فلسفه در عصر سلطه گرائي

پروفسور حميد مولانا
در تاريخ ايالات متحده، اواخر قرن نوزدهم به نام «عصر امپرياليسم امريكا» شناخته شده است. در دهه 1890 ميلادي وقتي كه امريكا به بهانه «آزادي، دموكراسي، و حقوق بشر»، ولي در اصل جهت سلطه گرائي و تسخير مستعمرات امپراتوري اسپانيا به كوبا و فيليپين و جزاير امريكاي مركزي و اقيانوس آرام حمله كرد و آتش جنگ را در آن مناطق برافروخت، ويليام جيمز فيلسوف برجسته امريكائي از دانشگاه هاروارد رهبري «لژيون ضدامپرياليسم» و روشنفكران ضدجنگ آن روز را به دست گرفت و مبارزه خود را عليه رئيس جمهور وقت «ويليام مكينلي» وعليه كشتار مردم بي گناه فيليپين و نقاط ديگر آغاز كرد. در اواسط قرن بيستم نيز فيلسوف برجسته ومعروف ديگر از دنياي غرب، برتراندراسل از انگليس، با مبارزه و اعتراض دامنه دار خود عليه تسليحات اتمي و سلطه گرائي شوروي و امريكا در جنگ سرد، هزاران نفر از همفكران خود را عليه سياست هاي دو ابرقدرت روز بسيج كرد.
از دهه هاي اواخر قرن بيستم تاامروز و آغاز هزاره جديد، بسياري از فيلسوفان دنياي غرب در مقابله با تحولات جامعه بشري يك روش آرام و ميانه روئي را انتخاب كرده اند. به طوركلي فلسفه معاصر در غرب يك مرحله ركود را طي مي كند. عهد روشنگري غرب كه زادگاه بسياري از فيلسوفان اروپا و امريكا بوده نه تنها به پايان رسيده بلكه با بن بست فكري مواجه شده است. به عبارت ديگر، مكتب روشنگري فلسفي غرب كه از چهار قرن پيش آغاز شد ظرفيت و توانائي پاسخ به احتياجات فكري و معرفتي دنياي امروز را ندارد. اصولاً نهضت روشنگري اروپا يك نهضت ويژه منطقه اي بود و در طول تاريخ اين تحرك فكري با ملي گرائي كشورهاي اروپائي مخلوط شد. آثار و نوشته هاي اغلب متفكران و فيلسوفان اروپا و امريكا، به ويژه در قرن اخير، با تجربيات فردي و اجتماعي آن ها و با وقايع حاصله در غرب، مانند جنگ، نژادپرستي، ديكتاتوري و فاشيسم، و انقلابات و تحولات سياسي و اقتصادي آميزش پيدا كرده است. با انقلاب اسلامي ايران و نهضت اصولگرايي و نوآوري در دنياي اسلام، با سقوط سيستم شوروي، با تغيير محور قدرت به سوي آسيا و شرق، متفكران وفيلسوفان اروپا و امريكا آن حساسيت و تيزبيني و ابتكار فكري را ازدست داده اند. بسياري از آنها در جنايات بشري در بوسني- هرزگوين، در رواندا، در فلسطين اشغالي، در چچن، در افغانستان، در اندونزي، در هائيتي و قبل از آن در ويتنام و آمريكاي لاتين، مانند شيلي و آرژانتين شيوه مصلحت آميزي اتخاذ كردند.
دوران انشعاب مكتب فلسفي روشنگري اروپا نيز كه در دهه هاي اخير تحت نظر فيلسوفاني مانند يورگن هابرماس از آلمان و ژاك دريدا از فرانسه رشد كرده و نظريه هايي چون «ساختار گرائي نو» و «ساختارشكني» و «ساختارزدائي» را مطرح ساخته اند، سپري شده است. اين ركود فلسفي غرب محصول چند علل اصلي از جمله بي توجهي به تاريخ، دين و دگرگوني هاي بي سابقه اجتماعي در دنياي شرق است.
علي رغم ادعاي بسياري از فيلسوفان غرب، به نظر مي رسد كه مرزهاي جغرافيائي، سنت و دين بيش از عوامل ديگر در بازتاب و تحول فكري اروپائي ها و آمريكائي ها تأثير گذار است.
فلسفه تلاشي است براي شناخت هستي. فيلسوفان، هستي را به طريق خود تفسير و تعبير مي كنند ولي هيچكس انتظار ندارد كه آنها دنيا و هستي را تغيير دهند و اين كار معمولاً توسط انبياء و مؤمنين انجام مي شود. ولي فاصله فلسفه، دين و ايدئولوژي چندان هم دور نيست و ما انتظار داريم كه افكار فيلسوفان در سير شناخت اين دنيا مؤثر باشد. نهضت روشنگري در اروپا چهارقرن پيش آن قاره را تكان داد. مثلاً فيلسوف معروف كانت آغازگر سنت انتقادي فلسفه در اروپا است و او است كه راه مدرنيسم را بين متفكران باز كرد. او ايمان را از مذهب جدا كرد، دين را بر شالوده اخلاق بنا و ادعا كرد كه مي توان بدون پيروي از مذهب خاصي متدين بود.
جوهر اخلاق براي كانت قانون وجدان است و اين قانون توسط عقل به دست مي آيد. تفاوت اصلي بين فلسفه اسلامي و فلسفه غربي در تكيه بر وجود شناسي و شناخت شناسي است. يكي مسئله، معرفت را محور كار قرار مي دهد و ديگري وجود را براي موضوع بحث خود انتخاب مي كند. شناخت شناسي كمتر مورد توجه فيلسوفان اسلامي بوده و در دنياي اسلامي بيشتر روي وجودشناسي تأكيد مي شود.
چندي پيش كتابي به نام «فلسفه در عصر ترور: گفت وگو با يورگن هابرماس و ژاك دريدا» كه حاصل مصاحبه «گيووا نابورادوري» با اين دو فيلسوف اروپائي درباره حادثه 11سپتامبر است به انگليسي منتشر شد و مصاحبه كننده و نويسنده خود يك معلم فلسفه در آمريكاست. يورگن هابرماس (متولد 1929ميلادي) و ژاك دريدا (متولد 1930 ميلادي كه اكتبر امسال در 74سالگي درگذشت) دوفيلسوف شناخته شده مكتب روشنگري اروپا هستند كه ديدگاه آنها درباره اين مكتب متفاوت است. هابرماس در چارچوب نظام فلسفي ساختارگرائي و سنتي هگل كوشش دارد معني انديشه سياسي ليبراليسم را در شاهراه روشنگري اروپا احيا كند. با انتقاد و تجديدنظر از آثار ماركس، هابرماس براي هر دو جنبه «زيرساخت مادي» و «روساخت فرهنگي» ماركس اهميت مساوي قائل مي شود و نهايتاً هر دو جنبه را در كنش ارادي و منطقي تركيب مي كند. دريدا، از طرف ديگر، عقيده دارد كه ساختارگرائي نشان مي دهد كه چگونه نظام ها براي بقاي خود تلاش مي كنند ولي از بيان اينكه چرا تغيير پيدا كرده و عوض مي شوند عاجز است. دريدا يكي از مطرح ترين فيلسوفان اروپا و مبدع نظريه «ساختارشكني» يا «ساختارزدائي» است. نظريات ساختارگرائي نو هابرماس و ساختارشكني دريدا از آنجا كه افكار فلسفي سنتي اروپا را مورد نقد قرار مي دادند و با نارضايتي هاي روشنفكري و اجتماعي غرب در دهه هاي اواخر قرن بيستم همراه بودند مورد استقبال علاقه مندان مكاتب جديد فلسفه قرار گرفت ولي هيچ يك از اين دو متفكر فلسفي عليه مكتب روشنگري غرب شورش نكردند بلكه در انتقاد و اصلاح آن برآمدند.
بنابراين، تعجب نيست كه ما در كتاب «فلسفه در عصر ترور» از زبان گردآورنده آن مي خوانيم كه حادثه 11سپتامبر «بزرگترين واقعه تروريستي در تاريخ بود»،كه نيست؛ و تروريسم كنوني يك كشمكش بين مدرنيته و سكولاريسم و دنياي اصولگرائي است، كه خود قابل تامل است. در اين مجموعه مشروعيت جنگ عليه تروريسم مورد سوال هابرماس است در حالي كه ساختارشكني مفهوم تروريسم هدف دريدا است.
دريدا به درستي تشخيص داده و نشان مي دهد كه چگونه پديده تروريسم با نظام ارتباطات جهاني رابطه دارد و چگونه موضوع تروريسم توسط رسانه ها و دولتمردان بيش از آنچه بايد، مخدوش شده است. ولي سرگيجه هابرماس و دريدا از آنجا آغاز مي شود كه هر دو سعي مي كنند مسئله حاكميت را در عصر مدرنيته بر مبناي اصول روشنگري اروپا و غرب و برپايه مفاهيمي مانند «شهروند جهاني» و «حقوق كوزموپوليتيني» يا عالمي بودن نوع اروپائي حل و فصل كنند. بحث مقابله با تروريسم در حقيقت به بحث ارزيابي روشنگري غرب منتهي شده است.
هابرماس و دريدا هر دو مشروعيت و مشهوريست خود را در عصر سلطه گرائي جديد غرب پيدا كردند. در دهه هاي 1970 و 1980 ميلادي كه آثار هابرماس به انگليسي ترجمه و منتشر شده بود دانشجويان امريكا نوشته هاي او را به عنوان الگويي در برابر انديشه هاي سياسي ماركس مطالعه كرده و وي را تجديدگراي مكتب انتقادي جامعه شناسي فرانكفورت تلقي مي كردند. ولي با سقوط سيستم شوروي هم نوشته هاي هابرماس كمي تغيير كرد و هم تفسير درباره آثار او. رسانه ها، هابرماس راهگل دوم و احياكننده ليبراليسم و روشنگري جديد اروپا ناميدند. جنبه مهم فلسفي و اجتماعي آثار هابرماس در اين است كه او در بازيافت جنبه فرهنگي كنش هاي متقابل اجتماعي به طور مشخص بر نقش زبان در نسبت دادن شرايط تاريخي تاكيد مي ورزد. اساس نظريه ارتباطي هابرماس در مورد جامعه اين است كه كنش متقابل جدلي، دانش رهائي بخش را از محدوديت هاي دروني و بيروني طبيعت خارج مي سازد. دريدا كه يك يهودي الجزايري الاصل بود و به فرانسه مهاجرت كرد آثار خود را با انتقاد به مكتب ساختاري فلسفي اروپا شروع كرد. او مشروعيت و محبوبيت خود را موقعي به دست آورد كه فرانوگرايان و فراساختارگرايان اروپا و امريكا به اقتدار «خرد» حمله مي كردند. آنها نه تنها از عقلانيت جهان طبيعي انتقاد مي كنند، بلكه مفهوم «خود» به مثابه «زنده» را نيز زير سوال مي برند. استدلال آنان حول مسئله «شدن» دور مي زند. آنها نگران مطالعه ساختارها، نظير قوانين و الگوها نيستند. آنها به نيروهاي فعال تاريخي كه ساختارها را تحميل و يا دفع مي كنند، توجه دارند. دريدا عالمي بودن عقلانيت اروپا را زير سوال برد و اين همراه با يك نوع تصوف يهوديت بود. دريدا در مقاله اي در سال 1974 نوشت: «ساختارشكني و ساختارزدائي» يك اشاره بي اعتمادي به تعصبات اروپاست.» ولي اشاره بي اعتمادي دريدا به اروپا و روشنگري آن بيشتر شبيه به يك عاشق بود تا دشمن.
دريدا با حمله و انتقاد از «اسطوره سازي سفيدپوستان و نژاد سفيد» توجه جوانان، فمنيست ها و در حقيقت اقليت هاي اجتماعي را به افكار خود جلب كرد.
آثار دريدا و جهان بيني او غربي است و تا حدودي ساختار شكني را در نوشته ها و گفت وگوهاي خودش تمرين و تجربه مي كند. چندماه قبل از مرگش در مصاحبه اي كه با روزنامه لوموند كرد اظهار داشت: «فلسفه گفتن يعني يادگرفتن مرگ و مردن...من معتقد به حقيقت هستم بدون اينكه تسليم آن شوم... من ياد نگرفته ام كه مرگ را قبول كنم».
هابرماس و دريدا هر دو پيرو خط فيلسوف ديگري به نام «هانا آرنت» بودند. «آرنت» نيز يك يهودي بود كه آثار او در مورد «وضع بشري» و «اصل و ريشه اقتدارگرائي» از سلطه گرائي فاشيسم و ظهور و سقوط رژيم نازي صحبت كرد. درحالي كه براي «برتراند راسل» فلسفه يك تعهد براي كاوش دانش فراسوي زمان است، براي «آرنت» فلسفه يك تعهد جهت پايداري قانون بشري و سازمان هاي مربوط به آن است.
هابرماس و دريدا هر دو از «تولرانس» يا تسامح صحبت مي كنند كه ريشه در فلسفه و دين دارد و ثمره اش در حوزه عقيده نسبيت گرائي و پلوراليسم است و در سياست به سكولاريسم مي انجامد. دريدا لغت «مهمان نوازي» را به جاي تسامح به كار مي برد ولي هابرماس در عقيده خود نسبت به «تولرانس» از جنبه حقوقي و اخلاقي پايدار است.
هر دو فيلسوف بسيار اروپائي هستند و از نوشته ها و گفتارهاي آنان واضح است كه آشنائي عميقي با فلسفه و فرهنگ اسلامي ندارند، به ويژه درباره ديدگاه اسلام نسبت به زندگي و حيات و كرامت انساني.
از زمان ارسطو تا امروز تاريخ در فلسفه غرب يك موضوع ناشفاف باقي مانده است و اين باعث شده است كه فيلسوفان اروپائي و آمريكائي كمتر به وقايع و دگرگوني هاي تاريخي، به ويژه تاريخ معاصر بپردازند. از ديدگاه فيلسوفان غرب از آنجا كه قانون عالمي و همگي براي تاريخ وجود ندارد بنابراين، لازم نيست كه بدانيم چرا ناپلئون بناپارت فرانسوي در 1812 ميلادي با 500 هزار (نيم ميليون) قشون قصد فتح روسيه را كرد و با 470 هزار كشته بدون موفقيت به پاريس بازگشت. به همين جهت فلسفه غرب توجيهي براي جنگ و كشتارهاي امروزي ندارد همان طور كه براي دوجنگ جهاني و جنگ هاي استعماري خود نداشت.

