رهسپار سپهر

يادش به خير! چند وقت پيش كه با «مازيار بيژني» رفتيم ملاقاتش، يكي از آن «اتل متل»هاي غيرقابل چيز!ش را خواند و با اشاره به برخي كلمات گفت: به جاي اين چند تا كلمه اگر «چيز» بگذاري، مي شود در «تلخند» كارش كني ها! گفتم؛ مشتي! شعرش را تو مي گويي، دردسرش را ما ببريم؟! خنديد. خيلي وقت بود خنده اش را نديده بودم. بعد نمي دانم چي شد لطيفه تعريف كردنش گل كرد؛ بدبختي يك جوري بود كه هيچ كدامش را هم نمي شود نوشت. به خانم هاي فاميل كه آمده بودن عيادتش، گفت: چند دقيقه تشريف نياوريد، مي خواهيم به بوش فحش خواهر مادر بدهيم!... حالا بگذار يك بدون چيز!ش را تعريف كنم: يك هزار پا از درخت مي افتد پايين، مي گويد؛ آي پام، آي پام، آي پام... همين طور هزار بار مي گويد؛ آي پام!... و بعد با خواندن يك چند بيتي، بعضي ها را نواخت:
اي كه مي گفتي در اين آوردگاه
غير دست خالي ام سرمايه نيست
از براي رفتن اندر كام مرگ
در كتاب آسماني، آيه نيست!
خصم آمد تا كنار خانه ليك
در مرامت جنگ با همسايه(!) نيست
آيه و همسايه و جنگ و جدال
در مرامت هست ليكن...!؟
... بماند!
¤¤¤
سپهر هم رفت. از زمين پركشيد و رفت تا بلنداي سپهر. بدجوري اين اواخر دلش براي پرواز تنگ شده بود. هوايي شده بود. نمي نوشت. نمي خواند. نمي خوابيد. غذا نمي خورد. همه اش در فكر بود. اغلب در لاك خودش بود. سرفه هايش اشك آدم را درمي آورد. سكوتش قلب آدم را به درد مي آورد. يك نوار سينه زني حسينيه حاج همت دوكوهه را مدام گوش مي داد و در خلوت قشنگ خودش سينه مي زد و گريه مي كرد. گريه كه نه! خون. مي گفت: تا كي من بايد مرثيه خوان كوچ پرستوها باشم. مي گفت: بگذار يك بار هم من پرستو باشم و مرثيه خواني، كوچ مرا روايت كند.
¤¤¤
ابوالفضل! ديدي عاقبت به آرزويت رسيدي. ديدي شهدا تو را هم طلبيدند. ديدي در چه روز عزيزي «رهسپار سپهر» شدي...؛ خوش باشي با ستاره ها!
حسين قدياني

تركيب اين تيم عوض نمي شود؟

محمدجعفر بهداد
مردم بايد بدانند تيم مذاكره كننده كشورمان در جريان پرونده هسته اي، قرار بود چه مأموريتي را انجام بدهد، اما حالا در كجاي كار ايستاده است.
اين تيم بايد پرونده هسته اي ايران را از طريق جلب حمايت اروپا و تاقبل از انتخابات رياست جمهوري آمريكا مي بست و اصطلاحاً پرونده را از حالت غيرعادي به پرونده اي عادي تبديل مي كرد، اما حالا كه نتوانست به اين هدف اصلي دست يابد، اعضاي تيم مذاكره كننده براي لاپوشاني ناكامي خود در اظهارات اخيرشان با لحني پيروزمندانه مي گويند: نگذاشتيم پرونده به شوراي امنيت سازمان ملل برود!
به عبارت ديگر تيم مذاكره كننده- كه اعضاي آن همگي از يك باند فكري در امور سياست خارجي كشور هستند- سطح هدف را از «بستن پرونده» به «ممانعت از ارسال پرونده به شوراي امنيت» كاهش داده اند.
همين مجموعه كه قبلا با بزرگنمايي استراتژي «اعتمادسازي و تعامل با اروپا»، و دادن امتيازات يك طرفه و مجاني به آنها در خلال مذاكرات مختلف خود، مدعي بودند از اين مسير پرونده را تا پيش از برگزاري انتخابات رياست جمهوري آمريكا خواهند بست، حالا پس از شكست سياست خوش خيالانه مذكور، اما اين بار با بزرگنمايي تهديدات واشنگتن، مي گويند: با وجود اين همه فشارها و تهديدها نگذاشتيم پرونده به شوراي امنيت برود.
حال آنكه ارسال نشدن پرونده به شوراي امنيت سازمان ملل محصول مواضع مقتدرانه رهبري و نيز نتيجه روشن سرنوشت آن باتوجه به وتوي تصميمات آمريكا و انگليس توسط احتمالي چين بود. بنابراين اگر اين پرونده به شوراي امنيت هم مي رفت، هيچ اتفاقي نمي افتاد.
براي اينكه به اشتباهات استراتژيك تيم مذاكره كننده در روند به اصطلاح اعتمادسازي با اروپا و نيز بزرگنمايي تهديدات آمريكا بهتر پي ببريم، آگاهي از آخرين اظهارات علي اكبر صالحي- نماينده سابق كشورمان در سازمان بين المللي انرژي اتمي- كه به تازگي اعلام داشته است، مفيد به نظر مي رسد.
وي طي نشستي در معاونت سياسي سازمان صدا و سيما گفت:
- در بحث هسته اي ايران، اروپا و آمريكا از ابتدا با هم همنوا بودند و داراي هدف مشترك محروم كردن ايران از تكنولوژي هسته اي بودند.
- طي برگزاري 6 اجلاس شوراي حكام آژانس اتمي، بحث ارسال پرونده ايران به شوراي امنيت همواره تكرار شده است، اما با وجود فقدان كمترين حمايت بين المللي. علت اينكه اين هدف محقق نشده، اين بود كه غربي ها مستمسك حقوقي و فني نداشته اند.
-اروپايي ها و آمريكا نمي خواهند كشوري نظير ايران- كه خارج از مدار كشورهاي غربي حركت مي كند- داراي توان هسته اي باشد.
حرفهاي صالحي نشان مي دهد از همان ابتدا همگرايي و تفكيك ناپذيري اهداف اروپا و آمريكا روشن بود. با اين حال معلوم نيست چرا به بهانه ايجاد انشقاق بين اين دو مجموعه، آنهمه امتياز به اروپايي ها داديم.
اگر از اول تهديد ارجاع پرونده به شوراي امنيت با توجه به فقدان دلايل حقوقي و فني، توخالي جلوه مي كرد، پس به چه علت اين اواخر اين تهديدها را جدي و هول انگيز جلوه مي دهند؟ شايد با اين هدف است كه مي خواهند بگويند دفع افسد (ارجاع پرونده) به فاسد (مفتوح ماندن پرونده) كرديم!!
... وقتي مربي يك تيم ورزشي بارها نتيجه نمي گيرد، بي درنگ درتركيب تيم دست مي برد و با تغيير آرايش تيم خود، حريف را با بازيكنان جديد و ناشناخته گيج مي كند. اما تركيب تيم مذاكره كننده ايران در بحث هسته اي، آنقدر قديمي است كه پرونده روانشناسي شخصيتي و رفتاري تك تك اعضاي آن در آرشيو دستگاه سياست خارجي اروپايي ها و آمريكا موجود است و آنها مي دانند طرف ايراني داراي چه نقاط ضعف و ضربه پذيري است.
آيا مربي سياست خارجي كشورمان نمي خواهد دست به تعويض هاي فني و حرفه اي بزند؟

تفنگ ( گفت و شنود )

گفت: چه خبر؟!
گفتم: نظاميان آمريكايي اعلام كرده اند كه صدام در يكي از كاخ هاي قبلي خودش در عراق زنداني است.
گفت: زنداني در كاخ؟!... جرج بوش كه قبل از حمله به عراق عربده مي كشيد و مي گفت «من كشته صدام را مي خواهم».
گفتم: شكارچي دروغگو و لاف زني براي دوستانش تعريف مي كرد كه يك روز در جنگل با يك شير درنده روبرو شدم. با تفنگ به سمت شير نشانه رفتم ولي گلوله گير كرد، و شير جلوتر آمد، دوباره و سه باره... ولي باز هم شليك نشد و شير آمد و بنده را خورد! به او گفتند ولي تو كه هنوز زنده اي؟ و يارو پاسخ داد، اي بابا! اين هم شد زندگي؟!

سناريوي ناتمام

آمريكا طي يك سناريوي از پيش طراحي شده، از صدام يك ديكتاتور تمام عيار ساخت و با حمايت هاي مالي، تسليحاتي و تبليغاتي خود، زمينه را براي جنايات او در داخل و خارج عراق فراهم كرد تا مرحله دوم سناريويي كه در آينده قصد اجراي آن را داشت كاملا طبيعي جلوه كند و تمامي جهانيان و ملت عراق از آمريكا به عنوان يك منجي و پيام آور دموكراسي و آزادي ياد كرده و به استقبال او بروند.
مرحله اول سناريوي آمريكا براي خونخوار نشان دادن صدام به طور كامل اجرا شد و در جريان جنگ تحميلي 8 ساله عراق عليه ايران، صدام از تمامي امكانات اهدايي غرب و شرق بهره جست و وحشيگري را به اوج خود رساند، به گونه اي كه به ملت عراق نيز رحم نكرد و با بمباران شيميايي حلبچه بسياري از زنان، كودكان و پير و جوان بي گناه آن ديار را به خاك و خون كشيد. در آن زمان، امريكا و متحدان اروپايي اش با سكوت و لبخند از كنار اين جنايات گذشتند. حمله صدام به كويت نيز پس از اطلاع به سفارت آمريكا در بغداد انجام شد و همان زمان سفير آمريكا در عراق رسماً اعلام كرد كه صدام ما را در جريان حمله به كويت قرار داده بود. صورتجلسه ديدار صدام و خانم «ايپل گلاسپي» سفير آمريكا در بغداد و مذاكرات آنان كه بر روي نوار ضبط شده بود در اواخر شهريورماه 69 از سوي برخي خبرگزاري ها از جمله راديو دولتي انگليس منتشر شد. در اين جلسه كه 8 روز قبل از حمله عراق به كويت تشكيل شده است، صدام اعلام مي كند: «چنانچه گفت و گوهاي عراق و كويت با ميانجيگري عربستان سعودي به نتيجه دلخواه نرسد، عراق عليه كويت از نيروهاي نظامي استفاده خواهد كرد». خانم «گلاسپي» مي گويد: «آمريكا در مناقشات اعراب با يكديگر داراي نظر خاصي نيست» و بدينوسيله به صدام براي حمله به كويت چراغ سبز نشان مي دهد. مقامات وزارت خارجه آمريكا پس از انتشار محتواي مذاكرات اين جلسه در رسانه ها مي گويند: «اظهارات و موضع خانم گلاسپي در آن گفت و گو با توجه به دستوراتي كه به وي داده شده بود، درست بوده است». ريچارد بوچر سخنگوي وقت وزارت خارجه آمريكا نيز مي گويد: «صحت صورتجلسه را انكار نمي كند» (مشروح اين خبر در كيهان مورخ 24/6/69 درج شده است).
همان زمان بسياري از آگاهان سياسي و چهره هاي مطرح بين المللي، جنگ خليج فارس را توطئه مشترك صدام و «سيا» براي نجات اقتصاد ورشكسته آمريكا خواندند. به عنوان مثال در ميزگردي كه از سوي شبكه تلويزيوني «اينترنشنال كيبل نيوز» برگزار شد، اعلام گرديد كه صدام به دستور «سيا» به كويت لشكركشي كرد و به فرمان اين سازمان چاه هاي نفت را به آتش كشيد تا ضمن محروم كردن كويت از صدور نفت، بازار مناسبي براي شركت هاي آمريكايي كه دچار مشكلات مالي شده اند، ايجاد كند.
گفتني است كه پس از خاتمه جنگ بيش از 70درصد قراردادهاي بازسازي كويت با شركت هاي آمريكايي منعقد شد. قراردادهايي كه به اين شركت هاي ورشكسته، جان تازه اي بخشيد.
آمريكا در اين مرحله از سناريوي خود در خاورميانه علاوه بر اين كه اقتصاد ورشكسته خويش را رونق بخشيد، صدام را به عنوان يك مستبد و چهره خطرناك منطقه و عامل جنگ و خونريزي تثبيت كرد تا در موقع مقتضي از اين وجهه او نيز بهره لازم را ببرد و اين زمان پس از حمله مشكوك 11 سپتامبر و فرو ريختن برج هاي دو قلوي نيويورك فراهم آمد و ديري نپاييد كه آمريكا به بهانه وجود سلاح هاي كشتار جمعي در عراق، به اين كشور حمله كرد و مطابق قول و قرارهاي انجام شده با صدام و سران ارتش آن كشور، با كمترين تلفات بر عراق مسلط شد.
آمريكا در مرحله دوم پياده كردن سناريوي خود در عراق گمان مي كرد كه مردم اين كشور از سربازان امريكايي به عنوان كساني كه آزادي را به آنان هديه كرده اند، استقبال خواهند كرد و كاخ سفيد بدون هيچ مانع و بي آنكه كمترين رنج و زحمتي را متحمل شود، اداره حكومت عراق را در اختيار خواهد گرفت و علاوه بر چپاول منابع نفتي اين كشور موقعيت سياسي و نظامي خويش را در منطقه تحكيم خواهد بخشيد و راه را براي تحقق بخشيدن آرزوي ديرينه صهيونيست ها و فراهم كردن گسترش اسرائيل بزرگ از نيل تا فرات هموار خواهد كرد، اما اين تصور باطل بيش از چند روز دوام نياورد و شروع قيام هاي مردمي در شهرهاي مختلف عراق، كار را بر آمريكايي ها و انگليسي هاي متجاوز و اشغالگر دشوار ساخت.
ابتدا سعي كردند كه مقاومت هاي مردمي عليه اشغالگران را به بقاياي حزب بعث و طرفداران صدام نسبت بدهند، سپس پاي القاعده را به ميان كشيده و اعلام كردند كه اين مقاومت ها و عمليات انتحاري از سوي گروه هاي تندرو از جمله القاعده صورت مي گيرد. در برهه اي ديگر، شيعيان را مسئول ناآرامي ها و درگيري با اشغالگران به ويژه در شهرهاي مذهبي معرفي كردند، اما واقعيت آن است كه آنچه در عراق رخ مي دهد، حكايت از يك قيام سراسري عليه اشغالگران دارد و خروج متجاوزان آمريكايي و انگليسي، نخستين و اصلي ترين خواسته ملت مسلمان عراق به شمار مي رود.
گستردگي درگيري ها و حضور قشرهاي مختلف مردم عراق در جنگ با اشغالگران، سردمداران آمريكا را ناچار به اعتراف كرده است، تا آنجا كه ژنرال پاول وزيرخارجه آمريكا در گفت و گو با روزنامه واشنگتن تايمز، ناآرامي هاي عراق را حركت خودجوش مردمي عنوان مي كند و در مقاله اي در روزنامه «يواس اي تودي» مي نويسد كه هيچ تضميني براي موفقيت آمريكا در عراق وجود ندارد! كالين پاول در حالي اين عبارات را بر زبان و قلم خود جاري ساخته است كه در جاي جاي عراق از بصره گرفته تا موصل، بغداد، الرمادي و ... درگيري نيروهاي مردمي با اشغالگران به شدت ادامه دارد و سربازان آمريكايي و انگليسي در دايره خشم مردم گرفتار شده و هر روز تعدادي از آنان به هلاكت مي رسند.
از سوي ديگر پزشك شخصي صدام ادعا كرده است كه هويت صدام براي او به راحتي قابل تشخيص است و يقين دارد كسي كه در بغداد در برابر قاضي جوان عراقي قرار گرفت، صدام نبوده است و نشانه اي كه صدام روي صورتش داشته، در چهره اين فرد وجود ندارد و همين موضوع نشان مي دهد كه او يكي از بدل هاي صدام است! در همين حال تظاهرات ملت هاي جهان در كشورهاي مختلف عليه سياست هاي جنگ طلبانه بوش ادامه دارد و خواستار خروج فوري اشغالگران و توقف جنگ در عراق هستند. در آمريكا نيز هر روز به بهانه اي مردم به خيابان ها مي ريزند و بوش را به بي كفايتي متهم كرده و از او مي خواهند كه هرچه سريعتر فرزندانشان را به آمريكا برگرداند. مادر يك افسر آمريكايي كه فرزند جوانش در عراق كشته شده است در ميتينگ انتخاباتي بوش در نيوجرسي همسر وي را مورد خطاب قرار داده و با فريادهاي خشم آلود خود مي گويد: «خانم بوش! شوهر تو پسر مرا كشت» اما نيروهاي امنيتي مستقر در مراسم به اين مادر داغديده دستبند مي زنند و با خشونت او را از صحنه خارج مي كنند تا خانم باربارا بوش از آزادي و دموكراسي و خدمات شوهرش عليه تروريسم بگويد!
آمريكا در باتلاق عراق هر روز بيشتر از روز قبل فرو مي رود و ضربه هاي پياپي از داخل و خارج عراق همراه با فشارهاي افكار عمومي آمريكا، دولتمردان كاخ سفيد را كاملا گيج و منگ كرده است، به گونه اي كه حتي فرصت چاره جويي براي گريز از معركه اي كه در آن گرفتار آمده اند، از آنان سلب شده است. دولت فرمايشي عراق نيز همانند آمريكا سردرگم است و تاب مقاومت در برابر نيروهاي مردمي را ندارد و پرواضح است كه چنين دولتي هرگز قادر نخواهد بود زمينه را براي حكومت بلامنازع آمريكا در عراق فراهم آورد. سياستمداران كهنه كار آمريكا از جمله «رابرت مك نامارا» وزير دفاع آمريكا در جنگ ويتنام ضمن اشتباه خواندن حمله آمريكا به عراق اين پرسش را مطرح مي كنند كه اين مسئله وحشتناك چگونه پايان خواهد گرفت؟! آيا رسوايي ديگري بر رسوايي هاي آمريكا افزوده خواهد شد؟! آيا سناريو مطابق ميل آمريكا پيش خواهد رفت، يا پرده آخر را مردم عراق آن گونه كه خود مي پسندند خواهند نوشت؟ آينده همه چيز را روشن خواهد كرد.
عليرضا ملكيان

