذيريم كه سازماندهي و انسجام تشكيلاتي، علت اصلي پيروزي نامزد اصولگرا در انتخابات رياست جمهوري بود، بايد به آقاي احمدي نژادآفرين گفت كه بدون اتكا به هيچ حزب و گروه سياسي و درحالي كه شمار وسيعي از انجمن ها، احزاب، نشريات و محافل گوناگون به حمايت از نامزد ديگر و تخريب وسيع چهره وي برخاسته بودند، توانست بيش از 17ميليون نفر از قشرهاي مختلف مردم را در سراسر كشور سازماندهي كند(!) اگر چنين باشد، همين دليلي بر ضعف و ناتواني منتقدان ايشان است كه به رغم بهره مندبودن از كانون هاي قدرت و ثروت و طيف وسيعي از احزاب و گروه هاي سياسي و چهره هاي ذي نفوذ و پشتوانه قوي مالي و تبليغاتي، نتوانستند آراء مردم را جلب كنند!
... و اما واقعيت آن است كه «سازماندهي» -به آن مفهومي كه موردنظر اين عضو محترم حزب مشاركت است- عامل اصلي پيروزي آقاي احمدي نژاد در انتخابات نبود. آنچه احمدي نژاد را رئيس جمهور كرد، اخلاص، صداقت، پاكي، ساده زيستي، مردمي بودن و ارائه برنامه هاي خود بدون تخريب ديگران بود و اگر بخواهيم اصل سازماندهي را هم در برنامه هاي انتخاباتي آقاي احمدي نژاد پي بگيريم، بايد بپذيريم كه سازماندهي ايشان، راهيابي به دل هاي مردم بود كه حقيقتا با فرايندي بسيار طولاني و دشوار همراه است ولي او با عملكرد صادقانه خويش، اين فرايند را كوتاه كرد و توانست به قلب هاي مردم راه پيدا كند.
عليرضا ملكيان