خاطرات و خطرات!

اتفاق اول: حدود ساعت 30/14 دقيقه بعدازظهر يكي از روزهاي اوايل شهريور ماه است. آقاي رئيس جمهور با گامهاي استوار و محكم از اطاق كار خود در ساختمان رياست جمهوري خارج و وارد هال مي شود. به ايوان مشرف به پله هاي پايين ساختمان كه مي رسد راننده خوب رئيس جمهور كه فكر مي كند ايشان قصد خروج دارد، بسرعت خود را به او مي رساند و وقتي كه مي بيند وي چنين قصدي ندارد، از موقعيت پيش آمده استفاده مي كند و باب صحبت را درباره تنها پسر نوجوان آقاي رئيس جمهور باز مي كند و مي گويد: آقاي رجايي! فرزندتان در سن نوجواني است و به اقتضاي سن تمايل دارد گاهي سوار يكي از موتورهاي موجود در دفتر شود. از آنجا كه ما از شما اجازه چنين كاري را نداشتيم، چند بار هم مانع شديم، اما حالا استدعا مي كنم اگر موافق باشيد اجازه دهيد كه يكي از آنها را گاهي در اختيارشان بگذاريم تا خواسته نوجواني او ارضا شود.
رجايي همين طور كه از پله ها پايين مي آيد مي گويد: كدام موتورها؟
-همين ها كه در جنب اين پله هاست.
صورت آقاي رئيس جمهور سرخ مي شود و با لحني در نهايت قاطعيت و صراحت مي گويد: «فلاني! مگر اين موتورها مال پدر اوست كه به او اجازه سوارشدن يكي از آنها را بدهم؟! اينها متعلق به سي و شش ميليون نفر است ]جمعيت آن روز كشور[ چگونه و با چه مجوزي موافقت كنم كه حق آنها را به پسر خودم بدهم تا از آن براي خواسته شخصي خود استفاده كند؟! حاشاوكلا».
بعد با لحن ملايمي كه پس از هر سخن با صلابتي به كار مي گرفت پدرانه و معلمانه گفت: «بله، البته پسرم خواسته اي دارد و حق هم دارد كه آرزوي چنين چيزي داشته باشد. وقتي از جلسه امروز برگشتم در اين باره فكري خواهم كرد و براي اينكه او بدون استفاده از اموال بيت المال به خواسته اش برسد، چاره اي خواهم انديشيد».
¤ ¤ ¤
اتفاق دوم- ساعت حدود 50/14 دقيقه همان روز ]هشتم شهريورماه 1360 خورشيدي[ است. صداي انفجار از اطاقي كه رجايي 20 دقيقه پيش از آن خارج شده و به آن برگشته بود، بلند مي شود و در نتيجه آن، آقاي رئيس جمهور فرصت اين را نيافت كه براي خواسته پسر نوجوانش چاره اي بينديشد. راننده همراه با ديگر اعضاي نهاد رياست جمهوري توي سر خود مي زند...
¤ ¤ ¤
اتفاق يك هزارو يكم- پسر فرماندار يكي از شهرهاي استان اصفهان، خودروي فرمانداري را فروخت!
پژو پرشياي نقره اي اين فرمانداري، كه پيشتر توسط همين پسر فرماندار به علت استفاده هاي مكرر شخصي در دو تصادف بشدت آسيب ديده بود پس از تعمير به صورت قولنامه اي به يكي از شهروندان فروخته شد.
با انتشار اين خبر، استانداري اصفهان از فرماندار مزبور خواست تا نسبت به بازپس گيري خودروي بيت المال -كه مانند ارث پدري فروخته شده- اقدام كند اما سماجت خريدار كار را مشكل كرد تا بالاخره آقاي فرماندار مجبور شد با دادن غرامت دو ميليون توماني، معامله را فسخ كند و خودروي دولت را پس بگيرد. گفته مي شود اين آقاپسر، دسته گلهاي مشابه ديگري نيز به آب داده است.
¤ ¤ ¤
همه اين اتفاقات واقعي است. هم دو اتفاق نخست كه اولي مردم را براي هميشه در سوك رئيس جمهور مكتبي و اصولگراي سال 60 شهيد محمدعلي رجايي نشانده است و دومي كه در نشريات و روزنامه ها و كتابهايي چون «خاطرات من از شهيد رجايي- حسن عسكري راد» و در حقيقت در تاريخ به عنوان يك حجت، ثبت شده است.
اتفاق يك هزار و يكم نيز مانند صدها اتفاق مشابهي كه در اين 15 سال اخير روي داد واقعي است اما چرا ما از اتفاق دوم به عنوان يك «واقعيت شگفت» ياد مي كنيم اما از صدها خبر بعدي به عنوان «امري عادي»؟ چرا پسر آقاي فرماندار بودن مجوز معتبري براي دست درازي كردن به بيت المال شده است، چرا در پديده اي كه هيچ كس از آن تعجب نكرد، كسي با عنوان كردن اينكه برادر «غلامحسين كرباسچي» (شهردار معزول تهران) است تا آنجا مي تواند بي پروا جلو برود كه در دوره مرخصي 5 روزه از زندان، در پوشش ايجاد كارخانه بسته بندي و توليد چوب، ميليونها تومان از مردم گلوگاه و بهشهر اخاذي و كلاهبرداري كند و چه اتفاقي افتاده است كه استاندار و معاون برنامه ريزي استانداري مازندران هم در مراسم رسمي اين كلاهبرداري بزرگ شركت مي كنند؟!
چرا همين شخص چند روز بعد با برنامه ريزي قبلي وارد شهر طبس مي شود و باز هم با عنوان كردن اينكه برادر غلامحسين كرباسچي عضو موثر و مركزيت كارگزاران و موسس بانك پارسيان است، به بهانه خريد «كارخانه قند و شكلات سازي شهد گلشن طبس» از بانك ملت استان يزد و با اظهار اينكه از سوي استاندار يزد دعوت به چنين كاري شده است و مي خواهد با راه اندازي اين كارخانه و نيز كارخانه مژان طبس اشتغالزايي كند باز هم ميليونها تومان از مردم مشتاق كار اين شهر كلاهبرداري مي كند و شبانه با بار زدن كالاهايي كه از مردم گرفته و به آنها چك داده است از آنجا متواري مي شود و علي رغم ذكر دقيق شماره خودرويي كه با آن فرار كرده است در روزنامه كيهان باز هم هيچ كسي تمايلي براي دستگيري وي و بازگرداندن وي به زنداني كه يك ماه قبل بايد به آنجا باز مي گشت ندارد؟!
¤ ¤ ¤
اين روزها بسياري از بوقهاي رسانه اي داخلي و خارجي از ناكارآمدي دين در عرصه سياسي و مديريتي ايران ياد مي كنند. سؤال اينجاست كه آيا آنچه رئيس جمهور رجايي به آن عمل مي كرد، عملكرد ديني و مكتبي مدير نظام تلقي مي شود يا صدها اتفاقي كه بعدها توسط پسر، دختر، برادر، عمو و عموزاده و برادرزاده و... برخي مقامات در مديريت اجرايي كشور اتفاق افتاد؟ آيا برخي از وقايع تلخ و رخدادهاي ناهنجار سالهاي اخير نشان نمي دهد كه در همان بخش از مديريت ديني كه اتفاقا كارآمدي خود را در عمل نشان داده بود ، فاصله گرفته ايم و آيا غير از اين است كه تمام ناكارآمدي ها، نارضايتي ها، تجمع ها، اعتراض ها و... سالهاي اخير از استفاده غيرشرعي و غيرقانوني عده اي از مقام و قدرت براي اختلاس، چپاول، منفعت جوييهاي شخصي و خانوادگي و حزبي خود ناشي شده است و اتفاقاً در آنجا كه مديران مكتبي و متدين بر سر كارآمده اند از حجم گسترده شكايتها و نارضايتي ها كاسته شده، مردم از هر قشر و گروه و طيفي، با مفهوم خدمت رساني در عمل آشنا شده اند و به دينداران اقبال بيش از پيش نشان داده اند؟
آنها كه ناكارآمدي سالهاي اخير نظام را در بخش هاي اقتصادي به حكومت ديني منتسب مي كنند، هوشيارانه و با زيركي به فرافكني دست زده اند زيرا به دستورات دين در سالهاي اخير در عرصه حكومت داري و مردم سالاري -علي رغم همه شعارهاي فقط دهان پركن- كمتر از هميشه عمل شده اما اتفاقا در آن سالها يا در آن مسئوليتها كه دينداران مسئوليت شناس بر قلوب مردم حكومت كردند، مزه خدمت رسانيهاي آنها تا هميشه در ذهن و ياد مردم خواهد ماند. بكوشيم تا اين خاطرات باز هم در عرصه مديريت كشور تكرار شود.
تقي دژاكام

چرا اروپا جدي نيست؟

مهدي محمدي
روند حصول پيشرفت در مذاكرات با اروپا از سرعت كافي برخوردار نيست. رهبر معظم انقلاب روز عيد غدير خم هشدار دادند كه اگر ايران جديت كافي از جانب اروپايي ها مشاهده نكند، به اين روند ادامه نخواهد داد. بلافاصله پس از آن نيز مسئولان پرونده هسته در سخناني مشابه- و البته با جزئيات بيشتر- فرمايشات ايشان را تأييد كردند. حتي سيدحسين موسويان فرداي روز عيد غدير به نگارنده گفت: اين عدم جديت اروپايي ها فقط مربوط به مذاكرات فعلي هم نيست، بلكه در كل پروسه مذاكرات- از اكتبر 2003 تاكنون- همواره چنين بوده است. جا دارد پرسيده شود دلايل واقعي اين سهل انگاري از جانب اروپايي ها چيست و چرا اكنون كار به جايي رسيده كه كندي و رخوت اروپايي ها حتي صداي خوش بين ترين ناظران و آگاهان داخلي را هم درآورده است؟
يكم- شايد اروپايي ها حق دارند كه جدي نباشند! از آن روز كه سه وزير خارجه اروپايي آسميه سر به تهران آمدند در سعدآباد نشستند و با دبير شوراي عالي امنيت ملي «بيانيه تهران» را امضا كردند تا امروز يك سال و سه ماه مي گذرد. در اين مدت طرف اروپايي بارها تعهدات صريح خود در قبال ايران را نقض كرده و البته هيچ وقت هم با واكنش- يا لااقل عتاب و درشتي و تهديد- قابل اعتنايي مواجه نشده است. آيا همين روي خوش نشان دادن ما به اروپايي ها درحالي كه آنها مدام تعهدات خود را زيرپا مي نهادند، كافي نيست براي اينكه آنها را دچار سوءتفاهم ساخته و به اين باور رسانده باشد كه ايران در هر حال بدعهدي هاشان را تاب خواهد آورد و هرگز واكنش جدي و قاطع به آن نشان نخواهد داد؟! اگر آن روز كه اروپايي ها در توافقنامه تهران نوشتند «پرونده ايران را در شوراي حكام آژانس خواهند بست» ولي بعد نه فقط اين كار را نكردند بلكه هر روز بر شدت تهديدهاي خود در اين باره افزودند: كه «اگر ايران كوتاه نيايد» در كنار آمريكا خواهند ايستاد و از ارجاع پرونده ايران به شوراي امنيت حمايت خواهند كرد؛ يا آن روز كه اروپايي ها توافقنامه بروكسل (فوريه 2004) را زيرپا نهادند و در اجلاس ژوئن شوراي حكام پرونده ايران را نبستند؛ يا آن زمان كه اروپاييان برخلاف نص صريح توافقنامه پاريس به حمايت از گروه تروريستي منافقين برخاستند و آشكارا گفتند كه «ادعاهاي آنها را جدي خواهند گرفت»؛ يا آن هنگام كه اروپا از عمل به تعهد خود در توافقنامه پاريس مبني بر حمايت جدي از پيوستن ايران به WTO ابراز ناتواني و عجز كرد؛ يا آن وقت كه طرف اروپايي ما روح توافق پاريس را از ياد برد و اعلام كرد كه تنها تضمين عيني قابل قبول را «توقف» مي داند؛ اگر در اين موارد و بسياري موارد ديگر شبيه آنها هيئت ايراني واكنشي مقتدرانه نشان مي داد و به شريك اروپايي مي فهماند كه با وجود اين پيمان شكني ها حاضر به ادامه مذاكرات نخواهد بود و واهمه اي هم از به بن بست رسيدن آن ندارد، آن وقت اروپايي ها امروز نمي توانستند چنين آرام و بي خيال به «حركت لاك پشتي» رو بياورند. بلي، اشكالات ديگري هم در كار هست، اما بايد پذيرفت كه بخشي از مشكل ناشي از اين است كه ما هزينه عهدشكني را براي اروپايي ها پايين آورده و به اين ترتيب آنها را «بدعادت» كرده ايم. اكنون هم اگر طالب خروج از اين وضع هستيم بايد به خوبي و بدون مجامله و پرده پوشي به اروپايي ها فهماند كه ايران نقض خطوط قرمز خود را- كه طولاني شدن زمان تعليق هم جزو آنهاست- تحت هيچ شرايطي نخواهد پذيرفت و اگر يقين حاصل كند بناي اروپا بر نقض مفاد توافقنامه پاريس يا كارشكني در روند مذاكرات است نه فقط از به بن بست رسيدن مذاكرات نمي هراسد كه عزتمندانه حاضر به رويارويي با آن است.
دوم- شايد هم اروپا اصلاً نمي خواهد جدي باشد. وقتي طرف ايراني مي گويد اروپا در مذاكرات جدي نيست مقصود يكي- يا هردو- موارد زير است:
1-اروپا در كار گروه هسته اي با موضوع تضمين هاي عيني ايران سهل انگارانه برخورد مي كند و حاضر نيست به طور جدي و به نحوي منطقي و قابل قبول، دراين باره وارد بحث شود كه ايران اساساً چه جنس تضمين هايي مي تواند ارائه كند كه علاوه بر «عينيت» (objectivity)،اطمينان كافي نسبت به عدم انحراف سيكل سوخت ايران نيز به وجود بياورد. اگر اروپا موضوع تضمين هاي عيني را سرسري بگيرد، ادامه يافتن گفت و گوها در موضوعات ديگر كاملاً بي ارزش است.
2-عدم جديت اروپا در مذاكرات را اينگونه هم مي توان فهميد كه اروپايي ها در موضوعات سياسي- امنيتي و يا اقتصادي تكنولوژيك، پيشنهادات باارزش و قابل اعتنايي را روي ميز نگذاشته باشند و همچنان شعار و وعده هاي سرخرمن تحويل طرف ايراني بدهند.
هيچ تعجب نبايد كرد اگر هردو اين موارد رخ داده باشد. اروپايي ها- اگر از دستشان برآيد- به هيچ وجه بنابر پذيرش چرخه سوخت ماندارند و اين چيزي است كه اخيراً به صراحت نيز گفته اند. ما و اروپايي ها چنين كه پيدا است به دو راه متفاوت مي رويم و اساساً به دو منظور از بن مختلف گام در وادي مذاكره نهاده ايم. ايران مي خواهد دنيا را مطمئن سازد كه نسبت به تعهدات خود در چارچوبNPT پاي بند است و هرگز به جانب فعاليت غيرصلح آميز هسته اي نخواهد رفت و ضمناً درمقابل اين محدوديت كه برخود هموار مي كند انتظار دارد كه تمامي حقوقش در چارچوبNPT -ازجمله حق غني سازي- بدون تبعيض وبه طور كامل به رسميت شناخته شود.
اروپايي ها اما گويا مقصود ديگري دارند. آنها از ابتدا- و شايد مطابق توافقي كه با امريكا كرده اند- قصد نداشتند با اصل مسئله كلنجار بروند و از ايران هم مي خواستند و مي خواهند كه به جاي تلاش براي حل مسئله، آن را «منحل» كند. اروپايي ها مي گويند تنها تضميني كه مي تواند دنيا- مقصودشان از «دنيا» خودشانند و پسرعموهاي امريكايي شان!- را قانع كند كه ايران مقاصد تسليحاتي درسر نمي پرورد، تعطيلي كامل و برچيدن تأسيسات مربوط به غني سازي و بازفرآوري است. اين سخن اروپا گذشته از آنكه نوعي زورگويي عريان و تلاش براي محروم كردن ايران از حقوق قطعي اش است، خلافNPT و حتي خلاف توافقنامه پاريس نيز هست. به هرحال از آنجا كه اروپايي ها از آغاز با چنين هدفي مذاكره با ايران را آغاز كرده اند، نبايد توقع داشت آنها در مذاكراتي كه پايان آن به از سرگيري غني سازي در ايران خواهد انجاميد، جدي باشند. آنها به توقف چرخه سوخت ايران در پايان مذاكرات اميد بسته اند و لذا طبيعي است به هر ميزان كه اين هدف را دور و دست نيافتني ببينند، بر سستي شان افزوده خواهد شد.
سوم- اروپا به هر ميزان كه در مذاكره با ايران جديت بورزد و به سمت حصول نتيجه با ايران پيش برود، همزمان با آمريكا و صهيونيست ها دچار مشكلات حادتري خواهد شد. اروپايي ها از زمان آغاز گفت وگو با ايران بارها گفته اند كه مطالبات و اهداف آمريكا را نيز در مواجهه با ايران نمايندگي مي كنند و اهدافي كاملاً مشترك با آنان دارند. اكنون اما اروپا بر سر يك دوراهي استراتژيك قرار گرفته كه لازمه آن پايان دادن به سياست خوردن از توبره و آخور است. تا امروز شايد اروپا توانسته باشد در همان حال كه به مذاكره با ايران ادامه مي دهد، ارتباط و رايزني خود با آمريكا را نيز حفظ كند اما اكنون اوضاع به گونه اي است كه ادامه اين سياست را ناممكن مي سازد. اروپا ناچار از يك انتخاب بزرگ است. يا بايد با ما به نتيجه برسد و اين ممكن نخواهد بود مگر اينكه به آغاز غني سازي در ايران رضايت بدهد كه در اينصورت با آمريكا به طور جدي وارد چالش خواهدشد و يا اينكه جانب آمريكا را نگهدارد و بر توقف غني سازي در ايران پاي بفشارد كه در آن صورت مذاكرات به بن بست قطعي خواهد رسيد و اروپا هم مطلقاً در وضعي نيست كه بتواند تبعات اين بن بست را به لحاظ سياسي، اقتصادي و همچنين امنيتي تاب بياورد.
به نظر مي رسد كه وضع فعلي آزموني است براي سنجش ميزان «بلوغ» و «استقلال» اروپا در جامعه بين الملل. جامعه جهاني در انتظار است كه ببيند آيا اروپا خواهد توانست از زير يوغ وابستگي به ايالات متحده جان سالم به در ببرد و صرفاً با ملاحظه منافع خود تصميمي مستقل گيرد؟
اگر اروپا به اين درجه از بلوغ و به خود ايستادگي رسيده باشد و توان عرض اندام در مقابل آمريكا و صهيونيست ها را در خود ببيند، مي توان اميدوار بود كه مذاكرات به نتيجه اي مرضي الطرفين ميان اروپا و ايران برسد. وگرنه درحالي كه اروپا همچنان خود را طفيلي وجود آمريكا مي بيند نه در اين مورد و نه در هيچ بحران بين المللي ديگر اميدي به نقش آفريني مؤثر و مستقل اروپا نيست.

دولت بعدی !