ديو دموكراسی

براي مشاهده چهره واقعي ليبراليسم و دموكراسي ليبرال لطفاً اين روزها سري به فرانسه بزنيد. تا قرائت فرانسوي آزادي نوع بشر را از زبان بالاترين مرجع تصميم گيري در آن كشور بشنويد.
همچنان كه در خبرها آمده است، شوراي دولتي فرانسه، چند روز پيش طي حكمي صريح و قاطع از گردانندگان ماهواره «اوتل ست» خواست كه پخش شبكه تلويزيوني «المنار» را متوقف كنند و براي ضمانت اجرايي اين حكم بابت هر روز تأخير، پنج هزار يورو جريمه در نظر گرفته است. اين كار يعني نقض ابتدايي ترين اصول ادعايي ليبرال ها در مفهوم آزادي. البته آنها در توجيه اقدام خود دلايلي هم اقامه مي كنند كه اصلي ترين آنها، اتهام شبكه المنار به يهودي ستيزي است.
راه دور نرويم. براي رؤيت جمال بي مثال دموكراسي مي توان از رنج سفر دور و دراز به اروپا و آمريكا صرف نظر كرد و سري به افغانستان و عراق زد. آخر، سربازان اردوگاه دموكراسي ليبرال اين روزها در همسايگي ما خيمه زده اند و در مطبخ دموكراسي غربي، در حال تهيه يك وعده خوراك آزادي ليبراليستي براي شهروندان عراقي و افغاني هستند. البته براي افغان هاي كم توقع و خسته از جنگ داخلي، اين دست پخت، خيلي زود مهيا شد؛ همبرگرفروش ديروز شيكاگو، رداي رياست جمهوري كشورش را در حالي برتن كرده است كه در هيچ كدام از ميدان هاي سخت جدال براي رهايي از چنگ كمونيست هاي متجاوز روسي و فرقه پرستان متعصب طالباني كنار مردم خود نبوده و فقط به يمن قرائت آمريكايي از دموكراسي، حقوق بشر و آزادي، عنوان پرزيدنت منتخب را بر پيشاني خود حك شده مي بيند.حالا چه باك كه در روز انتخابات، 16 نامزد و رقيب وي با مشاهده تقلب سازمان يافته، اعلام انصراف دهند و همبرگرفروش مهاجر شيكاگو را با دست پخت ارباب آمريكايي اش تنها گذارند.
آن از افغانستان و حالا نوبت عراق رسيده است. جايي كه اگر قرار بر آداب معمول دموكراسي باشد، قاعدتاً رأي اكثريت 70 درصدي شيعيان بايد محترم شمرده شود اما مگر مي شود چنين ساده لوحانه با دموكراسي برخورد كرد تا اين اكثريت
با لقوه متحد ايران اسلامي بيايند و قدرت را قبضه كنند؟ پس چاره چيست ؟ تدبير اين است: به عراق كه مي رسد دموكراسي بي دموكراسي، اينجا قواعد طايفه گري بايد حاكم باشد. لذا شيعيان با وجود سهم 70-60درصدي از جمعيت، فقط صاحب دوسوم صندلي هاي حكومت بايد باشند-آن هم فقط روي كاغذ- و بقيه كرسي ها، انگار قبل از رأي گيري به طوايف و اقوام ديگر اجاره داده شده است!
هركس مي خواهد چهره واقعي دموكراسي را ببيند بايد سري به تصاوير هولناك غروب چهارشنبه (ديروز) كربلا در نزديكي
در غربي حرم سيدالشهدا(ع) بزند؛ جايي كه ده ها تن از محبان اهل بيت- منجمله نماينده آيت الله سيستاني- فقط به جرم اكثريت داشتن در صحنه سياسي اجتماعي عراق تكه تكه شدند و اين دقيقاً همان چيزي است كه پيش بيني مي شد. يعني آمريكايي هاي دلسوز حقوق بشر در خاورميانه، حتي همين دموكراسي نيم بند طايفه گرانه را هم بر مردم عراق نمي پسندند لذا هرچه به روز انتخابات در اين كشور نزديك تر مي شويم، صداي انفجارها، بيشتر گوش را مي خراشد.
آبرويي كه از جماعت آويزان شده به اسافل شعارهاي غرب در اين سال ها ريخته شد، هر موردش براي خانه نشين كردن اين مدعيان كافي بوده است، اما گويا پرده هاي شرم و حيا در ميان غلامان حلقه به گوش ليبرال دموكراسي در ايران چنان دريده شد ه كه با وجود آن همه بي آبرويي ، هنوز سنگ ارباب بي آبروتر از خود را به سينه مي زنند. ائتلاف داخل و خارج در دارودسته مضحكي كه اين روزها، علم شكسته رفراندوم را بار ديگر بر دوش گرفتند، كاري به اين حرف ها ندارد كه مثلا چه طور وقتي طرفداران آمريكا در اوكراين پرچم اعتراض به نتايج انتخابات را بلند مي كنند، سربازان دموكراسي محسوب و با ارسال كمك 42 ميليون دلاري واشنگتن به استقامت در برابر حكومت مركزي تشويق مي شوند اما اعتراض 16 نامزد-از 17 كانديدا- در انتخابات افغانستان اساساً محلي از اعراب ندارد! و يا چگونه است كه بستن يك شبكه تلويزيوني در مهد دموكراسي، امري طبيعي تلقي مي شود اما احضار صاحبان متخلف روزنامه ها به دادگاه براي پاسخگويي در قبال قانون شكني هاشان، تجاوز به آزادي و حقوق بشر است؟
اين تناقضات فراوان در ادعا و عمل سردمداران آمريكا و اروپا، چنان روشنفكرنماها و احزاب ايراني شيفته غرب را در افكار عمومي رسوا كرده كه امروز خود نيز معترفند مرجعيت فكري اين جماعت نزد ملت ايران به شدت كاهش يافته است. ماجراي فناوري هسته اي، آزمون بزرگي بود كه بي آبرويي كامل را براي عوامل سياسي اجتماعي غرب در ايران به ارمغان آورد. در حالي كه نام جوانان دانشمند و افتخارآفرين هسته اي ايران در حافظه تاريخي ملت به مثابه قهرمانان ملي ثبت شد، روشنفكرنماها و بازيگران سياست پيشه اي كه براي خوش خدمتي به آمريكا با سران كاخ سفيد همداستان شدند و رسماً اعلام كردند كه ايران فناوري هسته اي مي خواهد چه كند، در نگاه مردم خائنان ملي لقب گرفتند.
جوان پاك نهاد ايراني، اين تصاوير را در ذهن خود مرور مي كند. ديگر مثل سابق نيست كه بشود در تاريكي و خلأ اطلاعات، سر آدم ها كلاه گذاشت و فريبشان داد. حالا دموكراسي غربي با همه قامت و در سيماي واقعي اش پيش روي جهانيان قرار گرفته است.
اين ديو متعفن و كريه المنظر را ديگر با هزار من عطر و ادوكلن و كرم پودر هم نمي توان بزك كرد و در قيافه فرشته نجات به خورد تشنگان آزادي و مردم سالاري داد هر چند عمله اينترنتي آنها در عملياتي همانند جناب «اهورا- هخا» هزاران امضاي تأييدآميز براي وصالش فراهم و به پايش نثار كنند!
حسين صفارهرندي