ديدار محبوب

با ذكري بلند به نام محبوبش پاي در اين راه گذاشته بود. تا اينجا، هزاران هزار بار اسمش را صدا كرده بود. مي خواست با ارادتي تمام به آستانش برسد و بر درگاهش قامت بشكند.
سال ها بود جان ناآرامي داشت. عشق آمده بود و آتش به رخت و پخت اش كشيده بود. عشق آمده بود و او را از خود به در برده بود. حالا او بود و يك دل بيقرار.
نگاهي به آسمان انداخت. روز آرام آرام مي رسيد. سپيده مي آمد تا تاريكي را پس بزند. در آسماني كه نه آبي بود و نه خاكستري، كوهه هاي ابر، درهم و برهم، اينجا و آنجا نشسته بودند و به نسيمي آرام آن طور كه نفهمي، جابه جا مي شدند. از نقطه اي كه او نمي دانست، خورشيد به شكلي نامحسوس مي درخشيد و نزديكترين توده هاي ابر را به رنگ طلايي مطبوعي درآورده بود. اين رنگ شنگرفي، كم كم در آسمان پخش مي شد؛ آبي ها را روشن تر مي كرد، ابرها را درخشان تر مي كرد.
به وجد آمد. چقدر اين عشق، جان او را صفا بخشيده بود! چقدر اين محبت، دل او را روشنايي داده بود! چقدر اين ارادت، به زندگاني او معنا بخشيده بود! قطره هاي اشك را از گونه اش گرفت. سرانگشتان خيس دستش را بوسيد. اين اشك ها را دوست مي داشت. اين اشك ها، آبي بود بر آتش جان او. اين قطره هاي اشك، تاواني بود كه به راه محبت مي پرداخت. هديه اي بود كه در پاي عشق مي ريخت.
خيابان كوتاه بين دو حرم هنوز در شلوغي و ازدحام غوطه ور نبود. هنوز كودكان فقير كربلا، به غوغاي خيابان نپيوسته بودند. هنوز مانده بود تا زنان عرب، دسته هاي نان و سبدهاي انار را به پياده روها بياورند و به پول نزديك كنند.
شنيده بود بسته به اينكه از كدام سوي شهر حركت كند، يكي از حرمين سر راهش است و او مي خواست قبل از هركس به ديدار محبوبش برسد. بايد مقدم بر همه به زيارت حسين(ع) مي رفت. در حالي كه بر سرعتش افزوده بود، كوچه ها را دور زد. مسير را عوض كرد و خود را در راهي انداخت كه به حرم حسين ختم مي شد.
گوش جان تيز كرده بود تا اجابت حضورش را بشنود. حالا او بود و صحن باصفاي حسين. او بود و زيارت آستان دوست. او بود و بوسيدن درگاهي كه ديگران پاي بر آن مي گذاشتند و او پيشاني بر آن مي ساييد. همه صحن و سرا را به يك باره از نظر گذرانيد. نگاهي به حجره ها و ايوان و سكوها انداخت. به گنبد و گلدسته ها نگاه كرد. پرچمي سرخ بر فراز گنبد در نسيم تكان مي خورد. تصوير ابرهاي آتش گرفته، بر آسمان طلايي گنبد مي درخشيدند و او در خلسه اي شيرين كه حاصل وصل بود، غرقه مي شد كه ناگهان صداي همهمه اي خاموش، تكانش داد. گويا كسي مي گفت:
- برادرم!
و از كمي دورتر ندا مي رسيد:
- جانم! جانم!
باز صدا مي گفت:
- امير لشكرم! پرچمدارم! سپهسالارم!
و از كمي آن سوتر، ندا مي رسيد:
- جانم! جانم!
نگاهش را به انتهاي خيابان دوخت. در تلاقي ابرها و آفتاب، گنبد بارگاه ابوالفضل(ع) بود كه بر فرازش پرچمي سبز در باد تكان مي خورد. به خود آمد. آنطور كه انگار در حالتي ميان كشف و شهود به اين معنا رسيده باشد كه نقطه ارتباط با حسين، عباس است. بايد محله را دور مي زد از پشت بازار، مي گذشت و از سمت حرم حضرت ابوالفضل پاي به راه مي گذاشت. بايد با ارادتي وصل به ارادت عباس، به ديدار حسين مي شتافت. بايد تحت علم علمدار حسين، راه را كوتاه مي كرد.
مريم صباغ زاده ايراني
مشهد مقدس

حالا ديگر بايد دست به كار شد

قطعنامه شوراي حكام آژانس بين المللي انرژي اتمي عليه جمهوري اسلامي ايران كه در نشست ديروز وين با اجماع و بدون رأي گيري به تصويب رسيد، قبل از آن كه حاصل زورگويي و قانون شكني آمريكا و متحدانش باشد، نتيجه «ناتواني » دست اندركاران ديپلماسي هسته اي كشورمان است و بار ديگر از اين واقعيت-بارها اثبات شده- حكايت مي كند كه آنان، علي رغم شخصيت قابل احترامي كه دارند براي پيشبرد اهداف قانوني و دفاع از حق طبيعي و مشروع ايران در چالش هاي بين المللي، صلاحيت و توانايي لازم را ندارند.
شايد كساني ديدگاه فوق را نپذيرند و بر اين قلم خرده بگيرند كه اكنون بايد همه توان را براي مقابله با دشمنان به كار گرفت و گلايه از خودي ها را به فرصت ديگري موكول كرد. اين توصيه اخلاقي، اگرچه دلسوزانه و پذيرفتني است ولي به قول امام معصوم عليه السلام، كسي كه به بيراهه مي رود، هرچه تندتر بدود، از مقصد دورتر مي شود و اين، دقيقاً همان اشتباه بزرگي است كه در چالش هسته اي نزديك به دو سال اخير مرتكب شده ايم و به جاي بهره گيري از راه كارهاي قانوني و ظرفيت هاي انقلابي، به رايزني با دشمنان تابلودار خود روي آورده ايم و از گرگ هاي گرسنه، انتظار چوپاني داشته ايم بي آنكه دشمنان مورد اشاره، طرف قانوني ما در اين چالش باشند و متأسفانه هنوز هم بر ادامه اين مسير اصرار داريم، تا آنجا كه ديروز، دقايقي بعد از تصويب قطعنامه غيرقانوني و قرون وسطايي آژانس عليه فن آوري هسته اي كشورمان، آقاي موسويان، سخنگوي هيئت ايراني در جمع خبرنگاران حاضر شده و گفت «از ابتداي بحران، موضع اصلي ايران تأكيد بر به رسميت شناخته شدن حق ايران از فن آوري هسته اي صلح آميز بوده و امروز، سه كشور اروپايي به صورت واضح و رسمي تمام حقوق ايران را تحت بند چهارم اساسنامه آژانس به رسميت شناخته اند»!
آقاي موسويان توضيح نداد كه اين حق-حق برخورداري از فن آوري هسته اي صلح آميز- از چند دهه قبل يعني از همان هنگام كه عضويت NPT را پذيرفته بوديم، براي كشورمان تثبيت شده و قطعي بوده است. بنابراين، سه كشور اروپايي، به قول ايشان چه امتيازي به ايران داده اند كه ايشان با ذوق زدگي از آن ياد مي فرمايند؟ آيا شعور مردم ايران را دست كم گرفته اند؟!
آنچه ديروز در اجلاس وين اتفاق افتاد، دقيقاً همان بود كه از قبل قابل پيش بيني بود و از آنجا كه تاكنون، به دفعات و مكرراً در اين باره مطالبي داشته ايم و مخصوصاً، در هفته قبل، علي رغم تصورات ساده لوحانه موجود، محورهاي اصلي قطعنامه ديروز را پيش بيني كرده بوديم، در اين يادداشت، تنها به بيان چند نكته ضروري بسنده مي كنيم.
1- قطعنامه ديروز شوراي حكام، برخلاف توهمي كه برخي از مسئولان ديپلماسي هسته اي كشورمان سعي در القاء آن دارند، دقيقاً همان قطعنامه پيشنهادي آمريكا و متحدانش است و نه فقط هيچ نكته مثبتي براي ايران در پي ندارد، بلكه، چنانچه هنوز هم قصد ادامه مسير قبلي را داشته باشيم، بايستي ذلت تن دادن به زورگويي آمريكا و تروئيكاي اروپا و از دست دادن دستاوردهاي بزرگ هسته اي خود را بپذيريم، و يا آنكه، به راه كارهاي قانوني و بهره گيري از ظرفيت هاي انقلابي روي آوريم.
2- برخي از مسئولان محترم كشورمان، از اين كه نشست سپتامبر شوراي حكام- ديروز-پرونده هسته اي ايران را به شوراي امنيت سازمان ملل نفرستاده است، احساس موفقيت مي كنند! كه اين اوج ساده انديشي و فريب خوردگي است. چرا كه اولاً؛ براساس مفاد گزارش سپتامبر دبيركل و آنچه طي بازرسي هاي فشرده و همه جانبه از تأسيسات هسته اي ايران به دست آمده و رسماً ثبت شده است، آمريكا و متحدانش نمي توانستند و نمي توانند پرونده اتمي ايران را به شوراي امنيت بفرستند كه دلايل مربوطه را پيش از اين به طور مفصل و با استناد به مفاد NPT، پادمان 153 و اساسنامه آژانس، توضيح داده ايم. بنابراين، سخن از ارسال پرونده به شوراي امنيت، فقط يك بلوف سياسي و تهديد تو خالي بوده است كه دست اندركاران ديپلماسي هسته اي كشورمان علي رغم هوشياري كه از آنان انتظار مي رفت و متأسفانه نداشتند، در چنبره اين فريب گرفتار آمدند و شد، آنچه نبايد مي شد و البته هنوز براي مقابله با آن فرصت باقي است.
ثانياً؛ با توجه به قطعنامه ديروز شوراي حكام و در صورتي كه ايران با كم توجهي به حقوق قانوني و مشروع خود، در پي قبول و اجراي آن باشد، ديگر آمريكا و متحدانش نيازي به ارسال پرونده هسته اي كشورمان به شوراي امنيت سازمان ملل ندارند، زيرا اهدافي را كه با ارسال پرونده -بخوانيد تهديد به ارسال پرونده- دنبال مي كردند، به دست خواهند آورد.
مگر نه اينكه، مقصود نهايي آنها، محروم كردن جمهوري اسلامي ايران از فن آوري هسته اي است؟ و مگر نه اينكه دست اندركاران ديپلماسي كشورمان علي رغم تاكيد قبلي بر خط قرمز بودن چرخه توليد سوخت و غني سازي اورانيوم، در لابي هاي اخير، ادامه تعليق را پذيرفته اند، بنابراين، اگر همانگونه كه در بند 3 از قطعنامه ديروز آمده است، ايران «سريعاً و به شكل قابل اثباتي تمامي فعاليت هاي مربوط به غني سازي -شامل توليد و واردات قطعات سانتريفيوژ، آماده سازي و تست آن، توليد فرآورده هاي تغذيه سانتريفيوژها از جمله، تست موارد در كارخانه UCF اصفهان» را متوقف كند، ديگر از فعاليت هسته اي كشورمان چه باقي مي ماند كه براي توقف آن نيازي به ارسال پرونده به شوراي امنيت سازمان ملل باشد؟
3- ممكن است گفته شود كه اين توقف-يا به زبان ديگر، تعليق!- داوطلبانه است و بعد از نشست نوامبر شوراي حكام و «راستي سنجي هاي» آژانس، فعاليت هسته اي خود را مجدداً آغاز خواهيم كرد! كه اين نيز يك ساده انديشي جديد و افتادن در يك طرح فريب ديگر است.
ظاهراً مسئولان محترم كشورمان فراموش كرده اند كه آمريكا و متحدانش، بارها و به صراحت بر محروم كردن كامل ايران از فعاليت هسته اي به عنوان هدف نهايي خود ياد كرده اند و طي نزديك به دو سال گذشته براي رسيدن به اين هدف نامشروع و باج خواهانه خود، تمامي قوانين بين المللي، مفادNPT، اصول اساسنامه آژانس و پادمان هاي آن را زير پا گذاشته اند، بنابراين، آيا ساده لوحانه نيست كه انتظار مختومه شدن پرونده هسته اي كشورمان را در اجلاس نوامبر داشته باشيم؟ مگر قرار نبود كه اين پرونده در اجلاس دسامبر 2003 و بعد فوريه 2004 و سپس ژوئن 2004 و نهايتاً سپتامبر-نشست اخير- مختومه شود؟!... آيا هنوز هم بايد، آزموده را آزمود؟!
4- ديروز، آمريكا براي شكستن توافق كشورهاي عدم تعهد-NAM-آشكارا و بي پرده، مواد صريح معاهده NPT و اساسنامه آژانس را زير پا گذاشت و علي رغم تصريح ماده يك معاهده منع توليد و گسترش سلاح هاي هسته اي، تحريم هاي اتمي هند را كه از اواخر دهه 90 و در پي آزمايشات هسته اي اين كشور برقرار كرده بود، لغو كرد و قول مشابهي به پاكستان، يكي ديگر از اعضاي عدم تعهد داد.
آيا اين قانون شكني، آنهم در اجلاس شوراي حكام و دهها قانون شكني ديگر آمريكا و متحدانش، كمترين اعتمادي براي پاي بندي آنها به قوانين آژانس باقي مي گذارد؟ اگر پاسخ منفي است- كه منفي است- نگاه ما درباره قانوني بودن اجلاس نوامبر، نمي تواند و نبايد مثبت باشد.
5- براساس شواهد و اسناد موجود، آمريكا با فرصت سوزي و پيشگيري از مختومه شدن پرونده اتمي ايران، چند هدف اصلي را دنبال مي كند.
الف: محروم كردن ايران از فن آوري هسته اي صلح آميز كه سكوي آماده اي براي جهشي بلند به سوي تأمين رفاه مردم و دسترسي به مدارج بالاي علمي و تكنولوژي است.
ب: گروكشي از ايران در مقابل باتلاق كشنده اي كه هم اكنون آمريكا و متحدانش در عراق در آن غوطه مي خورند و به وضوح مي دانند كه كليد اصلي آن در اختيار ايران است.
ج: استفاده از پيروزي بر ايران در چالش هسته اي، به عنوان يك امتياز در انتخابات آينده رياست جمهوري آمريكا كه روز دوم نوامبر در آمريكا برگزار خواهد شد.
اكنون بايد پرسيد كه آيا دست اندركاران ديپلماسي هسته اي كشورمان، با ساده انديشي و بي عرضگي خود، به اهداف ياد شده كمك نكرده اند؟!
6- و اما، تنها راه چاره همان است كه يك هفته قبل از اجلاس اخير شوراي حكام در وين- اجلاس سپتامبر- و بعد از انتشار گزارش البرادعي به آن اشاره كرده بوديم، و آن تعيين ضرب الاجل از سوي ايران است. اگرچه متأسفانه مسئولان محترم كشورمان، اين فرصت را در زمان خود از دست داده و امتياز آن را به انگليس سپردند! ولي هنوز دير نشده است و ما مي توانيم و بايد با اعلام يك ضرب الاجل، مختومه شدن پرونده هسته اي خود-كه حق مسلم و قانوني كشورمان است- را در اجلاس نوامبر بخواهيم و چنانچه آژانس به اين خواسته مشروع در مهلت مقرر پاسخ مثبت نداد، با استناد به ماده 10 معاهده NPT، از اين پيمان خارج شويم.
اين ضرب الاجل ضمن آنكه، هر سه هدف مورد اشاره آمريكا و متحدانش را ناكام مي گذارد، فعاليت هسته اي كشورمان را از تصميم هولناكي كه براي آن گرفته اند، نجات مي دهد.
7- و بالاخره، ذوق زدگي-البته مصنوعي- و يا كم توجهي-احتمالاًبرخاسته از غفلت- برخي از دست اندركاران ديپلماسي هسته اي كشورمان كه عدم ارجاع پرونده هسته اي ايران به شوراي امنيت سازمان ملل متحد را يك دستاورد!! تلقي مي كنند، يادآور حكايت آن شخصي است كه حراميان كلاهش را دزديده بودند و او با فرياد كلاهش را مي خواست، راهزنان به جاي آن كه كلاه را پس بدهند، پيراهنش را هم به يغما بردند و آن شخص در حالت جديد با فرياد پيراهنش را مي طلبيد و هنگامي كه پيراهنش را پس دادند، فراموش كرد كه كلاهش را ربوده اند!
اساساً پرونده هسته اي ايران هيچ يك از موارد تصريح شده در قوانين جاري آژانس را كه مستلزم ارسال به شوراي امنيت باشد، ندارد. بنابراين بايد مختومه شود و پيشگيري از مختومه شدن آن، دقيقا همان هدف غيرقانوني و شومي است كه از ابتدا آمريكا و متحدانش دنبال مي كردند و اكنون در شادي از نزديك شدن به مقصود، عربده مستانه مي كشند... شايد در اين خيال خام افتاده باشند كه ما را از ترس مرگ وادار به خودكشي كرده اند! ولي... چه بخواهند و چه نخواهند، در آينده اي نزديك، خمار مستي از سرشان خواهد پريد... و آن روز با توجه به همت مسئولان عالي رتبه نظام و غيرت مردم مسلمان ايران... به يقين دور نيست.
8- در آخرين دقايقي كه اين يادداشت به زير چاپ مي رفت، اظهارات دكتر روحاني دبير شوراي عالي امنيت ملي در مصاحبه با خبرنگاران روي تلكس هاي خبري رفت كه بايد آن را به فال نيك گرفت و از هوشياري مسئولان كشورمان و پشيماني آنها از راهي كه تاكنون طي كرده اند تلقي كرد.
ايشان قطعنامه اخير را انحراف از گزارش مديركل آژانس دانسته و گفت «جمهوري اسلامي ايران هيچ تعليقي را بعد از صدور قطعنامه نخواهد پذيرفت... اگر بخواهند پرونده را به شوراي امنيت ببرند، بلافاصله اجراي پروتكل الحاقي متوقف مي شود و مجلس از دولت خواهد خواست از NPT خارج شود و...»
خوشبختانه اظهارات آقاي دكتر روحاني، به راه حلي كه دو هفته قبل پيشنهاد كرده و در يادداشت اخير بر آن تأكيد ورزيده ايم، نزديك است، اگر چه متأسفانه هنوز كامل نيست. ايشان هر چند از ضرب الاجل سخن گفته و تأكيد مي كند اگر پرونده ايران را به شوراي امنيت بفرستند، بلافاصله اجراي پروتكل الحاقي را متوقف كرده و مجلس از دولت خواهد خواست كه از NPT خارج شود... اما ، نكته درخور توجه اينكه، اساساً آمريكا و متحدانش در پي ارسال پرونده ايران به شوراي امنيت سازمان ملل نيستند. زيرا در اين صورت، اولاً براساس قوانين جاري، كاري از پيش نمي برند و ثانياً؛ اشراف بر چرخه فعاليت هسته اي ايران را از دست مي دهند. آنها در پي فرصت سوزي و ممانعت از مختومه شدن پرونده با هدف محروم كردن تدريجي و فرسايشي ايران از فن آوري هسته اي مي باشند، بنابراين ضرب الاجل به شكلي كه ايشان فرموده اند، كارساز نيست، بلكه بايستي در پايان ضرب الاجل-نوامبر-چنانچه پرونده ايران مختومه نشود، از NPT خارج شويم و مجلس در اين زمينه وظيفه سنگين و سرنوشت سازي برعهده دارد. مجلس بايد بدون فوت وقت با ارائه يك طرح سه فوريتي، دولت را ملزم كند كه در صورت مختومه نشدن پرونده ايران در ماه نوامبر، از NPT خارج شود.
حسين شريعتمداري