به دنبال برف و سرماي شديد در روزهاي اخير، آب و برق درچند شهر استان گيلان قطع شده است.http://up.vatandownload.com/images/rwvqqwst2cc1edjcbe2t.gif

بايد مراقب بود

محمدجعفر بهداد
اين شب ها وقتي در هيئت هاي عزاداري شركت مي كنيد، متوجه مي شويد عده اي كه در اين ميتينگ مذهبي دور هم جمع شده ايد، از نظر ديدگاه سياسي و سليقه شخصي اختلاف نظر داريد، اما اصلاً احساس غريبه بودن نسبت به يكديگر نداريد.
خاصيت آيين هاي مذهبي -به ويژه مراسم عزاداري در محرم- افزايش همگرايي در ميان مردم و تقويت وحدت ملي است كه چنانچه اين فرصت، به علت غلط گويي سخنرانان و مداحان به يك تهديد اعتقادي و به بيراهه رفتن مخاطبان تبديل نشود، مي تواند در شمار اثرگذارترين عوامل تقويت همبستگي ملي ارزيابي شود.
اگر گويندگان و خوانندگان آيين هاي عزاداري حسيني در توصيف علل قيام سيدالشهداء و بيان فلسفه مقاومت ياران و خاندان اباعبدالله(ع) در ماجراي خونين كربلا، به مسايل انحرافي و خرافي بپردازند، چه بسا عده اي دچار گمراهي شوند و اين مجالس برخلاف ذات وحدت آفرين اش، به منبع توليد تفرقه يا كجروي تبديل گردد.
متأسفانه ارايه اخبار و تحليل هاي جاهلانه يا مغرضانه توسط بعضي سخنران ها يا مداحان درباره آنچه در متن و حاشيه واقعه كربلا گذشته است، به گونه اي است كه اگر عشق عميق و ايمان راسخ مردم به حسين(ع) و يارانش نبود، مي توانست در مواردي شنونده را نسبت به حقانيت يا عقلانيت انقلاب عاشورا دچار ترديد كند.
اينكه از احتمال «مغرضانه» بودن حركت انحرافي مذكور نوشتم، اشاره اي به اخبار پراكنده مبني بر تلاش زيركانه عناصر وهابي در تحريف فلسفه قيام امام حسين(ع) است كه هوشياري و چاره جويي اهل فن را مي طلبد.
مبادا نسل جوان، در مجالس و محافل مذهبي نيز در معرض تهاجم فكري و فرهنگي قرار بگيرند.

انقلاب - ضدانقلاب ( يادداشت روز )

مي گويند پل صراط، گذرگاهي است باريك ميان بهشت و جهنم؛ معبري تنگ و دشوار كه فقط بهشتيان را ياراي عبور از آن است و هر كس را كه توان گذر از اين تنگ راهه نيست، سقوط به قعر دوزخ ، سرنوشت محتوم است . پس ميان بهشت و دوزخ، مرزي است به اندازه يك خط نازك .
در روايات متعدد آمده است كه فاصله ميان كفر و ايمان يا شرك و توحيد هم به باريكي تار موست .بعد ما آدميان از ايمان و رستگاري همان قدر است كه از كفر و تيره روزي.
داستان انقلاب و ضدانقلاب نيز چنين است. هر يك از ما براي انقلابي بودن، همان قدر استعداد داريم كه براي ضدانقلابي بودن. همه انقلابي ها بالقوه ضدانقلابند و همه ضد انقلابيون مستعد انقلابي شدن. و به همين دليل از بدو اوج گيري نهضت و قيام خدايي مردم در 27 سال پيش، آمد و شد ميان دو اردوگاه ضدانقلاب و انقلاب، فراوان وجود داشته است. كم نبودند كساني كه در آغاز اين نهضت با آن همراه شدند، رنج بسيار تحمل كردند، از جان مايه گذاشتند و بعضاً در اين راه، متحمل نقصان در اموال و انفس شدند، اما ديري نگذشت كه راه خود را از مردم و امام جدا كردند و در اردوگاه مقابل، صف خود را آراستند. در عوض دسته ديگري را هم سراغ داريم كه در دوران حاكميت طاغوت، از عمله ظلم به حساب مي آمدند، نامشان در صف نيروهاي ضدانقلاب، ثبت شده بود و يا به انقلاب، روي خوشي نشان نمي دادند، اما چندي بعد چنان متحول شدند كه با جدايي از جبهه پيشين و صف آرايي در برابر گذشته، تا پاي جان از انقلاب دفاع كردند.
گفته اند انقلاب، فرزندان خود را مي خورد! گزاره مشهوري كه به ويژه پس از انقلاب كبير فرانسه، بنا به قضاياي پديد آمده در آن انقلاب و انقلاب هاي ديگر دو قرن گذشته، ظاهراً حقيقي جلوه مي كند. در انقلاب اسلامي نيز به فاصله دو سه سال پس از پيروزي مردم در بهمن 57 جمع فراواني از حاضران و مدعيان در صحنه انقلاب و مبارزه با رژيم شاه، نه تنها ديگر در صف انقلابيون نماندند، بلكه اسلحه به دست، با آن به جنگ برخاستند؛ در اين راه بسياري از همرزمان پيشين خود را كشتند و خود يا كشته شدند، يا به زندان افتادند و جمعي هم به خارج گريختند و بساط ضديت با انقلاب را به كمك بيگانه پهن كردند. آيا اين اتفاق ها مويد همان گزاره معروف است كه انقلاب، فرزندان خود را مي خورد؟
البته قصه جدايي برخي انقلابيون پيشين از صف انقلاب و پيوستن به اردوگاه دشمن، اختصاص به ساليان نخست پس از پيروزي ندارد. سال ها بعد و حتي همين امروز هم، كم و بيش شاهد روند جدايي جماعتي از هم پيمانان سابق از گردونه انقلاب هستيم اكثر آنهايي كه در سال هاي آخر عمر امام و قافله سالار انقلاب، روياروي او ايستادند، در سال هاي نخست، همراه او هم با طاغوت جنگيده و هم در مبارزه با پيمان شكنان پس از پيروزي، جانفشاني كرده بودند. حتي بعضي از آنها در چنان مرتبتي قرار داشتند كه ميان ايشان و رهبر، هيچ فاصله اي نبود؛ كسي كه تالي تلو و قائم مقام امام بود ، اما ادامه راه را تاب نياورده و در جبهه مقابل صف آرايي كرد.
گفتيم كه فاصله بسيار نزديكي ميان انقلابي بودن و ضدانقلابي گري وجود دارد. اما چه چيز سبب برداشته شدن همين فاصله اندك مي شود و از يك انقلابي، عنصر ضدانقلاب مي سازد؟ در اين باره چند نكته را يادآور مي شوم:
1- در كنه وجود هر يك از انسان ها، دو سائقه رحماني و شيطاني، همزمان او را به راه مطلوب خويش فرا مي خوانند. هر زمان كه يكي از اين دو برديگري غالب شود، جهت گيري انسان در سمت و سوي همان خواهد شد. بنابراين به هر نسبت كه عناصر انقلابي رابطه خود را با خداي خود خالص تر و بي رياتر كنند، از وسوسه هاي شيطاني دور شده و از ضدانقلاب، فاصله مي گيرند.
2- اوج انقلابي گري، آمادگي براي گذشت از منافع شخصي براي تامين منافع جمعي است. هر كس از اين قاعده تخطي كند، مهياي خروج از دايره انقلابي ها و ورود به جرگه ضدانقلابيون شده است. البته اين منافع، اعم از مسائل مادي نظير ثروت و قدرت و يا موضوعات معنوي همچون آبرو، خدمت و يا برداشت شخصي از ارزش ها و مسائل متعالي است.
3- افراد مشهور، برجسته و صاحب نفوذ در انقلاب، از افراد عادي زمينه بيشتري براي ضدانقلابي شدن دارند. چرا كه سطح توقعات آنها به نسبت مايه اي كه فكر مي كنند براي انقلاب گذاشته اند، تنظيم شده و لاجرم زمينه نوعي زياده خواهي را در آنها فراهم كرده است. بنابراين امكان اين وجود دارد كه با اندك ناملايمي ، دلخور شده ،از كوره در روند و به اصطلاح بساط بازي را به هم زنند. در اين ميان فقط كساني با وجود همه ناملايمات، اساس را به هم نمي ريزند كه دندان طمع را كشيده و به مسئوليت و قدرت به چشم طعمه خود نگاه نكنند.
4-تحريك شيطان هاي بيروني هم دست كمي از شيطان و وسوسه درون ندارد. بدون ترديد، يكي از اهداف عمليات رواني دشمنان انقلاب از بدو پيروزي 57 تاكنون، تحريك برخي مسئولان و دست اندركاران مشهور نظام بوده است. آنها با پيدا كردن يك نقطه ضعف در شخصيت آدم ها، چنان با القاءات خود، انديشه و دل آن فرد را در تصرف خود مي گيرند كه ناخودآگاه تحريك شده و دنبال خط القايي آنان مي رود.
يكي از دوستان كه مدتي طولاني در يك كشور اروپايي زندگي كرده، چندي پيش نقل مي كرد كه براي پذيرش دانشجوي ايراني در دانشگاه هاي آن كشور قاعده اي نهاده شده كه براساس آن، داوطلب ورود به دانشگاه بايد دوره اي 6 ماهه و بعضا يك ساله را بگذراند تا مجوز ورود به دانشگاه را بيابد. اما اين قاعده براي دو گروه استثنا شده است: يكي عناصري كه با ضدانقلابيون ايراني خارج كشور ارتباط دارند و ديگري فرزندان مسئولان و ديپلمات هاي ايراني مقيم آن كشور. ملاحظه مي فرماييد كه مطابق اين ترفند شيطاني، فرزندان ديپلمات هاي ما با عناصر ضدانقلابي، هم سرنوشت شده اند! و جالب اين كه مقامات سفارتخانه ما چون مشكل خودشان مرتفع شده و به اصطلاح خرشان از پل گذشته، ديگر كاري به احقاق حق بقيه شهروندان ايراني ندارند. شهرونداني كه چه بسا براي راه افتادن كارشان مجبور شوند آنها هم تمايلات ضدانقلابي از خود بروز دهند تا آن دانشگاه اروپايي گوشه چشمي به ايشان داشته باشد!
چه قدر خوب و بجاست كه در كنار بزرگداشت ايام الله دهه فجر و يادآوري خاطرات شيرين پيروزي، هر از گاه به آسيب شناسي انقلاب نيز بنشينيم و دلايل لغزيدن آدميان بر اين گذرگاه باريكتر از مو را ارزيابي كنيم.
خوشبختانه در كنار سقوط گاه و بيگاه برخي از پيمان شكنان به قعر اردوگاه ضدانقلاب، شجره بالنده انقلاب، هر روز نفرات بيشتري را از صفوف مخالفان سابق و يا جريانات بي تفاوت نسبت به انقلاب در سراسر جهان يارگيري مي كند و همين بالندگي است كه شعله هاي خشم را در چشمان خون گرفته امريكا و دشمنان انقلاب فروزان تركرده است .
حسين صفار هرندي

زرشك ( گفت و شنود )

گفت: از عكس العمل آمريكا و اروپا نسبت به تظاهرات عظيم روز 22بهمن چه خبر؟!
گفتم: برخي از مقامات آمريكايي گفته اند ما بهت زده شديم.
گفت: ديگه چه خبر؟!
گفتم: راديو بي بي سي گفت با وجود سرماي شديد و بارش برف جاي تعجب است كه اين جمعيت چگونه به صحنه آمده اند و افزود هرچند كه بسياري از مردم با اتوبوس به محل آورده شده بودند.
گفت: با اتوبوس كه راهپيمايي نكرده اند!... تازه همين نشان مي دهد كه مردم از همه جاي تهران بزرگ آمده بودند.
گفتم: بسياري از تحليل گران اروپايي و آمريكايي گفته اند تظاهرات 22بهمن، پاسخ دندان شكني به تهديدهاي آمريكا عليه ايران بوده است.
گفت: حالا بعد از اين قدرت نمايي بزرگ مردم ايران، جرج بوش مي خواهد چه خاكي بر سر خود بريزد؟!
گفتم: چه عرض كنم؟! به يكي از كاركنان كاخ سفيد گفته؛ شما اينجا به چه كاري مشغوليد؟ پاسخ داد «زرشك پاك مي كنيم»! پرسيدند، يعني در آشپزخانه كاخ سفيد كار مي كنيد؟ و يارو خنديد و گفت؛ نه بابا! هر وقت بوش ديوانه عليه ايران اطلاعيه اي مي دهد مردم زيرش مي نويسند «زرشك» و بنده به اتفاق چند نفر ديگر، اين زرشك ها را از زير اطلاعيه ها پاك مي كنيم!

ساكن كوي انقلاب

ذره بوديم و آفتاب شديم
قطره بوديم و در ناب شديم
تاكه قلب سياه شب بدريم
تيغ برنده شهاب شديم
گام در راه عشق بنهاديم
با جنون، يار و هم ركاب شديم
كوچ كرديم از محله شاه
ساكن كوي انقلاب شديم
كوچه ها رنگ و بوي لاله گرفت
هم نشين گل و گلاب شديم
بس كه گلهايمان ستاره شدند
با خدا صاف و بي حساب شديم
سالها مشق عاشقي كرديم
صبر كرديم و انتخاب شديم
بهروز ساقي

ما مي توانيم

غلامرضا صادقيان
در آستانه سالگرد پيروزي انقلاب، خواندن اخبار روشني از خورشيد و برق و باد، آن قدر اميدبخش است كه گويي دوباره انقلاب شده است.
قبل از انقلاب فضاي عمومي باورهاي ما آن بود كه كشوري محروم و عقب مانده ايم. فقط نفت داريم كه بايد آن را ارزان بفروشيم و حرف زور هم بشنويم و هراس از اين كه چه روزي اين نفت به پايان مي رسد.
حالا سه چاه عميق در كوه آتشفشاني سبلان زده شده و نيروگاهي كه بايد از گرماي درون اين كوه، برق توليد كند، در حال احداث است.
اين فقط ذره اي از آن چيزي است كه مي توانيم. اين خبر را هم بخوانيد: 90 درصد از خاك ايران 300 روز از سال را در معرض آفتاب دائمي است و ما مي توانيم حجم عظيمي از برق مورد نياز خود را از خورشيد بگيريم، سالم ترين، پاك ترين و مطمئن ترين نيروي برق. تا كي؟ تا هرگاه كه خورشيد باشد و حالا چندين نيروگاه خورشيدي داريم، از جمله در شيراز.
اما از اين خبر هم كه مانند دوتاي قبلي ديروز منتشر شده است، غافل نباشيد: 40 درصد برق مورد نياز كشور را مي توان از باد گرفت. كشور ما مناطق مختلفي دارد كه هميشه و هميشه باد مي وزد و اين مكان ها حالا شناسايي شده است. اگر باد را در جهت نياز خود به خدمت بگيريم، ما را به ديدار آرزوهاي دست نيافتني توسعه مي برد. تا كي؟ تا هرگاه كه زندگي جريان دارد.
ما را چه به دغدغه نفت؟! آن قدر امكان توسعه داريم كه نگرانيم مبادا در آن غرق شويم! اين روشنايي انقلاب مردم ايران است زيرا پيش از انقلاب هيچ يك از حرف ها حتي در حد اطلاعات به ما ارائه نمي شد و حالا به جرئت مي گويم كه رسانه هاي ما گاهي از انعكاس همه اخبار توسعه و پيشرفت باز مي مانند و درجا مي زنند.

يك پارادوكس اجتماعي

مجيد رزازي
هر شهروندي در برابر هر رويدادي كه برايش اتفاق بيفتد، بايد تابع قانون باشد.
اگردزدي وارد خانه شما شد، اگر در خيابان ماشيني به اتومبيل شما زد، اگر در مدرسه دانش آموزي، فرزند شما را كتك زد، اگر همسايه اي، آسايش شما را هدف قرار داد...
همه بايد تابع قانون باشيم و پرواضح است كه اگر قرار بود هركس، خودش، حق خودش را از متخلفان و دست اندازان بگيرد، چه بلبشويي مي شد. همه اينها درست. اما بعضي مواقع، فقط بعضي مواقع هست كه موضوع فرق مي كند.
خبر امروز صفحه حوادث يكي از روزنامه ها را بخوانيد:
مردي از مسافرت شغلي سرمي رسد و هنگام ورود به خانه همسر خود را با جواني در محيط خانه گير مي اندازد و با غلبه بر احساس ويران كننده اش، جريان را به پليس اطلاع مي دهد. زن و جوان فاسق، جلوي جمع قضات به گناه نابخشودني خود اعتراف مي كنند، اما آنها چه مي كنند؟ اكثريت قضات براساس قانون، زن خيانت پيشه را به چند سال زندان و مرد را به شلاق محكوم مي كنند.
بگذريم از اينكه ماجرا اكنون به كجا كشيده، موضوع اين است كه قوانين ما براي يك چنين جرمي زن خيانتكار را به چند سال زندان محكوم و مرد فاسق را هم با چند ضربه شلاق، آزاد مي كند.
ملت ما اگر تنها به يك صفت شناخته شده باشد، آن صفت، غيرت است. كدام مرد غيرتمندي، يك چنين قضاوتي را مي پذيرد؟ آيا اين گونه قضاوت ها -كه البته مبتني بر قانون هم هست- اين درس را به جامعه ما نمي دهد كه اگر -خداي نخواسته- در برابر چنين صحنه هايي قرار گرفتند، خود قانون غيرت را اجرا كنند؟
آيا در آن صورت، با توجه به شيوع برخي رفتارهاي غيراخلاقي در جامعه، مي شود مردم را مقصر دانست؟ بيهوده نيست كه در اخبار حوادث، اين روزها موارد زيادي را مي بينيم كه مردم در چنين مواقعي، تصميم مي گيرند خودشان حكم صادر كنند و خودشان هم اجرا كنند.
البته دادگاه هاي ما، كساني را كه با نااميد شدن از قانون در اين گونه موارد، خودشان وارد عمل مي شوند، به اعدام محكوم مي كنند، اما گويا هيچ كس، قانون و آن قاضي را كه دو خيانت پيشه مسلم را با مجازاتي سبك روانه مي كند، مورد عتاب و خطاب قرار نمي دهد.

برنده ( گفت و شنود )

گفت: چند تن از نامزدهاي رياست جمهوري از همين حالا معاون اول، برخي از وزراء، سخنگو و... دولت خود را معرفي كرده اند.
گفتم: خب! اين كه خيلي خوب است و به مردم كمك مي كند كه با چشم بازتر و در فضاي شفاف تري نامزد مورد نظر خود را انتخاب كنند.
گفت: البته كه خيلي خوب است ولي بعضي ها معرفي اعضاي كابينه خود را، آنچنان جدي گرفته اند كه انگار قرار است سال آينده حتماً رئيس جمهور شوند.
گفتم: باز هم چه عيبي دارد؟
گفت: حق باتوست هيچ عيبي ندارد ولي... چه جوري بگم... آخه...
گفتم: فهميدم منظورت چيه... دو تا پسر بچه كه پدرشان در يكي از بانك ها حساب باز كرده بود، پشت سر پدر در حال حركت بودند، اولي به برادرش گفت؛ اگه بابا برنده ماكسيما بشه من رانندگي مي كنم، برادر دوم گفت، خيلي بي جا كردي، خودم رانندگي مي كنم و دعوايشان بالا گرفت، و پدرشان كه شاهد بگومگوي آنها بود رو به آنها كرده و با عصبانيت گفت؛ بسه ديگه! كاري نكنين كه ترمز كنم و هر دو نفرتان را از ماكسيما بندازم بيرون!