در تدارك هويج هاي بزرگتر

مهدي محمدي
مذاكرات ايران و اروپا در چارچوب توافقنامه پاريس از روز دوشنبه (23 آذر 83) در بروكسل (مقر اتحاديه اروپا) آغاز شده است. مذاكرات بروكسل فاز دوم مذاكراتي خوانده شده كه از حدود يك ماه پيش در وين و سپس پاريس انجام شد و به امضاي توافقنامه پاريس انجاميد. درباره اينكه لب لباب توافق پاريس چيست، گويا ميان تحليلگران ايراني و اروپايي اختلافي هست. ايرانيان - و از جمله دكتر حسن روحاني - قلب توافق پاريس را واگذاري تضمين هاي عيني و آغاز غني سازي اورانيوم از جانب ايران مي دانند. اروپايي ها اما معتقدند نكته اصلي در توافق پاريس اين است كه ايران تعليق كامل چرخه سوخت را پذيرفته و اميدوارند از راه طولاني كردن مذاكرات در حد چند سال يا به روش هايي ديگر ايران را وادار كنند كه اين «تعليق» (suspention) را تبديل به «توقف» (sessation ) كنند تا ايران براي هميشه از غني سازي اورانيوم (و حتي فناوري هسته اي به طور كلي) صرف نظر كند. ما اكنون در موقعيتي نيستيم كه بتوانيم بگوييم كداميك از اين دو تفسير از توافق پاريس نهايتا به كرسي خواهند نشست اما اين را مي دانيم كه اگر اروپا بر تفسير خود اصرار بورزد - همچنانكه اظهارات بعضي مقامات اروپايي از چنين قصدي حكايت دارد - اين توافق از هم اكنون خط قرمز اصلي ايران در ديپلماسي هسته اي اش را نقض كرده و لذا به بن بست رسيده است. بايد سه ماه منتظر ماند. پس از سه ماه (مارس 2005)، زماني كه سه كار گروه سياسي-امنيتي، اقتصادي-فناوري و هسته اي به كميته هاي راهبري دوطرف گزارش دهند. معلوم خواهد شد اميدي به پيشرفت و به سرانجام رسيدن اين مذاكرات هست يا نه. در اين فرصت من قصد پيش گويي در اين مورد را ندارم. به جاي اين كار بهتر است به تحليل برخي واقعيات موجود بپردازيم و وارد چه نوع بازي با چه سنخ قواعد و چه درجه از ميل به بازي جوانمردانه در طرف مقابل، شده ايم. اروپا از همان آغاز كه به دلايل خاص خود شروع به نقش آفريني در پرونده هسته اي ايران، پيش فرض هايي داشته كه تا امروز هرگز نه آنها را وانهاده و نه در آنها تغييري داده است. اين پيش فرض ها برتمام رفتارهاي اروپاييان در اين مدت حاكم بوده و به آنها جهت داده اند. در واقع اين پيش فرض ها اگرچه اغلب به صراحت بيان نمي شوند - و اين از ابتدايي ترين مانورهاي ديپلماسي است: اما در تمام طول مباحثات حضور دارند و خود را بر روند امور تحميل مي كنند. آگاهي عميق نسبت به اين پيش فرض ها و تامل در جوانب گوناگون آنها از ضروري ترين كارها براي طراحي يك ديپلماسي هوشمند هسته اي است. در غير اين صورت ممكن است طراحي استراتژيك اروپايي ها درباره پرونده هسته اي ايران به فراموشي سپرده شود و تاكتيك هاي مقطعي آنها امر را بر ما مشتبه كند و ما را به خود مشغول سازد تا زماني كه ديگر هوشياري سودي ندارد.از يك ديدگاه رئوس پيش فرض هاي اروپا در پرونده هسته اي ايران به شكل زير قابل طبقه بندي است.
هدف راهبردي اروپا در مرتبه اول محروم ساختن جمهوري اسلامي ايران از فناوري هسته اي به طور كلي است. اين تلاش براي محروم سازي با تاكيد ويژه بر سيكل هسته اي به عنوان اساسي ترين بخش فناوري هسته اي صورت مي گيرد. در واقع موضوع چيزي فراتر از اين است كه اروپا خواهان تعطيلي سيكل سوخت در ايران و آماده تامين سوخت نيروگاه هاي ايران يا ساخت راكتورهاي جديد براي ايران است. مسئله را اساساً اينگونه بايد ديد كه يك ايران هسته اي جايي در طراحي كه اروپايي ها براي آينده جهان كرده اند، ندارد. اين هدف راهبردي و بنيادي اروپا در مواجهه با فعاليت هاي هسته اي ايران است و يا قاطعيت مي توان گفت از ژوئن 2003 (اولين ورود اروپا به پرونده هسته اي ايران از طريق نگارش نامه سه وزير اروپايي به ايران) تاكنون هرگز در آن خللي نيفتاده و در آن تغيير حاصل نشده است. اروپايي ها، آن روز و تا امروز نهايتاً هيچ هدفي جز اين نداشته اند و گاهي هم اگر قدم متفاوتي برداشته اند-لااقل به زعم خودشان- براي رسيدن به اين هدف بوده است. سرّ اينكه تا امروز حوادث رخ داده در پرونده هسته اي ايران از سوي اروپايي ها به يك نحو تفسير مي شده و از سوي ما به نحوي ديگر، قبل از هر چيز در همين هدف گزاري ها و طراحي هاي متفاوت نهفته است. في المثل ايران از نخستين روز تعليق غني سازي اورانيوم را اقدامي داوطلبانه، به قصد اعتمادسازي، بدون الزام حقوقي و مهم تر از همه «موقت» دانسته است در حالي كه ديپلمات ها و رسانه هاي اروپايي از زمان آغاز تعليق سايت نطنز در اكتبر 2003 بارها گفته اند كه اين گام نخست را در راضي ساختن ايران به صرف نظر كردن از سيكل سوخت است و وعده داده اند تمام تلاششان را به كار خواهندگرفت تا اين روند «كامل» شود. و وقتي ايران در چارچوب توافقنامه پاريس پذيرفت كه دامنه تعليق را به تمامي سيكل سوخت و ساخت و مونتاژ قطعات توسعه دهد، دوباره ابراز شادماني كردند و از موفقيت خود در عقب راندن ايران-ولو در حد يك گام- سخن گفتند. اما ايران از آنجا كه از روز نخست هدف نهايي خود را آغاز غني سازي اورانيوم و بهره مندي از مواهب فناوري هسته اي قرار داده حوادث اين پرونده را به تمامي متفاوت با اروپايي ها تفسير مي كند و في المثل تعليق را گامي در جهت تسريع فرايند اعتمادسازي ارزيابي مي كند و نه تعطيلي سيكل سوخت. اين نگاه غايي متفاوت ميان ايران و اروپا را هرگز و در هيچ زماني نبايد ناديده گرفت يا بي اهميت انگاشت. بعلاوه هميشه بايد توجه داشت كه اروپا براي پوشاندن اين هدف نهايي خود، مانورهاي پوششي بسياري در آستين دارد.
پيش فرض دوم اروپا در پرونده هسته اي ايران كه هيچ گاه از آن تخلف نكرده و نمي كند، نگهداشتن جانب آمريكا و پيش چشم داشتن اين نكته است كه شريك استراتژيك اروپا در نهايت آمريكاست نه ايران. در اين مقال مجالي نيست براي آنكه به نمونه هاي متعدد همكاري و هماهنگي ميان اروپا و آمريكا در موضوع فعاليت هاي هسته اي ايران استناد بكنيم. اين نمونه ها بسيار فراوان و در دسترسند. ميان اروپا و آمريكا-چنانكه ديپلمات هاي اروپايي بارها گفته اند و اخيراً بر آن تاكيد مجدد كرده اند- در پرونده هسته اي ايران يك «تقسيم كار منطقي» صورت گرفته است. اين دو بلوك-كه بالذات تفاوتي ندارند- از دو راه متفاوت هدف واحدي را تعقيب مي كنند.
اين مطلقا به اين معنا نيست كه ميان اروپا و آمريكا در طرح ريزي هاي استراتژيك، اختلاف نظري وجود ندارد. اين اختلافات ولو وجود داشته باشد-كه دارد- در اين موضوع خاص اثر جدي از آنها نمي توان يافت. فقط به عنوان يك نمونه اروپايي ها صفت «اساسي» را براي توصيف «تعليق تا زماني كه ابهامات آژانس باقي است» در بند اول اجرايي قطعنامه ماه نوامبر فقط به اين دليل نگهداشتند و تا لحظه آخر بر آن اصرار ورزيدند كه به آمريكا درباره آن «قول» داده بودند! اكنون هم اروپايي ها در پي آن هستند تا پاي آمريكا را به مذاكرات با ايران بگشايند و به اين ترتيب هويج بزرگتري براي ايران فراهم نمايند.