به چيز اگر رو بدهي...

اگر با خواندن نام شيخ محمدالصباح السالم الچيز الصباح خيال مي كنيد كه من دارم نام بازيكنان تيم فوتبال بحرين را مي برم، سخت در اشتباه هستيد چرا كه اين اسم با همه درازيش تنها دلالت بر يك فرد دارد و آن هم كسي نيست جز وزير امورخارجه كشور كويت كه دو سه روز پيش با تكرار ادعاي واهي چيزنشين امارات درباره جزاير سه گانه تهديد كرد اگر اين مسئله از طريق مذاكره حل و فصل نشود پاي ديوان لاهه را به ميان خواهد كشيد!
همچين تهديد كرده بود كه گفتم مي خواهد چي كار بكند...، نگو بچه ننه براي حل دعوا متوسل به اخوي بزرگترش! شده است.
البته اگر بنابراين بچه بازيها باشد ما هم مي توانيم با نشان دادن نقشه چند سال پيش ايران مدعي مالكيت كل خاورچيز باشيم حالا ما هيچي نمي گوييم، اوشان دم درآورده خيال مي كنند كويت هم براي خودش جايي است.
بيخود نيست كه مي گويند «اگر به چيز رو بدهي، به كفن خودش چيز مي كند!»
طرف سوار تاكسي شد و وقتي به مقصد رسيد يك اسكناس ده توماني پاره، پوره به راننده داد. راننده با عصبانيت گفت: پس بقيه اش كو!
مسافر گفت: بقيه اش مال خودت! و راننده دوباره داد زد، هي آقا كرايه ات دويست تومان مي شود مسافر هم دوباره گفت: بي انصاف! فقط سيصدتومان چسب خرج اون ده توماني كردم. بعد راننده از ماشين پياده شد و زنخدان طرف را چسبيد كه، كرايه را مي دهي يا از چيزت در بياورم؟ مسافر هم با پررويي گفت: وقتي به ديوان لاهه شكايت كردم آن وقت مي فهمي!
«آقاي چيز»

راه ناهموار

مهدي محمدي
يكم- اتحاديه اروپا نمي تواند و هرگز نتوانسته هويت خود را به عنوان شريك ايالات متحده در مسايل جهاني كتمان كند. در واقع اين وصيت ساليان دور چرچيل به اخلاف خود است كه چون ديگر داراي آن مايه قدرت و توانايي نيستند كه خود رأساً اهداف سلطه جويانه شان را در نقاط مختلف جهان پي گيري كنند، بهترين راه سنگر گرفتن در پناه امريكا و حركت در پشت آن است. امروز اروپاي پير و جوان بيش و كم به همان راه مي روند. اروپاي جوان دنباله رو امريكاست براي آنكه خود را از قيد وابستگي هاي تاريخي، سياسي، ژئوپلتيك و اقتصادي به كشورهاي اروپاي پير برهاند و اروپاي پير نيز ناچار از پيمودن همين راه است تا اقتدار از كف رفته خود را بازيابد و از ته مانده غذاي ارباب چيزي هم به او برسد.
براين مسايل به راحتي مي توان شواهد مختلفي ارائه كرد. اما كدام شاهد بهتر از اين كه بنيادهاي تمدني اروپا و امريكا دقيقاً يكي است و هر دو مولود آموزه هاي كاملا روشن و قابل رديابي در دل مدرنيته اند. از اين دو فرزند مدرنيته البته چنان كه ناموس طبيعت است يكي چموش تر است و ديگري آرام تر. يكي آشكارا قداره به كمر دارد و ديگري دشنه خويش به زير دستار تزوير نهان كرده است.
دوم- در پرونده هسته اي ايران دو نقطه كليدي وجود دارد كه امريكا و اروپا هر دو در آن متفقند. اول اينكه هر دو به راستي باور دارند ايران يك تهديد است. منتها يكي به تصريح مي گويد و ديگري به تلويح، اما در اصل اينكه ايران را به مثابه يك تهديد بايد ارزيابي كرد اختلافي ندارند. از نظر امريكا ايران يك تهديد بالفعل است و از ديد اروپا تهديدي بالقوه. در واقع چنان كه نيوزويك نوشته است، عراق مسئله گذشته بود. مسئله آينده غرب (اروپا و امريكا) ايران است.
دومين نقطه تقاطع خطوط استراتژيك اروپا و امريكا در باب ايران، اتفاق نظر هر دو درباره ضرورت تعطيل كامل چرخه سوخت هسته اي و خلع يد تكنولوژيك كامل ايران است.
سوم- اگر چنين است پس چرا اروپا وارد تعامل ديپلماتيك با ايران شده است؟ دليل اول نبود هرگونه مجراي رسمي براي رايزني ديپلماتيك ميان ايران و امريكاست. اروپا به اعتراف خود كاملا با امريكا هماهنگ است و اهدافي متفاوت را نسبت به آن كشور تعقيب نمي كند. دليل دوم تلاش اروپاست براي مطرح ساختن خود در سطح جهاني و ترميم چهره خويش به عنوان يك قدرت صاحب نفوذ كه خواسته هايش ناچار بايد در معادلات جهاني لحاظ شود. دليل سوم بهره مندي هاي اقتصادي است كه اروپا از اين تعامل نصيب خويش ساخته است. اين احساس اكنون براي اروپا به وجود آمده كه در نبود امريكا، بازار ايران براي آنها يك بازار انحصاري و بي رقيب است. فقط به عنوان واپسين دليل مي توان رويارويي استراتژيك اروپا و امريكا را دليلي دانست بر تمايل اروپا به نقش آفريني در پرونده هسته اي ايران، اروپا به هرحال نگران آينده خويش است. نگران آينده اي كه هنوز و به رغم همه تلاش ها در دستان امريكاست.
چهارم- اميد بستن به اروپايي ها براي اينكه پرونده هسته اي ما را به حال عادي درآورند، اساساً خطاست. علاوه بر دلايل پيشين دليل ديگري نيز مويد اين مدعاست. از لابه لاي اخبار رايزني هاي ديپلماتيك با اروپاييان در خلال دو سال گذشته كاملا هويداست كه اروپا از همان ابتدا تصميم خود را درباره ماهيت فعاليت هاي هسته اي ما گرفته بوده و هرگز هم آن را تغيير نداده است. ارزيابي مكرر ايران به عنوان يك تهديد هيچ معنايي جز اين ندارد كه اروپا همواره معتقد بوده فن آوري هسته اي ايران غيرصلح آميز است. با چنين پيش فرضي روشن است كه حتي وقتي اروپاييان وارد مذاكره با ما شدند مقصودشان به هيچ رو روشن شدن حقيقت درباره ماهيت و گستره فعاليت هاي ايران نبوده بلكه صرفاً در پي متوقف كردن فعاليت هاي هسته اي ما- البته به روش خود- بوده اند. پس اروپا يك هدف بيشتر ندارد: محروميت كامل ايران از فن آوري صلح آميز هسته اي و همه اقداماتش را نيز به سوي اين هدف همگرا كرده است.
اكنون مي توان پرسيد با شريكي كه از همان ابتدا بنايش بر سوءظن و قصدش خيانت است، چرا بايد همراه شد؟ يك سخنگوي وزارت خارجه انگليس در لندن به آسوشيتدپرس گفته است كشورش حاضر نيست بايستد و نظاره گر اين باشد كه ايران فن آوري لازم براي توليد سلاح هسته -اي را به دست بياورد. ملاحظه مي كنيد كه قصه تمام شده اما آقايان هنوز در اينكه موضوع قصه چه بوده، حيرانند. به چنين جماعتي چگونه مي توان قبولاند كه ما از چرخه سوخت هيچ بهره اي جز در توليد سوخت براي نيروگاه هايمان نخواهيم برد؟براي اروپا نه انحراف مواد هسته اي ما به سوي مقاصد غيرصلح آميز، بلكه نفس وجود چرخه سوخت جرم است!
پنجم- اكنون اروپايي ها خود مي گويند كه در مواجهه با ايران به بن بست رسيده اند. ايران از اينجا كه ايستاده عقب تر نخواهد رفت. اوضاع هم ديگر به گونه اي نيست كه بشود با دشنه و درفش كار را پيش برد. ايران مقتدرانه جاي خود را باز كرده است. ما فقط حرف خود رامي شنويم. اما اروپايي ها برخلاف مذاكرات پاريس مجبورند علاوه بر حرف هاي خودشان حرف ما را هم بشنوند.

پارس ( گفت و شنود )

گفت: روزنامه انگليسي فايننشال تايمز نوشته است آمريكا نمي تواند ايران را تحت فشار قرار بدهد.
گفتم: خب! حرف خوبي زده.
گفت: اين روزنامه نوشته كه جرج بوش، نه زبان نرمي دارد كه با ايران صحبت كند و نه چماق بزرگي دارد كه به ايران آسيب برساند.
گفتم: خب! اين حرفش هم حرف حسابه.
گفت: همين روزنامه نوشته كه «اما، ايران به عنوان همسايه قدرتمند افغانستان و عراق مي تواند براي آمريكا و متحدانش دردسر فراواني ايجاد كند.
گفتم: اين حرفش هم درست و حسابيه.
گفت: پس چرا بوش اينهمه عليه ايران عربده مي كشد و تهديد مي كند؟
گفتم: چه عرض كنم؟! به قول انگليسي ها، سگي كه عرضه گاز گرفتن داشته باشه، زياد واق واق نمي كنه!