قيام حسيني انقلاب خميني ( يادداشت روز )

«كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا» اين نجوا را مي شنويد. انگار همين ديروز بود كه حضرت امام(رض)، در پي گام هاي بنيادين اوليه و آماده سازي زمينه سرانجام در عصر عاشوراي سال 42 با آن سخنراني طوفاني، نهضت فراگيري جاري ساختند. دور از انصاف و حقيقت نيست كه بگوئيم، نطفه نهضت اسلامي -انقلابي ملت ايران، در عاشورا و محرم بسته شد. «خميني» عزيز به تمامه از الگوي قيام امام حسين(ع) عليه دستگاه ظلم و جور بهره گرفت تا انقلاب اسلامي به وقوع بپيوندد. گفتمان امام(ره) در همه دوران ها «حسيني و عاشورايي» بوده است و از همين روست كه حركت، پويايي، ستيزندگي، روحيه مبارزه جويي و شهادت طلبي، در پس زمينه آن موج مي زند.
تمسك آن يگانه دوران به امام حسين(ع) و فلسفه عاشورا در كنار صداقت در «عمل و نظر» در تمامي مراحل نهضت و مبارزه، آنچنان جوش و خروشي در ميان توده هاي مردم ايجاد مي كرد كه سخنانش موج مي آفريد و هيچ مانعي، حتي سلطنت مخوف پهلوي، ياراي مقابله با آن نجواي الهي را نداشت و چنين بود كه مبارزان خستگي ناپذير به تبعيت از «روح خدا» و به عشق آقا امام حسين(ع) با نداي «ياليتني كنت معكم فافوز فوزاً عظيما» شهادت در راه خدا و براي برپايي حاكميت عدل الهي را با تبسمي بر لب به آغوش مي كشيدند و فاني در معبود مي شدند.
حضرت امام(ره) با همين ديدگاه در تحليل «جمعه سياه» كه هزاران تن از مردم انقلابي توسط عمال شاه خائن به گلوله بسته شدند، مي نويسند: «17شهريور مكرر عاشورا و ميدان شهدا مكرر كربلا و شهداي ما مكرر شهداي كربلا و مخالفان ملت ما مكرر يزيد و وابستگان او هستند. كربلا كاخ ستمگري را با خون در هم كوبيد و كربلاي ما كاخ سلطنت شيطاني را فرو ريخت.»
ايشان همچنين درباره قيام 15خرداد 42 مي فرمايند: «دستاورد نهضت خرداد 42 پيروزي سال 57 بود. روز 15خرداد در عين حال كه چون روز عاشورا روز عزاي عمومي ملت است، روز حماسه و تولد جديد اسلام و مسلمانان است. عاشورا با «نه» خود يزيديان را در طول تاريخ نفي كرد و به گورستان فرستاد. 15خردادهم پهلوي و پهلوي صفتان و ابرقدرت ها را مدفون كرد...»
حضرت روح الله، حتي در كتاب عظيم «ولايت فقيه»- الگويي براي بناي حكومت اسلامي- يكي از اهداف مهم قيام اباعبدالله الحسين(ع) را «جلوگيري از برقراري و مشروعيت سلطنت و ولايتعهدي» عنوان مي كنند و خطاب به حوزه هاي علميه مي نويسند: «اسلام را عرضه بداريد و در عرضه آن به مردم، نظير عاشورا را به وجود بياوريد.»
و چنين بود كه رهبري معظم نهضت، حركت روبه جلو و پرفراز و نشيب مبارزه ملت ايران را از تبعيدگاه خود هدايت كرد تا اينكه در سال هاي 56و 57 انقلاب به روزهاي حساس و سرنوشت ساز خود رسيد و محرمي و عاشورايي ديگر كافي بود تا در آتش افتاده بر دودمان سلطنت وابسته پهلوي چنان بدمد كه جز خاكستري از آن باقي نماند. چنين هم شد و نهضت مردم ايران در آذرماه57 با محرم مقارن گشت و حال و هواي حسيني، سايه خود را بيش از پيش بر جامعه انقلابي ايران گستراند و دوماهي نگذشت كه به اصطلاح سلطنت 2500 ساله فروپاشيد و مردم از امام و مقتداي خود در تهران، آن استقبال تاريخي را تدارك ديدند.
بدين گونه سنت الهي قيام امام حسين(ع) كه با شهادت خود و ياران باوفايش در سال 16 هجري قمري رقم خورد، به الگويي پيروزمند براي انقلاب ملت ايران تبديل شد كه ادامه آن به صدور الگوي اسلام ناب محمدي(ص) براي مواجهه ظفرمندانه با استكبار و استعمار جهاني (بدون وابستگي به غرب و شرق) انجاميد كه نتيجه آن، تغيير مسير حركت دنيا و ملت هاي آزاده بود.
واكنون، در بيست وششمين سال پيروزي انقلاب اسلامي، «قيام و حماسه حسيني» با روزهاي به ثمر نشستن «انقلاب خميني» مقارن شده است و توچه مي داني كه درپس اين تقارن، كدام رمز و مفهوم نهفته است؟ من معتقدم و شواهد فراوان موجود نيز گواهي مي دهد كه «عزت و افتخار حسيني» بازهم به مدد ملت ايران اسلامي خواهد آمد تا آنها را در مقابله و مواجهه پيروزمندانه با دشمنان زخم خورده انقلاب اسلامي ياري دهد.
هدف استراتژيك دشمن، نابودي اسلام ناب محمدي(ص) است و همين و هم باطل، قدرت مسلمانان را در رويارويي با جبهه كفر، نه فقط نمي كاهد كه برشتاب آن مي افزايد؛ چرا كه آنها باورهاي الهي در دل و آموزه هاي حيات آفرين اسلام و اولياء خدا را پيش روي دارند و شهادت را نه پايان كار كه آغاز حيات جاودان مي دانند بنابراين، و اينگونه قدرت، «نه» گفتن به سلطه گران بين المللي، به مدد بازتوليد گفتمان «قيام حسيني» در جريان پيروزي انقلاب اسلامي پديد آمد. گفتماني كه غربي ها از آن به عنوان «اسلام سياسي و انقلابي» ياد مي كنند.
سوي ديگر آن تقارن مبارك در اين مفهوم معني مي يابد و آن اينكه انقلاب اسلامي، پس از ربع قرن تجربه ايجاد حكومت اسلامي، اكنون در نقطه عطفي قرار گرفته است. همزمان با اوج گيري مجدد توطئه دشمنان، به لحاظ درون مرزي، سازوكار و شيوه مديريت كشور و رهايي از بسياري از ناكارآمدي ها سخت به «تحول» نياز دارد و اين نهضت عظيم هم جز با الگوي «حسيني» و «علوي» امكان پذير نيست؛ الگويي كه جمهوري اسلامي را در دو ميدان سخت پيروز مي گرداند؛ مقابله با تهديدهاي خارجي و بنيانگذاري يك جامعه اسلامي و نمونه و آباد.
¤ ¤ ¤
ملت ايران، مردمي «حسيني»اند. «ما اهل كوفه نيستيم، علي تنها بماند» شعار هميشگي آنها بوده است و از همين روست كه هيچگاه صحنه هاي حماسه و آزمون را -حتي در اعتراض به برخي گروه هاي سياسي- خالي نگذاشته اند. فردا نيز «يوم الله» ديگري در پيش است و مثل هميشه، ملت ايران، باز هم با حضور پرشكوه و ميليوني در سراسر كشور، يكپارچگي و وحدت ملي در صيانت از آرمان هاي انقلاب و نظام را به نمايش مي گذارند. امسال مردم به دشمنان خشمگين كه چنگ و دندان نشان مي دهند، تنها يك جواب دارند و آن اينكه «از ملت ايران عصباني باشيد و از عصبانيت بميريد.»
مرتضي قمري وفا

ژانر مخرب! وارد مي شود


محمدتقي فهيم
انقلاب اسلامي ايران، جهان را لرزاند و در حالي كه امپرياليست ها پس از فروپاشي بلوك شرق، سوداي جهان تك قطبي به سركردگي آمريكاي جهان خوار را در سرمي پروراندند، با مقاومتي در برابر خودروبه رو شدند كه مبدأ و منشأ آن را در تأثيرگذاري انقلاب ايران مي ديدند، بنابراين وارد فاز تهاجم با تمام قوا و از طريق تحريك مرزها و شعله ور كردن آتش جنگ و فتنه عليه كانون متشكل كننده جنبش هاي منطقه و حتي ديگر جريانات ضدآمريكايي در دنيا شدند.
اما توطئه هاي متنوع در قالب عمليات ميليتاريستي راه به جايي نبرد و امروز انقلاب ايران نه تنها تضعيف نشده كه نقش اساسي در موازنه قدرت و تغيير سياست هاي جهاني ايفا مي كند.
از همين رو آمريكا از پاي ننشسته است. اين سركرده استكبار تجربه موفقيت آميزي چون به زانو درآوردن شوروي سابق در پيش روي دارد. تجربه اي كه همه توفيق خود را مديون رخنه فرهنگي و تزريق اخلاقيات ضدمردمي از رهگذر كالاهاي هنري پرزرق و برق و فريبنده است.
اكنون اين كاركرد فرهنگي در بلوك شرق تنها گزينه اي است كه از چند سال پيش در دستور كار آمريكا عليه ايران قراردارد.
بي اغراق سينما تأثيرگذارترين قالب و رشته هنري- صنعتي است كه مي تواند در صورت عدم سياست گذاري و برنامه ريزي براي آن، كانون هاي سنتي جامعه را فروپاشد و يا برعكس در جهت تحكيم و ثبات آن در تقابل با ورود پديده هاي به اصطلاح مدرنيستي مقاومت، تأثيرگذاري و جريان سازي كند.
در اين بين سينماي (ژانر) اجتماعي جايگاهي بي خطير و مؤثر دارد. جشنواره امسال به عنوان ويترين و ماحصل توليد است، ايران كه اكران سال آينده را تأمين مي كند به رغم تنوع سوژه و موضوع و حضور پررنگ فيلمسازان پس از انقلاب، از يك بيماري خطرناك رنج مي برد.
چنانچه مديريت فرهنگي كشور در تبيين سياست ها و اعمال نوعي از برنامه ريزي كه سينما را به سوي فضايي در خور شأن و همپاي جايگاه ايران در جهان رهنمون كند، تلاش بي وقفه انجام ندهد، بي ترديد آسيب كنوني كار خود را خواهد كرد. اگر مديريت فعلي توانست با برخي شيوه ها به عنوان عامل بازدارنده وارد ميدان شود و جلوي آثار سخيف تين ايجري، عشقي و شبه سياسي را بگيرد، مطمئناً در ادامه نيز در صورت اعمال مديريت علمي و آگاه به زمان و شرايط خواهد توانست، سينمايي متفاوت را رونق دهد.
آنچه كه ما در جشنواره اين دوره از برخي فيلمسازان قديمي و بعضاً با چند كار در كارنامه خود ديديم، به نظر مي رسد كه آنان وارد رودررويي با انقلاب از نوعي ديگر شده اند.
اين دسته از فيلمسازان فضاي كشور را به شكل افراطي آلوده به فحشا، شكايت، سوءظن، خيانت به همسر و غيره ديده و اين پديده هاي شوم و ناميمون را شيوع يافته به تصوير كشيده اند و به جاي اينكه منتقد خود باشند كه در اين ميان چه نقشي دارند، در جايگاه مصلح اجتماعي فرياد اعتراض برآورده اند!
به نظر مي رسد فيلم هايي با اين رويكرد و آن هم با وقاحت تمام، فاز ديگري از سياست هاي طراحان جبهه تهاجم فرهنگي است. در خوش بينانه ترين حالت وقتي اگر اين فيلمسازان ناآگاهانه و غيرتعمدي به اين ورطه افتاده باشند، خطر جديد و جدي اي است كه فضاي فرهنگي كشور را تهديد مي كند.
متأسفانه خالي بودن جاي كارگردان هاي متعهد در اين حال كم و بيش محسوس است و همين امر بايد متوليان امور را بيش از پيش به امر كادرسازي از ميان جوانان مستعد و با انگيزه رهنمون شود.

قرتي ( گفت و شنود )

گفت: نامزد ناكام نهضت آزادي براي سمت شهرداري تهران اعلام كرده است كه قصد ندارد نامزد انتخابات رياست جمهوري شود!
گفتم: حالا چه كسي از او براي كانديدا شدن دعوت كرده؟!
گفت: هيچكس! اگر اين آدم ها مورد توجه بودند كه در انتخابات شوراها سنگ روي يخ نمي شدند.
گفتم: يكي از افراطيون حزب مشاركت كه هم اكنون به خارج از كشور گريخته نيز گفته است، تحريم انتخابات يك حركت دموكراتيك است!
گفت: اتفاقاً او هم در انتخابات دوم شوراها شركت كرده و به پائين ترين سطح ليست هم نرسيده بود.
گفتم: از كچلي پرسيدند چرا زلف نمي گذاري؟ جواب داد، من از اين قرتي بازي ها خوشم نمياد!!

دو راه و يك انتخاب ( يادداشت روز )

انقلاب اسلامي از همان نخستين روزها -و تا امروز- براي كساني كه نمي توانستند منطق آن را دريابند و با آن همزبان شوند، فهم ناپذير مي نمود. تقريباً عمده جامعه شناسان و پژوهشگران علوم اجتماعي كه مقارن با سال هاي اوج انقلاب در غرب مي زيستند، بارها گفته اند كه در آن ايام به خوبي حس مي كردند در قالب انقلاب ايران «اتفاقي شگرف» در حال وقوع است اما با اتكا به هيچ يك از ابزارهاي تحليلي و مدل هاي استاندارد در دسترس شان نمي توانستند سر از معنا و ماهيت آن در بياورند. حتي كسي مانند «ميشل فوكو» تاب نياورد و خود به ايران آمد. در روزهاي سرد زمستان 57 كوچه پس كوچه هاي تهران را مي گشت و با هر كسي كه در او رغبتي مي ديد به گفت وگو مي نشست تا به قول خودش «شايد بفهمد اين مردم چه در سر دارند»؟!
اما آن هنگام كه با درنگ يادداشت هاي فوكو را درباره انقلاب اسلامي ايران مي خوانيم، به خوبي مي شود ديد كه او هم -با همه تلاشي كه كرده- به حقيقت انقلاب اسلامي آن گونه كه در زبان امام(ره) و ذهن ملت مي جوشيد، پي نبرده است. دليل اين ناتواني غربيان در فهم انقلاب اسلامي را اول از همه به گمانم بايد در اين نكته جست كه آنها با همه وجود نپذيرفته و درنيافته بودند كه انقلاب اسلامي مردم ايران و نظام اجتماعي مطلوب آنان چيزي كاملاً متفاوت از همه آن الگوهايي است كه از نيمه قرن هجدهم به اين سو درباره نظام سازي اجتماعي و سياسي در مغرب زمين شكل گرفته، بسط يافته و اكنون نهادين شده است. كسي چون فوكو نااميدانه تلاش مي كرد انقلاب ايران را نيز به همان شيوه اي بفهمد كه انقلاب ليبرالي فرانسه يا انقلاب بلشويكي روسيه را فهميده بود و هرگز هم درنيافت كه در اينجا آن شيوه ها بيگانه و لذا ناكارآمد است. انقلاب اسلامي در ايران قرار نبود به آن راهي برود كه غربيان در باب ساخت سيستم هاي اجتماعي -سياسي خود رفته اند. نه بنيادهاي نظري، نه سازمان اجتماعي- سياسي و نه حتي شيوه حكومت داري مطلوب انقلاب اسلامي، هيچ ربط و نسبتي با آنچه دنياي غرب در اين زمينه ها به عنوان مدل استاندارد پذيرفته و به ديگران هم توصيه مي كند، ندارد و نداشته است. اين «از اساس متفاوت بودن» انقلاب اسلامي را پژوهشگران غربي نفهميدند تا اينجا جاي تعجب نيست. اما سوگمندانه بايد گفت اكنون كه 26سال از دميده شدن اين روح قدسي در كالبد ملت ايران مي گذرد، فهميده ايم بعضي خودي ها و انقلابيون هم يا اصلاً اين تفاوت هاي بنيادي را نفهميده اند و يا اينكه اعتقادي به آن ندارند. نگاهي به آرايش نيروهاي سياسي در جامعه امروز ايران اين معنا را روشن تر خواهد كرد.
پس از 26 سال افت و خيز بالأخره مي توان گفت صحنه منازعه ميان نيروهاي مدعي اداره صحيح كشور، شفاف شده است. اكنون ملت ايران در وضعيتي است كه مي تواند و بايد انتخاب كند. منتها شرط انتخاب معقول -انتخابي كه بعداً پشيماني از پي خود نياورد- به چنگ آوردن شناختي دقيق و اصولي از طريق اين منازعه است. صحنه اي كه اكنون پيش روي ماست، محصول يك فرآيند -لااقل- 15ساله است. در آن ايام، تفكري در عرصه مديريت اجرايي و برنامه ريزي كشور كار را در دست گرفت كه اكنون صورت كمال يافته -و البته امتحان پس داده آن- بزرگترين گفتمان رقيب در مقابل گفتمان اصولگرايي به مثابه نماينده ارزش هاي اصيل انقلاب اسلامي است. اين گفتمان رقيب را مي توان «نوليبراليسم» ناميد و پروژه اي را هم كه در صدد پيش بردن آن بوده اند «نوسازي» (Modernization) نام نهاد. اين گفتمان در حوزه هاي اقتصاد، سياست و فرهنگ به سه صورت متفاوت متجلي شده است. در اقتصاد به صورت سرمايه داري ليبرال، در سياست به صورت دموكراسي خواهي فارغ از دين و در فرهنگ در هيئت آزادي خواهي بي ضابطه خود را نمايان ساخته است. براي شناخت صحيح اين گفتمان بايد دو نكته زير را قبل از هرچيز در يادداشت:
1-اين گفتمان در خوش بينانه ترين حالت رسالت اصلي حكومت ديني را از ياد مي برد. حكومت ديني برخلاف حكومت هاي سكولار دلمشغول كمال معنوي و سعادت اخروي مردم نيز هست. علاوه بر آنكه خود را موظف به تأمين نيازهاي اين جهاني آنها مي داند. حكومت ديني براي روح رباني آدميان همانقدر دل مي سوزاند كه براي اجسام خاكي شان و به بهانه پرداختن به هيچ يك هم از ديگري چشم نمي پوشد. صادقانه و صريح بايد گفت: نوليبرال هاي وطني ما آخرت مردم را با دنيايشان سودا كردند و تازه در ساختن همان دنيا هم چنان كه تجربه اين 15سال به ما نشان مي دهد، درماندند. «آباداني دنيا»ي مردمان حداكثر چيزي است كه اين گفتمان مي توانست به ارمغان بياورد كه البته هرگز نياورد.
2-نو ليبرال ها در اين فرصت يك و نيم دهه اي كه در اختيار داشتند، فراموش كردند -يا شايد هم باور نداشتند- كه حكومت ديني بناست ملك و ملتي بسازد اساساً متفاوت با آنچه تمدن غربي پس از 300 سال تجربه مهندسي اجتماعي ساخته است. نسخه اي كه مناديان و مجريان اين گفتمان در اين سال ها براي ما پيچيده اند و همگان را به تبعيت از آن فرا مي خوانند، همان است كه غربيان در قالب سازمان ها يا نهادهاي بين المللي به كشورهاي -به قول خودشان- «در حال توسعه» توصيه مي كنند و گاه با اجبار به ملت هاي مظلوم آنها مي خورانند. گفتمان نوليبرالي دقيقاً در مسير خلاف جهت آرمان هاي بلند انقلاب اسلامي پذيرفته است كه ما نيز بايد حداكثر هماني بشويم كه غربيان شده اند و هيچ افق بلندتري به عنوان محصول يك پروژه «نظام سازي الهي» در كار نيست و به دنبالش هم نبايد رفت. شناخت اجمالي اين گفتمان و نشاندن آن در جاي حقيقي اش به عنوان هماورد اصلي گفتمان اصولگرايي به ما خواهد فهماند اساساً بايد اين انديشه را از ذهن بيرون كنيم كه خطر بزرگ در مقابل ارزش هاي انقلاب اسلامي «اصلاح طلبي» است؛ آن هم از آن جنس كه پس از دوم خرداد شاهدش بوده ايم. 8سال اصلاح طلبي دوم خردادي فقط هم به اصولگرايان و هم به نوليبرال ها زمان داد. به نوليبرال ها فرصتي داد كه در همان حال كه ايده هاي اقتصادي خود را كژدار و مريز در دولت خاتمي هم پي مي گرفتند، از ميدان به درشدن گفتمان سازنده و محوري اين دولت يعني اصلاح طلبي به قرائت دوم خردادي را به چشم ببينند و به اين ترتيب جايگاه خود را به عنوان تنها الگوي ممكن نوسازي در ايران تحكيم كنند.
اصولگرايان هم در اين 8 ساله فرصتي يافتند تا به دور از قيل و قال حكومت داري در سابقه ولاحقه خود تأملي مجدد بكنند و با شناخت دلايل واقعي شكست ها و ناكامي هاي خويش -در تئوري و در عمل- براي آنها چاره اي كارساز بيابند. اين تلاش ها به آنجا منجر شد كه اصولگرايان از مقطع پس از انتخابات دور دوم شوراهاي اسلامي با گفتمان و سازماني نو و تاكتيك هاي جديد دوباره به ميدان بيايند و اين بار توان به فعليت رساندن حجم بزرگتري از استعدادهاي خود را بيابند.
به اين ترتيب دوحريف كه در اين سال ها هر كدام جدا از هم به بازسازي خود پرداختند و اكنون با افول دولت دوم خرداد- و پيوستن راديكال هاي دوم خردادي به نوليبرال ها، جايي كه روز اول هم از دامن آن برخاسته بودند- تمام قد رويا روي هم ايستاده اند.
اين بسيار مهم است كه دانسته شود امروز و در آستانه دور نهم انتخابات رياست جمهوري نزاعي اگر هست -كه هست- بر سر دو شيوه بديل مملكت داري و دو تعريف رقيب از ساختار و كاركردهاي حكومت ديني است. يك شيوه همان است كه اكنون 15سال از عمرش مي گذرد و سه برنامه توسعه براي ايران اسلامي نوشته و اجرا كرده و اكنون در سوداي چهارمي است؛ دو دولت را هم هر كدام 8 سال زير نفوذ و سيطره خود قرار داده و آشكار و نهان اداره كرده و النهايه هنرها و بي هنري هايش تا حد زيادي بر مردم هويدا شده است. شيوه دوم اما در اين سال ها به رغم بستگي عميقي كه با آرمان هاي بلند امام و رهبري دارد هرگز فرصت چنداني براي عرض اندام و اجرا و به آزمون نهادن ايده هاي خود نداشته است. مجلس هفتم تنها مجالي است كه اصولگرايان حقيقي بالأخره پس از سال ها به كف آورده اند و توانسته اند در آن با اولويت بندي مشكلات مردم و در پيش گرفتن شيوه هاي نو و متفاوت براي حل آنها، ظرفيت هاي گفتمان اصولگرايي را كه بر سه اصل «ولايت»، «قسط» و «خدمت» مبتني است، به نمايش بگذارند.
از عمر مجلس هفتم بيش از چند ماه نمي گذرد. اما اين مجلس در همين مدت كوتاه، لااقل اين يك نكته را به خوبي براي مردم آشكار ساخته است كه حكومت ديني ملت ايران را به طريقي «ديگر» هم مي توان اداره كرد و آنچه در 15 سال انجام شده -برخلاف آنچه مدعيانش مي گويند- يگانه راه مملكت داري نيست. اكنون مردم ديگر مي دانند كه راه متفاوتي هم هست و انتخاب آنهاست كه سرنوشت تقابل نوليبراليسم با اصولگرايي را روشن خواهد ساخت.
مهدي محمدي