ريزه خوارها دست به كار شده اند

محمدجعفر بهداد
مي دانيد چرا بعضي بزرگان سياسي كشورمان از ضرورت به صحنه آمدن «جوان ترها» سخن مي گويند؟ چون مردم ما چنين مي خواهند.
واقعيت آن است كه مردم ايران در اين دوره به شدت خواستار روي كارآمدن افرادي غير سالخورده، متعهد و تحول آفرين هستند و به همين شدت با سپردن مجدد امور به مديريت هاي غير تحول خواه و امتحان پس داده مخالفند.
اصولگراها طي دو سال گذشته به اين ميل عمومي پاسخ مثبت و صادقانه داده و براي انتخابات رياست جمهوري نيز چنين سازوكاري را تدارك ديده اند، اما شيطنت عناصري كه كارنامه مديريتي شان سرشار از بندگي براي بانك جهاني و صندوق بين المللي پول مي باشد، آغاز شده است.
ماجرا از اين قرار است كه تأكيد بزرگان سياسي بر لزوم رويكرد جوانگرايي در انتخابات رياست جمهوري، ريزه خواران خوان آنها را بيمناك كرده و اين جماعت را به چاره انديشي براي حفظ سهمي از قدرت در دولت آينده واداشته است.
عناصر مذكور طي دوهفته اخير درصدد برآمده اند تا از ميان نامزدهاي مطرح جريان اصولگرايان، يكي را كه از نظر تفكر و روش هاي كاري، كاملاً به باشگاه بزرگترها وابستگي و ارادت دارد به جبهه اصولگرايي تحميل كنند و آنگاه در گام بعدي وي را به كناره گيري به نفع نامزد بزرگتر يا واگذاري اختيار چينش كابينه به جريان مذكور متقاعد سازند.
نشانه هايي از وادادگي و همراهي با مخالفان تفكر جوانگرايي و تحول خواهي در بعضي گروه هاي همپيمان جريان اصولگرا پديدار شده كه بخشي از آن ناشي از رايزني هاي شيطنت آميز غيرتحول گراهاست.
شيفتگي عناصر مذكور در برابر نسخه هاي اقتصادي و بازرگاني مراكز اقتصادي استعماري نظير صندوق بين المللي پول و بانك جهاني، به حدي است كه در مذاكرات خود با «نامزد محللي» از وي خواسته اند در دولت بعدي فقط(!) وزارتين اقتصاد و نفت، و سازمان مديريت و برنامه ريزي را به آنها بسپارد!
توطئه گران در نظر دارند سهم اصولگرايان را صرفاً در بخش مديريت سياسي و فرهنگي دولت آينده به رسميت بشناسند، زيرا به خوبي مي دانند وابستگي دست اندركاران فرهنگي و سياسي به مديريت مالي و اقتصادي كشور آنها را از پياده كردن انديشه هاي ناب خويش باز مي دارد.
... اما اصولگراها خواهند توانست در ميانه ميدان نامردي ها و نيرنگ بازي ها، تصميم مستقل و قاطعي براي تامين نظر مردم اتخاذ كنند. چنين باد.

درباره مرغ

غلامرضا صادقيان
چند روز پيش مديركل طيور وزارت جهادكشاورزي هشدار داد كه مرغ درشت مصرف نكنيد زيرا باقيمانده دارو در لاشه مرغ، تبعات سوء بسياري براي سلامتي مصرف كننده دارد. پس از آن از يك كارخانه دار كالباس شنيدم كه مرغ داري ها براي او مرغ 7 كيلويي مي آورند، فرض كنيد اندازه بره گوسفند!
مردم ما چون هنوز خاطره مرغ و خروس باغچه خانه هاي قديمي را دارند، مرغ درشت را بهتر مي پسندند. در باغچه، مرغ لاغر، مرغ مريض بود و مرغ درشت، توانسته بود با غلبه بر بيماري ها، درشت و سالم بماند. آن جا بحث درشت شدن با هورمون نبود اما در مرغداري ها، قضيه برعكس است، مرغ كوچك سالم است و مرغ درشت، مرغي است كه به موقع فروش نرفته و حالا سم مهلك است.
مرغ هاي قديمي، دانه گل و گياه مي خوردند، تفريحشان را هم مي كردند. به امور خروسداري و جوجه داري هم مي رسيدند و بانشاط بزرگ مي شدند اما مرغ هاي امروزي در يك جا زنداني مي شوند تا كمتر حركت كنند و زودتر بزرگ شوند. آنها افسرده خاطرند و گوشتشان هم بي مزه است.
در نگاه اجتماعي، امروزه مرغ يك غذاي فانتزي مجالس است. يعني كمتر سرسفره كساني است كه مرغ را به نيش مي كشند و تا آخر مي خورند، بيشتر در جايي به كار گرفته مي شود كه مصرف كننده براي آن كه پرستيژ را رعايت كرده باشد، مقداري از آن را در سفره باقي مي گذارد. براي باوركردن ادعاي من بايد تجربه زيادي از حضور در هر دوگونه مجالس داشته باشيد. مرغ ما خوب نيست و همان مرغ بد هم هدر مي رود.
مطبوعات دولتي نيز حرص مردم را از مرغ خوردن در مي آورند. اگر قيمت مرغ 50تومان كمتر شد، با تيتر درشت مي نويسند: «مرغ ارزان شد» و اگر قيمت مرغ 300تومان افزايش يافت، با تيتر كوچك تري مي نويسند: «مرغ فقط 20درصد گران شد».
اين جور مرغ خريدن و خوردن به دل هيچ كس نمي چسبد. به خصوص اگر بدانيم براي خانواده هايي كه زير خط معيشت- كه بسيار بالاتر از خط فقر ادعايي است- قرار دارند، خريد يك دانه مرغ، موفقيتي بزرگ در زندگي به حساب مي آيد.