لگد به بخت اروپا

شوراي حكام آژانس بين المللي انرژي اتمي امروز هم تشكيل جلسه مي دهد تا شايد گرهي كه در چالش بي سابقه ميان گروه كشورهاي عضو جنبش عدم تعهد، اتحاديه اروپا و آمريكا افتاده، بگشايد. طي چندين نشست اخير آژانس كه بررسي پرونده ايران در دستور كار قرار داشته، اين اولين بار است كه شوراي حكام نتوانسته طي 5 روز (تا جمعه) بر سر قطعنامه صادره درباره ايران به توافق دست يابد و به تهديد غيرمتعهدها مبني بر به رأي گذاشتن قطعنامه پيشنهادي خويش منجر شده است، نكته اي كه خبرگزاري فرانسه از آن به عنوان «فلج شدن شوراي حكام» ياد مي كند و راديو دولتي انگليس، شكاف در آژانس مي نامد.
بنابراين در حالي كه آمريكا عملاً در تحقق خيال پردازي هاي بي سرانجام خود از هيچ حمايت رسمي برخوردار نيست، بدبيني كشورهاي مستقل عضو شوراي حكام (موسوم به غيرمتعهدها) نسبت به بيطرفي و قانون مداري 3 دولت اروپايي (انگليس، آلمان و فرانسه) شدت يافته و موضع مشروع جمهوري اسلامي به نسبت چند نشست گذشته، كاملاً تقويت شده است. به عبارت ديگر ايران در حوزه اعتمادسازي و دريدن پرده توهماتي كه بلوك غرب ساخته بودند، حركتي رو به جلو داشته است.
اينكه شوراي حكام تحت فشار آمريكا از يك سو و برخي دولت هاي اروپايي از زاويه اي ديگر به كدام جمع بندي تن دهد، اگرچه در فرآيند تصميم گيري نهايي جمهوري اسلامي ايران اهميت دارد اما همه ماجرا نيست. بخش ديگر قضيه فرصت ويژه اي بود كه ديپلماسي ايران به سه دولت آلمان، انگليس و فرانسه داد تا بخت خويش را در راه «همكاري استراتژيك» با ايران بيازمايد اما آنها اين مقدمه چيني براي همكاري استراتژيك را به فرصت طلبي روزمره و موردي-به تعبير بهتر سوءاستفاده- محدود كردند و كوته بيني در منفعت طلبي يا بي ارادگي دولتمردان آنها، اسباب تجديدنظر در نگاه ايراني به اتحاديه اروپا و به ويژه اين 3 دولت را فراهم كرد.
بي ترديد در ميان مسئولان، جريان هاي سياسي و رسانه هاي ايران نگاه مثبت تري به اروپا-به نسبت آمريكا- وجود داشت و تصور مي شد اين اتحاديه مي تواند شريك راهبردي كشورمان در مناسبات مثبت منطقه اي و جهاني باشد و بي شك امروز در ميان طيف هاي مختلف سياسي ايران، آن حسن ظن و خوش بيني آسيب هاي جدي ديده است اگرچه اين نكته سنجي منتقدانه در ميان خواص و عوام را بايد در كانون توجه قرار داد كه اتحاديه اروپا 25 عضو داشت نه صرفاً 3 عضوي كه دست بر قضا عميق ترين تعهدات را به اسرائيل و شبكه صهيونيسم بين الملل دارند. مقامات انگليسي آن روز كه توني بلر تصريح كرد «به خاطر اسرائيل نمي گذاريم ايران به فناوري اتمي دست يابد» و آلماني ها آن هنگام كه يوشكا فيشر درباره برنامه هاي اتمي ايران اعلام كرد: «ما در قبال اسرائيل مسئوليت تاريخي داريم»، دستشان رو شد كه نه تنها نمي خواهند مساعدتي به پرشتاب تر شدن چرخه تحصيل و توليد فناوري اتمي ما بكنند بلكه مي كوشند پروژه ناكام آمريكا و اسرائيل در ترساندن ما و توقف آن برنامه علمي-تكنولوژيك پرسود را از طريق فريب و در باغ سبز نشان دادن عملي سازند.
آنها بتدريج خواسته نهايي خود را رو كردند و گفتند ايران غني سازي اورانيوم و چرخه توليد سوخت نيروگاه اتمي را- كه با زحمت و مرارت و مجاهدت تمام به راه افتاد- متوقف كند، ما هم وعده مي كنيم سوخت مورد نياز را فراهم سازيم؛ درست مانند تعهدي كه آلماني ها 3 دهه قبل براي ساخت نيروگاه اتمي بوشهر به ما سپردند و به سادگي آب خوردن زيرش زدند. پس از آن هم طي ماه هاي اخير همين دولت ها به صورت غيرقانوني از انتقال قطعات مجاز خريداري شده به ايران ممانعت به عمل آوردند. نقض تعهدات دو نشست تهران و بروكسل مبني بر اهتمام به بستن پرونده ايران در آژانس هم كه با وجود همكاري كامل كشورمان-فراتر از تعهدات قانوني- صورت گرفت، روبه صفتي(عجز و بي صداقتي) 3 دولت مورد بحث را ملكه اذهان عمومي كرد. آنها آشكارا احترام متقابل را كنار گذاشته بودند چون تصور مي كردند دم خود را به دم زمامداران آمريكا كه كينه شتري از ملت ايران دارند، گره زده و هيبت پيدا كرده اند! اين اولين و آخرين اشتباه در محاسبات استراتژيك طرف اروپايي بود.
قوانين و تعهدات بين المللي براساس دوگانه «حق-تكليف» يا «حد-حق» شكل مي گيرند يعني كشورها موازين يا تعهدات محدوديت آفرين و مسئوليت ساز را مي پذيرند تا در ازاي آن از حق و فرصتي مشروع بهره مند شوند. ايران با چنين منطقي به معاهده ان پي تي پيوسته و وفادار ماند و با همين ارزيابي وارد مذاكره با طرف هاي بيانيه تهران شد. منطق كشور ما روشن بود؛ ايران به ضوابط ان پي تي در منع توليد تسليحات اتمي پايبند مي ماند و در ازاي آن مي تواند از حق غني سازي اورانيوم به ميزان مجاز براي مصارف صلح آميز بهره مند شود و ساير اعضا در ايران به توسعه دانش و فناوري لازم كمك مي كنند. طبيعي است كه در اين فرآيند نمي توان مانند طرف هاي دم دمي مزاج بيانيه تهران، صرفاً روي محدوديت ها-بلكه توقف و تعطيلي عملي روند تجهيز ايران به دانش پيشرفته هسته اي- مانور داد و حق مشروع را منكر شد.
مسئله نشست اخير آژانس و نقش آفريني دولت هاي سه گانه اروپا اين نيست كه آمريكا مي خواست پرونده ايران را به شوراي امنيت ارجاع دهد و نتوانست. برخي از مقامات همين دولت ها تصريح كردند كه چنان كاري، احمقانه و بي فايده است و صرفاً باعث مي شود باب بازرسي اطلاعاتي از ايران بسته شود. مسئله اصلي اين است كه با آشكار شدن حقايق و چوپان دروغگو شدن آمريكا و شبكه رسانه اي صهيونيستي، پرونده ايران بايد بسته مي شد و ما فعاليت هاي صلح آميز خود را از سر مي گرفتيم اما لندن، پاريس و بن به جاي آن كه طبق تعهد ياور ما باشند، خواستند نارو بزنند و پرونده را تبديل به استخوان لاي زخم كنند تا هرگاه خواستند تكاني در آن بدهند و در حالي كه سري هم در توبره آمريكا دارند، از منافع نهفته در جانب ايران بي نصيب نمانند!
با اين وضعيت، از اين پس به رسميت شناختن وساطت و دلالي آنها در تعامل ميان ما و آژانس هزينه اي بي سود است مگر آنكه اولاً در برآورد استراتژيك ما آن 3 كشور از حالت «شريك انحصاري» ساقط شوند و ديپلماسي ما به معناي واقعي سياست «نگاه به اروپا» را انتخاب كند و ثانياً از ديگر بلوك هاي مؤثر در دنيا غفلت نشود كه اگر چنين مي شد به عنوان مثال مي توانستيم بهره مؤثرتري از گروه غيرمتعهدها، چين، گروه 77 و... ببريم.
به هر صورت نان دسترنج خويش بر سفره ديگري نهادن و با منت كشي خوردن، شرط عقل و عزت نيست. با قدرشناسي و حمايت از كليت ديپلماسي كشورمان در تعامل با جنجال اتمي، بايد گفت در برخي مذاكرات با هيئت تروئيكاي اروپايي پيام قوي و مقتدرانه اي منتقل نشد و طرف مقابل احساس كرد سري در ميان سرها پيدا كرده است و حال بايد به باج گيري روي آورد. آنها حد و اندازه خود را گم كردند در حالي كه براي مثال كشوري مانند آلمان يا حتي انگليس و فرانسه را خيلي ها در دنيا به اصطلاح آدم حساب نمي كنند. اما وقتي ايران به عنوان يك قدرت اثرگذار در تحولات خاورميانه طرف مذاكره آنها قرار گرفت و اجازه برخي مانورهاي تبليغاتي به كشورهاي مذكور داده شد، دچار سوءتفاهم شدند و لگد به بخت خود زدند. وگرنه مثلا آلمان يا فرانسه را چه كسي در تحولات مربوط به عراق و فلسطين اشغالي آدم حساب مي كند و پشيزي ارزش قائل مي شود در حالي كه نقش تعيين كننده ايران در اين حوزه ها مورد اعتراف استراتژيست ها و رسانه هاي آمريكايي- اروپايي است.
قريب يك سال از تعامل استراتژيك ما با دولت هاي سه گانه اروپايي كه به بهانه پرونده اتمي ايران شكل گرفت مي گذرد. اين روند پرچالش يكساله را نبايد مطلقاً سياه يا سفيد ديد. قطعاً در اين تعامل، سود استراتژيكي نصيب ايران شده كه خارج از تصور و پيش بيني طرف مقابل است و قطعاً برخي پيش بيني هاي توأم با خوش بيني درباره «صداقت» و «توانايي» آنها عملي نشده است. با اين برآورد و با توجه به رفتار توأم با فرومايگي طرف اروپايي در ماه هاي اخير، بايد در ارزيابي تاكتيك هاي آينده و استراتژي مدون موجود تجديدنظر اساسي صورت گيرد. دولت هاي انگليس، فرانسه و آلمان البته چون سرنوشت خويش را به دم زمامداري داراي كينه شتري با ايران(بوش) بسته اند، تاوان بدي پس خواهند داد.
محمد ايماني

چشم و همچشمي

همزمان با برگزاري موفق مانور عاشوراي پنج، باخبر شديم نيروهاي آمريكايي و اسرائيلي نيز در يك قبرستان حوالي تل آويو به صورت كاملاً مخفي، مانوري برگزار كرده اند كه در آن نه تنها پوشك ها... يعني موشك هاي اسراييلي دوباره چيز از آب درآمده اند جخ توسط خبرنگاران سرويس اطلاعاتي چيزنا(!) انكشاف به عمل آمده 10 تا از نيروهاي برگزاركننده مانور در طول برگزاري اين مانور نيست شده اند، رفته اند هوا؛ يعني ببيني به اسارت نيروهاي دشمن فرضي درآمده اند!؟
با چنين ارتشي، چيز هم نمي توان صادر كرد، چه رسد به دموكراسي!
«آقاي چيز»

درس هايي از يك شراكت

مهدي محمدي
سه كشور اروپايي فرانسه، انگلستان و آلمان شركاي ما در پرونده هسته اي كشورمان هستند. اين را ديپلمات ها مي گويند. اما اجازه بدهيد ببينيم چه مقدار حقيقت در اين سخن وجود دارد.
شراكت به معناي بهره مندي مساوي طرفين از سود و ضررهاست. دو شريك دو سوي يك معادله اند كه لزوماً بايد با هم برابر باشد. بر دادوستدها و قهر و آشتي ها در شراكت، تعادلي حاكم است. اين كه يك طرف فقط امتياز بدهد و در ضررها و مصيبت ها بلاكش باشد و طرف ديگر گوشه اي خوش بنشيند و به اين بينديشد كه چگونه بهتر مي تواند بر گرده شريك بي نوايش سوار شود، استثمار و خيانت است نه همكاري و شراكت. اين قواعد را همواره بايد پيش چشم داشت.
اروپايي ها خودشان وارد پرونده هسته اي ايران و بازي هاي ديپلماتيك مربوط به آن شدند. ما از آنها دعوت نكرديم. كمتر پرسيده شده است كه چرا سه قدرت اروپايي- كه به نحو مضحكي سد بزرگ ناميده مي شوند- تصميم به نقش آفريني در اين پرونده گرفتند و در اين كار پيش قدم شدند.
پس از دومين شوراي حكام نامه اي از سه كشور اروپايي به ايران رسيد كه طي آن اين سه كشور خواستار همكاري با ايران براي روشن شدن با هيئت و گستره فعاليت هاي هسته اي كشورمان شده بودند و در ضمن آن برخي مطالبات را مطرح كرده و بعضي تهديدات را نيز گنجانده بودند. اين، اولين اقدام اروپا براي ورود به پرونده هسته اي ايران بود. لحن آن نامه را بعضي تند ارزيابي كردند و بعضي ملايم. كسي چون علي اكبر صالحي هم مايل است آن را به جاي اين تعابير، يك «تذكر ويژه» بنامد. به هرحال در آن نامه تهديد و تطميع به هم آميخته بود و اين شيوه رندانه اي است كه اروپا بعدها نيز آن را تا امروز ادامه داده است. چرا اروپا اين نامه را نوشت. كدام نياز اروپاييان را واداشت كه جلو بيفتند و ما را به همكاري بخوانند. سر راست ترين علت را با تأمل در موقعيت سياسي اروپا در جامعه جهاني در آن ايام مي توان يافت.
ماه ها مقاومت و رجزخواني دولت هاي اروپايي- به استثناي انگلستان- در مخالفت با حمله آمريكا به عراق، توسط اين كشور به هيچ انگاشته شده و درواقع حيثيت سياسي اتحاديه اروپايي زير چكمه هاي سربازان آمريكايي پايمال شده و از ميان رفته بود. اروپا آزرده از اين سرشكستگي به دنبال فرصتي بود تا چهره سياسي و وجهه بين المللي خود را دوباره بازسازي كند و به عنوان يك قدرت جهاني خودي بنمايد. ورود به پرونده هسته اي ايران و منافع اقتصادي و ژئوپلتيكي كه درپي داشت، فرصتي طلايي در اختيار اروپا نهاد تا دوباره به عرصه نقش آفريني موثر جهاني بازگردد و آبروي ريخته را تا حدودي بازيابد. از اين حيث بي ترديد بايد گفت ايران لطف ويژه اي به اروپا كرد كه اجازه داد در اين عرصه نقش آفريني كنند. احتمالاً اروپايي ها حالا كه خرشان از پل گذشته خواهند گفت ايران به ما احتياج داشت. اين بحثي جداگانه است. خواهيم گفت كه در اين تعامل با اروپا چه داديم و چه ستانديم.
اكنون ما در وضعيتي قرار داريم كه علاوه بر اين تحليل- كه درست هم هست- مي توانيم براي اين حضور داوطلبانه دريابيم. عملكرد اروپا، موضع گيري هاي اغلب ناجوانمردانه آن و چهره اي كه از خود به نمايش گذاشته اين ظن را تقويت مي كند كه اروپا در ورود به اين پـرونده در واقع نماينده نظام سلطه جهاني و درصدر آن ايالات متحده بوده است. مقامات آمريكايي بارها اعلام كرده اند كه اروپايي ها در هماهنگي كامل با آنها هستند و اهدافي متفاوت با اهداف آنها را تعقيب نمي كنند. بوش چند ماه پيش در يك سخنراني انتخاباتي دولت هاي فرانسه، آلمان و انگليس را نمايندگان جهان آزاد ناميد كه «مأمور شده اند» تا اين پيام را كه «ايران بايد به خواسته هاي جهان آزاد تن دهد» به اين كشور برسانند. «فريد زكريا» سردبير نيوزويك نيز در تحليلي مشابه مي گويد اروپا نقش آفريني در پرونده هسته اي ايران را به عهده گرفت چون آمريكا ارتباطي با ايران نداشت و نمي توانست خود مستقيماً وارد تعامل با ايران شود. در واقع سال هاست كه آمريكا از كشورهاي ديگر براي رويارويي مستقيم با ايران استفاده مي كند. اروپا اهرم فشار آمريكاست و همان كاري را مي كند كه آمريكا اگر با ايران ارتباط داشت، مي كرد.
مقامات اسرائيلي نيز در كنار تهديدهاي توخالي خود چندين بار از «جهان آزاد»(؟!) دعوت كرده اند، ايران را تحت فشار بگذارد. اروپا هم مأموريت خود را بيش و كم در حد بضاعتش انجام داده است. براي فهم دقيق تر اين موضوع راه ديگر اين است كه مقايسه اي بكنيم ميان اهداف اعلام شده اروپا و آمريكا در جريان فعاليت درباب پرونده هسته اي ايران، اروپايي ها همراه و همزبان با آمريكا در طول اين 2 سال چندين بار تاكيد كرده اند فقط زماني نسبت به صلح آميز بودن فعاليت هاي هسته اي ايران ابراز اطمينان خواهند كرد كه ايران از چرخه سوخت هسته اي صرف نظر كند. طرح پيشنهادي اروپا كه اعلام شده موضوع اجلاس 14 سپتامبر نيز خواهد بود، اين است كه ايران چرخه سوخت خود را تعطيل كند و در عوض تعهدي بين المللي دريافت نمايد كه اورانيوم غني شده در سطح بين المللي براي ايران فراهم شود و بعد سوخت مصرف شده از بين برود.
اكنون مسئله اين نيست كه اين پيشنهاد اروپا مغاير با بديهيات و اولويات پيمان نامه هاي بين المللي مربوط به اين موضوع از جمله NPT است، بلكه مسئله اين است كه اين خواسته هيچ تفاوتي با آنچه آمريكايي ها مي خواهند ندارد. تعطيل شدن چرخه سوخت دقيقاً به معناي از دست رفتن بيش از 90 درصد دارايي هاي ما در فن آوري هسته اي است. ايران ديگر نبايد اورانيوم استخراج كند و كيك زرد توليد نمايد. تاسيسات هسته اي عظيم اصفهان كه به فرآوري اورانيوم (UCF) يعني تبديل كيك زرد به كپسول هاي گاز UF6 اختصاص دارد، نيز پاك بي مصرف خواهد شد.
نطنز نيز با همه عظمت و برجستگي تكنولوژيك اش بي مصرف خواهد ماند. همه هزينه هايي كه ايران در اين راه كرده، قطعاتي كه با زحمت فراوان فراهم آورده و دانشي كه جوانان برومندش به رنج و مشقت به كف آورده اند، ديگر به هيچ كار نخواهد آمد. آنچه مي ماند يك راكتور نيمه تمام در بوشهر است كه روس ها مي توانند هر بار به بهانه اي تكميل و راه اندازي اش را به تعويق بيندازند و اروپايي ها هم براي تامين سوخت آن هزار شرط بگذارند و آخر كار هم دست خالي ما را بنگرند و بخندند.
خوشبختانه مقامات كشورمان بارها اعلام كرده اند كه غني سازي اورانيوم و چرخه سوخت خط قرمز ما در فن آوري هسته اي است و به هيچ وجه و تحت هيچ شرايطي از آن صرف نظر نخواهيم كرد. اين جاي خوشحالي و اميدواري است اگرچه اين روزها اخبار نگران كننده اي منتشر مي شود كه حاكي از توافقي جديد ميان رايزنان هسته اي كشورمان و اروپايي ها درباره دور جديدي از تعليق هاست كه هم مفاد توافق بروكسل درباره تعليق ساخت قطعات سانتريفيوژ و مونتاژ و آزمايش آنها را شامل مي شود و هم به تعليق درآوردن پروژه UCF اصفهان را. منتظر مي مانيم تا مقامات كشورمان هرچه زودتر خبر اين توافق را تكذيب كنند و اين كاري است كه تا به حال نكرده اند، اما به نظر نمي رسد چنين امتيازدهي بزرگي در چارچوب دكترين هسته اي جمهوري اسلامي بگنجد.
آمريكا چيزي بيش از اين ها نمي خواهد. اروپايي ها كار به دلخواه آمريكا مي كنند فقط چنگ و دندان كمتري نسبت به آنها نشان مي دهند. چماق در دست آمريكاست و هويج در دستان اروپا. يكي با پا پس مي زند و ديگري با پا پيش مي كشد. مسئله اين نيست كه ما بازي خورده ايم. در ديپلماسي ما نيز بي گمان هوشمندي هاي بسياري وجود داشته است. اما اين رسم شراكت نيست و ادامه كار با شريكي چنين دغلكار و اميد بستن به وعده هاي آن خامي است.