تجربه كاروان ها را فراموش نكنيم


محمد تقي فهيم
توليد فيلم هاي مشترك ميان كشورهاي مختلف دنيا رايج است. در كشور ما نيز اين اتفاق بارها و در مقاطع متنوع روي داده است.
در سينماي قديم ايران نيز ما تجاربي در اين زمينه داريم. مديريت وقت بخش فرهنگي كشور پيرو وابستگي كليت حكومت مزدور، از موضعي مرعوبانه وارد تعامل، همكاري و بالاخره اقدام به بستن قراردادهاي توليد فيلم مي كردند. در سينماي قديم ايران چند فيلم به عنوان محصول مشترك توليد و به نمايش درآمد و در تمام آن ها، سرمايه فيلم اعم از مادي و معنوي را ايران تأمين مي كرد ولي عوامل اصلي، متخصصان پشت دوربين و نقش اول اثر خارجي بودند و تنها چند بازيگر ايراني را به نشانه ايرانيت فيلم به كار مي گرفتند، در حالي كه همه اثر داد مي زد كه مربوط به بيگانه است.
مثلا در فيلم كاروان ها، حتي بازيگر نخست فيلمي كه قصه آن در لوكيش هاي ايران روايت مي شد، آنتي كوئين بود و بازيگري مانند بهروز وثوقي كه در زنان خودش سوپراستار محسوب مي شد و پشتوانه هايي مانند دربار و فرح ديبا داشت به عنوان هنرپيشه نقش فرعي به كار گرفتند.
اما همان فيلم كه از تمام امكانات كشور ما برخوردار بود و عوامل اين پروژه مدت ها در اينجا بريز و بپاش داشتند، از كمترين نمادهاي ايراني بود برخوردار بود و كاروان ها در حد يك فيلم درجه چندم آمريكايي به آن نگاه مي شد. اينك چند سالي مي شود كه از جمله تلاش هاي مديران سينمايي بر اين گرايش استوار شده و با گردهمايي ها، همايش ها و حتي سفارش هايي به دنبال توليداتي هستند تا مارك محصول مشترك داشته باشد.
در همين جشنواره امسال شاهد چند فيلم از جمله كافه ترانزيت، باباعزيز و... هستيم. خوشبختانه در شكل كنوني و در توليد فيلمي مانند كافه ترانزيت عوامل اصلي مانند كارگردان و بازيگران ايراني هستند، اما خطظري جدي ديگري كه اين سينما را تهديد مي كند، عدم توجه به نشانه هاي فرهنگي- اقليمي يا كم توجهي به آن ها، به چشممي خورد. صرف چند لوكشين از ايران نمي توان به فيلمي ايراني اطلاق كرد، آنچه فيلمي را در سطح جهان و حتي در خود كشورمان برجستهمي كند، همانا هويت اين آثار شامل همهآنچه به اعتقادات، باورها، فولكور، تاريخ و... ايران زمين مي شود.
پس به هوش باشيم كه در اين ميدان بازي نخوريم. توليد كاروان ها پيش رويمان قرار دارد.

سرد و گرم انتخابات

مهدي محمدي
مي توان مقايسه اي كرد ميان شور و حال انتخاباتي روزنامه ها - به عنوان ارگان گروه ها و جمعيت هاي سياسي- با شور و شوق مردم كوچه و بازار در تاكسي و اتوبوس و مهماني ها و گردهم آيي هاي دوستانه يا خانوادگي در موضوع انتخابات.
در روزنامه ها ولوله اي برپاست. درصد بزرگي از اخبار و تحليل هاي هر روزه آنها مستقيم يا غير مستقيم مربوط به انتخابات است يا ماهيت و كاركردي انتخاباتي دارد. اين سياست خبري و تحليلي بي شك معقول هم هست، اگر سياستمداران و روزنامه نگاران نخواهند از ديگر همگنان خود عقب بمانند. لحظه اي غفلت كافي است تا حريفي مترصد بگذرد و شما جا بمانيد.
روزنامه نگاران و سياستمداران بازي پرشوري به راه انداخته اند. هر طور كه شرايط و منافع اقتضا كند مي برند و مي دوزند، مي گسلند و مي پيوندند، مي ميرانند و زنده مي كنند، بالا مي برند و پايين مي آورند، گرد مي آورند و مي پراكنند و خلاصه بازارشان سخت گرم و پررونق است. در سوي مقابل اما از جانب مردم گويي نوعي سرد مزاجي هست.
مردم فعلاً ترجيح مي دهند تماشاگر اين بازي باقي بمانند و حتي در حد ابراز واكنش يا اظهارنظر نيز در آن دخيل نشوند. اين سردي البته در موقعيت فعلي و با توجه به فاصله زماني كه تا انتخابات داريم و پيچيدگي فوق العاده اي كه در عرصه سياسي كشور و نوع تعامل نيروهاي سياسي با يكديگر درباره انتخابات پديد آمده، نه غير منتظره است و نه غير طبيعي. اما بايد آن را لااقل در هيئت يك هشدار جدي گرفت و فكر كرد براي آن وضعيتي كه مي تواند باعث شود «مشاركت حداكثري» به عنوان بالاترين فضيلت انتخابات آتي، به خطر بيفتد. 5گزينه زير تلاش مي كند اين عارضه «سردمزاجي انتخاباتي» را از زواياي گوناگون بنگرد و حتي المقدور براي گذار از آن پيشنهادهايي ارائه دهد.
يكم- اول از همه بايد سراغ موضوعي رفت كه در همه جوامع سياسي علت اصلي بي رغبتي مردم به انتخابات -و به طور كلي هر نوع عمل سياسي- است و هيچ اختصاصي به اين يا آن ملت ندارد. مردم نسبت به انتخابات سرد خواهند شد هرگاه احساس كنند دعوا -لابد كما في السابق- بر سر «تصاحب قدرت» است و بازيگران سياسي حاضر در عرصه اصالتاً برايشان ارزشي قائل نيستند و حداكثر آنها را چيزي مي دانند در مايه هاي «نردبان»؛ نردباني كه بر گرده آن پا مي توان گذاشت و بر سرير قدرت نشست. مطلوب كه حاصل آمد چه اهميتي دارد كه چه بر سر نردبان مي آيد؟! لگدي هم اگر بر سرش خورد، بخورد! هرگاه به هر دليل چنين احساسي نسبت به سياستمداران نزديك ملت شكل بگيرد و آنها حضور خود در صحنه را «ظاهري» و غيبت خويش را از آن «واقعي» بپندارند، از حضور در بازي هاي سياسي و از جمله انتخابات دلسرد خواهند شد و بسا تلاش خواهند كرد به سهم خود اين بازي را به هم بزنند. در اين صورت آنها به زحمت باور خواهند كرد كه صحبت هاي فلان مقام مسئول يا سركرده بهمان گروه سياسي چيزي بيش از كلاه برداري هاي رايج قبل از انتخابات و سركيسه كردن مردم براي به چنگ آوردن رأي و نظر آنهاست. مردم در اين حال به سختي صداقت سياستمداران را باور خواهند كرد در اين باره كه به راستي به فكر خوشبختي آنها هستند نه در سوداي گذراندن خر خودشان از پل انتخابات.
اين وضعيت «دروغ پنداري بازي سياست» البته مي تواند -و اغلب هم چنين است- كه گريبان يك يا چند گروه خاص سياسي را بگيرد نه كليت يك نظام سياسي را. از اين منظر بي گمان بعضي گروه هاي سياسي در جامعه ما اكنون از جانب مردم متهم به دروغ گويي و فريبكاري اند. حاجت به اسم آوردن نيست. اين يكي را اتفاقاً در هر جا كه گروهي از مردم به مناسبتي دور هم جمع شده باشند به راحتي مي توانيد ببينيد. صلاح چنين گروه هاي سياسي بي ترديد در اين است كه مدتي خود را كنار بكشند و جلو چشم مردم ظاهر نشوند. بايد بروند گوشه اي به خلوت بنشينند و از خود بپرسند ما براي اين مردم مگر چه كرديم و در فرصتي كه پيش تر به ما داده بودند چه گلي بر سر آنها زديم كه حالا طالب فرصت دوباره ايم؟
دوم- اگر مردم ميان ايده ها، برنامه ها و شعارهاي مطرح شده توسط طرف هاي مبارزه انتخاباتي و دردها و مطالبات واقعي خود ربط و نسبتي نبينند، دليلي براي ابراز اشتياق نسبت به چنين انتخاباتي نخواهند داشت. مردم- كانديداها بخواهند يا نه- مشكلات و مطالباتي دارند. هركانديدايي كه طالب توجه و عنايت آنهاست بايد مستقيماً سراغ دردهاي آنها- خصوصاً آنها كه كهنه و مزمن شده اند- برود. كانديداها نمي توانند به زور توهمات خود را مطالبات مردمي جا بزنند. اين نشدني است. به مردم نمي شود گفت خواست هاي واقعي شما اينهاست كه ما مي گوييم نه آنها كه خود هر روز به جان لمس مي كنيد! اين مقدار را همه مي دانند كه از شعارهاي تكراري و زهوار در رفته ديگر كاري ساخته نيست. اما معلوم نيست كه چرا كسي حتي عزم اينكه لااقل در شعار دادن كمي سليقه و ابتكار به خرج بدهد، هم ندارد.
سوم- چهره هاي تكراري خصوصاً آنها كه خود ديرزماني بر سر كار بوده اند و مردم نسبت به توانايي هاي آنها نظري مساعد ندارند. از قوي ترين و موثرترين عوامل سردكننده انتخاباتند. مردم با خود مي گويند اين آقا از پشت كوه كه نيامده. تا همين ديروز فلان كاره بود و هنرمندي ها و شاهكاريش را ديده ايم. حالا آمده رئيس جمهور بشود كه چه بكند؟ هريك از كانديداها اگر مي خواهند ارزيابي واقعي ازميزان مقبوليت خود و برآوردي درست از شانسشان براي پيروزي داشته باشند، خوب است نظري به سابقه خود بكنند و از خود بپرسند كه آيا در مقام و موقع قبلي شان دليلي در خور براي مردم فراهم آورده اند كه آنها اكنون بتوانند مسئوليت امور اجرايي كشوري به اين عظمت را به ايشان بسپارند؟ آيا در مردم اطميناني و شناختي نسبت به توانايي هاي آنها هست؟
مردم اگر ببينند كه همان چهره هاي متوسط الحال «قبلي» با همان حرف هاي تكراري آمده اند و فرصتي «نو» و «متفاوت» مي طلبند، به طور طبيعي جبهه خواهند گرفت. خصوصاً آنوقت كه دريابند آن كه در دلهاشان احساس اميد و محبتي برمي انگيزد به لطائف الحيل به حاشيه رانده شده و دور بازي به دست طراران افتاده است.
چهارم- دراين سال ها در اثر بسياري تندروي ها و افراط كاري ها، آستانه تحريك سياسي مردم ما به شدت بالارفته و ديگر به سادگي نمي توان در دل هاي آنها شوقي برانگيخت و ازجايشان جنباند. عمل مشتاقانه و فعالانه سياسي انگيزه مي خواهد و فراهم آوردن اين انگيزه براي شهروندان ايراني اكنون ديگر كار ساده اي نيست. بايد حرفي چنان نو و اثرگذار زد كه كهنه گويي ها و كج انديشي هاي مرسوم را به حاشيه براند و يا صداقتي چنان پاك و خالص ابراز داشت كه خاطره لاف زنان و دروغگويان قبلي را بشويد و از دل ها بزدايد. اين كار البته شدني است. مردم روي بدان سو خواهند كرد كه از آن رايحه خوش خدمت به مشامشان بخورد و اين رايحه هم بايد طبيعي باشد نه مصنوعي. مردم خوب مي توانند بفهمند كه چه كسي فيلم بازي مي كند و كدام كس رفتارش طبيعي است.
پنجم- انتظار هم گاهي موجب كم رونقي- البته مقطعي- بازار انتخابات است. مردم فهميده اند كه به وضع فعلي هيچ اطميناني نيست و فردا ممكن است همه چيز به هم بريزد، ائتلاف يا انشعابي جديد شكل بگيرد و يا كانديدايي تازه سربرآورد.
اين سياليت و شتاب فزاينده رويدادهاي سياسي خود مردم را به حزم و احتياط و صبر و مال انديشي وامي دارد. شايد مردم منتظر آينده اند تا ببينند كه بالاخره هرطرف چه از آستين بيرون خواهد آورد و بركدام موضع ثابت و پابرجا خواهد ماند. آن زمان قطعاً تصميم گيري آسان تر خواهد بود.

بابابرقي ( گفت و شنود )

گفت: از حمله آمريكا به ايران چه خبر؟!
گفتم: خاويار سولانا گفته است كه آمريكا نه تمايلي براي حمله به ايران دارد و نه توان حمله را دارد.
گفت: وابسته نظامي سفارت سابق آمريكا در ايران هم گفته است، ايران مثل عراق نيست كه آمريكا توان برخورد نظامي با آن را داشته باشد.
گفتم: روزنامه تايمز هم نوشته است، استراتژي بوش، لفاظي و تهديد توخالي عليه ايران است.
گفت: پس اين بوش ديوانه براي چي اين همه رجز مي خواند؟!
گفتم: حيوونكي بدجوري توي هچل افتاده... ديوانه اي را به زندان انداخته بودند، و بيچاره فلك زده هرچي خودش را به در و ديوار مي زد، راه فراري نبود، ناگهان انگشت دستش را توي پريز برق كرد. نگهبان زندان با عصبانيت گفت؛ مردك! اين چه كاريه؟ و ديوانه با گريه گفت؛ مي خوام بابا برقي بياد! شايد اون به دادم برسه!

