نگاهي به فيلم «يك وجب از آسمان»
وقتي زمين به آسمان مي رسد
آرش فهيم
«يك وجب از آسمان» نمونه اي از يك فيلم ملي است. آدم هاي درون فيلم- چه مثبت و چه منفي- برگرفته از «مردم ايران» هستند. در تك تك نماهاي فيلم، حس و حالي اشراقي جريان دارد. فرم و ساختار فيلم، سايه اي از خيال و زيبايي شناسي ايراني است و از همه مهم تر اين كه از نظر معرفت شناختي، وامدار آرمان ها و ايدئولوژي ايراني است؛ «شرقي ايراني اسلامي شيعي» بهترين عبارت براي توصيف «يك وجب از آسمان» است؛ نه يك كلمه بيشتر و نه يك كلمه كمتر.
در عين حال، مي توان آن را تجربه اي جذاب از سينماي معناگرا دانست؛ بسيار متفاوت تر از آنچه در تمام اين سالها تحت عنوان فيلم معناگرا به خوردمان داده اند. در همان حال كه مي دانيم يك فيلم سوررئال و فانتزيك است، اما آن را باور مي كنيم و مي پنداريم كه واقعيت حقيقي آن چيزي است كه در اين فيلم مي بينيم، نه آنچه كه با چشم ظاهر مشاهده مي كنيم.
فيلم با صحنه هايي از تذكر تضاد طبقاتي آغاز مي شود.
تصوير بچه هاي خياباني و نگاههاي ملتمس آنها به مالكان خودروهاي گران قيمت، اگرچه كليشه اي، اما سرفصل بيان دردها و دغدغه هاي اجتماعي فيلم است. ولي فيلم به همين چند تصوير بسنده نكرده است، بلكه اين دردمندي در تمام تصاوير آن جريان دارد.
اما به واقع، از نظر گونه شناختي، «يك وجب از آسمان» يك فيلم اجتماعي نيست، بلكه يك فيلم ديني است. نگاه اجتماعي فيلم هم به آن الصاق نشده، كه جزيي از محتواي مذهبي فيلم است. يك اثر هنري اگر به زبان ديني اصيل ايراني بيان شود، خود به خود اجتماعي مي شود؛ عدالت خواهي در آن تبلور مي يابد. از همين رو معتقدم فيلم علي وزيريان فقط و فقط ديني است و هر كارگردان ديگري هم بخواهد فيلم ديني، به معناي واقعي آن بسازد، نمي تواند نسبت به وجود هر نوع سياهي و پليدي و زشتي و بدي، از جمله بي عدالتي، بي تفاوت باشد.
اين تفكر كه دين و دينداري، بدون عدالت و عدالت بدون دين و دينداري امكان پذير نيست، به خوبي در «يك وجب از آسمان» دراماتيزه شده است؛ كاسبكارهاي قصه فيلم، وقتي يك وجب از آسمان را به دست مي آورند، آن را تبديل به وسيله اي براي ازدياد اموال و گسترش كاسبي خودشان مي كنند. از طرف ديگر، وقتي كه پسرك گل فروش (به عنوان نماد سالك وصال حق) يك وجب آسمان را در اختيار دارد، آن را به طور مساوي در اختيار همه قرار مي دهد.
پس از قصه، آنچه در فرم فيلم برجستگي دارد، نقاشي و گرافيك است. قاب هاي تصويربرداري شده، حساب شده و هنرمندانه هستند و استفاده از رنگ در آن هوشمندانه است. به همين دليل ساختار فيلم، داراي يك هارموني بصري است كه با محتواي فيلم تناسب دارد. مثلادر فيلم رنگ آبي بسيار ديده مي شود كه متناسب با موضوع فيلم، يعني «آسمان» است.
فيلم فاقد شخصيت پردازي منسجمي است و آدم هاي فيلم در حد تيپ باقي مانده اند. اين در حالي است كه مي شد با عمق بخشيدن به شخصيت ها، مضمون مورد نظر فيلم را غنا بخشيد. مثلامي شود روي شخصيت «عفت» بيشتر كار كرد تا چهره يك مادر در فيلم تشخص يابد.
تمام حرف هاي اين فيلم در قالب درام و زبان نمادين زده شد. اي كاش نتيجه گيري فيلم هم به جاي بيان مستقيم، به همان شكل نمادين و تصويري تجلي مي يافت. همان حرف كه براي پيدا كردن راه رسيدن به آسمان بايد بنده خوب خدا بود و در سكانس پاياني، بر زبان آدم هاي درون فيلم جاري شد.
در پايان اين كه، اگرچه «يك وجب از آسمان» يك شاهكار و فيلمي خارق العاده نيست، اما در مختصات فرهنگي و سينمايي ما، يك «بركت» محسوب مي شود و مخاطب خودش را به يك سفر معنوي و دلي مي برد و او را باتجربه اي جديد همراه می کند .
روزنامه كيهان، شماره 19484 به تاريخ 19/7/88، صفحه 10 (تصوير روز)