دانش دوستي و آداب آن

دكتر محمدجواد لاريجاني
1- علاقه عمومي به دانش اندوزي در ميان ملت ما هم پيشينه ديرينه و هم پايه هاي فكري و فرهنگي بسيار ممتاز در ميان ملل دنيا دارد. اما اين علاقه و اشتياق مردم به همان اندازه كه باعث سوق جوانان و افراد به سوي دانش اندوزي مي شود، مي تواند خود بستر رشد امراض و آفاتي بشود كه دقيقاً برعليه بسط علم و فرهيختگي عمل نمايد. لذا ضروري است كه آداب دانش اندوزي و دانش دوستي و دانش محوري براي عموم و براي مجامع علمي و از همه مهم تر حكومت موردتوجه و رعايت قرار گيرد تا از گزند آفات در امان بمانيم.
2- در شرايط امروز كشور ما، دانش پروري در معرض چهار آفت مهم قرار دارد:
اول، كوتوله پروري (سفله پروري) در مؤسسات علمي؛
دوم، فريبكاري هاي عالمانه؛
سوم، سوءاستفاده از پايگاه قدرت در كسب نام و نشان علمي؛
چهارم، مدرك بازي.
3- در پيشرفت علمي، رقابت عالمانه- كه حقيقتاً مسابقه در فهم بهتر واقعيت عيني است- نقش مهمي ايفا مي نمايد. يكي از پديده هاي ناهنجار كه در بسياري از كشورها و تجمعات علمي ديده مي شود، ايجاد يك «كلوپ بسته» است كه به جاي رقابت عالمانه، با قلدر مآبي رقيب جديد را از گود مسابقه بيرون مي اندازند!
مرض كوتوله پروري علائم متعددي دارد:
يكي از آنها بزرگ كردن اسطوره اي يك فرد و بستن دايره دور اوست، به نحوي كه هر سخن ديگر از همان ابتدا مرفوض به حساب مي آيد؛ علامت ديگر «رفض ديگران» است؛ يعني يك دانشكده يا مجموعه مدعي مي شود كه خود ملاك محك توان علمي خود است و لازم نيست علميت حضرات در مجامع وسيع تر علمي مطرح گردد. گاه با پررويي گفته مي شود: «اين مقاله بازي، توهين به ملت است؛ چرا بايد حتماً مقالات علمي ما در مجلات معتبر دنيا چاپ بشود تا به اعتبار آن ارزيابي مثبت محسوب گردد؛ ما خودمان بايد ملاك باشيم!!»
البته هيچ فرد ايراني از اين كه مراكز و نشريات علمي ايراني اعتبار جهاني پيدا كنند نه تنها ناراحت نمي شود، بلكه بسيار نيز بدان مباهات مي كند. منتها كسب اعتبار در ميان علماي جهان با اشتلم خواندن در خانه و يا ادعاهاي پرطمطراق تفاوت دارد. وانگهي دانش كه امري سري نيست؛ اگر كسي به معرفتي دست بيابد، اين معرفت در قالب رساله، كتاب، درس، سخنراني و امثال آن ظاهر مي شود؛ پس هرگاه ديديم خشكسالي است بايد بدانيم كه بازار دانش كساد است!
4- مرض مهلك ديگر، فريب كاري هاي عالمانه است! آنچه در علم شكوه و جلال مي آورد، نزديكي هرچه بيشتر به واقعيت است و لاغير.
حال اگر ادعاي كشفيات بزرگ بكنيم و رسانه هاي كشور هم از روي ذوق زدگي اين ادعاها را منعكس نمايند و بزرگان سياسي هم به شكرانه به حمايت برآيند. اين يك فريبكاري عالمانه است! در علم هر ادعايي بايد با برهان باشد و فقط تا جايي كه برهان علمي توجيه مي كند، ادعا مورد قبول قرار مي گيرد. يكي از نمونه هاي اخير، پخش خبر كشف بزرگ يك محقق ايراني در آمريكا در زمينه خواص ذره اي- موجي نور است كه در صدر اخبار برخي خبرگزاري هاي داخلي و رسانه هاي ملي قرار گرفت. به نظر من، اگرچه آزمايش و ادعاي ايشان قابل توجه است، اما بسيار با آنچه مي تواند به عنوان يك كشف عظيم و همسنگ نسبيت مطرح شود فاصله دارد! تجليل و تكريم هاي بي پايه، نمونه ديگري است. مثلاً در تجليل از خدمات علمي فلان دانشمند ايراني كه به رحمت خدا رفته است، هيچ فرد دانش دوستي ترديد ندارد. اما وقتي نفس اين تجليل به يك دكان تبديل مي شود و برخي حرف هاي بي اساسي در نقش آن مرحوم در توسعه نظريه نسبيت يا ساير امور مطرح مي نمايند و اين سخنان توسط رسانه ها درج و پخش مي شود، علامتي روشن از مرض فوق الذكر است. شايد يك راه ساده براي جلوگيري از اينگونه زياده روي ها، استفاده از مشورت عالمان سختگير در ارزيابي ادعاهاي علمي باشد كه مي تواند دولت، افكار عمومي و ثروت ملي را از هدررفتن باز دارد.
نمونه ديگر، توجهات فصلي به برخي رشته هاست؛ مثلاً يك وقت دانش و فن «نانو» مد روز مي شود و اعتبارات عظيمي به آن تخصيص مي يابد و سپس از هر گوشه اي «نانو» شناس سر برمي آورد و داستان تا انتهاي خزانه اعتبار تمام مي شود و فصل ديگر «IT» مد مي شود و همه چيز گويي به سوي «حذف كاغذ» و «ديجيتال شدن» به حركت مي افتند، دادگاه ها تمام اتوماتيك مي شوند، ادارات بدون كاغذ، دانشگاه ها مجازي، نسخه ها كامپيوتري و قس علي هذا. و هر كس سعي مي كند از اعتبار تخصيص داده شده مانند گوشت قرباني تكه اي بهره مند شود و سپس با ته كشيدن اين اعتبار تب IT هم خنك مي شود.
من همه اينها را از مصاديق فريبكاري هاي عالمانه مي دانم كه در بستر عدم اطلاع مسئولين و حسن نيت آنان و فرصت طلبي «اعتبارپرستان» رشد مي يابد.
5- سوءاستفاده از «قدرت سياسي» (حكومتي) براي كسب نام و نشان علمي، مرض ديگري است كه دانش پروري را در ايران امروز تهديد مي نمايد. نمونه جالب آن اجير كردن دانشمندان براي تهيه مقاله و كتاب به نام حضرات است!! جناب وزير يا مسئول چون فرصت ندارند خود نمي توانند كار علمي كنند، و از سوي ديگر سخت به نام و نشان علمي دلبسته اند؛ لذا از امكانات در اختيار خود استفاده نموده و دانشمندي را اجير مي كنند تا براي او تحقيق نمايد و ايشان را به عنوان مؤلف معرفي كند!! از آن جالب تر سخنراني علمي «سفارشي» است! البته در امور سياسي مرسوم است كه سخنراني سياستمداران بزرگ را گروهي فرهيخته مطابق خطوطي كه مدنظر آن سياستمدار است تهيه نمايند و آن را در اختيار سياستمداران براي ارائه قرار دهند، اما اينها «امتياز» محسوب نمي شوند. جالب و بديع آن است كه جناب مسئول در يك سفر كاري و سياسي هوس سخنراني علمي مي كند، نه وقت دارد كه تأملي كند و نه ذهن او مطلبي دارد: لذا به صاحب فضل نيازمندي مي گويد: «مقاله علمي درجه يك براي من بنويس!» مقاله را آقا مي خواند و در ركورد دانشگاهي براي كسب مدارج، ثبت و ضبط مي كند!!
نمونه ديگر، ظهور علامه هاي رسانه اي است!! يعني برخي را با بوق و كرنا باد مي كنند كه فلاني فيلسوف است، متفكر است، سقراط است و... تا بدين وسيله آنچه را كه مي خواهند از دهان اين «نوابغ بادي» در ذهن هاي ساده و مشتاق بكارند.
در تابستان گذشته يكي از اساتيد فلسفه سياسي دانشگاهي در آمريكا در تهران سخنراني مي كرد و در آن به دفاع از يكي از همين نمونه هاي «بادي» داد سخن مي داد. پس از اتمام صحبت گفتم: «اگر او اينقدر شأن علمي دارد، چرا كرسي هيوم را كه اخيراً در دانشگاه شما خالي شده به او پيشنهاد نمي كنيد؟!» با تغير گفت كه فلاني كوچكتر از اين حرفهاست. او حتي يك رساله فني ندارد، اما براي بسط دموكراسي و تفكر سكولار در كشور شما بسيار مهم است!»
6- چهارمين افت دانش پروري، مرض و بلكه سرطان «مدرك بازي» است. نمي گويم «مدرك محوري» كه داشتن مدارك معتبر علمي براي تصدي امور مربوط حقيقتاً يك حداقل است و حتماً بايد چنين باشد. با آن كه معتقدم مدرك تنها، حكايت از عمق فهم علمي نمي كند، چه بسا افراد با مدارك علمي هم شأن به لحاظ سطح دانش و عمق آن، با يكديگر اختلافات فاحش دارند.
اما مسئله «مدرك بازي» داستان كاملاً جدايي است! مدرك بازي يعني در يك سيستم حكومتي- مدني بتوان مدارك علمي مورد علاقه را- بدون طي مراحل تعليمي- توليد كرد و از عنوان آن استفاده هاي معادل مدارك تعليمي نمود! گزارش اخير روزنامه كيهان از داستان «دانشگاه آمريكايي هاوايي» دقيقاً گوياي اين جريان ناخوشايند در زندگي جمعي امروز ما است و متأسفانه اين تنها مورد هم نيست. علاوه بر ظهور دكه هاي چاپ مدرك، برخي روش هاي ديگر هم بايد طرح گردد؛ مثلاً برخي از قدرتمندان سياسي، استاد خود را به دفتر كار خود احضار مي كنند تا از آنان امتحان به عمل آورند! و آن ديگري خود طراح سؤالات خود مي باشد، يعني «بالماسكه» به نحو جديد!
از مدير زحمت كشيده اي پرسيدم: «چرا درحالي كه بيش از بيست سال سابقه مديريت موفق دارد، به سوي مدارك توليدي روي آورده است؟» در پاسخ گفت: «كسي قدر زحمات مرا نمي داند و با آن كه من به واسطه تجربه و دانش، توان بالايي را در كارم كسب كرده ام، سيستم حكومتي، فلاني را به صرف مدرك تحصيلي بالاتر- كه حتي نامربوط به كارش هم هست به من ترجيح مي دهد. بنابراين ناچار شده ام براي حفظ حيثيت و سطح حقوق خود مدركي دست و پا كنم!»
از جواني كه «آقازاده» است پرسيدم: «كه چرا دنبال كسب علم نمي رود و به سوي «مدارك توليدي» روي آورده است؟» گفت: «حقيقت امر اين است كه در علم پول نيست و من مشغول «بيزينس» سنگين هستم، ولي براي حيثيت و ازدواج و حتي پيشبرد امور در داخل، به يك مدرك در سطح دكترا نياز دارم!»
و بدين سان جمع دانش دوستان و كساني كه با همه توان به آموختن علم همت مي گمارند مورد اهانت قرار مي گيرند و ارزش كار علمي پايين مي آيد و از اعتماد مردم كاسته مي شود. اين مهلك ترين مرض در راه بسط علم در كشور است.
7- البته برخي از عوامل، مربوط به نقص قوانين و سيستم مديريت در كشور است: مثلاً سرداري كه در تمام طول دفاع مقدس در جبهه بوده، پس از پايان جنگ با يك غفلت بزرگ حكومتي مواجه مي شود: ديگر كسي احوال ا و را نمي پرسد! و او براي موقعيت خود بايد تمام آن هشت سال را رها كند و تازه از صفر شروع نمايد! و يا چرا نبايد ارزيابي حكومت از مديري كه صاحب بيست سال كارنامه موفق است، به گونه اي باشد كه نيازي به «مدرك توليدي» احساس نشود؟ چرا نظام حكومتي ما به انسان ها و توان آنها كاملاً بي اعتناست؟ چرا همه چيز صوري است؟
8- در سال هاي اخير، دستگاه وزارت علوم، انصافاً نقش قابل تقديري در مقابله با جريان مدرك بازي ايفا نموده است كه با توجه به تضييقات و محدوديت هاي موجود بايد گفت كارنامه بسيار روشن و درخشاني دارد.
به نظر من، در اولين قدم بايد وزارت علوم در مبارزه با اين مرض مورد حمايت جدي و وسيع قرار گرفته و به برخورد سخت گيرانه تر با آفات علمي تشويق شود. به عنوان نمونه بايد هيأت امناي دانشگاه ها و مراكز علمي، صاحب كميته هاي انضباطي باشند. اين كميته ها بايد بتوانند بلافاصله موارد تخلف علمي اعضاي خود را بررسي نمايند و در صورت احراز تخلف، بي درنگ متخلف را از كادر علمي آن موسسه اخراج نمايند. از جمله اين تخلفات مي توان به مواردي نظير ثبت مقالاتي كه در توليد آن نقشي نداشته اند، مقالاتي كه از طريق اعمال فشار و زور موفق به ثبت آن به نام خود شده اند و يا سوءاستفاده از مشاغل سياسي در «استخدام دانشمند» و ثبت حاصل كار به نام خود، اشاره كرد. براي دقت بيشتر در اين امر وزارت علوم هم بايد كميته نظارت بر اين گونه تخلفات را داشته باشد و عنداللزوم مقررات و قوانين لازم را تمهيد نمايد. در حمايت از وزارت علوم، دولت نيز بايد مديران خود را به نحوي جدي براي مقابله با اين گونه تخلفات تحت فشار قرار دهد.
در قدم بعد وزارت علوم بايد مراكز علمي كشور را درجه بندي نموده و به خصوص سطح آموزش هر كدام را- كه موثر در اعتبار مدرك است- براي عموم مردم اعلام نمايد. البته اين كار وزارت علوم رامورد هجوم وسيع قرار مي دهد. ليكن اين طبقه بندي مسئوليتي است كه بايد انجام شود. در مرحله ديگر، دولت و مجلس نيز بايد قوانين استخدامي را از نقطه نظر مدارك تحصيلي مورد بازنگري جدي قرار دهند. اين بازنگري با توجه به ارزيابي هاي رسمي وزارت علوم از سطح علمي و آموزشي موسسات مي تواند بازار توليد مدرك را كساد نمايد! مثلاً در كشور آمريكا متقاضيان شغلي كه مدرك تحصيلي ليسانس خود را از دانشگاه بركلي، استانفورد، ام اي تي و امثال آنها كسب كرده اند به مراتب بر متقاضيان ديگر كه صاحب مدرك دكترا از فلان موسسه مي باشند رجحان داده مي شوند! اما قوانين ما نسبت به سطح و ارزش مدارك كاملاً «كور» است!
و بالاخره نعمت بزرگ آگاه شدن مردم از حقايق است كه مي تواند از بروز مفاسد جلوگيري كرده و چراغ علم دوستي و دانش پروري را در كشور پرفروغ تر نمايد.