دولت و انضباط مالي ( يادداشت روز )

بررسي لايحه بودجه 84 با وجود همه ضعف ها و كاستي ها اين روزها در كميسيون تلفيق مجلس شوراي اسلامي ادامه دارد و در هفته هاي آينده گزارش اين كميسيون در صحن علني مجلس قرائت خواهد شد و پس از اظهارنظر نمايندگان موافق و مخالف، نسبت به كليات آن رأي گيري به عمل خواهد آمد كه در صورت تصويب كليات، بررسي تبصره ها آغاز خواهد شد.
شنيده ها حاكي است كه به علت وجود اشكالات متعدد در لايحه بودجه 84، بسياري از نمايندگان قصد داشته اند كه اين لايحه را براي انجام اصلاحات اساسي به دولت بازگردانند، ولي با توجه به زمان اندكي كه تا پايان سال باقي است و با در نظر گرفتن مصالح كشور، از اين تصميم منصرف شده و تمام توان و كوشش خود را به كار گرفته اند تا سر حد امكان، نقايص آن را برطرف سازند و رقم هاي غيرواقعي درآمدها و هزينه هاي پيش بيني شده در لايحه بودجه را به واقعيت نزديك سازند.
يكي از نكاتي كه نمايندگان محترم مجلس و به ويژه اعضاي كميسيون تلفيق، روي آن انگشت گذارده و قصد اصلاح آن را در لايحه بودجه 84 دارند، ملزم نمودن دستگاه هاي دولتي و تن دادن آنان به انضباط مالي است. هرچند كه نظام بودجه نويسي ما از اساس مشكل دارد و مي بايست از سوي كارشناسان سازمان مديريت و برنامه ريزي به صورت ريشه اي اصلاح گردد و دست مجلس براي اصلاحات ساختاري در بودجه چندان باز نيست، ولي با اين حال جاي خوشحالي است كه نمايندگان دلسوز و مردمي با نگاه علمي و كارشناسانه وارد عمل شده و قصد دارند با نظم دادن به هزينه ها و درآمدهاي دستگاه هاي دولتي، از ريخت و پاش ها و حيف و ميل هاي اين دستگاه ها جلوگيري كنند.
بارها اين پرسش در ذهن بسياري از افراد جامعه شكل گرفته بود كه چرا با وجود بالارفتن چشمگير قيمت فروش نفت در بازارهاي جهاني و درآمدهاي كلاني كه از اين ناحيه به خزانه دولت واريز شده است، پس چرا گشايشي در امور اقتصادي و معيشت مردم به وجود نمي آيد؟! پاسخ اين پرسش را مي بايست در همين مبحث انضباط مالي، جست وجو كرد. متأسفانه در 15سال گذشته، نه تنها اراده اي جدي براي ملزم نمودن دستگاه هاي دولتي به رعايت انضباط مالي وجود نداشته است، بلكه بالعكس بر حيف و ميل ها و ريخت و پاش ها، لباس وجاهت پوشانيده و از موضعي طلبكارانه مي گفتند كه سازندگي و انجام كارهاي بزرگ اين ريخت و پاش ها را هم دارد!
هيچ كس منكر اين نيست كه در اجراي هر پروژه اي احتمال درصدي ريخت و پاش وجود دارد، ولي آن درصد بايد رقمي معقول و علمي باشد، نه اين كه مثلاً در يك پروژه 100ميليارد توماني بين 10 تا 20 ميليارد تومان حيف و ميل صورت بگيرد و هيچ حساب و كتابي هم در كار نباشد كه اين پول ها به كجا رفت و چگونه ريخت و پاش شد؟! نمونه روشن و بارز آن كه براي عموم مردم، به ويژه تهراني ها قابل درك است، مقايسه عملكرد شهرداري در دوره مديريت مدعيان اصلاحات و سازندگي، با مديريت كنوني شهرداري است. مردم از ياد نبرده اند كه در آن زمان، عده اي از حاميان مديران متخلف شهرداري در توجيه عملكرد آنان مي گفتند كه اگر حيف و ميل و ريخت و پاشي صورت گرفته، در مقابل كار هم شده است! و همين نگاه بود كه به گسترش فساد اقتصادي در دستگاه هاي مختلف دامن زد و بر بذل و بخشش ها، زدوبندها، رشوه خواري و دلالي و پورسانت بگيري، لباس توجيه پوشاند و وقاحت را تا آنجا رساند كه صداي مسئولان عالي نظام و دلسوزان انقلاب به اعتراض بلند شد و پيش از همه، رهبر معظم انقلاب، مسئولان سه قوه را موظف كردند كه براي مقابله با مفاسد اقتصادي به طور جدي وارد عمل شوند.
اكنون پرسش آن است كه مديريت كنوني شهرداري تهران، صدها پروژه بزرگ و كوچك را در دست ساخت و اجرا دارد، پس چرا بخوربخور و حيف و ميل ، الزاماً جزو مشخصات پروژه ها نيست؟ در بسياري از نقاط مملكت نيز كارهاي بزرگي در كمال سلامت و با حفظ حقوق بيت المال در حال اجراست. بنابراين مي توان كاركرد و سالم هم كار كرد.
در لايحه بودجه 84 رقمي معادل 5/68 درصد كل بودجه به شركت هاي دولتي اختصاص يافته است، در حالي كه بسياري از اين شركت ها تابع مقررات خاص خود هستند و هيچ كنترل و نظارتي بر عملكرد آنان وجود ندارد. همچنين بنا به اظهارات نمايندگان مجلس 212 هزار ميليارد ريال از رديف هاي بودجه 84 مربوط به هزينه هاي متفرقه است كه باز هيچ كنترل و نظارتي بر آنها نيست. تعدادي از سازمان ها نيز ميلياردها تومان كمك بلاعوض در اختيار دارند كه مي توانند به صورت بلاعوض به اشخاص حقيقي و حقوقي كمك كنند و به برخي از شركت ها و مؤسسات هم اجازه داده شده كه درآمدهاي اختصاصي را به حساب شركت و مؤسسه واريز نمايند، در حالي كه همه درآمدهاي مؤسسات، وزارتخانه ها، شركت ها و سازمان هاي دولتي مي بايست به خزانه دولت واريز گردد.
اين موارد و ده ها نمونه ديگر از اين قبيل، نشان دهنده آن است كه انضباط مالي در دستگاه هاي دولتي، جايگاه دقيق و تعريف شده اي ندارد و نمايندگان اصولگراي مجلس هفتم در ادامه طرح هاي مفيد و راهگشايي چون طرح تثبيت قيمت كالاها و خدمات دولتي و كاهش نرخ بهرهه وام هاي بانكي كه تأثير مثبتي در كاهش تورم دارد، در اين مورد نيز راهي درست را انتخاب كرده و همانگونه كه دكتر سبحاني نماينده محترم دامغان و رئيس كميسيون تلفيق گفته است: «براي نايل شدن به انضباط مالي، نيازمند جراحي هاي عمده به ويژه در ساختار هزينه ها هستيم و اعتبار هزينه اي دستگاه هاي اجرايي، غير از موارد دستمزد و يارانه، مي بايست مشمول سياست هاي انضباطي قرار بگيرد.»
اگر انضباط مالي در دستگاه هاي دولتي وجود داشته باشد، در جريان واگذاري و فروش مؤسسات و شركت هاي دولتي به بخش خصوصي، چوب حراج به بيت المال زده نمي شود و به بهانه خصوصي سازي، شركت هاي دولتي را زيان ده نشان نمي دهند! آخر چطور ممكن است كه بخش خصوصي و صاحبان پول و سرمايه كه براي هر يك ريال خود، حساب و كتاب دارند، فلان شركت يا كارخانه زيان ده و مخروبه دولتي را مي خرند و تازه خوشحال هم هستند؟! اگر اين شركت مخروبه و زيان ده است، پس نفع خريداران در چيست؟ همين روزها يكي از سازمان هاي دولتي در جرايد آگهي چاپ كرده و يك ساختمان خدماتي بزرگ را به مزايده گذاشته است و يكي از مسئولان اين سازمان در گفت وگو با خبرگزاري ها اعلام كرده كه چون اين ساختمان نياز شديد به بازسازي و تعمير دارد و 7 تا 10 ميليارد تومان هزينه بازسازي آن مي شود و نگهداري آن براي دولت به صرفه نيست، اقدام به فروش كرده ايم. چه طور مي شود قبول كرد كه بخش خصوصي اين ساختمان را بخرد و 10 ميليارد تومان هم هزينه تعمير آن بكند و در عين حال برايش سود كلاني در پي داشته باشد، ولي دولت براي اداره اين ساختمان ضرر بدهد؟! آيا مشكل از ساختمان است يا از مديريت آن دستگاه؟! بهتر نيست به جاي اين كه شركت ها، مؤسسات و كارخانجات دولتي را به فرسودگي، كهنگي و ضرردهي متهم كنيم، انگشت اتهام را به سوي مرجع اصلي يعني مديران اين دستگاه ها نشانه رويم و كهنگي و فرسودگي يا رندي و بندبازي را به آنان نسبت بدهيم؟! به گمانم دومي به صواب نزديك تر است.
عليرضا ملكيان

پدرسوخته ( گفت و شنود )

گفت: تلويزيون ماهواره اي موسوم به «آزادي» به خاطر اختلاف و درگيري ميان گردانندگان آن تعطيل شد.
گفتم: حيف شد! باغ وحش جالبي بود، مخصوصاً ميمون هاي آن خيلي بامزه بودند.
گفت: يكي از مجريان آن گفته كه قصد داره دنبال كار و كاسبي بهتري بگرده!
گفتم: بهروز دلقك هم از سلطنت طلب ها كناره گرفته و اعلام كرده كه خودش مي خواهد «شاه» بشود!
گفت: اينها كه هر روز براي براندازي جمهوري اسلامي يك طرح جديد مي دادند؟
گفتم: پدر يكي از مغازه دارها دچار سوختگي شده بود، يك پلاكارد پشت در مغازه اش چسباند كه روي آن نوشته شده بود؛ «اين مغازه به علت پدرسوختگي دو هفته تعطيل است»!

دو ارودگاه ( يادداشت روز )

1- دومينوي مردم سالاري ديني با حركتي شتابان نه تنها در ايران بلكه در خاورميانه اسلامي به پيش مي رود در حالي كه جنگ سالاران كاخ سفيد نهايت تلاش را به كار بسته اند تا هم در ايران و هم در ساير كشورهاي خاورميانه اسلامي، به نام دموكراسي راه را بر حاكميت دموكراسي حقيقي مسلمانان سد كنند. همين ديروز قاهره شاهد تظاهرات كم نظير مردم مسلمان مصر عليه حسني مبارك بود كه بي هراس به ميدان آمده بودند. در همين اثني روزنامه انگليسي گاردين طي تحليلي تأكيد مي كند «انتخابات اخير عراق و پيروزي ليست مرجعيت در آن، پيروزي آرام و بي سر و صدا براي ايران پس از سقوط صدام است. اين روند نتيجه نهايي جنگ طولاني عراق با ايران است كه ايران حتي بدون بلند كردن دست خود، امروز در آن به پيروزي دست يافته است. سياست دولت آمريكا در اين زمينه نوعي بهت و حيرت است كه گاه بي تحركي آن تبديل به رجزخواني مي شود».
چندي پيش «فرد هاليدي» ديپلمات كاركشته انگليسي كه طي ساليان دراز ايران و برخي ديگر از كشورهاي اسلامي را از نزديك تجربه كرده، اعلام كرد «خميني كه آمد حتي سني ها هم گفتند مرد بزرگ آمد. جهاد در راه خدا وجود دارد و اين به اين معني است كه اسرائيل به پايان كار رسيده است». امروز آن جهاد ابعاد اجتماعي، فرهنگي و سياسي گسترده اي پيدا كرده كه نمونه كوچك آن ادغام حركت نظامي با تحركات سياسي توسط جنبش مقاومت اسلامي فلسطين (حماس) و كسب توفيقات چشمگير در هر دو جبهه نظامي و سياسي از جمله پيروزي در انتخابات اخير شهرداري ها در نوار غزه است.
اسلامگرايان اصيل (اصولگرا) خيز بزرگ را برداشته اند ومهره هاي پيروزي و پيشروي در اين دومينوي بزرگ يكي پس از ديگري مي افتد و انرژي را براي حركت مهره بعدي آزاد مي كند.
جهاد در برابر جبهه استكبار امروز عمق يافته است. امروز دل ها و جان ها از هميشه مستعدتر و به هم نزديك ترند.
2- روشنفكران مطرح غرب كه سهمي در تكوين مدل سياسي غرب داشته اند، اغلب اين باور را القا كرده اند كه درنده خويي ذات آدم هاست و انسان، گرگ است. غربي ها سياست را هرچه هست، تنازع مي بيننند و در سياست هاي داخلي و خارجي خود نيز در حد توان اعمال مي كنند در حالي كه نگاه ديني و الهي به انسان نگاهي تعالي جويانه است كه مي كوشد انسان را از اين درنده خويي به درآورد و در عمل هم موفق بوده است. به تعبير حكيم بزرگ، مولوي:
جان گرگان و سگان از هم جداست
متحد جان هاي مردان خداست
محيط زندگي انساني مملو از تصادم ها، تصادف ها و تزاحم منافع است. اما اين سنت الهي است كه هرجا و در هر جمعيت و جماعتي نور ايمان و حق طلبي تابيد، آنجا اين كثرت ها و تصادم ها به الفت و وحدت ميل كند. «واذكروا نعمت الله عليكم اذكنتم اعداءً فألف بين قلوبكم... به ياد آريد نعمت خدا را كه دشمن هم بوديد پس ميان دل هاي شما الفت داد و به نعمت او صبح كرديد در حالي كه برادر هم بوديد» (آيه 103- آل عمران). و امام خميني(ره) و خط جاويد او در روزگار ما همان ريسمان الهي بود كه دل هاي يك ملت آشفته و منزوي و پراكنده را به هم پيوند داد. كافي است اين گزارش ساواك از يك رويداد لطيف و خواندني در جريان اوج گيري انقلاب را مرور كنيم:
«عصر روز پنجشنبه 2/9/57 در خيابان كوروش كبير ]شريعتي فعلي[ بين دو اتومبيل تصادفي رخ داده است. افسري كه جهت كروكي در محل حاضر شده با مشاهده وضع رانندگان با لحن تهديدآميزي اظهار داشته صبر كنيد خميني برايتان كروكي بكشد. با اين عمل افسر مزبور، بلافاصله راننده اي كه مقصر بوده با ارائه مدارك و آدرس و صدور چك، به راننده خسارت ديده اظهار داشته اتومبيل خودتان را تعمير نماييد و اگر مخارج آن زياد شد با توجه به آدرسي كه در اختيار داريد حاضر به پرداخت مابقي مخارج هستم. در اين هنگام راننده مقابل ضمن استرداد مدارك و سوزاندن چك مورد بحث، خطاب به افسر راهنمايي اظهار مي دارد جهت خشنودي آقاي (خميني) اين پول ها ارزشي ندارد و بعد از روبوسي با راننده ديگر، محل را ترك و تماشاچيان اين صحنه، مأمور را مورد تمسخر قرار داده اند» (فرازهايي از تاريخ انقلاب به روايت اسناد ساواك و آمريكا، ص 300).
چنين وفاقي را كجاي دنيا مي توان سراغ گرفت جز در ميان مردماني كه خدايي شده اند و شعورشان به افق هايي بلندتر از خودخواهي و منيت قد كشيده است.
3-جبهه اصولگرايي كه به تعميق آرمان هاي اصيل انقلاب و بازيابي هويت انقلابي در چهارچوب خط امام و رهبري مي انديشد، ميراث دارچنان نهضتي است كه پيش از هرچيز روح و جان انسان ها را زير و رو كرد تا نهال ايثار و جهاد از ميان آن قد بكشد و اين در حالي است كه جريان تندروي مقابل با چنان عقبه و پشتوانه قدرتمندي درافتاد با اين تصور كه مي تواند روياروي خط امام بايستد. طيف افراطي جبهه دوم خرداد كه آشكارا به حمايت هاي خارجي پشتگرم بودند و راهبرد فشار از بيرون، امتيازگيري و غلبه در درون را پي مي گرفتند، چندان اسير توهم بودند كه روزنامه نگار ساده لوح و قهرمان آنان (گنجي) در مصاحبه با روزنامه آلماني تاگس اشپيگل سايتونگ (در حاشيه كنفرانس برلين) لاف زد «خميني به موزه تاريخ سپرده خواهد شد» امروز اما اوضاع ديگري است. اينك سعيد حجاريان مي گويد «اصلاحات مرد»، بهزاد نبوي اظهار مي دارد «حركت ما نفس هاي آخر را مي كشد» و عيسي سحرخيز اذعان مي كند «جبهه دوم خرداد چيني بند زده است». مقارن با چنين تحليل هايي، علوي تبار يكي ديگر از شبه استراتژيست هاي طيف افراطي به حرف مي آيد و مي گويد «اعتبار اجتماعي ما به شدت كاهش يافته و ما نه در تحريم انتخابات و نه در دعوت مردم به مشاركت نمي توانيم نقش موثري ايفا كنيم». او به اين تحليل مي افزايد «كار هدايت تشكيلات ما، سخت تر از گله باني گربه ها و گرگ هاست» و «ما مثل اسب هاي درشكه كه به سر بالايي مي رسند، به سربالايي رسيده ايم و مجبوريم همديگر را گاز بگيريم و به هم لگد بيندازيم». و سعيد حجاريان در مقطعي ديگر بر اين خبرها، خبر ديگري اضافه مي كند مبني بر اينكه «بدشانسي ما اين بود كه در انتخابات دوم خرداد پيروز شديم... اصلاً بنا بود براي شكست شركت كنيم(!) ما سازمان و برنامه و رهبر و كادر نداشتيم».
حال تصور كنيد در اوج اين اعتراف ها كه ديگر نمي توان نسبت «تواب سازي» و «اعترافات تحت فشار شكنجه و سلول انفرادي» به آن داد، صبر رئيس جمهور محترم از گله باني روشنفكران افراطي (تعبيرعلوي تباري) به سر آيد و در جمع دانشجويان هشدار دهد كه «از اردوگاه اصلاح طلبان صداي دشمن را مي شنوم». و دو ماه پس از آن سخنان، ديروز بهزاد نبوي در گفت وگو با ايسنا، مأيوسانه بگويد «طيف اصولگرا وحدت فرماندهي نيرومندي دارند و دوم خردادي ها از تمركز فرماندهي كه در طيف مقابل وجود دارد، بي بهره اند». اگر به خاطر بياوريم او همان كسي است كه يكي دو سال پيش حسرت حزب توده و سازمان منافقين اول انقلاب را برد و گفت ما نه به اندازه آنها كه حتي به اندازه 5 يا ده هزار نفر آدمي كه همدل و هم برنامه باشند، نمي توانيم بسيج كنيم و به خيابان آوريم. معلوم است آنهايي كه تصور كنند در برابر خط امام و رهبري مي توانند جبهه اي براي رويارويي ترتيب دهند و بگويند حتي عليه خدا هم مي شود تظاهرات كرد، چه سرانجامي داشته باشند؛ دم بريده و ابترچونان وارثان ابولهب.
4-جريان اصولگرايي امروز اميدوارتر از هميشه است، نه به خاطر پيروزي در دو انتخابات اخير بلكه از آن جهت كه به تكليف ها و آرمان ها بازگشته است و نمي خواهد در پوسته الفاظ باقي بماند. انتخابات براي اصولگرايان فرع بر حركت و نهضت بزرگي است كه از چند سال پيش تدارك كرده و امروز به قله هاي بلند دست يافته اند اگر چه قله هاي اصلي تر و مرتفع تر همچنان آنان را انتظار مي كشد.
در چنين روندي طبيعتاً بايد همه تنوع ها و تفاوت سليقه ها را در درون جبهه اصولگرايي تا به آنجا كه از خط قرمزها و اصول نگذرد به رسميت شناخت. به عنوان مثال تنوع نامزدهاي انتخاباتي در اين جبهه نه ضعف كه قوت آن است و نشان از باروري اين جريان دارد مشروط بر آنكه در چارچوب وحدت و الفت باشد. نقطه قوت ديگر اين تنوع آن است كه جذابيت بيشتري به انتخابات مي بخشد و آن را از حالتي تشريفاتي و كاري تمام شده خارج مي سازد، كه اين خود كمك به مشاركت حداكثري (اميد و توقع رهبرفرزانه انقلاب) است.
از اين لحاظ نه تنها نبايد از چنان تنوعي متوحش و نگران بود بلكه با مديريت صحيح آن اجازه داد آسيب شناسي وضعيت فعلي مديريت دولتي كه روندي يگانه و يكسان طي 15سال گذشته بوده، با نهايت دقت بر بحث هاي اجتماعي و سياسي حاكم شود. به جاي گروكشي و تصلب بر سر هر يك از نامزدها بايد مشكلات و عادات مزمن در مديريت دولت را به افكار عمومي شناساند و مقاصد اصلاحگري ديني را در فرآيند تشكيل دولت آينده برجسته كرد.
5-هنوز تا انتخابات بيش از 4 ماه باقي است و وارد بحث هاي انحرافي و اختلافي شدن در حالي كه استمزاج كاملي از افكار عمومي درباره نامزدها به دست نيامده، اقدامي شتاب زده و فشل افكن است.
طي هفته هاي اخير نظرسنجي هاي متعددي صورت مي گيرد كه اقدامي رو به جلو است اما در اغلب آنها از مخاطبان پرسيده مي شود با كدام نامزد قطعاً موافقيد و با كدام يك، قطعاً مخالف. اين اقدام اصولگرايان اگر چه لازم اما ناكافي و شايد براي خود آنان اغواكننده باشد. ناكافي و اغواكننده از اين جهت كه تصميم گيران را از طيف خاكستري افكار عمومي كه حتماً رأي خواهند داد اما معمولاً هفته ها و روزهاي آخر مشرف به روز اخذ رأي تصميم مي گيرند، غافل مي كند. طيف اخير حدود 50درصد رأي دهندگان را شامل مي شود و در واقع به لحاظ كميت آراء، همين طيف هستند كه سرنوشت انتخابات را رقم مي زنند نه آن طيف هايي كه تكليف خود را معلوم كرده اند و مي گويند به اين نامزد قطعاً رأي مي دهيم يا به آن نامزد رأي نمي دهيم.
درباره اين طيف البته چند نكته مهم مطرح است.
اول اينكه نظرسنجي هاي فعلي كه فاقد نظرات اين طيف اثرگذار است، طبيعتاً نمي تواند تكافوي فهم درست از برآيند تصميم افكار عمومي در روز انتخابات باشد و به همين نسبت معرفي نامزد براساس نظرسنجي هاي ناقص فعلي، قدري دور از مصلحت است.
نكته دوم اين است كه بايد ديد هر يك از نامزدها در ماه هاي آينده وقتي به اين طيف مجهول الرأي عرضه شوند، چقدر شناخته شده يا ناشناخته اند. چقدر ظرفيت ناشناخته و جذاب دارند كه بتوان حول و حوش آنها تبليغات مؤثر انتخاباتي -و نه تبليغات اشباع شده و بي ثمر ضدتبليغ- را سامان داد يا چقدر فاقد اين ويژگي هستند.
نكته سوم مي تواند اين پرسش باشد كه ستاد جنگ رواني رقبا -و دشمنان- در قبال هر يك از اين نامزدها چقدر مي توانند نقطه ضعف يا دافعه گير بياورند يا نقطه ضعف بتراشند و او را در نزد طيف خاكستري - و حتي طيف هاي صاحب نظر- از جاذبه ساقط كنند و در مورد كدام ها چنين ظرفيتي براي ستاد مذكور اصلاً مهيا نيست يا به مراتب كمتر است.
بنابراين بايد مصلحت سنجي كرد كه هر يك از نامزدها چه ميزان از ابعاد معرفي نشده و ناشناخته مثبت دارند كه بشود درباره آن سخن گفت و به چه ميزان مي توان در مورد آنها دافعه ايجاد كرد و به تخريب آنان پرداخت.
6-عنوان «شوراي هماهنگي نيروهاي انقلاب» كاملاً گوياست. اين جمع چندان كه از نام آن بر مي آيد بايد بكوشد -و تا حدود زيادي كوشيده اگر چه انتقاداتي نيز به عملكرد آن وارد است - كه جامع نيروهاي انقلاب باشد و چنان مشي كند كه همه يا اكثريت اين نيروها احساس كنند اين شورا آنان را نيز نمايندگي مي كند. بهره ديگري كه از نام اين جمع مي توان گرفت، عناوين دقيق «شورا» و «هماهنگي» است كه با ذكاوت انتخاب شده است. يعني اين جمع، براي اقدام مشورتي همه جانبه جهت هماهنگي است نه اينكه قيم و آمر بلامنازع براي جبهه اصولگرايي باشد. با وجود شيطنت رقباي مضمحل، شورا كوشيده و با وجود برخي اقدامات تكروانه، اهتمام داشته تصويري قيم مآبانه، تنگ نظرانه و محفلي از خود به نمايش نگذارد و اين روند در هفته ها و ماه هاي حساس آينده با توجه بيشتري بايد ادامه يابد تا بتواند وفاقي در شأن نيروهاي نكته سنج اصولگرا و انقلابي را سامان دهد.
شوراي هماهنگي نهايتاً به مردم و اصولگرايان نامزد مورد اجماع را پيشنهاد مي كند و توانايي و رسالتي بيش از اين ندارد. هرقدر اين پيشنهاد به فهم عمومي و توقعات بدنه اصولگرايان نزديك تر و منطبق تر باشد -كه لازمه آن پرهيز از دستپاچگي هاي ناشي از فشار رفقا و رقباست- اقبال به اين پيشنهاد هم بيشتر خواهد بود.
بر فرض كه پس از اجماع شورا بر سر يك نامزد، نامزدهاي اصولگراي ديگري هم بخواهند به صحنه بيايند، نبايد نگران شد. بدنه گسترده اصولگرايي در ميان اقشار مختلف ملت، اينك بدان سطح از فهم و بصيرت رسيده كه بتواند نامزد نهايي را با اجماعي بالا انتخاب كند و زبان به زبان در ميان مردم بازگو كند. مگر 8 سال پيش كه اصلاً كار شورايي معني نداشت و به لحاظ برنامه و استدلال و اقناع بسيار عقب تر از امروز بوديم اصولگرايان چگونه رفتار كردند. آيا واقعاً مي شد گفت آقاي ناطق ترجيح خاصي بر آقاي ري شهري دارد. و آيا آقاي ناطق نامزدي تمام عيار و منزه از هر ضعفي بود. اما عمده رأي اصولگرايان به همان جهت سير كرد اگر چه رفتار آن روز صرفاً از سر اضطرار و مصلحت سنجي از اين نوع بود.
امروز البته اصولگرايان به نسبت آن روز بسيار متحول و پيشرفته تر شده اند به اين مفهوم كه اگر آن روز توجه بايسته اي به افكار عمومي و مشكلات آنها نداشتند و به خاطر كوتاهي هاي مجلس چهارم و پنجم، چوب دولت سازندگي به ناروا بر پشت نيروهاي انقلابي خورد كه سهمي بسيار ناچيز در آن دولت و عملكردهاي اقتصادي آنها داشتند، امروز جريان اصولگرا با عقبه وسيع اجتماعي به ميدان آمده كه عنصر خدمتگزاري و كارآمدي را در شوراهاي شهر و مجلس هفتم به نمايش گذاشته و در عمل نشان داده مردم و حقوق آنها را بر هر نوع كيش شخصيت، رودربايستي هاي جناحي و مسامحه ترجيح مي دهد.
امروز به موازات پيچيدن رايحه خدمت در ميان مردم، طيف نخبه اصولگرا به نوعي عميق تر، معقول تر و مردمي تر از همدلي رسيده است به گونه اي كه اگر به ميان محافل نخبگان مطبوعاتي و دانشگاهي و دانشجويي اصولگرا و... برويم، تك به تك خواهيم ديد كه چه ارزيابي هاي دقيق و مشتركي -معطوف به تحول خواهي انقلابي -نسبت به اوضاع سياسي و تك تك نامزدها با نقاط قوت و ضعف آنها دارند. پس نبايد نه شوراي هماهنگي و نه نيروهاي اصولگرا خيلي نگران اين باشند كه تنوع ها آيا به وحدت مي رسد يا نه، اگر چه مفاهمه و كار تشكيلاتي اجتناب ناپذير است.
مهم اين است كه اصولگرايان خط امامي اند و خط امامي ها به تصادم و تزاحم و معارضه نمي رسند. آنها راه و رهبر دارند، كه حتي عملكرد شوراي هماهنگي را با همان راه و رهبري مي سنجند .
محمد ايماني