مهندسي انتخابات

انتخابات رياست جمهوري اين روزها به تدريج وارد فاز عملياتي و اجرايي مي شود. اگر چه تا موعد قانوني آغاز روند انتخابات حدود 4ماه زمان باقي است اما علي القاعده جريان هاي سياسي مدت ها پيش از موعد قانوني به تكاپو مي افتند و اقدامات پيدا و پنهان را سازماندهي مي كنند كه انتخاب نامزد خود و تلاش براي تأثيرگذاري بر جريان هاي رقيب در راه انتخاب نامزد، سر فصل آن است.
پروژه اثرگذاري بر جريان هاي رقيب كه اين روزها نمونه هايي از آن قابل مشاهده است، در واقع تلاشي است در جهت كاستن از توفيق آنها و يا احياناً به استقبال پيروزي رقيب رفتن -از سر ناچاري- با حداقل خسارت سياسي در آينده و كسب امتيازاتي در دولت آتي كه اگر هم از رقيب باشد اما امكان معامله و داد و ستد با او فراهم شود. استراتژي برخي محافل سياسي و مطبوعاتي در جبهه رو به تحليل دوم خرداد براي حمايت صريح از نامزد كارگزاران سازندگي يا تلاش براي غلبه دادن وي بر نامزدهاي مشخص جبهه اصولگرايي نمونه اي از اين تلاش هاست.
بدين ترتيب چندان كه در ابتداي امر به نظر مي آيد، انتخابات صرفاً يك امر حقوقي بسيط (مانند يك خط مستقيم) نيست بلكه ماجرايي پيچيده تر است كه به جاي يك خط مستقيم، اضلاعي دارد و يك «شكل هندسي» چند ضلعي است و اگر بخواهيم دقيق تر بگوييم، يك «حجم هندسي» چند بعدي است؛ حجم چند بعدي اجتماعي، سياسي و حقوقي كه نياز به مهندسي دارد. بنابراين در آن واحد با ابعادي متناظر و تو در تو مواجهيم كه در هم اثر مي گذارند. و به اعتبار همين در هم تنيدگي ها و به هم پيچيدگي هاست كه هم استراتژيست هاي محافل قدرت داخلي و هم استراتژيست هاي خارجي معمولاً رغبت پيدا مي كنند از طريق شيوه هايي نظير جريان سازي، ترسيم يا تحريف صورت مسئله انتخابات و نامزدها به ميل خود، اختلاف افكني، ايجاد شوك هاي مؤثر، نفوذ در حلقه تصميم گيري رقيب و قس علي هذا، به موازات چينش نيروهاي خود، در هماهنگي يا انتخاب درست و موثر نامزدها و شعارها و تاكتيك هاي طرف مقابل اختلال ايجاد كنند.
اگر انتخابات، كاري از جنس معماري و مهندسي اجتماعي است، بي ترديد اصولگرايان نه مي توانند از اجتماع و افكار عمومي غافل شوند و نه در ترسيم «نقشه» تأسيس اين بنا به مصلحت است كه از سر غفلت دستخوش و آماج مشورت هايي قرار گيرند كه در جايي ديگر غير از كانون اصولگرايي و مانيفست آن طراحي و ارسال مي شود.
همچنان كه آرمان هاي اصولگرايي يك ضلع اساسي مهندسي انتخابات هستند، افكار عمومي هم ضلع ديگر اين مهندسي است و لابي ها و حلقه ها و محافل تصميم سازي ضلع سوم و آرايش رقبا ضلع چهارم و راهبرد دشمنان خارجي ضلع پنجم و هرچه بيشتر قابل پيش بيني كردن اتمسفر انتخابات ضلع ششم. اين روزها كه جريان هاي سياسي مترصد معماري چنين فرايندي هستند و اصولگرايان تلاش هاي خود را وسعت بخشيده اند، لاجرم به همه اين اضلاع بايد توجه داشت و آنها را چنان بايد در تناسب هم ديد و ترسيم كرد و چيد كه تمام اضلاع تعبيه شده نسبتي متعادل با مركزيت «حجم انتخابات» و قاعده آن داشته باشند. مركزيت همان آرمان ها و قاعده آن، مردم داراي حق و آرمان هستند. نمي شود دم از اراده و گفتمان تحول معطوف به كارآمدي، خدمتگزاري و عدالتخواهي زد اما به هنگام ترجيح نامزد اصلي از ميان نامزدهاي چندگانه به اين نكته توجه نكرد كه آيا فرد مورد نظر شجاعت، جسارت و اراده تغييرات مؤثر در راستاي گفتمان اصولگرايي (خدمتگزاركردن دولت، بستن راه فساد اداري و اقتصادي و هدفگذاري عدالت اجتماعي) را در سوابق خود دارد و بروز داده يا نه؟ نمي شود صرفاً به وجاهت سياسي نامزد -مقبوليت ميان محافل سياسي- بسنده كرد و به ميزان اقبال و ادبار يا بي ميلي مردم توجه نكرد.
نامزدها هرچقدر خوب و متدين، بايد در معرض انتخاب مردم قرار گيرند و در واقع خواستگاران اصلي و نهايي نامزدهايي كه سرانجام به طور رسمي در عرصه انتخابات وارد مي شوند، مردمند نه محافل سياسي. بنابراين اگر با تعدادي از نامزدهاي اصولگرا مواجهيم كه حداقل ها را حائز شده اند، بايد قدمي فراتر نهاده و به ابعاد دومسئله درهم ادغام شده بپردازيم؛ نامزدي كه نهايي مي شود چقدر اراده و توانايي تحول در دولت -و مديريت اقتصادي، اداري، اجتماعي و سياسي آن- را دارد و چقدر مردم اين اراده اعتمادساز را در وي سراغ دارند. اگر آن اراده و شجاعت در نامزدي نيست يا مردم چنان احساسي ندارند، با همه احترام بايد از او صرف نظر كرد يا اگر جريان اصولگرايي با احترام به باقي نامزدهايي كه ارادتمند نظام و انقلاب و قانون اساسي اند، چهار پنج نامزد را رصد كرد و دايره انتخاب نهايي خود را بر مدار حضور آنها قرار داد، عقلايي و پسنديده نيست از داخل اين مدار نامزدي اعلام كند كه اگر فلان شخصيت سياسي خارج از اين مدار نامزد شود، من حاضر به رقابت با او نيستم و به احترام او كنار مي روم. تصميمات عاطفي شخصي از اين دست مي تواند همه رشته هاي جريان اصولگرايي را كه عزم جدي براي انداختن طرحي نو در عملكرد دولت هاي سازندگي و اصلاحات و پرهيز از آسيب هاي برنامه اي و مديريتي آن دولت ها دارد، پنبه مي كند و از روزنه هايي است كه ناخواسته و از سر غفلت راه دستكاري در تصميمات اصولگرايان و رجعت به ناروايي هاي گذشته را باز مي گذارد. بواقع اگر بنا بود غير از اين چند نامزد بزرگواري كه در فهرست نهايي انتخاب جبهه اصولگرايان قرار گرفته اند، نامزد ديگري انتخاب شود لابد چنان انتخابي صورت مي گرفت و موضع گيري هايي از آن دست كه گفته شد، نقض غرض اصولگرايي به خاطر تعلقات و رودربايستي هاي شخصي است كه نبايد با مجامله و تعارف مواجه شود. نهضت بيداري اصولگرايان و ايجاد جنبش اجتماعي- سياسي كارآمد، با نفي كيش شخصيت در قبال فعالان سياسي و حركت به سمت «آرمان محوري» و پافشاري بر برنامه ها و اصول- به جاي شخص محوري- آغاز شد. بنابراين نمي توان دوباره به ترديد و تعارف افتاد كه احترام و خشوع در برابر رجال به هر قيمت مهمتر است يا حرمت اهداف و آرمان ها؟!
اصولگرايان نه اگر شخصيتي را در فهرست نامزدهاي خود جاي ندادند، با شخص ايشان دعوا و پدركشتگي داشتند و نه اگر شخصيت هايي را در اين فهرست جاي داده اند، عاشق جمال آنانند و خواسته اند اختيار خويش را تمام و كمال به آنها بسپارند تا از آن ميان، آن اختيار كه با هزينه ها و رشادت هاي فراوان به دست آمده، رايگان، پيشكش ديگران شود. اصولگرايان به فضل خدا دچار اختلاف ها و منازعات لاينحل نخواهند شد از آن رو كه صادقانه بر سر آرمان هاي غفلت شده اما بازيافته و وحدت بخش با هم پيمان اقدام و عمل بسته اند، نه از آن رو كه بخواهند دل اين و آن را به هر قيمت گزافي به دست آورند. قرار نيست كسي را برنجانيم اما قرار هم نيست اگر كسي نخواست اصلاً همراهي كند يا در ميانه راه كم بياورد از آرمان ها هزينه كنيم و كم بگذاريم.
نكته جداگانه اي كه در اين مجال اندك به اختصار بايد گفت و در فرصتي ديگر به آن پرداخت، تكوين محفلي با افراد كاملاً مشخص است كه ابتدا كوشيدند خود را جزئي از جريان اصولگرايي جا بزنند و در تصميم سازي ها اثر بگذارند در حالي كه ارتباطات كاري و محفلي با محافل طيف مقابل داشتند. آنها به تدريج كوشيدند به انشعاب و چند دستگي در ميان اصولگرايان دامن بزنند. از نوگرايي ديني سخن گفتند و به جعل عنوان ارزشگرايي در برابر اصولگرايي پرداختند. البته نه نوگرايي مفهومي بيگانه با مشي جديد اصولگرايان بود و نه اصولگرايي و ارزشگرايي غيريتّي با هم داشت اما جماعت مذكور به موازات اين تمايز و تفاوت در ادبيات، كوشيدند مصاديق و نامزدهايي را هم جعل كنند كه به تدريج اين روزها رو مي شود در محتوا معارض با خاستگاه هاي اصولگرايي است.
اشتباه نشود. سخن بر سر تنوع سليقه ها و لهجه ها در جبهه اصولگرايي نيست كه اين پذيرفته و چاره اختلاف هاي كم ارزش است اما حلقه انگشت شمار مذكور به واقع بيش از هر چيزي فرصت طلب است اگر ردپاي نفوذ را از آنها نبينيم. آنها به لحاظ عددي يا جرياني يا گفتماني آنقدر مهم نيستند كه معارض اصولگرايي يا بديل آن باشند اما با ورود از مجراي اعتماد كوشيده اند خواب ديگران را براي جريان اصولگرايي نوپا ولي مصمم تعبير كنند و آن فشل كردن يا به تحليل بردن و مصادره اين جريان در خدمت جرياني ائتلافي است كه كشور طي دهه گذشته، از كوتاهي ها و تقصيرها و بعضاً خيانت هاي آنان رنج برده است.
چندي پيش ديديم كه همين حلقه مورد بحث چگونه يك روزنامه «منتسب» به جريان اصولگرايي را به مفسدي چون شهرام جزايري پيوند زدند و پس از آن هم كه صاحب امتياز آن نشريه مجبور شد روزنامه را تعطيل كند تا به مديريت آن سامان دهد، خبر آمد كه برخي از متهمان مطبوعاتي و اينترنتي دستگير شده كه به ارتباط با محافل ضدانقلاب خارجي اعتراف كرده اند، تصادفاً با بعضي از اعضاي همان روزنامه مدعي نوانديشي ديني پيوند داشته اند. همين جريان مشكوك چند نفره متأسفانه هنوز كه هنوز است از سوي برخي اصولگرايان مورد اعتماد و مشورت قرار مي گيرد در حالي كه صراحتاً در گفتار و نوشتار آنان معلوم است كه به رقبا پالس مي فرستند و صراحتاً اعلام مي كنند جناح راست را با اصولگرايان يكي نپنداريد و ما را به چوب آنها نرانيد. ما مي توانيم با هم تعامل و تعاطي! داشته باشيم.
آنان اگر چه كم بضاعت و انگشت شمار و فاقد پايگاه در ميان جبهه اصولگرايي هستند اما در صورت غفلت مي توانند اسباب آسيب، ارتجاع و انحلال و به تحليل رفتن اصولگرايان شوند. آنان واسطه هاي انتقال ويروس فرصت طلبي، مصانعه و دلالان زدوبندهاي فرصت سوز و تباه كننده اند.
محمد ايماني