گناه كيهان

«بزرگترين ظلمي كه كيهان بارها در حق مردم مرتكب شده، اين است كه پرده از راز فسادي در كشور بر مي دارد، اما بي آن كه نتيجه اي حاصل شود، آن را رها مي كند و مفسده جويان با آرامش خاطر به فساد خود ادامه مي دهند».
اين جملات را يكي از دوستان، چند روز پيش و به دنبال انتشار اخبار مربوط به پرونده موسسه هاوايي در روزنامه در گوش من نجوا كرد و من درمانده از اقناع او، به هر دري مي زدم شايد كه پاسخي شايسته براي شبهه اي كه افكنده بود، پيدا كنم. ناگزير به اين ستم آشكار، اعتراف كردم!
اكنون ما كيهاني ها اعتراف مي كنيم كه گشودن پرونده مفاسد اقتصادي كار درستي نبود. ما نبايد به صندوقچه اسرار شهرداري اسبق و سابق تهران سرك مي كشيديم و از درون آن پرونده شهرفروشي به سرمايه داران برج ساز و تقسيم سود حاصله از آن را ميان احزاب وابسته و متحد مديريت آن روز شهرداري، برملا مي كرديم. ما نبايد كشف بزرگ خود را در چوب حراج خوردن كارخانه ها و شركت هاي دولتي و تاراج آن تحت پوشش خصوصي سازي به نورچشمي ها به مردم گزارش مي داديم. ما نبايد قصه تلخ شهرام جزايري و شركا را در قالب گزارش هاي مستند براي خلق مظلوم خدا واگويه مي كرديم. ما نبايد ماجراي حيف و ميل بيت المال را در شركت هاي ايران مارين سرويس و قطعات فولادي در منظر مردم قرار مي داديم... و ما نبايد سراغ پرونده موسسه هاوايي مي آمديم و آرامش جناب قاسملو و دوستان را به هم مي زديم. چرا؟ كوتاه ترين جواب اين است: «خيانت به اميد مردم».
وقتي كليد در قفل اسرارآميز فساد اقتصادي انداختيم، دل هاي بسياري اميدوار شدند كه انگار دادرسي آغاز شده و قرار است بساط مظلمه برچيده شود. قلب ها از هيجان به تپش افتاد، چهره ها از هم شكفت، گوش ها مهياي شنيدن خبرهاي خوش شد و مردم به انتظار نشستند كه تشت رسوايي مفسدان و متجاوزان به حقوق و خزانه شان يكي پس از ديگري از بام افتد. چه مي دانستند كه در بحبوحه رسيدگي به پرونده شهرفروشان، جمعي از اهالي سياست ريسه مي شوند پشت در دادگاه و با بسيج همه امكانات سياسي و رسانه اي خود راه را بر عدالت سد مي كنند. چيز ساده اي نبود اين كه براي دفاع از مجرم، فقط چند ساعت وقت هيئت دولت را صرف كنند تا دست آخر شريك جرم متهم، در قواره سخنگوي دولت پشت تلويزيون ظاهر شود و حمايت كامل كابينه را از فرد خطاكار اعلام كند.
مردم ساده و خوش قلب، خيال مي كردند وقتي چوب عدالت علوي بلند مي شود، خطاكاران و دزدان بيت المال مانند گله گورخران از پيش شيرغرّان مي گريزند و حتي برخي از آنان پيش از آن كه دست عدالت، گلويشان را بفشرد، خود از ترس، قالب تهي خواهند كرد. اما مگر به اين آساني بود، مجرم حساب كارش را كرده بود. آن قدر شريك در اطراف خود فراهم آورده بود كه به هر تلنگري، صداي يكي شان بلند مي شد.
شهردار خاطي، شهرام جزايري و افرادي از اين دست، در تعداد بيشماري از همكاران عالي مقام و شركاي صاحب نام، تكثير شده بودند. تا پرونده گشوده شد، صداي رجال درآمد. مردم ديگر با امثال شهرام جزايري طرف نبودند، او پشت سر آدم هاي سرشناس سنگر گرفته بود. پرونده اين فساد بزرگ به تعبير مردم كوچه و بازار ماست مالي شد و رفت و خيلي ها بعد از اين پايان تلخ، پشت دست خود را داغ كردند كه ديگر هرگز مدارك مفسده هايي از اين قبيل را براي تحويل به دادگاه روي هم نچينند!
سرنوشت توأم با ناكامي مبارزه با فساد اقتصادي در هر بار كه تكرار شد، پاره اي از اعتماد و اميد مردم را در خود پيچيد و له كرد. آن گونه كه وقتي كيهان باز به سراغ پديده اي از مظاهر فساد و بي عدالتي مي آمد، عده اي با بي اعتمادي كامل، لب به طعنه مي گشودند و اين بيهوده كاري را به ريشخند مي گرفتند و انصاف اين است كه بگوييم، طعنه هاي آنان چندان هم بيراه نبوده است.
سال پيش علم مبارزه با پديده زشت و ناميمون فروش رشته هاي دانشگاهي را بر سر دست گرفتيم. مدارك چنان مستند بود كه جاي ترديد براي دادگاه باقي نمي گذاشت. دارودسته مفسده جو دستگير و زنداني شدند اما با گذشت بيش از يك سال از آن تاريخ، كسي از سرنوشت اين پرونده مطلع نيست. تعلل در رسيدگي به آن پرونده و مجازات نشدن مجرمان، چنان زمينه اي را فراهم كرد كه امسال ده ها باند و گروه دستبرد به سؤالات كنكور -يا مدعي دسترسي به آن- براي سركيسه كردن مردم و تجاوز به حقوق عمومي وارد عمل شدند كه اگر چه برخي از آنها شناسايي و در آستانه كنكور امسال تحت تعقيب قضايي قرار گرفتند اما با گذشت چند ماه از تاريخ دستگيري، هنوز از سرنوشت برخورد با اين جماعت خبري نيست.
در پي گيري قصه هزارو يكشب فساد، حالا رسيده ايم به داستان هاوايي! وقتي كيهان ماجراي فعاليت غيرقانوني اين موسسه -كه خود را شعبه ايراني دانشگاه هاوايي مي داند- فاش كرد، بلافاصله دستگاه هايي در قوه مجريه و قضائيه وارد عمل شده، بر مقابله سرسخت و بي امان با اين بي قانوني تأكيد كردند اما عده اي
مي كوشند كه از اين پرونده هم بوي الرحمن بلند شود !
داستان آن فقيه وارسته را بارها شنيده ايم كه وقتي از او درباره حكم آب چاهي كه موش در آن افتاده بود، پرسيدند. اول دستور داد چاه خانه خودش را پر كردند و بعد به بررسي فتوا و حكم درباره سؤال مذكور پرداخت. خواست كه دغدغه او نسبت به چاه خانه خودش، مانع از صدور فتواي درست نشود. اكنون ناگزير از اين ادعاييم كه جماعتي از مسئولان امور ما، چون چاه هاي خانه خود را پر نكرده اند، شايستگي شان براي برخورد با پرونده هاي فساد زير سؤال است.
انتظار مي رود دستگاه قضايي با توجه به اعلام رسمي و چند باره وزارت علوم مبني بر اين كه فعاليت موسسه هاوايي در ايران غيرقانوني و مدركش فاقد اعتبار است، به همه مسئولان و منجمله قضات وابسته به اين دستگاه اعلام كند كه فوراً مدارك دانشگاه مزبور را مسترد و از اين تشكيلات ابراز برائت كنند. وقتي اين كار صورت نمي گيرد، حاصلش آن است كه در جلسات پنهاني و خصوصي تلاش مي شود بر اين مفسده ماله كشي كنند و به اسم ارزيابي مدارك صادره، بر آن چه در گذشته اتفاق افتاده، مهر صحت بزنند!
سرمايه اصلي ما در اين مبارزه اميد است و شواهد ، از آينده روشني حكايت مي كند ، اما از ديروز تا حالا، اين ترس به جان ما كيهاني ها افتاده كه مبادا اين پرونده هم به سرنوشت پرونده هاي ديگري دچار شود كه علامت مشخصه همگي شان، حضور شخصيت ها و رجال حكومتي در آنهاست. كه اگر چنين شود، بار ديگر خود را در ظلمي كه به اميد مردم خواهد شد، سزاوار ملامت مي دانيم.
حسين صفارهرندي

ماست ( گفت و شنود )

گفت: البرادعي در جلسه شوراي حكام در وين اعلام كرد: «روشن نيست كه آيا فعاليت هسته اي ايران كاملاً صلح آميز است ولي هنوز هيچ مدرك محكمي وجود ندارد كه غيرصلح آميز بودن فعاليت اتمي ايران را اثبات كند.»
گفتم: وقتي هيچ مدركي وجود ندارد، مطابق اساسنامه آژانس، بايد پرونده ايران مختومه شود.
گفت: آنها مي گويند از كجا معلوم كه ايران دنبال توليد سلاح هسته اي نرود؟
گفتم: خب! پروتكل الحاقي، پادمان 153 و بازرسي ها براي اين است كه اگر كشوري دنبال سلاح هسته اي بود با آن برخورد شود. پس ديگر به چه علتي پرونده ايران را مختومه نمي كنند؟
گفت: چه عرض كنم؟! پس چرا وزيرخارجه آلمان مي گويد بايد اين معما حل شود!
گفتم: كدام معما؟! اين ماجرا كه خيلي روشن است... مي گويند سؤال يك شركت كننده در مسابقه 20سؤالي «ماست» بود. طرف پرسيد توي جيب جا مي گيره؟ و مجري گفت؛ بله! اما مواظب باش ماستي نشوي!

مسابقه، مسابقه

توجه! توجه! به خوانندگاني كه پنج بار پشت سر هم و بدون مكث بگويند؛
«چيز چيست، آقاي چيز كيست؟» چيزهاي نفيس اهدا مي شود:
نفر اول: يك كيلو چيز طلا به همراه اجازه ملاقات با جناب مستطاب آقاي چيز
نفر دوم: بليت رفت و برگشت ديدار از مزار باشكوه چيز الدوله (بزرگ خاندان چيز) واقع در كيلومتر يازده روستاي چيزآباد!
نفر سوم: اهداي چيز بلورين و صدور كارت خبرنگاري افتخاري چيزنا!!
نفر چهارم: ربع سكه منقش به تمثال چيز الملوك (مادربزرگ خانم چيز) و يك ماه اشتراك رايگان تلخند!
نفر پنجم: سفر به دور چيز در هشتاد روز!؟
«خود خود چيز»
پانوشت: اگر بعض خوانندگان فكر كرده اند كه تلخند امروز درباره مسابقات در پيتي صدا و سيما و چيزهاي كيلويي از اين قبيل است، سخت در اشتباهند. بديهي است اگر پس فردا، جوابيه اي از طرف اين سازمان به چيزنا مخابره شود، ترتيب اثري داده نخواهد شد؛ از همين حالا نوشته باشيم!

نه، شما قهرمان ملي نيستيد!

به مناسبت برپايي جشن خانه سينما

نه، شما قهرمان ملي نيستيد!