انذاري كه سزاوار آن بشارت نبود

تقي دژاكام
صبح پنجشنبه فيلم سينمايي «بشارت منجي» در سينماي مطبوعات درحالي به پايان رسيد كه منتقدان و خبرنگاران، با تشويق قابل توجهي از آن استقبال خوبي كردند.
«بشارت منجي» تيتراژ و شروع زيبا و تأثيرگذاري دارد و شايد بتوان گفت يكي از مؤثرترين و همراهترين موسيقي هاي فيلم دراين جشنواره تاكنون بوده است به گونه اي كه بخشي از بار معنوي فيلم مديون آهنگساز مسيحي آن است.
دراين فيلم طالب زاده با هوشياري، تمامي جبهه مسيح و همراهان او را پيوسته درحال صعود و بالا رفتن تصوير كرده و جبهه باطل را در محيطي تاريك و سياه درحال زد و خورد نشان داده است به گونه اي كه بدون شناختن هويت آدم هاي فيلم، تنها با همين نشانه ها مي توانيم خوب ها و بدهاي فيلم را بشناسيم.
از ديگر ويژگي هاي مثبت فيلم طراحي ساده صحنه و لباس هاست آن طور كه مانند ديگر فيلم هايي از اين دست، دكور صحنه و لباس بيشتر از خود فيلم ما را به خود مشغول نمي كند و بيننده فرصت مي يابد تا با آسودگي به بار فرهنگي و فكري آن مشغول شود. اين اثر حاوي نكات تازه و مهمي است كه موضع سرمايه داران و قدرتمندان يهودي عصر «عيساي ناصري» را در جلوگيري از انتشار دعوت اين پيامبر آسماني نشان مي دهد. چيزي كه تنها در فيلم «مصائب مسيح» - از نوع فيلم هاي غربي- مجال ظهور پيدا كرد.
بشارت منجي اگر هيچ فايده ديگري نداشته باشد بجز اينكه بين مسيح«ع» و خاتم پيامبران حضرت محمد«ص» و نيز موعود بزرگ امتها، حضرت مهدي«عج» پلي به وسعت انديشه و ذهن بزند، بازهم شايسته تقدير و تجليل بود.
دراينجا بايد اشاره اي كنم به يادداشت شتابزده اي كه روز پنجشنبه از برادر ارجمند آقاي نوري زاد *منتشر شد و ايشان متأسفانه با الفاظ و عباراتي نامطلوب از اين فيلم ياد كرده بودند. من به عنوان كسي كه هم براي نوري زاد و هم براي طالب زاده احترام فوق العاده قائلم احساس مي كنم، نويسنده آن يادداشت حتي يك بار به دست نوشته خود مراجعه نكرده و از خير مرور آن گذشته است وگرنه هيچ گاه تعابيري چون آشفتگي، تاراج بيت المال، نابجا، بچگانه، توهين به ساحت مسيح، شوخي و... را براي فيلمي كه حاصل ماه ها كار طاقت فرساي خوباني ازجنس خود نوري زاد است، به كار نمي برد.
قطعاً بشارت منجي دچار ضعف هايي است؛ از جمله تدوين آن كه در بعضي سكانس ها نياز به تجديدنظر دارد يا صداي شاهد كه مي شد بجاي نريشن، به صورت ديالوگ اجرا مي شد و... اما همه اينها نبايد موجب مي شد با الفاظي دور از روابط برادرانه و بلكه اخلاق متعارف، عرق خستگي را برجان بچه مسلمانهايي بنشانيم كه در خلوصشان براي ارائه يك اثر هنري، شكي نيست. در ايام جشنواره مي ديدم كساني براي فيلم هايي كه چهره اي منفي از نظام و انقلاب نشان داده اند و به صراحت از «لزوم بازگشت ارزش هاي شاهنشاهي» در فيلم هايشان ياد كرده اند، از ماهها پيش در نشريات زمينه سازي كرده اند مثلا جايزه بهترين طراحي صحنه تنها و تنها شايسته فلان كس است و آن را بارها تكرار مي كنند و... اما ما با دوستان خود كه همه تلاش خود را براي ارائه چهره اي سالم و مكتبي از هنر ديني- ولو با وجود برخي كاستي ها- چنين مي كنيم.
به ياد آيه شريفه اي افتادم كه مي فرمايد: اي همه اهل كتاب! بياييد بر روي مشتركاتي چون ايمان به خداي واحد و مشرك نشدن به او، متحد شويم؛ همان پيامي كه «بشارت منجي» در صدد القاي آن بود، اما برخي از ما نه تنها با اهل كتاب بلكه با خوبترين فيلمسازاني از گونه طالب زاده و نوري زاد و... چنين مي كنيم!
روزي «زينب نوري زاد»، دختر خوش قلم محمدآقا در نقد فيلم پدرش با لحني حاكي از تاسف مي گفت: «اين فيلم «انتظار» شما را برآورده نمي كند.» و برآورده هم نكرد. اما هيچ كدام ما به خودمان اجازه نداديم با لحني كه پنجشنبه در روزنامه خوانديم، با نوري زاد سخن بگوييم و هيچ گاه هم نخواهيم گفت.
نكته اي كه نبايد فراموش كرد آن است كه اين فيلم سينمايي، گزيده اي از يك سريال بلند است و طبيعتا براي تدوين فيلم سينمايي از يك سريال زحمتي چندين برابر يك فيلم معمولي بايد كشيد و نكته ديگر هم اينكه 900 ميليون توماني كه براي بشارت منجي صرف شده است، فقط مربوط به يك فيلم سينمايي نيست بلكه اين ميزان براي يك سريال و دو فيلم سينمايي هزينه شده است و در حقيقت به نسبت ديگر سريال ها، بودجه زيادي صرف آن نشده است.

* ر ک  یک فیلم ،یک سریال ،محمد نوری زاد ، 15بهمن 1383،ص 14

مفاسد کلان !

http://up.vatandownload.com/images/9nogu5zecp1tfom1u0u3.gif

ويراژ ( گفت و شنود )

گفت: روزنامه «شرق الاوسط» خبر داد كه عده اي از ايرانيان فراري با مراجعه به كاخ سفيد از رئيس جمهور آمريكا خواسته اند كه به ايران حمله نظامي كرده و حكومت اسلامي را سرنگون سازد.
گفتم: خود بوش نزده مي رقصد و اگر از دستش غلطي برمي آمد تا حالا كرده بود.
گفت: صد لعنت به «بلر» نخست وزير انگليس كه به قول انگليسي ها نقش دم سگ بوش را بازي مي كند، اين ايرانيان فراري كه از دم سگ بوش يك كمي هم پائين تر رفته اند.
گفتم: دكتر روانشناس به ديوانه اي كه قصد رقابت با رفيقش را داشت گفت؛ برو توي كوير شنا كن تا براي خودت يك ركورد ثبت كرده باشي! وقتي آن ديوانه به كوير رفت، ناگهان مشاهده كرد كه رفيق ديوانه اش با قايق موتوري در كوير ويراژ مي دهد!

غلط هاي انتخاباتي! ( يادداشت روز )

اظهارات بوش عليه ايران كه شامگاه چهارشنبه و در نطق سالانه وي در مجلس سناي آمريكا ايراد شد، اگر چه نكته تازه و سخن ناگفته اي نداشت و رئيس جمهور پرحرف آمريكا طي بيش از چهارسال گذشته تقريباً در تمامي مصاحبه ها و سخنراني هاي خود اظهارات كم و بيش مشابهي عليه ايران اسلامي و ضرورت برخورد جدي با آن بر زبان آورده است ولي سخنان اخير او، برخلاف اظهارات مشابه و پيشين وي بازتاب گسترده اي در رسانه ها و محافل اروپايي و آمريكايي داشته است و اين سؤال را پيش مي آورد كه چرا در كنار صدها اظهارنظر خصمانه رئيس جمهور آمريكا عليه جمهوري اسلامي ايران، اظهارات چهارشنبه شب او با اين بازتاب وسيع و گسترده روبرو شده است؟ آيا در مواضع جمهوري اسلامي ايران عليه آمريكا تغيير محسوسي پديد آمده است كه رسانه هاي آمريكايي و اروپايي ادعاهاي بزرگ بوش كوچك را با اهميت تر از گذشته يافته اند؟ و يا، آمريكا نسبت به گذشته از موضع و جايگاه قدرتمندتري برخوردار شده كه تهديد جديد بوش عليه ايران اسلامي جدي تر از پيش تلقي گرديده است؟
تنها رخداد جديد و درخور توجهي كه اين روزها اتفاق افتاده و جرج بوش با استناد به آن، بار ديگر و براي چندمين بار، به تهديد ايران اسلامي روي آورده است، برگزاري انتخابات در عراق اشغالي است.
هيئت حاكمه آمريكا و متحدان اروپايي آنها كه به علت ناكامي در اهداف از قبل اعلام شده خود در حمله نظامي به عراق، با اعتراض هاي گسترده بين المللي و سرزنش و ملامت افكار عمومي جهانيان روبرو بودند، اين روزها، تلاش مي كنند برگزاري انتخابات در عراق را يك پيروزي بزرگ براي خود قلمداد كرده و از آن با عنوان هدف نهايي بوش از حمله به عراق كه «گسترش دموكراسي» بوده است، ياد كنند.
رئيس جمهور آمريكا در سخنراني چهارشنبه شب خود گفت؛ «امشب خطاب به مردم ايران مي گويم، همانطور كه شما براي دستيابي به آزادي ايستاده ايد، آمريكا در كنار شما خواهد ايستاد... ما در اين راه پيروز خواهيم شد، همانطور كه مردم عراق روز يكشنبه اين را به خوبي نشان دادند و در جنگ با تروريسم به يك پيروزي رسيديم... در عراق ميليون ها نفر از رأي دهندگان با وجود مشكلات فراواني كه وجود داشت پاي صندوق هاي رأي رفتند و آراء خود را به صندوق ها ريختند... ظالمان نمي توانند در دنيا حكومت كنند... هدف ما ساختن و پرداختن و حفظ جامعه آزاد و مستقل است همانگونه كه در عراق دنبال كرديم.»!
سيلويو برلوسكوني نخست وزير راستگراي ايتاليا و متحد آمريكا در حمله نظامي به عراق كه در پي جنايات هولناك اشغالگران در اين سرزمين اسلامي با اعتراض هاي گسترده و روزافزوني از سوي مردم ايتاليا و احزاب مخالف دولت روبرو بود، بعد از برگزاري انتخابات در عراق خطاب به مخالفان خود گفت «تحولات عراق نشان داد كه چپ گرايان درباره سياست هاي دولت اشتباه مي كردند و حق با من بود كه در حمله نظامي آمريكا به عراق با جرج بوش همراهي كردم، موضع ما درباره عراق هميشه صحيح بوده است و اكنون زمان آن رسيده كه مخالفان حمله نظامي به عراق به اشتباهات خود اعتراف كنند.»
و اما، آمريكا و متحدانش در حالي از برگزاري انتخابات روز يكشنبه عراق به عنوان يك پيروزي ياد مي كنند كه پيش از آن، نتيجه كنوني انتخابات عراق يعني رويكرد قاطع مردم به اصولگرايان مسلمان و مخصوصاً تحت رهبري مرجعيت ديني در اين كشور را يك «كابوس» مي دانستند و جرج بوش در پاسخ خبرنگار آسوشيتدپرس كه از او پرسيده بود «اگر مردم عراق به اصولگرايان مسلمان رأي بدهند، آمريكا چه واكنشي خواهد داشت؟» با صراحت گفته بود، حضور اصولگرايان مسلمان در حاكميت عراق را نمي پذيريم و در صورت وقوع چنين رخدادي، با آن مقابله خواهيم كرد.
آنچه روز يكشنبه در عراق اتفاق افتاد، پيروزي اصولگرايان مسلمان در انتخابات بود كه تحت رهبري مرجعيت ديني در اين كشور صورت پذيرفت بنابراين و به گواهي دغدغه هاي بارها اعلام شده آمريكا و متحدانش، نتيجه انتخابات عراق، نه فقط يك «پيروزي» براي اشغالگران تلقي نمي شود، بلكه كابوس هولناك آنان درباره سرانجام اشغال نظامي عراق را به واقعيت نزديك كرده است و بايد گفت، حق با مخالفان داخلي دارودسته بوش بود كه ايران اسلامي را پيروز نهايي حمله نظامي آمريكا و متحدانش به عراق مي دانستند و بوش كوچك را به خاطر حماقت و بي شعوري غيرقابل جبراني كه مرتكب شده است، سرزنش مي كردند.
آمريكايي ها رژيم ديكتاتور صدام حسين را كه اصلي ترين دشمن منطقه اي ايران و مسلمانان بود سرنگون كردند و اين يك امتياز بزرگ براي جنبش رو به رشد اسلامي است كه به قول رهبر معظم انقلاب، مسلمانان نمي توانند از آن ابراز شادماني نكنند. آمريكا و متحدانش، ظرفيت عظيم مسلمانان عراق را كه تحت سركوب وحشيانه صدام، فرصت بروز نداشت، به نفع جهان اسلام آزاد كردند و اين نيز امتياز بزرگ ديگري براي ايران اسلامي و ساير ملت هاي مسلمان و در همان حال، ضربه هولناك و شكننده اي براي آمريكاست و افزون بر اين دو امتياز بزرگ كه در پي حمله احمقانه آمريكا و متحدانش، به نفع اردوگاه اسلام انقلابي ثبت شده است، آمريكايي ها با اشغال عراق و جنايات بي شماري كه در اين كشور مسلمان مرتكب شدند، اندك آبروي ظاهري ليبرال دموكراسي مورد ادعاي خود را بر باد دادند. نسخه اي كه به قول «فوكوياما» قرار بود در آغاز هزاره سوم ميلادي، هژموني غالب و بي رقيب در جهان باشد! و پي آمد اين رسوايي، تضعيف جريانات طرفدار آمريكا در جهان اسلام بود كه آمريكايي ها به آن عميقاً دل بسته و براي نقش آفريني آنها در آينده، نقشه ها كشيده بودند. و...
با توجه به نكات فوق كه مقامات آمريكايي و اروپايي بارها به تلخي از آن ياد كرده اند، چگونه مي توان پيروزي اصولگرايان مسلمان در انتخابات عراق، آن هم تحت رهبري مرجعيت ديني در اين كشور را، آنگونه كه بوش و همپيمانان اروپايي او ادعا مي كنند، يك «پيروزي» براي آمريكا و متحدانش دانست؟!
اكنون به نقطه مورد نظر، يعني انگيزه اصلي بوش از اظهارات چهارشنبه شب وي نزديك شده ايم. رئيس جمهور آمريكا و متحدان اروپايي او از يك سو در پي سرپوش نهادن بر شكست بزرگي هستند كه با پيروزي اصولگرايان مسلمان در انتخابات روز يكشنبه عراق متحمل شده اند و از سوي ديگر با تهديد ايران اسلامي، قصد اثرگذاري بر انتخابات آينده رياست جمهوري در كشورمان را دارند.
اين واقعيت را نمي توان انكار كرد كه آمريكا و متحدانش از رويكرد مردم ايران به اصولگرايان، نه فقط آزرده خاطر، بلكه به شدت مضطرب و نگران هستند و اين وحشت و اضطراب خود را بارها به صراحت ابراز كرده اند.
آمريكايي ها بعد از پيروزي اصولگرايان در انتخابات دوم شوراها و آثار اميدواركننده اي كه خدمات صادقانه شوراي شهر و شهرداري تهران براي مردم در پي داشت از اينكه تركيب مجلس هفتم، شبيه تركيب شوراي شهر تهران و برخاسته از حضور اصولگرايان در خانه ملت باشد به شدت ابراز نگراني مي كردند، تا آنجا كه دونالد رامسفلد، وزير دفاع آمريكا و برخي ديگر از مقامات آمريكايي و اروپايي به گونه اي تلويحي فاش كردند كه اهداي جايزه صلح نوبل به خانم شيرين عبادي، براي تقويت جناح تضعيف شده موسوم به اصلاح طلب -بخوانيد افراطيون اين جناح و نه تمامي آنها- در مقابل اصولگرايان است و در آستانه انتخابات مجلس هفتم، تهديدهاي آمريكا درباره احتمال حمله نظامي به ايران شدت گرفت و...
و اكنون به آساني مي توان درك كرد كه حضور يك رئيس جمهور اصولگرا در رأس قوه مجريه كشور همزمان با پيروزي بزرگ اصولگرايان در عراق براي آمريكا و متحدانش چه كابوس وحشتناكي خواهد بود. كابوسي كه از هم اكنون نشانه هاي آن را به وضوح مي بينند و نيز مي دانند كه به قول حكيمانه و كارشناسانه رهبر معظم انقلاب، «بوش هم مثل رؤساي جمهور قبلي آمريكا نمي تواند هيچ غلطي بكند».
حسين شريعتمداري