اين پيچ و تاب تماشايي


شايد درست ترين، هم در مدحت عشق و هم در مذمت عشق، اين مصراع از شعر خواجه شيراز باشد كه مي فرمايد: «عشق كاري است كه موقوف هدايت باشد» دو پهلويي كلام در واژه «موقوف» است كه هم همه هدايتها را به روي عشق موقوف مي داند و هم عشق را درتوقيف و دربند هدايت حضرت حق. براي همين حافظ مي فرمايد:
عاشقان را بر سر خود حكم نيست
آنچه فرمان تو باشد، آن كنند
پس خرده اي نيست براي آنان كه در اين راه، بي سر و دست و پا، به راه ا فتاده اند و به مقصدي رسيده اند كه زيباترين منظرگاهش، خون است و خنجر.
خرده اي نيست بر مسلم بن عقيل اگر در شب غربت و نفاق كوفه، تنها و بي سرپناه مي گردد و در هر خانه اي را كه مي زند، جوابي نمي شنود.
خرده اي نيست بر زينت كبري اگر در غروب دلتنگ عاشورا، بي سربند و پاپوش، به دنبال يتيمان حسين مي گردد و از خون كف پايش ردي بر شنهاي صحرا مي گذارد كه سرباز دشمن مي تواند با آن تعقيبش كند.
و خرده اي نيست بر فاطمه معصومه اگر در اوج حكومت وحشت و ترور عباسيان، سر سوداي ديدار برادر دارد و اصلاً فكر نمي كند به بعد مسافتي كه ميان مدينه تا مرو است. و فكر نمي كندبه توان زنانه خود. و فكر نمي كند به همه ناشناخته هاي راه. گويي او به دنيا آمده است تا يك بار ديگر راه عمه اش زينب، رفتني شود، و كار او، كردني. گويي او به دنيا آمده است تا يك بار ديگر، برادري به پايه حسين، دلخواه و دوست داشتني شود. فراقش جان بفرسايد. و معركه عشق، از نو در جايي از عالم، علم برافرازد. گويي ا و به دنيا آمده است تا يك بار ديگر، به عالم و آدم بگويد كه در محبت، مرگ هم چون زندگي، پيچ و تابش تماشايي است.
فاطمه معصومه، مدينه بي رضا را نمي پسندد. او مي داند بدون امام و مقتدا، اين شهر خالي از كس و خويش است؛ پس چه جاي فرياد؟ او مي داند بدون ولي و پيشوا، سقف خانه ماندگاري، از خشكي ترك برمي دارد و تيركها خم مي اندازند و از گذار امن و امان، ديگر خبري نيست. او مي داند اينجا ماندن، حتي اگر همه وجودش ناخن شود، هيچ گرهي را سرگشودن نيست. براي همين پا به ركاب اسب چموش اشتياق مي گذارد و به راحتي ريگهاي روان صحرا، روانه مي شود. و همه هست و نيست خود را در يك رفتار مي گنجاند و آن، بيرون آمدن از مدينه است!
به احترام انتخاب او، صاحب اين قلم نيز سر تعظيم فرود مي آورد تا در سرور اين ميلاد، از سال و ماه و روز چيزي نگويد. و از فراز و فرود عمر، چيزي ننويسد. و از چطور و كجا و چه وقت و چرا، بگذرد؟ همان طور كه روزگار گذشته است. و اين گوهر گمشده درياي مجهولات وانهاده است. دختري كه در روزي از ماهي از سالي، در خانه موسي بن جعفر به دنيا آمد و از خود نشان لياقت عشق را برجا نهاد، در قالب ضريحي و گلدسته اي، در كناره راهي ناتمام، كه به قول بيدل دهلوي:
قطع كرديم به تدبير خموشي، چون شمع
جاده اي را كه ادب، در دل منزل مي داشت
مريم صباغ زاده ايراني

نسبت (گفت و شنود)

گفت: بالاخره بعد از01 روز وزارت ارشاد با عوامل برپايي جشنواره مستهجن تئاتر ايران زمين برخورد كرد.
گفتم: بابا اي ول... دستش درد نكند... حتماً در اولين گام، مديركل ارشاد خوزستان را بركنار و براي مجازات به مراكز مسئول معرفي كرده است.
گفت: نه بابا! مدير جشنواره را بركنار كرده.
گفتم: مدير جشنواره كه بعد از پايان جشنواره ديگر مسئوليتي ندارد و خود به خود بركنار شده بود.
گفت: چه عرض كنم؟!
گفتم: مرده اي را تشييع مي كردند. شخصي در ميان جمعيت به شدت گريه مي كرد يكي از اقوام مرده از او پرسيد؛ آقا! ببخشيد، شما چه نسبتي با اين مرحوم داشتيد، يارو جواب داد هيچ نسبت و آشنايي با او نداشتم. پرسيد پس چرا زارزار گريه مي كني؟ گفت براي همين كه چرا اين مرده با بنده هيچ نسبتي نداشته است!

نام ها و نشانه ها

با وجود اين كه از سخنان رئيس جمهور در اجتماع دانشجويان كه به مناسبت گراميداشت 16آذر در دانشگاه تهران برگزار شد، بيش از يك هفته مي گذرد، با اين حال تجزيه و تحليل اين سخنان در رسانه ها و محافل سياسي همچنان ادامه دارد و موافقان و مخالفان كماكان به طرح ديدگاه ها و نظرات خود پيرامون حاشيه ها و متن آن مراسم مي پردازند.
در آن مراسم، موضوعات متنوع و گوناگوني در سخنان نمايندگان گروه هاي دانشجويي و اظهارات آقاي خاتمي و همچنين شعارهاي افراد حاضر در سالن مطرح شد كه به فراخور هر يك از اين موضوعات، نويسندگان مطبوعات و صاحب نظران سياسي، ديدگاه هاي خود را مطرح كردند، ولي آنچه بيش از همه توجه محافل رسانه اي و سياسي داخل و خارج را به خود معطوف ساخت، تغيير رويكرد خاتمي و اعتراض شديداللحن وي به عملكرد مدعيان اصلاحات و همچنين تغيير نگرش گروهي از دانشجويان نسبت به خاتمي بود كه تا چندي قبل شعار حمايت از وي سر مي دادند، ولي امروز در نقطه مقابل رئيس جمهور قرار گرفته و كار را به اهانت و فحاشي عليه او كشاندند! اين دو، پديده هاي جديدي بودند كه از يك طرف رئيس جمهور براي نخستين بار طي يك سخنراني علني، عملكرد مدعيان اصلاحات را تخطئه كرد و گفت: «من از اردوگاه اصلاح طلبان، صداي دشمن را مي شنوم» و از طرف ديگر گروهي 40-30 نفره از دانشجويان، ادب ميزباني را زيرپا گذاشته و ميهمان گرانقدر خويش را به باد اهانت و ناسزا گرفتند.
همچنان كه انتظار مي رفت، اين بخش از سخنان آقاي خاتمي كه به قهر مردم از مدعيان اصلاحات و دعوت جبهه دوم خرداد به بازنگري در عملكرد و رفتار گذشته اختصاص داشت با بي مهري روزنامه هاي زنجيره اي رو به رو شد و مثل چند سال گذشته كه سخنان رئيس جمهور محترم را درباره معنويت، ايثار و شهادت، ايستادگي در برابر قدرت هاي سلطه گر، احترام به اعتقادات و باورهاي ديني مردم و ديگر موارد آرماني و ارزشي از اين قبيل را سانسور كرده و يا بسيار ضعيف و كمرنگ مطرح مي كردند، اين بخش از اظهارات آقاي خاتمي در مراسم 16آذر را هم در صفحات اول خود منعكس نكردند و بعضاً در صفحات داخلي نيز با تقطيع اين سخنان، محورهاي اساسي و مهم آن را كم اثر جلوه دادند.
شنيده شده كه جريان افراطي درون جبهه دوم خرداد از اين هم فراتر رفته و سيدمحمد خاتمي را به خاطر اين سخنان مورد نكوهش قرار داده و مدعي شده اند كه چنين اظهاراتي، پايگاه و موقعيت اصلاح طلبان را در جامعه بيش از پيش تضعيف مي كند. البته عده اي از مدعيان اصلاحات هم به استقبال اين سخنان رفته و اهانت جمعي از دانشجويان به خاتمي را علامت به ثمررسيدن اصلاحات و توسعه دموكراسي خوانده اند!
اصولگرايان نيز اين بخش از اظهارات آقاي خاتمي را حجتي بر صحت و درستي گفته ها و نوشته هاي خويش طي 8سال گذشته دانسته و از اين كه ايشان -هرچند دير- به اين واقعيت رسيده است كه غريبه ها و كساني كه صداي دشمن از حلقوم آنها شنيده مي شود، در اردوگاه مدعيان اصلاحات نفوذ كرده اند، ابراز خرسندي نموده و خداي رحمان را به خاطر طلوع آفتاب حقيقت و اثبات حقانيتي كه 8سال آن را فرياد مي زدند، سپاس گفته اند و در عين حال از رئيس جمهور محترم پرسشي دارند:
خاتمي عزيز؛ شما با وجود دارابودن بسياري از ويژگي هاي مثبت اخلاقي و رفتاري از قبيل سعه صدر، حلم، بردباري و شكيبايي، نقدپذيري و تحمل مخالفان، سرانجام در برابر فحاشي ها و اهانت هاي آن گروه 40-30 نفره، طاقت از كف داديد و خطاب به آنان فرياد برآورديد كه چنانچه ساكت نشويد، دستور مي دهم از سالن بيرونتان كنند. شما سرد و گرم روزگار را چشيده و سال ها در كوران انقلاب و مباحث حساس فرهنگي و سياسي بوده ايد و تجربه مديريت اجرايي در سطوح مختلف را داريد، ولي فحاشي آن عده و بي منطقي آنان را بر نمي تابيد، حال خود را بگذاريد جاي چند جوان متدين، انقلابي، عاشق اسلام، نظام، امام و رهبر و دلباخته اسلام و قرآن كه باورها و مقدسات آنان از سوي برخي افراد و جريان ها به بدترين وجه ممكن هتك حرمت مي شود.
آيا اين جوان پرشور و نورسته بايد دم فرو بندد و دست ها را به علامت تسليم بالا ببرد، يا به او هم حق مي دهيد كه در مقابل هتاكان به ارزش هاي ديني و شرف و حيثيت ملي، بايستد و اهانت كنندگان را سرجايشان بنشاند؟!
در سال هاي اخير مواردي پيش آمد كه نه تنها به انقلاب، نظام و امام اهانت شد، بلكه جماعتي هتاك و عامل بيگانه، حرمت پيامبر گرامي اسلام و ائمه معصومين«ع» را نيز شكستند و فقه اسلامي و آيات انسان ساز و آزادي بخش قرآن كريم را مغاير حقوق بشر قلمداد كردند. آيا به آن جوانان پرشور، معتقد و سراپاسوز و عشق كه به مقابله با اين هتاكان برخاستند، مي توان خرده گرفت كه چرا چنين كرديد؟ اگر پاسخ منفي است، پس چرا در اين سال ها از سوي دستگاه هاي دولتي و جناح سياسي حاكم هيچ حركت و سخني در دفاع از اين جوانان و محكوميت هتاكان ديده نشد؟!
بگذريم؛ رئيس جمهور محترم در سخنراني 16آذر، گروه هاي مدعي اصلاحات را مخاطب قرارداد و گفت اصلاح طلبان بايد به بررسي رفتار و عملكرد خود بپردازند و ببينند كه چرا پايگاهي در جامعه به ويژه در ميان اقشار متدين ندارند و مردم از آنها روي برگردانده اند. گمان مي كرديم اين گروه ها در نخستين اجلاس خود پس از سخنان رياست محترم جمهوري، براي راهبردي كردن سخنان ايشان و جبران خطاها و اشتباهات گذشته، طرح هاي فوريت دار و راه كارهاي اساسي ارائه دهند، اما گمان باطلي از آب درآمد! شوراي هماهنگي گروه هاي جبهه دوم خرداد، يكشنبه شب گذشته تشكيل جلسه داد و دبيركل سازمان مجاهدين در پايان اين جلسه در گفت وگو با خبرگزاري فارس تنها مصوبه گروه هاي هجده گانه جبهه دوم خرداد را چنين اعلام كرد. «شوراي هماهنگي جبهه دوم خرداد به شوراي هماهنگي جبهه اصلاحات تغيير يافت»!
واقعاً كه بايد به خاطر اين همه تلاش و تحمل سختي و مشقت به ايشان آفرين گفت! بعد از 8سال له له زدن درباره اصلاحات و چماق اصلاح طلبي را بر سر مردم كوفتن، تازه به صرافت افتاده و اسم خود را جبهه اصلاحات گذاشته اند؛ دست مريزاد، مبارك است! آقاي سعيد حجاريان حدود 2سال پيش گفته بود كه اصلاحات سر ندارد. شايد جبهه دوم خرداد با اين تغيير نام خواسته است كه اصلاحات را صاحب سر كند و سر اصلاحات همين جبهه باشد!
بي خود نيست كه در اين 8سال، مردم هيچ بهره و خيري از اصلاحات جز گراني، تورم، افزايش فاصله طبقاتي و... نديدند، لابد دليلش اين بوده كه اصلاحات وجود ماهوي نداشته است. حالا ديگر با اين اسم گذاري، كولاك خواهند كرد! اما از كجا معلوم كه چند سال بعد هم براي جبران ناكامي ها تنها كاري كه خواهند كرد، تغيير نام جبهه اصلاحات نباشد؟!
عليرضا ملكيان