محمدتقي فهيم
انگار جرياني هدايت شده در ميان سينماگران سعي دارد تا از طرق مختلف، (منجمله رسانه هاي در اختيارش) انزواي برندگان محافل غيرداخلي را بهانه اي براي موج آفريني عليه مردم كشورمان قرار دهد؟!
متأسفانه اين جريان خزنده، افتخارآفرينان عرصه ورزش كشور كه اخيراً باعث سربلندي و غرور مردم شدند را مستمسك اين تهاجم خوديافته و پس از المپيك بعضي از شبه روشنفكران با چاپ مطالبي در برخي نشريات اصلاح طلب به مقايسه برگزيدگان جشنواره هاي جهاني فيلم با قهرمانان و پهلوانان صحنه هاي ورزشي نشستند و پرسيدند كه چرا يك بام و دو هوا؟
اگر سردمداران پشت پرده اين جريان به تفاوت ماهوي اين دو صحنه آگاه و آشنايند و تعمداً در تلاش فرافكني به منظور تقويت موج اپوزيسيوني هستند، اما بازيگر جوان در جشن خانه سينما (و در موقعيتي بازي خورده اين سياسي كاران)، متانت و وقار خود را قرباني پرسش از وزير ارشاد قرارداد كه چرا از برگزيدگان جشنواره هاي خارجي همانند افتخارآفرينان ورزش با انواع حمايت هاي مالي (ميليوني) و غيره پشتيباني نمي شود و حتي پا را پيش تر گذاشت و به رغم اينكه خود اكنون جزء پركاران سينماي ايران است- از محدوديت هاي جديد عليه دست اندركاران سينما خبر داد!! نگارنده نيز به عنوان عضوي از خانواده سينما، هميشه در آرزوي فضا و شرايطي لحظه شماري مي كنيم كه سينماي ايران از چنان رنگ و بويي ملي برخوردار باشد كه در آن سوي آب ها، نماينده فرهنگ و باورهاي مردم اين سرزمين و باعث سربلندي و غرور ملتي شود كه در بازگشت سينماگران شانه هاي خود را وسيله «مشايعت جانانه» آنان از فرودگاه تا مقصدشان قرار دهد. اما...
آيا ورزشكاري كه با نام ابوالفضل(ع) موفق به فتح ميادين جهاني مي شود و با برانگيختن عرق ملي شادي را براي آنان به ارمغان مي آورد و يا در صحنه بين المللي با به خاك ماليدن پشت حريف به حس ناسيوناليستي آنان پاسخ مثبت مي دهد، با سينماگري كه به اصطلاح اثري توليد مي كند كه در داخل با كمترين اقبال روبه رو مي شود ولي از سوي محافل خاص خارجي(!) شير و پلنگ و نخل مي گيرد، قابل مقايسه است؟
آيا ميان ورزشكاري كه از روبه رو شدن با حريف اسرائيلي و نماينده صهيونيسم جهاني سرباز مي زند تا فرياد قربانيان مظلوم فلسطيني را به گوش مردم آزاده دنيا برساند، با سينماگري كه سياه نمايي و توهين مستتر در فيلمش به مردم را افتخار مي داند و در مصاحبه با راديوهاي ضدايراني ملت را به ريشخند مي گيرد، نبايد فرقي باشد؟
آيا پهلواني كه بر صحنه جهاني با استمداد طلبيدن از مقدسات مورد احترام اين مردم، افتخار كسب مي كند با مطرح ترين سينماگر جشنواره اي اين كشور كه حقيرانه بوسه بر دست بازيگر زن غربي مي زند، قابل قياس است؟
آيا عمل ميراسماعيلي كه با شهامت ناشي از خصلت پهلواني باعث خواري و تمسخر نماينده جرياني شد كه امروز چكمه برخاك مورد احترام اين مردم نهاده و دل هر مسلماني را به درد آورده و فكر اين ملت را به خود مشغول كرده است با جمعيتي كه در «خانه خود» از محكوم كردن اين تهاجم غيرانساني و ضد دموكراتيك واهمه دارد، بايد يكي ارزيابي شود؟
اصلاً چرا راه دور برويم. همين پريشب درد دل هاي متأثركننده پيش كسوت زن سينماي ايران (در جشني كه بيشتر شبيه گالري مد و سالن نمايش انواع چهره آرايي ها و لباس بود) ماهيت چه جرياني را افشا كرد؟ مهري مهرنيا كه چندسال پيش به علت سقوط به دره (در هنگام فيلمبرداري) در بستر بيماري افتاده سينماگري را مورد خطاب قرار داد كه چند روز پيش از سوي يكي از نهادهاي ارزشيابي كشور دكتراي هنر گرفت. حالا عمل اين فيلمساز سردمدار جريان روشنفكري را در اهمال از حداقل وظيفه انساني خود (عيادت از بازيگر معلول شده فيلمش) مقايسه كنيد با ورزشكاراني كه پيش و پس از كسب مدال، همه افتخاراتشان را به آسيب ديدگان از زلزله بم هديه مي كنند و براي خدمت به مستمندان و نيازمندان و فعاليت هاي خيرخواهانه در همه كشور، آستين بالا مي زنند.
آقايان عزيز! باور كنيم كه با التماس از مديران و مسئولين دولتي هرگز ملتي به استقبال ما نخواهد آمد.
اگر بفهميم چرا همين مردمي كه هنگام شنيدن خبر جزئي ترين ريخت وپاش و حيف وميل، عكس العمل نشان مي دهند، اما در برابر اهدا و كمك هاي چند ميليوني به رضازاده نه تنها واكنش منفي بروز نمي دهند بلكه شادمان مي گويند حقش است؛ آن وقت مطمئناً رويكردمان به كار هنري به گونه اي خواهد شد كه همين مردم، متوليان دولتي امر فرهنگ و هنر را وادار به تقدير شايسته از اهالي هنر خواهند كرد.

با شما هستم آقاي قاضي!

محمد نوري زاد
معمولاً يك نظام كارآمد، قدرترين و نفوذناپذيرترين دست پرورده هاي خويش را در ساحت «قضا وقضاوت» به كار مي گيرد تا هم خيالش از بابت اجراي عدالت (تا اندازه اي كه به آن اعتقاد و نيازدارد) راحت باشد و هم حتي المقدور مفسده اي در اين وادي خانه نكند. چراكه نفوذ مفسده در خانه عدالت، يعني بيرون كشيدن چهار ستون آن. و شما نيك مي دانيد كه با گچ و پشم شيشه و فرش يكصدميليوني نمي شود خانه اي را سرپا نگه داشت. برپايي يك خانه، به استوانه هاي آن است. هرچه محكم تر، برپاتر! حكايت دانشگاه مجازي هاوايي، و نفوذ آدم هاي زرنگ در حوزه فروش مدرك و القاب آكادميك، بغض ما را تركاند. و بعد كه متوجه شديم برخي از قضات محترم نيز دانشجويان اين دانشگاه صوري و پرفتنه، بوده اند، باكف دست بر پيشاني خود كوفتيم كه اي دل غافل، قرار براين بود و هست كه يك نظام كارآمد، قدرترين و هوشيارترين دست پرورده هاي خويش را در ساحت قضا و قضاوت بكار گيرد.چه شد كه از برخي قضات محترم، اين زيركي دريغ شده است و آنان با همه تجربه هاي گرانقدرشان، به سادگي برداشتن يك استكان كمرباريك، به تله اين جماعت مكار درغلتيده اند! باوركنيد اراده كرده بودم عنوان اين مطلب را بگذارم: «مطابق شرايط و مقررات قانوني»! چرا؟ خواهم گفت. اما اجازه بدهيد پيش از آن بگويم كه اين عنوان اخير، عجب هيبتي دارد. موافق نيستيد؟ وقتي يك آدم يك لاقبا، كه هيچ ارتباطي با چند و چون قانون و قضا ندارد، بگويد: فلان كار را من مطابق شرايط و مقررات قانوني انجام دادم، استحكام كلام خود را مضاعف كرده است، چه برسد به يك قاضي!...
اينجانب كه با واژه ها و كلمات و بار حقوقي و عاطفي آنان تاحدودي آشنا هستم، گاه، از زحمتي كه بر دوش كلمه اي مي گذارم، خودم شرمنده مي شوم. واژه ها و كلمات حقي بر ما دارند كه اگر آن را اجابت نكنيم، نتيجه اين مي شود كه: يا دروغ گفته ايم و يا بر «حق» سرپوش نهاده ايم. شما قضات محترم خوب مي دانيد كه شهرام جزايري ها، شگردشان آويختن از مسئولان رده بالاي كشور بوده است. خوب اگر مي نگريستيم، مي ديديم كه فلان نماينده مجلس، با صداقت تمام و با اشك هاي نماز شبش، واسطه اي بوده كه محموله شهرامي به دوش مي كشيده، يا حتي فلان وزير و معاون و مديركل محترم فلان دستگاه محترم اجرايي! شما نيزمتأسفانه فريب خورده ايد، آقايان قضات محترم! صاحب اين قلم، جز ارادت به اين نظام مظلوم، هيچ ندارد. همين ارادت شريف است كه او را مي گدازد و برجانش آتش مي اندازد. هركس اگر فريب بخورد، شايد مجاز باشد، الا امثال شمايان كه ذره اي ترديد در اقتدارتان، آسيب فراواني به دنبال دارد. دانشگاه هاوايي، بيش از هرچيز، اسمش فريبنده است و لابد مهر جذابي كه پاي مدرك تحصيلي آدم مي نشانند.كه يعني: فلاني فارغ التحصيل دانشگاه هاوايي است. بهره شما از اين دانشگاه يك مدرك بوده است، اما سؤال اينكه بهره «آنان» از شما چه بوده است. مي فرماييد هيچ؟ حقير مي گويد اينگونه نيست. چرا؟ بفرماييد:
1- وزارت علوم از همين دانشگاه شكايت مي كند و طي رأي شماره 17/2/80 صادره از شعبه 221 وقت دادگاه عمومي تهران، محكوميت مدرك فروشي او را اخذ مي كند.
2- اين محكوميت مورد اعتراض محكوم قرار مي گيرد و تقاضاي تجديدنظر مي كند.
3- رأي بدوي و تجديدنظرخواهي محكوم طي رأي صادره از شعبه 11 دادگاه تجديدنظر قطعي مي شود.
4- معاون قضايي وقت دادگستري با سوءاستفاده از اختيارات قانوني خودش، نقض رأي ديوان عالي كشور را به نفع دانشگاه هاوايي درخواست مي كند.
5- با يك استدلال بسيار سطحي، و احتمالاً توسط نفوذ و فشار برخي از قضات و وكلايي كه از اين دانشگاه مجازي مدرك خريده اند و از مزاياي استخدامي آن طي احكام كارگزيني، منتفع نيز شده اند، رأي محكوميت در شعبه 27 ديوان عالي كشور نقض مي شود.
6- ارجاع پرونده رأي نقض شده به شعبه 12 دادگاه تجديدنظر استان، و تبرئه متهمان در كمال صميميت با صرف شربت و شيريني و احتمالاً تحويل مدارك تحصيلي وزين و قاب كرده دوستان في الفور!
آقايان! به ما امت شهيدپرور، حق بدهيد كه از شهرام جزايري ها نفرت داشته باشيم. اما باور كنيد من اگر جاي مسئولين برتر اين نظام بودم، به جاي شماتت و تنبيه و قيل و قال، رسماً به «زيركي» شهرام جزايري ها آفرين مي گفتم و در نقطه مقابل عاجزانه از درگاه خداي متعال مي خواستم كه رطوبتي از اين زيركي- منتها خوب و خدايي اش- را به ما و دوستان ما عنايت فرمايد.
آقايان قضات! دوست نداريد به سبك و سياق ژاپني ها استعفا بدهيد؟ باور كنيد يك جاهايي اين استعفاها كارسازي مي كنند و آب رفته را به جوي باز مي گردانند.

بغداد ( گفت و شنود )

گفت: تازه چه خبر؟!
گفتم: ارتش آمريكا در بغداد حكومت نظامي برقرار و اعلام كرده كه از 8شب تا 4صبح هركس در شهر ديده شود به رگبار بسته خواهد شد.
گفت: به اين مي گويند ليبرال دموكراسي!
گفتم: ارتش آمريكا اعلام كرده كه مردم در زمان حكومت نظامي حق ندارند پشت پنجره خانه هايشان باشند و اگر پنجره را باز بگذارند به آنها شليك خواهد شد.
گفت: آن آقايي كه ديروز در پاسخ به استفتاء راديو آمريكا، قتل عام مردم عراق را ناديده گرفته و سعي در تبرئه اشغالگران داشت، حالا چه مي گويد؟ در اين باره فتوا نداده است؟!
گفتم: احتمالاً ايشان هم دروپنجره ها را بسته و پرده ها را كشيده است و هنوز نمي داند بيرون چه خبر است! تازه بايد اول راديو آمريكا استفتاء كند تا بعد ايشان فتواي لازم!! را بدهد!

پروژه هاي نان و آب دار

در سال هاي 76 تا 78 كه پروژه هاي دولتي به ويژه در بخش عمران با ركود نسبي مواجه بود، در يك مجلس ميهماني كه چند تن از دست اندركاران شركت هاي ساختماني هم حضور داشتند از وضعيت كار و كاسبي آنان سؤال كردم و پاسخ شنيدم كه اوضاع خراب است! گفتم شما كه ماشاءالله هم پول داريد و هم امكانات؛ بازار ساخت و ساز مسكن هم كه پررونق است و به هر ميزان كه سرمايه گذاري كنيد، همان مقدار هم سود مي بريد و اين پول كمي نيست. در پاسخ گفتند: درست است كه در ساخت و ساز مسكن پول خوبي نهفته است و اگر 100 ميليون سرمايه گذاري كني 100 ميليون هم سود مي بري، ولي منفعت و سود كلان در كارهاي دولتي است و اگر پيمانكاري چند پروژه عمراني دولتي نصيبت شود تا آخر عمر هيچ مشكلي نداري و با سود كلاني كه از قبال اين پروژه ها به دست مي آوري آينده ات تضمين است!
در زماني كه پرونده شهردار اسبق تهران و چندتن از معاونان وي و برخي از شهرداران مناطق به اتهام حيف و ميل بيت المال و بذل و بخشش هاي غيرقانوني در دادگاه مطرح بود، همان كسي كه مي گفت نان در پروژه هاي دولتي است، سرسختانه از عملكرد شهردار اسبق تهران دفاع مي كرد، كه البته از نظر من اين دفاع كاملا طبيعي به نظر مي رسيد، چون در حقيقت او مدافع شهردار وقت تهران و عملكرد او نبود، بلكه از منافع مالي خودش دفاع مي كرد و ناراحتي او بيشتر از اين جهت بود كه پول كلاني را كه از رهگذر پروژه هاي شهرداري و در بده بستان ها نصيبش مي شد، از دست داده است!
بعدها در جريان رسيدگي به پرونده هاي مفاسد اقتصادي اين واقعيت بيشتر آشكار شد كه معمولا سرنخ اصلي فساد اقتصادي در دستگاه هاي دولتي است و فساد مالي بخش خصوصي هم به نوعي با اين دستگاه ها مرتبط است به گونه اي كه افرادي از يك دستگاه دولتي با فلان شركت خصوصي روي هم ريخته و با هم پول بيت المال را بالا كشيده اند!
مفسدان مالي براي رسيدن به اهداف خود سعي مي كنند پاي مديران دولتي و يا شركت هاي وابسته به دولت را به مجموعه خود بكشانند و بدينوسيله آنان را در تخلفات مالي خويش شريك كنند و يا از طريق رشوه و تطميع برخي از دست اندركاران دستگاه هاي دولتي آنها را به خدمت مي گيرند و سعي مي كنند از امكانات و امتيازاتي كه در اختيار آن دستگاه هاست در جهت منافع شخصي استفاده كنند.
ما كه داعيه مسلماني داشته و خود را شيعه و پيرو مكتب اهل بيت«ع» مي دانيم و بر ولايت امام تقواپيشگان حضرت علي«ع» گواهي مي دهيم، قطعاً به خاطر داريم كه آموزه هاي ديني و احاديث ائمه معصومين(ع) درباره «حق الله» و «حق الناس» و «بيت المال» چه مي گويد و از ما چه مي خواهد. مطابق اين آموزه ها خداوند متعال ممكن است از خطاها، لغزش ها و تخلفات ما در آنجا كه حقي از حقوق الهي را ناديده گرفته ايم، بگذرد و ما را مورد لطف و رحمت خويش قرار دهد، ولي در برابر ضايع كردن «حق الناس» هيچ بخششي در كار نيست و چنانچه به اندازه يك سر سوزن از حقوق مردم و بيت المال را هدر دهيم، بايد پاسخگو باشيم و مجازات الهي در اين زمينه بسيار سخت و غيرقابل تحمل خواهد بود. نحوه رفتار پيامبر گرامي اسلام«ص» و ائمه معصومين«ع» و از جمله حضرت علي«ع» نيز -كه ما شيعيان به پيروي از ايشان افتخار مي كنيم- در رعايت حقوق مردم و حفظ بيت المال كاملا روشن است. امام علي«ع» فرياد برمي آورد و سوگند ياد مي كند كه چنانچه پولي را از بيت المال به ناحق گرفته باشيد، حتي اگر در كابين زنانتان باشد، آن پول را پس خواهم گرفت و اجازه نخواهم داد كه ديناري از بيت المال ضايع شود. همچنين وقتي باخبر مي شود كه دخترش حضرت رقيه از «ابن رافع» خزانه دار بيت المال گردنبندي را به امانت گرفته و متعهد شده است كه پس از سه روز آن گردنبند را سالم و بدون نقص به بيت المال برگرداند، سخت برمي آشوبد و با دستان خود گردنبند را از گردن فرزندش باز مي كند و بي درنگ به خزانه برمي گرداند و به «ابن رافع» نيز هشدار مي دهد كه چنين خوش رقصي ها و شيرين كاري هايي را ديگر هرگز تكرار نكند وگرنه به شدت مجازات خواهد شد و سپس سوگند ياد مي كند كه: به خدا قسم اگر پاي امانت در ميان نبود دست هاي اين دختر هاشمي را نيز همانند دزدان و راهزنان به جرم خيانت قطع مي كردم و «ابن رافع» را نيز به خاطر مشاركت در اين جرم براي هميشه گرفتار زنجير و زندان مي ساختم. در زماني ديگر از طريق بازرسان مخفي به اميرالمؤمنين«ع» خبر مي رسد كه حاكم يكي از شهرهاي فارس به نام «مصقله شيباني» در هنگام تقسيم بيت المال به دوستان صميمي و اطرافيان خود، قدري بيشتر مي پردازد، با اين هدف كه آنها را بنده احسان خويش گرداند و در موقع ضرورت، اين افراد از او جانبداري كنند. حضرت علي«ع» بلافاصله با ناراحتي نامه اي به «مصقله» مي نويسد و به او هشدار مي دهد كه براي ترميم دنياي خود، بنيان دين را نشكند و از اين كار زشت خويش دست بكشد وگرنه تا پايان عمر هرگز روي خوشبختي را نخواهد ديد.
اين شيوه رفتار حضرت علي«ع» با بيت المال را بگذاريد كنار افرادي كه داعيه پيروي از اين امام را دارند، ولي به خاطر تنوع طلبي و اين كه دكوراسيون اتاق كارشان، دل آنها را زده است چند صد ميليون تومان پول بيت المال را هزينه دكوراسيون جديد مي كنند. اين نحوه رفتار را بگذاريد كنار رفتار كساني كه به خاطر منفعت رساندن به دوست و رفيق و يا افراد فاميل خود، مراسم گوناگون ترتيب مي دهند و يا طرح هايي در زمينه هاي اقتصادي، فرهنگي، هنري و.... ارائه مي كنند فقط به اين خاطر كه قراردادهاي مربوط به اجراي اين مراسم و طرح ها به نام رفقا و يا خويشاوندانشان ثبت شود و از اين طريق پول كلاني به جيب آنان سرازير گردد. نحوه رفتار مولا را بگذاريد كنار زدوبندهايي كه در واگذاري كارخانجات دولتي به بخش خصوصي و يا مناقصه ها و مزايده ها صورت مي گيرد و ميلياردها تومان از پول و سرمايه متعلق به بيت المال، به يكباره به جيب يك فرد و يا گروه خاص سرازير مي شود.
بايد اين نگاه را كه «نان در پروژه هاي دولتي است» اصلاح كرد و اين اصلاح شدني نيست، مگر اين كه مسئوليت ها به افراد امين و درستكار واگذار گردد و دستگاه هاي بازرسي و نظارت نيز وظيفه خويش را با دقت انجام دهند تا انشاءالله اوضاع به گونه اي تغيير يابد و ذهنيت جامعه به سمتي برود كه قراردادهاي دولتي را دقيق ترين و سالم ترين قراردادها بدانند.
اين نكته را هم از ياد نبريم كه خزانه دولت، اعتبارات دولتي و هزينه هايي كه در دستگاه ها و نهادهاي حكومتي انجام مي شود و امكانات و سرمايه هايي كه در اختيار اين دستگاه هاست، همه متعلق به عموم مردم و در واقع متعلق به بيت المال است و براي هزينه كردن هر ريال آن بايد به مردم و خداي مردم پاسخگو بود. آنجاست كه مشخص مي شود منفعت واقعي و پايدار از آن چه كساني است و نان در كدام پروژه ها بوده است!
عليرضا ملكيان