هسته ( گفت و شنود )

گفت: جرج بوش در سخنراني سالانه خود گفته است همانطور كه مردم ايران خواستار آزادي هستند، ما هم در كنار آنها براي آزادي كشورشان ايستاده ايم!
گفتم: مردم ايران 26 سال است كه مفهوم آزادي آمريكايي را در برپايي جنگ تحميلي، حمايت از تروريست ها، غارت اموال عمومي، قتل عام مردم مظلوم عراق و افغانستان و فلسطين و... ديده اند.
گفت: رئيس جمهور آمريكا در همين سخنراني گفته است ما با دوستان اروپايي خود توافق كرده ايم كه ايران از فن آوري هسته اي به طور كامل محروم شود.
گفتم: يعني يكي از نمونه هاي آزادي خواهي بوش براي مردم ايران، محروم كردن آنها از علم و تكنولوژي است!
گفت: پس چرا هذيان مي گويد؟
گفتم: چه عرض كنم؟! اين مردك اصلا مفهوم آزادي و اينجور چيزها را چه مي فهمد؟!... از شخصي پرسيدند تا حالا موز خورده اي؟ جواب داد؛ آره! همون ميوه اي كه هسته اش يك وجبه!!

آيا هاشمي مي آيد؟

اين نوشته در مقام تعيين تكليف براي كسي نيست. كوششي است براي رمزگشايي از رفتار رازآلود سياستمداري صالح و دين انديش كه به مصلحت انقلاب- همان انقلابي كه خود را وقف آن كرده است- گاه سخنان ساده را پيچيده بيان مي كند.
هاشمي را در پس 16 ساعت گفت وگوي پرفراز و فرود- كه سال گذشته در همين ايام به چاپ رسيد- فوق العاده با هوش و زيرك و پيچيده يافتيم، چندان كه بنظر مي رسد هيچ يك از رجال سياسي معاصر از حيث هوشمندي و تيزبيني و كياست به پاي او نمي رسند. مردي كه سنجيده سخن مي گويد و كلمات را با حساب و كتاب و مراعات دقيق بار معنايي شان بكار مي برد، بي آنكه از يادداشت و دست نوشته اي براي سخن گفتن استمداد كند. چنين است كه مي شود با تأمل در فحواي كلام هاشمي و بدون دغدغه از راهيابي هرگونه سهو كلامي در گفتار او به فهم منوياتش نايل شد و ديدگاهش را به تفسير كشيد.
هاشمي در آن مصاحبه و در پاسخ به آخرين پرسش ما، براي نخستين بار راجع به نامزدي اش در انتخابات رياست جمهوري آينده موضع گرفت و گفت: «تصميم من اين است كه انسان هاي جوان تر، قوي تر و با افكار نو به صحنه بيايند... اميدوارم نظام اينطور به من احتياج پيدا نكند. مي دانم انسان هايي در كشور هستند كه مي توانند بخوبي كشور را اداره كنند. (بي پرده با هاشمي رفسنجاني، چاپ دوم، ص 317).
از آن پس تاكنون، هاشمي بارها و بارها به مناسبت هاي گوناگون و با الفاظي كم وبيش مشابه با عبارات فوق، ديدگاهش را درباره انتخابات آينده بيان كرده است؛ ديدگاهي كه به روشني از عدم نامزدي وي در انتخابات حكايت دارد، اما البته چنان بيان مي شود كه نوعي تعليق و ترديد در تصميم را به مخاطب القا مي كند.
به زعم نگارنده از شواهد و نشانه هاي زير، عدم حضور قطعي هاشمي در انتخابات رياست جمهوري استنباط مي شود:
1- هاشمي طي چند ماه گذشته، خصوصاً يك ماه اخير بر ضرورت مشاركت حداكثري مردم در انتخابات و نيز اهميت شكل گيري رقابت جدي در اين عرصه تأكيد كرده است كه اين خود به تنهايي بر تصميم وي براي عدم حضور دلالت مي كند، به آن نشان كه پيش از اين هيچگاه ديده نشده، هاشمي از لزوم مشاركت فراگير طرفداري كند. نه از آن جهت كه مخالف حضور گسترده مردم در پاي صندوق هاي رأي باشد، بلكه از آن روي كه حضور گسترده را شرط لازم و ضروري تحقق يك انتخابات سالم نمي دانسته است.
از لحاظ عملي، در تمام انتخاباتي كه هاشمي در آن نامزد بوده، تقريباً هيچگاه رقابت جدي وجود نداشته است. انتخابات دوره اول رياست جمهوري وي در سال 68 با حضور رقباي تشريفاتي برگزار شد و در دومين دوره به سال 72 نيز اگرچه با ورود احمد توكلي، تا حدي انتخابات رنگ و بوي رقابتي گرفت، اما اين رقابت نيم بند آنچنان نبود كه پيروزي قاطع و تضمين شده هاشمي را به مخاطره بيندازد. لذا با اندكي تسامح در استخدام الفاظ و اصطلاحات مي توان گفت هاشمي طي ساليان پس از جنگ بويژه در دو دوره انتخابات رياست جمهوري اش هيچگاه حيثيت سياسي خود را كه كاملا به شخصيت انقلاب و نظام وابسته است در معرض مخاطرات ناشي از رقابت هاي پرپيچ وتاب انتخاباتي قرار نداده است، چه آنكه از نظر او لطمه به اين حيثيت، بخشي از موجودي انقلاب را خدشه دار مي كند. از اين حيث حضور هاشمي در انتخابات مجلس ششم را مي توان يك استثناء و ناشي از خطاي تحليل به حساب آورد، خطايي خسارت بار كه هاشمي را در موقعيت سيبل نظام، آماج دشمنان انقلاب قرار داد.
افزون بر سيره عملي، در مقام نظر نيز هاشمي با پولاريزه شدن عرصه و فضاي انتخاب، چندان روي خوش نشان نداده است. هاشمي در مصاحبه با كيهان آنگاه كه زمينه هاي ظهور «كارگزاران سازندگي» را در آستانه انتخابات مجلس پنجم توضيح مي داد به صراحت درباره اين نگرش خود سخن گفت: «در اينجا يك اختلاف نظري بين من و آيت الله خامنه اي بود. ايشان از زاويه اينكه رقابت ها خيلي جدي باشد تا مردم بيشتر پاي صندوق بيايند، به انتخابات نگاه مي كردند... من با اين ديد كه رأي روحانيت كم نشود، موافق آن كار نبودم... ]ايشان مي فرمودند[: اگر اينها ]كارگزاران[ ليست جداگانه بدهند، انتخابات گرمتر مي شود و جمعيت زيادتر مي آيند... ايشان با همان ديد گرم كردن انتخابات نگاه مي كردند...» (همان، ص232).
هاشمي، اما به رغم اين سابقه عملي و نظري، اكنون بر مشاركت حداكثري، رفاقتي بودن و گرم شدن تنور انتخابات- كه همواره موردنظر رهبر معظم انقلاب بوده است- پافشاري مي كند. او در آخرين اظهارنظر انتخاباتي اش -در گفت وگو با ايسنا- در پاسخ به اين پرسش كه «آيا مشاركت حداكثري مدنظر رهبر معظم انقلاب تأمين خواهد شد؟» گفته است: «اين بستگي به تنوع نامزدها دارد. اگر نامزدها متنوع باشند و سليقه هاي مختلف ميداني براي بروز خود داشته باشند، مردم بيشتر به صحنه مي آيند. هنوز وقت داريم كه انتخابات را طوري سازماندهي كنيم تا مردم رغبت كنند بيشتر رأي بدهند كه آرزوي ما همين است». چنانكه ملاحظه مي شود سخن از «تنوع نامزدها» و ضرورت «ميدان دادن به سليقه هاي مختلف» با هدف جلب مشاركت بيشتر مردم است و حتي از اين هدف بعنوان «آرزو» ياد مي شود. بديهي است كه اتخاذ چنين مواضعي از سوي فردي همچون هاشمي معنايي غير از تصريح به عدم حضور در ميدان انتخابات را افاده نمي كند. هاشمي در همين مصاحبه همه ترديدها را درباره نيت اصلي خود از بين مي برد و تأكيد مي كند: «در اصل تمايل من اين است كه نيايم». اين جمله قاطع و روشن قبل از هر چيز پاسخي است به تمام ابهامات شكل گرفته پيرامون ميل و اراده شخصي هاشمي. برخي بر اين باورند كه هاشمي قلباً تمايل به حضور دارد و تلاش هاي تبليغاتي اش در ماه هاي گذشته را گواه بر ادعاي خود مي گيرند. اما هاشمي شهادت مي دهد كه چنين قصدي ندارد و براي رفع هرگونه شائبه تعارف و تظاهر تصريح مي كند: «دليل عمده من ]براي نيامدن[ اين است كه مردم تصور نكنند نظام وابسته به چند نفر است. جامعه ما بالنده است و نيروهاي خوبي دارد كه در همه شرايط بتوانند كشور را اداره كنند. اين آرزوي من است.»
بنابراين روا نيست از تصريحات كاملا گوياي كلام هاشمي درگذريم و به گمانه زني هاي مبهم و چند پهلو روي آوريم.
چرا كه اولين نتيجه عبور از اين عبارات روشن و صريح، متهم كردن هاشمي به بي صداقتي و ناراستي با مردم است؛ يعني كه هاشمي قلباً مشتاق حضور است، صحنه را خالي براي يكه تازي مي طلبد- و نه متكثر و با حضور سليقه هاي مختلف- و بالاخره ممكن است با ورود خود به عرصه انتخابات كاري كند كه مردم تصور كنند نظام وابسته به اوست!
هاشمي حتي از اعلام تنفر نسبت به آدمياني كه چنين خصلت هاي خودكامانه اي دارند نيز دريغ نكرده است: «از زمان مبارزه از كساني كه تا آخر عمر مي خواستند ]در قدرت[ بمانند، انتقاد مي كردم و از اين گونه افراد خوشم نمي آمد. فكر مي كردم كه اينها بايد راه را باز و كمك كنند تا ديگران بيايند». (همان، ص258).
از مجموع مطالب فوق مي توان استنباط كرد كه خروجي تفكر هاشمي، برگزاري يك انتخابات رقابتي ميان دو يا چند نامزد تقريبا همطراز- بدون حضور نامزدي با برجستگي خاص نظير خود وي- خواهد بود كه هر يك از اين نامزدها بخشي از افكار عمومي جامعه را نمايندگي مي كنند و به زعم هاشمي، شكست و پيروزي هيچكدامشان هم في نفسه هيچ خسارت يا فضيلتي براي انقلاب در پي نخواهد داشت. در نگاه نوين هاشمي- كه ملهم از ديدگاه اصولي و ثابت رهبر معظم انقلاب است- آنچه اهميت و اولويت دارد همانا حضور هرچه گسترده تر مردم در پاي صندوق هاي راي است و البته ترديدي نيست كه هاشمي هم نظير هر ايراني مسلمان ديگري مايل است پيروز انتخابات كسي باشد كه به تفكرات و ديدگاه هاي او نزديك است.
2- حتي اگر وفق نظر كساني كه معتقدند هاشمي قلباً تمايل به آمدن دارد- و با اين ادعا خواسته يا ناخواسته وي را به ناراستي و سياسي كاري متهم مي كنند- او تمايل شخصي به نامزد شدن داشته باشد، مي داند كه شرايط سياسي و اجتماعي كشور و نيز ميزان و نوع همراهي گروه ها و طوايف سياسي به گونه اي نيست كه موفقيت وي را در انتخابات بطور قاطع تضمين كند. در جبهه اصولگرايان اگرچه برخي از شخصيت هاي مطرح اين جبهه اعلام مي كنند:« اگر هاشمي بيايد بررسي مي كنيم». و اين نشان از احترام و منزلت هاشمي در نزد اصولگرايان دارد ولي شواهد فراوان ديگري حاكي از آن است كه اين جبهه نامزدهاي تازه نفس و جوان تري را ترجيح مي دهد.در آن سونيز، كليت جبهه دوم خرداد سالهاست كه راهش را از هاشمي جدا كرده و برخي از گروه ها و افراد وابسته به اين طيف تا سرحد دشمني آشكار با هاشمي پيش رفته اند، اگرچه امروز به قصد ايجاد تشويش در اردوي اصولگرايان از ورود هاشمي به عرصه انتخابات ابراز رضايت مي كنند. هاشمي به حاميان سنتي خود (كارگزاران سازندگي و گروه هاي اقماري اش) هم نمي تواند اعتماد كند. او از كارگزاران به خاطر سكوتشان در جريان بمباران تبليغاتي اش در آستانه انتخابات مجلس ششم، سخت گله مند است: «از بعضي ها كه شعارهايي دادند و از حركتي كه آغاز كرده بودند و از راه خودشان دفاع نكردند گله دارم.
مشخصاً همين آقايان كارگزاران سازندگي! بعد از دوم خرداد از سازندگي دفاع نكردند. بعضي ها روزنامه هم داشتند و در روزنامه هايشان هم دفاع نكردند. آنها نبايستي راه خودشان را گم مي كردند... به نظرم راهشان را فراموش كردند». (همان، ص 262).
بي گمان طيف ها و طوايف سياسي هر يك نماينده بخش هايي از بدنه اجتماعي هستند كه حتماً سهم عمده اي در جذب آراي مردم دارند و افزون بر آن غالباً آراي طيف خاكستري جامعه هم نهايتاً در سبد همين گرايش هاي سازمان يافته سياسي توزيع خواهد شد. نگاهي گذرا به موضع گيري اين جريان ها نسبت به هاشمي، بقدر كافي مي تواند تصميم قطعي اين سياستمدار هوشمند را براي نيامدن به ميدان انتخابات توجيه كند.
3-هاشمي مرد تكليف است. اين مهم ترين عامل در نيامدن او به صحنه انتخابات است. مردان تكليف براي هر فعل يا ترك فعل خود به حجت شرعي محتاجند. هاشمي هيچگاه و هيچ جا فارغ از تكليف عمل نكرده است: «من در پست هايي كه تا به حال گرفتم هيچ وقت داوطلب نبودم. از شوراي انقلاب تا وزارت كشور، مديريت جنگ، رياست مجلس و بعد هم رياست جمهوري، خيلي ها آمدند و گفتند كه منحصر است و بايد بيايي و ما هم آمديم...» (همان، ص 226).
روشن است كه با وجود تكثر نامزدهاي همطراز و با سابقه اجرايي، وضعيت كنوني به گونه اي نيست كه هاشمي احساس كند چاره اي جز آمدن ندارد.
از سوي ديگر، هيچ تكليفي از ناحيه رهبري به او نشده است و همين، هاشمي تكليف گرا را از دغدغه حضور فارغ مي كند و او بطور داوطلبانه -چنانكه تاكنون مرامش بوده است- زير بار مسئوليت رياست جمهوري نخواهد رفت.
4-هاشمي اكنون نقش مشاور عالي رهبري را عهده دار است. او بازوي رهبري است و ترجيح مي دهد در همين موقعيت حساس به انقلاب و مردم خدمت كند: «در حوزه رهبري و براي كمك به رهبري، هرجايي كه ايشان نياز داشته باشد حضور خواهم داشت. و هر جايي هم كه لازم به دفاع از انقلاب باشد دفاع مي كنم و هر جايي ضرورت پيدا كند كمك مي كنم... جوهر ثابت ما رهبري است و بقيه بايد به ايشان كمك كنيم». (همان، ص 258).
هاشمي در منصب رياست مجمع تشخيص مصلحت تاكنون منشأ خدمات مهمي به مردم و انقلاب بوده است و بي شك ادامه حضور وي در چنين مصدر مهمي به ويژه از حيث كمك و مشاورت به رهبر معظم انقلاب بسيار حائزاهميت است.
با امعان نظر به ادله فوق نامزدي هاشمي رفسنجاني در انتخابات آتي از نظر شخص او منتفي است، اما اين پرسش باقي مي ماند كه چرا هاشمي به رغم تصميم بر عدم حضور، اعلام آن را به حالت تعليق در آورده است؟
پاسخ اين پرسش را بايد در همان راز آلودگي رفتار سياسي هاشمي كه مبتني بر انديشه مصلحت گراي او در مسير تأمين اهداف انقلاب و نيازهاي جامعه است، جستجو كرد.
به نظر مي رسد هاشمي كه اكنون مشاركت حداكثري مردم در انتخابات و تكثر نامزدها را طلب و آرزو مي كند، وظيفه خود مي داند با همه توش و توان به تحقق اين مهم كمك كند. شايد ايجاد تعليق در افكار عمومي نسبت به حضور يا عدم حضور در انتخابات، راه كاري باشد كه هاشمي براي گرم كردن تنور انتخابات در پيش گرفته است تا در زمان مناسب كه اين رويكرد تاثير خود را به قدر كافي در محيط انتخابات گذاشت، امتناع خود را اعلام كند. ديگر اينكه رفتار ويژه هاشمي را مي توان تلاشي مقدماتي براي پي گيري دغدغه هايش در دو دوره رياست جمهوري وي ارزيابي كرد. هاشمي كارهاي ناتمام و ناقص به جا مانده از دوره رياست جمهوري اش- كه در دوره خاتمي پي گيري نشد- فراوان دارد و بسيار مشتاق است. آنها را به سرانجام برساند. مي توان تصور كرد هاشمي با مطرح كردن نام خود در ميان نامزدهاي احتمالي و با استفاده از فرصت هاي تبليغي كه اكنون در اختيار اوست به تمهيد شرايطي مي انديشد كه از رهگذر آن، فضاي انتخابات را به نفع كانديداي مورد نظر خود آماده كند و سپس در زمان مناسب با اعلام امتناع از حضور در صحنه انتخابات به حمايت از نامزد مورد نظر كنار برود. در صورت پيروزي نامزد مورد حمايت، هاشمي در تعقيب اهداف ناكام يا ناتمام عصر سازندگي اميدوار خواهد شد و در صورت شكست، شخصيت و حيثيت هاشمي بعنوان استوانه نظام و انقلاب از گزند و آسيب محفوظ خواهد ماند.
قدرت الله رحماني