استخوان (گفت و شنود)

گفت: چه خبر؟!
گفتم: ملك عبدالله پادشاه اردن گفته است كه ايران يك ميليون ايراني را با عبور از مرز وارد عراق كرده تا نتيجه انتخابات به نفع ايران تمام شود.
گفت: از كسي كه مادرش انگليسي است، پدر و پدر بزرگش با زور توپ و تانك انگليسي ها بر مردم مظلوم اردن تحميل شده بودند غير از اين انتظار نمي رود.
گفتم: آمريكا و انگليس اين آدم هاي بي شخصيت و ولگرد را براي همين روزها تربيت كرده اند كه هروقت لازم ديدند آنها را به جان مخالفان خود بياندازند.
گفت: بعضي ها معتقدند كه ايران مي تواند در برخي امور با آمريكايي ها كنار بيايد تا جلوي اين جور كارها گرفته شود!
گفتم: سگ ولگردي پاي شخصي را گاز گرفته بود. به او گفتند، چرا يك تكه استخوان جلوي اين سگ نمي اندازي كه با تو دوست شود و ديگر گازت نگيرد. گفت؛ آنوقت سگ ها بدعادت مي شوند و همه جمع مي شوند و استخوان مي خواهند!

پيش ازدستورآدينه

جمعه آينده، روزي تعيين كننده براي اصولگرايان به منظور دستيابي به راهبرد انتخاباتي اين جريان بزرگ سياسي اجتماعي است.
قرار است شوراهاي هماهنگي نيروهاي انقلاب از سراسر كشور در اجتماعي هزارنفري گردهم آيند و ضمن رايزني درباره انتخابات آينده و آشنايي با مواضع نامزدهاي مطرح در جبهه اصولگرايي، راه برگزيدن و معرفي شايسته ترين فرد براي تصدي كرسي رياست جمهوري را هموار كنند. اين رويداد مهم، بهانه اي شد تا نگاهي گذرا به آرايش دروني جريانات اصولگرا و دلمشغولي هاي نيروهاي اجتماعي اين جبهه سياسي بيفكنيم:
1- رويكرد اعلام شده و رسمي جبهه اصولگرايي به راهبرد محوري «جوان گرايي» تكان شديدي را در محيط اجتماعي سياسي كشور ايجاد كرد و سبب تحولات اساسي در گفتمان، سازمان و تاكتيك هاي عملياتي اين جناح شد. اين رويكرد تازه كه در دو سال گذشته، موفقيت هاي چشمگيري را نصيب اصولگرايان كرده و خاطره تلخ چهار شكست پي درپي انتخاباتي طي سال هاي 76 تا 80 را از ذهن و دل آنان زدوده است ، مقدمه بازنگري جدي در روش هاي برخورد با مسائل مهم كشور-منجمله انتخابات- گرديد كه شجاعت اعتراف به اشتباهات گذشته، يكي از برجسته ترين آنهاست.
جمع بندي رويدادها و پديده هاي مندرج در فراز و نشيب هاي چند دوره گذشته نيروهاي اصولگرا را به اين نتيجه رساند كه خود را از قيدوبند روش ها و نام هاي عادت شده در گذشته برهانند و ضمن حرمت نهادن به پيشكسوتان و خدمتگزاران پيشين، روزهاي نو را از اسامي نو توقع كنند. بر همين اساس، در دو انتخابات شوراهاي دوم و مجلس هفتم، فهرستي از چهره ها و نام ها را پيش روي مردم نهادند كه بسياري از آنان-لااقل در عناوين شغلي جديد- براي مخاطبان تازگي داشتند و همين، يكي از رموز موفقيت آنان شد.
در كنار اين نكته اساسي، ملاحظات ديگري نيز مدنظر قرار گرفت. مثلاً اين كه نامزد معرفي شده به مردم نبايد آلوده به برخي عوامل بدنامي نزد ملت باشد. افراد متهم به زدوبند، رانت خواري، فاميل بازي، سوءاستفاده از موقعيت حكومتي، اهل تكبر در برخورد با مردم، عناصر رفاه زده و دور از زي طلبگي و ساده زيستي ممدوح، گرفتاري در روابط مشكوك و دردسرساز خانوادگي و قس علي هذا، چنين كساني نبايد در دايره انتخاب اصولگرايان قرار مي گرفتند و آن طور كه از ظواهر امر برمي آيد در اكثر حوزه هاي انتخابيه- به ويژه در شهرهاي بزرگ- اين ملاحظات، عملي شد.
2- اقبالي كه در هر دو انتخابات اخير، خاصه انتخابات مجلس هفتم به كانديداهاي جريان ارزشي، نشان داده شد، مختص نيروهاي اجتماعي وابسته به اين جريان نبود، چه، اين كه اساساً ظرفيت واقعي طرفداران پروپاقرص و دائمي اصولگرايان در حدي نيست كه بتواند نزديك به پنجاه درصد واجدان شرايط رأي دادن را شامل شود. بي ترديد در كنار جماعت حدوداً 20درصدي هواداران هميشگي اصولگرايان، بقيه رأي دهندگان به نامزدهاي اين جناح را توده هاي مردمي تشكيل مي دادند كه در عرف مصطلح جامعه شناسان به بخش خاكستري جامعه تعلق داشتند يعني همان ها كه تقريبا 60 تا 70درصد جمعيت كل كشور را شامل مي شوند و هرگز رأي تضمين شده دائمي براي هيچ يك از جناح هاي سياسي ندارند و هر زمان به اقتضاي منافع خود و مصالحي كه براي كشور در نظر مي گيرند، رأيشان را به كسي مي دهند.
هنر اصولگرايان در دو دوره اخير آن بود كه تا حدودي توانستند اعتماد اين بخش از مردم را به خود جلب كنند، آن هم درست در شرايطي كه جناح مقابل-يعني اصلاح طلبان- اين اعتماد و اميد مردم را به وادي نابودي و يأس كشيده بودند. كتمان نمي توان كرد كه در برانگيختن اين نگاه درست، عزيز بزرگواري كه بر جايگاه پيشوايي كشور و ملت تكيه زده، بالاترين سهم را داشته است و اصولگرايان، به ميزان زيادي، نگاه نو خود را مديون راهبري هاي خردمندانه و دلسوزانه آن مرد بزرگند. تأكيد مكرر و هميشگي ايشان بر لزوم مشاركت حداكثري مردم در حالي صورت گرفته و مي گيرد كه برخي از منسوبان مستقيم و غيرمستقيم به جبهه اصولگرايي دقيقاً برخلاف آن مي انديشند. امثال آقاي هاشمي رفسنجاني كم نيستند كه به برگزاري انتخابات با حضور جمعيت محدود اما نتيجه اطمينان بخش معتقدند منتها، همه به اندازه ايشان شهامت ابراز اين نگاه متفاوت را ندارند.
3-ارز يابي تجربيات ساليان اخير در گروه هاي مختلف حاضر در جبهه اصولگرا اگرچه تماماً يكسان نيست و به طور طبيعي، هر كدام به اقتضاي خاستگاه فكري، صنفي و تجربيات شخصي و جمعي، اختلاف نظرهايي با هم دارند اما عصاره و نتيجه مشترك اين نگاه ها چنان بوده كه در روي آوردن به گزينه هاي جديد و پرهيز از تكرار سنجه هاي آزموده شده، ترديد به خود راه ندهند و بر اين اساس از همان ابتداي ورود به عرصه انتخابات، روشن شد كه نامزدهاي احتمالي اصولگرايان، كسي خارج از همان جمع4-5نفره اي نيست كه متوسط سن شان از پنجاه سال چندان تجاوز نمي كند.
اين نگرش و انتخاب، البته چيزي از ارادت و احترام اين گروه ها نسبت به شخصيت هاي بزرگ و بزرگوار نسل اولي كم نمي كند اما مگر مي شود جمع بندي فكورانه و مبتني بر همه ملاحظات و مصالح مردم و كشور را فداي علايق و مناسبات ارادت ورزانه و متكي بر تعارفات و رودربايستي ها كرد.
4- گزينش فرد اصلح از ميان 4-5 فرد مطرح در جبهه اصولگرايي، طبعاً كار آساني نيست. هر يك از اين افراد، دارنده برجستگي ها و خصايص مثبتي است كه مي تواند به او اعتباري بيش از ديگري ببخشد اما لاجرم رأي مردم فقط يك نفر را بر كرسي رياست جمهوري مي نشاند و چه بهتر كه اصولگرايان در اين رأي، همداستان شوند. اين كار را مي توان با تنازل از خواسته هاي شخصي و حزبي و روي آوردن به گزينه اي سامان داد كه واجد بيشترين امتيازات موجود دراين جمع است. يعني اگر صفت برجسته و غالب در اين پنج كانديدا به ترتيب:
صراحت عدالت خواهانه، كارآمدي و دلسوزي، دورانديشي و مديريت، وجاهت ظاهري و بالاخره جسارت در برخورد با مسائل است، طبعا ً از اين ميان بايد به گزينه اي روي آورد كه علاوه بر صفت غالب خود، حداقلي از امتيازات ديگران را هم داشته باشد و ضمناً وجود برخي شبهات و ابهامات درباره مواضع و زندگي شخصي و اجتماعي او بر انتخاب وي در اين جايگاه خطير، سنگيني نكند.
5- تخطي از اصول كار جمعي و مشترك در ميان اصولگرايان، آفت بزرگ جرياني است كه خواه ناخواه به نقطه اميد آينده مردم بدل شده است. اين كه هر يك از چند نفر مطرح، پس از مشخص شدن گزينه نهايي بخواهد ساز خودش را بزند، قطعاً شايسته اين جمع نيست و بدتر از آن اين كه كساني عدم توافق كامل درباره يكي از اين گزينه ها را بهانه اي براي رويكرد به گزينه هاي ديگري قرار دهند كه براساس جمع بندي قطعي اصولگرايان، كلاً به كناري نهاده شده اند. مثل اين است كه جمعي چهار پنج نفره براي نحوه سفرشان به خانه خدا هر كدام پيشنهادي ارائه دهند مثلا يكي سفر با هواپيما، ديگري با كشتي، آن يكي با قطار، چهارمي با اتومبيل و آخري هم تركيبي از اين همه را پيشنهاد دهد اما در نهايت چون هيچ يك زير بار ديگري نمي روند، قرار بگذارند كه به جاي خانه خدا سري به افغانستان بزنند آن هم با پاي پياده يا سوار بر اسب و اشتر. مضحك به نظر مي رسد، نه؟ آخر مگر به بهانه اختلاف بر سر مركب، مقصد را مي توان تغيير داد؟
اين جمعه، با ملاحظاتي از قبيل آنچه گفته آمد، روزي سرنوشت ساز براي اصولگرايان و چه بسا آينده كشور خواهد بود. يا علي مدد!
حسين صفارهرندي