جهل مركّب

بعد از اعلام نتايج هفتمين انتخابات رياست جمهوري در خردادماه 76 رسانه هاي وابسته به امپرياليسم جهاني و صهيونيسم بين الملل كه از حضور حماسي مردم در انتخابات يكه خورده بودند، در يك حركت رندانه و كاملاً حساب شده چنين القاء كردند كه حضور پرشور مردم ايران در پاي صندوق هاي رأي به معني «نه» به نظام جمهوري اسلامي است! عناصر غرب زده داخل كشور و احزاب جيره خوار بيگانگان نيز بلافاصله همين خط را دنبال كردند و در روزنامه ها و هفته نامه هايي كه آن زمان در اختيار داشتند به اين موضوع، پروبال دادند و متأسفانه تعدادي از چهره هاي سياسي نيز كه داعيه حمايت و طرفداري از رئيس جمهور منتخب را داشتند، در اين دام گرفتار شدند و در حالي كه از آنان انتظار ديگري مي رفت، همان مطالبي را تكرار كردند كه سياستمداران كهنه كار غربي به دنبال آن بودند، غافل از اين كه با ارائه چنين تحليلي سنگ بناي شكست خود را در سال هاي آتي پي مي ريزند.
زاويه انحراف مدعيان اصلاحات با مطالبات و خواسته هاي مردم، دقيقاً در همان روزها شكل گرفت و به تدريج با گذر زمان، بيشتر و بيشتر شد تا جايي كه ملت از آنان كاملاً قطع اميد كرد و در انتخابات شوراهاي اسلامي شهر و روستا و انتخابات هفتمين دوره مجلس شوراي اسلامي اين جريان را از قدرت كنار زد و سكان اداره اين دو نهاد مردمي را به دست اصولگرايان سپرد.
يادم نمي رود درست چند روز پس از اعلام نتايج انتخابات دوم خرداد 76 يكي از افرادي كه تبليغات پرحجم افراطيون دوم خردادي و شايعات رسانه هاي بيگانه او را هم فريفته بود گفت: يعني شماها مي گوييد تمامي افرادي كه به فلاني رأي داده اند سوسول و غرب زده و بي قيد و بند هستند؟! بلافاصله در جواب گفتم اين چيزي است كه تبليغات چي هاي شيطان بزرگ و مزدوران داخلي آنها در بوق و كرنا كرده اند و افراد ساده لوح و كم اطلاع هم آن را بر زبان جاري مي كنند، در حالي كه تمامي كساني كه در انتخابات شركت كرده اند، قانون اساسي و نظام جمهوري اسلامي را قبول داشته و در چارچوب قوانين همين نظام به پاي صندوق هاي رأي آمده و نامزد مورد نظر خويش را انتخاب كرده اند.
افسوس كه اين موضوع بسيار بديهي و روشن به عمد يا به سهو و از روي جهالت و كم اطلاعي و يا از سر لجاجت و يكدندگي از سوي طيف افراطي جبهه دوم خرداد ناديده گرفته شد و دائم در پي آن بودند تا با برپايي جشن هاي مبتذل و ترتيب دادن مراسم سطحي و كم مايه و يا با شعارهايي كه بوي بيگانه مي داد، آنهايي را كه به تصور باطل خويش طرفدار خود مي پنداشتند در صحنه نگهدارند، غافل از اين كه از اساس در اشتباه بودند و نمي دانستند كه آنهايي كه به پاي صندوق هاي رأي آمدند چه ديدگاه و بينشي داشتند و از آنان چه مي خواستند؟!
افراطيون جبهه دوم خرداد، متأسفانه هنوز هم در حصار همان توهم گرفتارند و تصور مي كنند با برپايي مراسمي از آن نوع كه چند روز پيش تحت عنوان جشنواره جوانان برگزار كردند، مي توانند براي خود طرفدار جمع كرده و يا كساني را كه چند سال قبل به آنها رأي دادند، باز هم براي خويش حفظ كنند. اين عده به رغم اين كه داعيه روشنفكري و اصلاح طلبي دارند، دقيقاً مصداق آن عبارت معروف هستند كه: «آن كس كه نداند و نداند كه نداند، در جهل مركب ابدالدهر بماند»!
جريان تندرو جبهه دوم خرداد با اين كه با اراده و خواست ملت از مجلس و شوراها كنار زده شد، با اين حال نمي داند كه ملت، ديگر به آنها اقبالي ندارد و ندانستن خويش را هم باور نمي كند! گروه هاي هجده گانه جبهه دوم خرداد چنانچه بخواهند در صحنه سياسي كشور در آينده نقشي داشته باشند، مهمترين وظيفه و رسالت آنان، آموزش الفباي سياسي به عناصر افراطي و تندرو اين جبهه است كه متأسفانه سروصداي بيشتري هم از طيف اصولگراي جبهه دوم خرداد دارند. بايد به اينها فهماند كه كساني كه در دوم خرداد 76 به پاي صندوق هاي رأي آمدند، عاشق امام، انقلاب، نظام جمهوري اسلامي و علاقه مند به تعيين سرنوشت اداره كشور بودند و هرگز با دين، مذهب، غرور ملي و استقلال كشور، سرناسازگاري نداشتند. بايد به اينها فهماند كه اكثريت قريب به اتفاق جوانان ايراني چه دختر و چه پسر، عفيف، پاكدامن و متدين هستند و شادي و نشاط را از هرزگي و لاابالي گري تشخيص مي دهند. بايد به اينها فهماند كه جوانان ايراني آن عده معدودي نيستند كه رسانه هاي بيگانه و ماهواره هاي ضدانقلاب به تصوير مي كشند. بايد افراطيون جبهه دوم خرداد را از خواب جهالتي كه در آن گرفتار آمده اند، بيدار كرد و به آنها فهماند كه جوان ايراني شما را بهتر از خودتان مي شناسد و بسيار بعيد به نظر مي رسد كه اسير تبليغات فريبنده و دروغين شود.
حركاتي كه اين روزها از سوي برخي جريان هاي سياسي و روزنامه هاي زنجيره اي دنبال مي شود و تلاش مي كنند تا منتقدان خويش و نمايندگان مجلس شوراي اسلامي را مخالف شادي و سرور جوانان نشان دهند، بسيار سطحي و بچه گانه است و بعيد است كه بتوانند با اين ترفندها، آبي براي خود گرم نمايند. عملكرد مدعيان اصلاحات در دوره اول شوراهاي اسلامي شهر و روستا و مجلس ششم كاملاً براي مردم روشن است و ملت فراموش نكرده است كه چگونه اين دو نهاد مردمي به محلي براي نزاع هاي باندي و حزبي و بده بستان هاي مالي و سياسي تبديل و نه تنها مطالبات جوانان و زنان، بلكه خواسته ها و نيازهاي تمامي مردم به فراموشي سپرده شده بود.
افراطيون دوم خرداد بدانند كه با طرح شعارهاي تبليغاتي از قبيل دفاع از حقوق زنان، آزادي دختر و پسر، شادي جوانان، سخت نگرفتن درباره حجاب و مباحثي از اين قبيل نمي توانند انتخابات آينده رياست جمهوري را به نفع خود رقم بزنند. نمونه اين شعارها در انتخابات مجلس هفتم هم تكرار شد و حتي مدعيان اصلاحات تا آنجا پيش رفتند كه مبارزه با معتادان موادمخدر و اراذل و اوباش را مخالفت با آزادي جوانان قلمداد كرده و به دفاع از مجرمان و بزهكاران برخاستند. بنابراين بهتر است طرحي نو دراندازند و در برابر مردم، به ويژه قشر جوان جامعه ،گفتار و رفتاري صادقانه داشته باشند و فراموش نكنند كه مردم بهترين قاضي و داور هستند.
عليرضا ملكيان

طاقت اسيري پرنده ها را ندارم

ناصر بهرامي راد
- سيد!
-بله
- اجازه مي دي چند تا مرغ عشق بيارم توي خونه؟
- حرفي نيست، اما به يه شرط
- چه شرطي؟
- تو قفس نباشن!
- يعني چه؟
- من طاقت اسيري پرنده ها رو ندارم!
¤ ¤ ¤
سيد، خسته اما استوار، آخرين لبخند را نثار همسر باوفا كرد و به كوچه زد. پا در ركاب دوچرخه هركولس قديمي اش گذاشت و آرام آرام از افق نگاه او دور شد؛ مثل پرنده اي كه بال مي گشايد و از قفس رها مي شود.
ظهر، صداي رگبار گلوله، همهمه بازار را خاموش كرد. همه چشم ها به حجره سيد دوخته شد. پرسيدند چه شده؟ جواب آمد: سيد پر كشيد.
دوران خستگي تمام شد؛ ديگر از زندان ها و شكنجه ها و دردهاي جانكاه چشم و سر و كمر خبري نبود؛ ديگر ساعت هاي بي پايان كار و تلاش براي انقلاب نازنين پايان گرفت؛ ديگر نيازي نبود شب و نصفه شب براي يك لقمه رزق حلال مقنعه ها - و چشمهاي خودش- را سوزن بزند.
سيداسدالله لاجوردي ظهر اول شهريور 77 شهيد شد؛ جرمش اين بود كه اسرار هويدا مي كرد. اسدالله لاجوردي كمر نفاق را شكسته بود؛ با هوشياري اش، با قاطعيتش، و با مهرباني اش. هيچ منافقي در هيچ لباسي نتوانست او را بفريبد. همان زمان كه با استواري و محبت، از فريب خوردگان منافقين، توابين صادق مي ساخت، منافقين جديدتر را هم شناسايي و افشا مي كرد.
در وصيتنامه اش نوشته بود: خدايا! تو شاهدي بارها خطر منافقين انقلاب را كه التقاط به گونه منافقين خلق سراسر وجودشان را فراگرفته، به مسئولين گوشزد كرده ام. شاهدي، به همان اندازه كه به امام سازش ناپذيرم عشق مي ورزم، از سازشكاران و مدافعان عملي ضدانقلاب نفرت دارم. خوشبختانه چون مقلد امام عزيز هستم، راه سعادت برايم روشن است.
تمام زندگي اش در راه سعادت گذشته بود. از سال ها پيش پا در راه مبارزه با رژيم ستمشاهي گذاشته بود. قزل حصار، قصر، قزل قلعه، زندان مشهد، همه سلول هاي رژيم پهلوي را از رو برده بود، ضمن آن كه جريان هاي سياسي را هم خوب و روشن مي شناخت. دوران مسئوليت كه فرارسيد و نفاق رو به ترور آورد، بايد زندانباني مي كرد تا نتوانند شاخه هاي نهال نوپاي انقلاب را بشكنند. تروريست هاي منافق از او سخت عصباني بودند. زيروبمشان را مي شناخت. آنهايشان را كه هنوز سر موضع بودند بر جايشان مي نشاند، و نادانترها را ارشاد مي كرد. از دو طرف بهشان ضربه مي زد. با سازشكاران هم سركنار آمدن نداشت. اين بود كه كينه ها انباشته و به هم پيوسته شد و از سر لوله تفنگ اصغر غضنفرنژاد، جمجمه اش را هدف گرفت.
با شهادت سيد هر دو گروه نفس راحتي كشيدند. بگذار چند وقتي راحت باشند كه پرونده شان گم و گور شده!
ماجراي درگيري اخلاص و نفاق تمامي ندارد. يك برهه اش هم شهادت سيد بود. تمام ماجرا اينجاست: شهادت!
پانزده شانزده سالي تأخير افتاد از آن روز كه سيد در نامه به پسر رزمنده اش شهادت را تمنا كرده بود:
خدايا! دست ما را در دست پروازيان بگذار، شايد ميل صعود در ما هم پديد آيد.

لحاف ( گفت و شنود )

گفت: ارنست هولينگ، سناتور آمريكايي كه خود از طرفداران حمله آمريكا به عراق بوده است اعتراف كرد كه در موافقت با اين حمله فريب لابي صهيونيست ها را خورده است.
گفتم: جرج بوش چي؟ او هم فريب خورده؟
گفت: در اين باره حرفي نزده كه بوش چي خورده؟ ولي تاكيد كرده است كه جرج بوش براي حمايت از اسرائيل به عراق و كشورهاي اسلامي حمله مي كند.
گفتم: حالا كه آمريكا خودش در عراق زمين گير شده و راه پس و پيش ندارد، چه رسد به حمايت از اسرائيل.
گفت: حيوونكي اومده بود عراق رو بگيره كه قاتق نونش بشه ، قاتل جونش شد.
گفتم: شخصي خواب ديد كه يك نون بربري چندمتري خورده، وقتي از خواب پريد متوجه شد كه لحافش نيست و دلش هم بدجوري درد مي كند!!