يك فيلم، يك سريال

محمد نوري زاد
سريال «فرار بزرگ» كه اين شب ها از شبكه يك سيما پخش مي شود، اساساً مفري براي نقد ندارد و حيف است كه بابتش وقت صرف كرد و نكته هايي از شدت ضعف آن نگاشت، اما صرفاً به جهت پول و وقتي كه از جيب مردمان برداشته و برمي دارد، شايسته توجه است. شايد كه، نه كارگردان و عوامل آن، بلكه رديف مديران با سابقه اي كه در تصويب و حمايت آن آستين بالا زده اند و جانانه به ميدان آمده اند، كمي به خود بلرزند و در زخمي كردن انقلابي كه با هزار خون جگر از متن مردم سر برآورد، به دنبال مقصر واقعي بگردند. «فرار بزرگ» سريالي است كه لابد مي خواهد در ايام پيروزي انقلاب، ما را با پوكي درباريان و عمله رژيم پهلوي آشنا سازد. اما به دليل برخوردار نبودن از كمترين وجه هنري و تاريخي و حتي سلامت و صداقت در داستاني كه قصد ابراز آن دارد، به ورطه اي درافتاده است كه مخاطب را عصبي مي كند و هيچ لبخندي كه نه، هيچ اعتنايي را نيز برنمي انگيزد. در «فرار بزرگ» مردان و زناني از اطرافيان رژيم پهلوي به تصوير آمده اند كه نه معرفتي، نه عرضه اي، نه برجستگي و هنري، هيچ ندارند. مردان و زناني پوك و بي خاصيت كه جز گفتاري سخيف و كشيدن ترياك و آشاميدن مشروب، كاري نمي كنند. مرداني زن ذليل و زناني درهم لوليده قرار است نمادي از رژيم پهلوي باشند. خداوكيلي، اولين چيزي كه به ذهن مخاطب مي رسد، اين است كه پيروزي بر اين جماعت واداده و مغشوش و لوده و بزدل، هنري نيست كه ما دهه فجرش را جشن بگيريم. خلاصه چشمتان روز بد نبيند، كاري كه قرار است مثلا طنز باشد، جز دروغ و لودگي و زخمي كردن انقلاب مردم، عايداتي ندارد. رژيم پهلوي، اگر چه در درون خود، مفاسدي داشته است، اما تشكيلاتي پولادين و متصل به سازمان سياي آمريكا و سازمان جاسوسي اسرائيل داشته و مناسباتش را اينان طراحي و تنظيم مي كرده اند. اصلا هم بناي اضمحلال نداشته است، بلكه قدرت مافوق و رهبري برجسته و فوق تصور امام خميني(ره) بوده كه طومار اين همه تشكيلات محكم و پاي برجا را درهم كوفت. خفيف ديدن دشمن، اولين آسيبش اين است كه پيروزي را و شأن پيروزي را پايين مي كشد. خدا به ما صبر بدهد در تحمل مابقي اين حكايت!

¤ ¤ ¤

فيلم سينمايي بشارت منجي كه كوهي از پول بي زبان مردم را دود كرد و به هوا فرستاد، ناگهان در بخش مسابقه جشنواره فجر، سربرآورد.
اين فيلم آشفته كه هيچ واژه اي را در ترسيم تاراج بيت المال براي آن نمي توان يافت، كاري است نابجا و بچگانه و توهين به ساحت حضرت مسيح(ع). نويسنده، شخصاً از همه مسيحيان و مسلمين به خاطر ساخت اين كار كه يك «شوخي» بيش نيست، پوزش مي طلبد. شوخي از اين جهت كه يك صحنه، يك كلمه، يك تأمل، يك نكته قابل درآن يافت مي نشود! فيلم سينمايي «بشارت منجي» شايد از اين روي قابل بحث و تأمل باشد كه اگر فردا كسي و كساني خواستند پول مردم را به باد بدهند، يك نگاهي به آن بياندازند.
در فيلم سينمايي «بشارت منجي» نه فيلمنامه اي در كار است، نه كارگرداني، نه بازيگري، نه فيلمبرداري، نه تدويني، نه حسي، نه تعقلي، نه حتي فقط يك نگاه هنرمندانه اي، نه، نه، هيچ خبري از هنر و حيطه حواشي آن نيست. تنها فايده اي كه اين فيلم دارد، همان است كه گفتم، بگذارند جلوي مديراني كه ساخت آن را تصويب، و حمايت آن را در مدار مديريت خويش نهادند، و از آنان پرسيد برادر عزيز، بفرما خودت يك ساعت بنشين و تماشاي آن را تحمل كن و ببين با چه شيوه و اسلوبي مي شود كوهي از پول رايج مملكت را دود كرد و به هوا فرستاد! اي خداي متعال، مديران و مسئولان ما، كي و چگونه بيدار خواهند شد؟!

جشني به بزرگي عدالت

 1-امام خميني«ره» در يكي از سخنراني هاي خود، با اشاره به واقعه تاريخي «غدير» و اعلام رسمي ولايت اميرالمؤمنين«ع»، اين انتصاب الهي را همان «جعل حكومت» عنوان كردند؛ نه آن طور كه بعضي مي پندارند ترسيم يك سري ويژگي هاي معنوي براي حضرت علي«ع». در آن گفتار، امام(ره) تصريح مي كنند كه غدير واقعه اي منحصر در سال حجه الوداع نيست، بلكه واقعيتي است كه «بايد در همه اعصار باشد»؛ يعني همان حكومت اسلامي. اما نكته مهمتر در بيان حضرت امام اين است كه خود اين حكومت هم في نفسه اهميتي براي اميرالمؤمنين«ع» نداشته است مگراينكه از طريق آن به احياي عدالت در بين مردمان بپردازد، همان گونه كه خود در صحبت با ابن عباس فرمودند. براساس اين روشنگري مهم امام خميني، معناي واقعي واقعه غدير احياي «عدالت اجتماعي» براي هميشه تاريخ است. به عبارت ديگر حكومت اسلامي، حكومتي معطوف به قدرت نيست بلكه وابسته به عدالت است و قدرت تنها وسيله اي- و البته وسيله اي ضروري- براي ايجاد و بسط عدالت است و مي بينيم كه علي«ع» شرط خود را براي پذيرفتن مسئوليت در هنگام بيعت و رأي دادن مردم، همين موضوع ذكر و با صراحت اعلام مي كند كه حتي اگر حقي از بيت المال را، كساني به كابين زنانشان برده باشند از آنها خواهد ستاند. دكتر شريعتي با درك صحيح اين مفهوم نكته جالبي دارد. او مي گويد: علي«ع» برخلاف همه سياستمداران جهان كه پيش از روي كار آمدن، انقلابي هستند و پس از اينكه به قدرت رسيدند براي حفظ قدرت، محافظه كار مي شوند، او پيش از رسيدن به قدرت، محافظه كار است و سكوت مي كند چون قدرت براي او اصالت ذاتي ندارد اما پس از اينكه به حكومت مي رسد انقلابي مي شود و انقلابي عمل مي كند چون ماندن بر سر قدرت، تحت هر شرايطي براي او اصالت ندارد.
2- پيش زمينه پذيرش ولايت علي«ع»، نفوذ محبت او در دلهاست، اما پيش و پس از آن، ساختن جامعه اي و حكومتي براساس مدلي است كه ايشان ترسيم كرده است تا براساس آن عدالت در تمامي حوزه ها اعم از اقتصاد، فرهنگ، سياست، آموزش، تربيت، مردم سالاري و... تحقق يابد. اين مدل، داراي ايدئولوژي و مرامنامه روشني است كه با حكومت هاي غيرعلوي مرزبندي پررنگي دارد. به عنوان مثال در حوزه سياست، نسبتي با تمامت خواهي و توتاليتاريسم ندارد اما در حوزه اقتصاد بسيار سختگير است و اجازه دخالت سرمايه داران، مترفين و اشراف را در حكومت نمي دهد. علي«ع» اصلاحات اجتماعي و فرهنگي را تنها و تنها با برقراري عدل ممكن مي داند: «الرعيه لايصلحها الاالعدل» و راه احياي ارزشها و احكام دين در جامعه را نيز همين برقراري عدالت معرفي مي كند: «العدل حياه الاحكام» و با صراحت مي گويد در حاكميت اسلامي، هيچ هزينه مندي بي هزينه نخواهد ماند «ما عال فيكم عائل» و حكومت موظف است سه نياز اساسي جامعه را تأمين كند: امنيت، عدالت و فراواني.
3- امسال هم جشن ولايت علي«ع» با جشن ولادت حكومت اسلامي در ايران مصادف است و چه خوب، كه در اين ايام در كنار ذكر فضايل غيرقابل شمارش اميرالمؤمنين«ع»، به ترسيم جامعه آرماني و حكومت قرآني عدالتخواهانه اي كه ايشان براي احيا و احقاق آن، مسئوليت پذيرفت، پرداخته شود تا نسبت و فاصله خود را با آن بسنجيم و مهمتر از آن هدف را فراموش نكنيم و به دام دشمنان عدالت نيفتيم، بخصوص از آن جهت كه اين روزها كساني كه خود را شايسته به دست گرفتن مسئوليت اجراي منشور علي«ع» در رياست جمهوري اين كشور اسلامي ديده اند، به عرضه خود به ديگران مي پردازند و بهترين فرصت براي مردم است كه در اين ايام بين اين افراد و كسان ديگري كه احتمالا پا به اين عرصه خواهند گذاشت با آنچه كه علي«ع» در باب حكومت ترسيم كرده است، مقايسه اي انجام دهند و در پايان اين مقايسه، در درجه نخست آنها را كه نسبتي با عدالت ندارند، از دايره انتخاب خود حذف كنند و در مرحله بعد، كساني را كه نسبت كمتري با اين اصل مهم و ضروري دارند. كار بزرگ منابر، تريبون ها، صدا و سيما، مطبوعات و ديگر رسانه هاي جمعي از فرداي غدير تا روز انتخابات مي تواند اين باشد كه براساس قرآن و متون ديني بخصوص نهج البلاغه به بازخواني، يادآوري و تفسير آموزه هاي بلندي بپردازند كه در آنها مدير شايسته نظام به بهترين وجهي تصوير شده است. بهانه هاي برخي جاهلان يا دشمنان عدالت مبني بر اينكه آنها نمي توانند مانند يك امام معصوم عمل كنند به هيچ وجه پذيرفته نيست. قرآن با صراحت، پيغمبر اكرم«ص» را «اسوه حسنه» جامعه اسلامي معرفي مي كند گذشته از اينكه علي«ع» خود مواردي را كه جامعه از عهده آن برنمي آيد و مواردي كه مردم و مسئولان ملزم به رعايت آنها هستند- كه در حقيقت اموري شدني هستند- از هم تفكيك كرده است تا بهانه جويان راه فرار نداشته باشند. به عنوان مثال نامه تاريخي اميرالمؤمنين به حاكم اعزامي به مصر (نامه شماره 53 نهج البلاغه)، دستورالعمل براي يك امام معصوم نيست! بلكه دستورالعمل براي يك مسئول اجرايي غيرمعصوم است و طبيعتاً تمامي موارد آن قابل اجرا و تحقق يافتني است؛ به شرط آنكه پشت آن اراده اي و تمايلي براي اجرا وجود داشته باشد. اين دستور امام كه مبادا نزديكان و آشنايانت، تو را از انصاف و اجراي عدالت بازدارند، آيا امر مالايطاق است و آيا مسئولان اجرايي ما را از اينكه خويشاوندان و فرزندان و دامادها و پسرعموها و آنان را كه در حزب و گروه و سازمان خودشان هستند، از رانت خواري و امتيازطلبي باز نمي دارد و آيا اين كار نشدني است؟ آيا توجه به «ممن تقتحمه العيون و تحقره الرجال» يعني همان محرومان و پـابرهنگان و بيچارگان، سخت تر از دنبال كمپاني هاي نفتي «British Petroliom» و «Shell» دويدن است؟ آيا زندگي در خانه ساده و بي پيرايه و كوچكي كه در كنار مسجد كوفه قرار دارد مشكلتر از زندگي در كاخهاي نياوران و زعفرانيه و كامرانيه تهران است؟ مگر علي«ع» بدون «صندوق ذخير ارزي» كاري نكرد كه «ما اصبح بالكوفه احد الا ناعماً»؟ چرا نبايد علما و سخنرانان و اهل قلم و مطبوعات در اين برهه حساس از تاريخ ايران اسلامي به نشر اين آموزه هاي والاي ديني بپردازند و مثلا چرا بجاي توضيح و تفسير خطبه 17 نهج البلاغه كه در آن اوصاف متصديان نادان و نيز متصديان كارآمد آمده است كه موجب بينش توده هاي مردم مي شود، تنها مسائلي چون كندن در خيبر توسط علي«ع» را شرح و بسط مي دهند؟ چرا مردم را از اين آگاهي هاي علوي محروم مي كنيم كه: متصديان نادان به آشوب طلبي در جامعه، به پرسه زدن به سوي اشراف، به فتنه انگيزي، به پيمان شكني و تجديدنظرطلبي، به دانشمندنمايي، به فرصت دادن و ميدان دادن به نادانان و بي عرضگان و ناكارآمدان، به راه گم كردن و بازگشت به راه طاغوتي زمامداران گذشته و تباهي و انحراف فكري و فرهنگي جامعه، به ثروت اندوزي و سرمايه سالاري، شبهه افكني در خط هدايت و حكم قاطع دادن براي احكام بيهوده خود ساخته مي پردازند و البته سرآخر در تار عنكبوتي كه خود تنيده اند، گرفتار مي شوند. در جامعه نمونه علوي، فرد در جمع حل مي شود و نگاه حكومت به جاي خود، به اجتماع است، شخصي نيست، فراگير است و مانند ليبرال دموكراسي هاي موجود جهان، برخورداريهاي عفن سرمايه داري و لذتهاي حيواني به جامعه حقنه نمي شود، اما شرايطي فراهم مي شود كه جامعه، فرصت اين را داشته باشد كه به ورزش و رسيدگي به امور شخصي و مسافرت و زيارت و علم اندوزي و تربيت و نيز شركت در امور خيريه و تأمين نيازهاي فرزندان و عبادت و معنويات برسد. مسئولان چنين حكومتي از ارج و قرب گسترده اي در ميان توده ها برخوردارند و مردم همه جا بخوبي از آنها ياد مي كنند و در حضور و غياب، خيرخواهشان هستند. در زمان حيات آماده اجراي فرامين و پس از مرگ براي آنان سخت خواهند گريست و يادشان را گرامي خواهند داشت. به عنوان نمونه عيني، با رجوع به زندگي خصوصي رهبر معظم انقلاب و فرزندان ايشان در مي يابيم كه نامه امام علي«ع» به مالك اشتر، ذهني و عمل نشدني نبوده است و معلوم مي شود حداقل نمونه اي براي اينكه در همين زمان حجت ما باشد، وجود دارد. همچنان كه زندگي و خانه ساده رئيس جمهور شهيد محمدعلي رجايي چنين بود. هنوز كه هنوز است كارآمدي رجايي در وزارت آموزش و پرورش و نخست وزيري زبانزد خاص و عام است و پس از شهادتش هم، ديديم كه مردم چگونه در سوگ او اشك ريختند و به سر و سينه زدند. ما هنوز هم مي توانيم مثل رجايي را براي رياست جمهوري انتخاب كنيم، مثل او كه در زندگي شخصي و سيره اجتماعيش- هر دو- عدالت را رعايت كرد. حزب اللهي هايي كه دنبال ارزش مي گردند، مردمي كه دنبال آرامش و دوري از آشوب ها و فتنه ها هستند و امنيت را مي جويند، آنها كه به دنبال كسب يا گسترش علم و فرهنگ هستند مي توانند نامزدي را انتخاب كنند كه خود نيز اسوه خدمت رساني و عدالت باشد.
 4-پس فردا عيد غدير است، عيد غدير با همان آموزه هاي علي«ع»، و با اين فرمايشات معمار كبير انقلاب اسلامي عيد عدالت است و عدالت، جشن گرفتني است: «براي همين پنج سال و پنج روز حكومتش بايد جشن بگيرند؛ جشن براي عدالت، جشن براي خدا، جشن براي اينكه اين حاكم، حاكمي است كه با ملت يكرنگ است، بلكه سطح زندگيش پايين تر است از همه ملت و سطح روحيش بالاتر از همه آفاق است.»
 تقي دژاكام