وزارت با عرض معذرت ارشاد!

آنتوني پارسونز كه هنگام برپايي جشن هنر سال 1356 شيراز، سفير انگليس در ايران بوده است در كتاب خود با عنوان «غرور و سقوط» بعد از اشاره به صحنه هاي ضداخلاقي و مستهجني كه در جشن هنر شيراز به نمايش درآمده بود مي نويسد «به اعتقاد من، جشن هنر شيراز يكي از اولين جرقه هايي بود كه پيدايش و پيروزي انقلاب اسلامي در ايران را به دنبال داشت» و تأكيد مي كند «جشن هنر سال 1356 شيراز، به لحاظ كثرت صحنه هاي اهانت آميز به ارزش هاي اخلاقي مسلمانان، از جشن هاي قبلي فراتر رفته بود.»
پارسونز در ادامه اين نوشته به نگراني خود از احتمال شورش مردم عليه رژيم شاه در اعتراض به برپايي جشن هنر شيراز اشاره كرده و مي نويسد؛ «به خاطر اين موضوع نزد شاه رفته و مسئله را با وي در ميان گذاشتم و به او گفتم اگر چنين نمايشي به طور مثال در شهر منچستر انگليس اجراء مي شد، كارگردان و هنرپيشگان آن جان سالم به در نمي بردند... ولي شاه مدتي خنديد و چيزي نگفت.»
در جلد دهم از كتاب «ياران امام به روايت اسناد ساواك» تعدادي از گزارش هاي ساواك درباره جشن هنر شيراز و عكس العمل علما و اقشار مختلف مردم نسبت به آن درج گرديده است. در يكي از اين اسناد، مأمور ساواك به اظهارات شهيد دستغيب اشاره كرده و مي نويسد؛«آقاي حاج سيدعبدالحسين دستغيب در مسجد جامع روي منبر از جشن هنر شيراز به شدت انتقاد مي كند و مي گويد خداوند لعنت كند كساني را كه در اين جشن شركت مي نمايند. خداوند لعنت كند افتتاح كننده جشن هنر (فرح پهلوي) را... لعنت خدا بر آن كس باد كه به تماشاي اينها برود... از ولايت كفر هم رقاصه به ايران آورده اند... هرچه مي گوئيم كشور ايران مسلمان و اسلامي است و اين جوان ها را به راه بد نكشانيد، مگر كسي گوش به حرف مي دهد. صداي مردم بلند شده يك وقت نمي شود جلوي آنها را گرفت.»
جشن هنر شيراز با صحنه هاي مستهجن و ضداخلاقي آن اگر چه در دوران حاكميت سياه رژيم منحوس پهلوي برپا شده بود ولي علي رغم خفقان آن روزها، اعتراض شديد علما و مردم را در پي داشت تا آنجا كه آنتوني پارسونز، سفير وقت انگليس، اين اعتراض ها را يكي از جرقه هاي منجر به انقلاب اسلامي ارزيابي مي كند. اما مراسم مستهجن و هنجارشكن تئاتر ايران زمين در اهواز، نه در دوران طاغوت و حاكميت مطلق آمريكا، بلكه در جمهوري اسلامي ايران اتفاق افتاده است و البته باز هم مانند جشن هنر شيراز، اعتراض شديد مردم مؤمن و انقلابي و عالمان برجسته ديني را در پي داشته است... خب! بعد چي؟!
لطفاً از مقايسه مستندي كه خواهيم داشت، ابرو در هم نكشيد و رگهاي گردنتان را به نشانه غيرتي -كه انشاءالله داشته باشيد- برجسته نفرمائيد و اين واقعيت را بپذيريد كه برپاكنندگان جشن هنر شيراز با برپاكنندگان مراسم مستهجن تئاتر ايران زمين در اهواز، تفاوت چنداني ندارند... دست اندركاران جشن هنر شيراز در پي تخريب ارزش هاي اخلاقي و فراهم آوردن زمينه لازم در جامعه اسلامي آن روز براي تداوم سلطه آمريكا بوده اند و دست اندركاران تئاتر ايران زمين همان مقصود را با انگيزه زمينه سازي براي بازگشت سلطه از دست رفته آمريكا بر ايران تدارك ديده اند. باور نمي كنيد؟! به اظهارات و برخوردهاي دوطرف ماجرا -يعني مسئولان رژيم شاه و مردم مسلمان- در آن روزها و دوطرف ماجرا - يعني مسئولان فرهنگي جمهوري اسلامي ايران و مردم- در اين روزها توجه كنيد. در هر دو ماجرا، شخصيت ها يكسان و مشابه هستند و فقط اشخاص جا به جا شده اند، سناريو و بازي يكي است ولي بازيگران متفاوت هستند.
در جشن هنر شيراز، هنجارها و ارزش هاي اخلاقي مورد هجوم قرار مي گيرند و در جشنواره تئاتر ايران زمين هم دقيقاً همان ماجرا تكرار مي شود. در جشن هنر شيراز، فرهيختگان و مردم صدا به اعتراض بلند مي كنند و مسئولان رژيم طاغوت در جلسات خصوصي خود -به روايت اسناد ساواك- اين اعتراض ها را به مسخره مي گيرند و در برخوردهاي عمومي خويش، دست به توجيه مي زنند و اما در ماجراي جشنواره مستهجن اهواز، دست اندركاران جشنواره، علاوه بر توجيه مضحك و دفاع غيرمنطقي و خنده آور از افتضاحي كه به بار آورده اند، اعتراض مردم را نيز آشكارا به مسخره مي گيرند و از اين نظر با همتايان خود در رژيم طاغوت فرق دارند، زيرا، آنها جرأت نداشتند كه اعتراضات مردمي را آشكارا مسخره كنند!
يكي از دست اندركاران جشنواره اهواز كه از اعتراض مردم به فضاحت هاي جشنواره عصباني شده است مي گويد «چرا هر اقدامي كه روح فرهنگي را دوباره معتبر مي كند مورد حمله قرار مي گيرد؟ اين رفتارها فقط براي به تعطيل كشاندن برنامه هاي فرهنگي است»! و برخي از مسئولان وزارت ارشاد نيز اظهارات مشابه ديگري داشته و تلاش كرده اند كه منتقدان و اعتراض كنندگان به جشنواره مستهجن تئاتر را افرادي بي اطلاع از فرهنگ و هنر معرفي كنند.
اكنون به سندي از ساواك در همين زمينه مراجعه مي كنيم و نظريه ساواك را درباره اظهارات آيت الله شهيد دستغيب مي خوانيم. در اين سند، مسئول بررسي و ارزيابي ساواك با اشاره به اعتراض آيت الله شهيد دستغيب به جشنواره شيراز درباره ايشان مي نويسد:
«نامبرده -آيت الله دستغيب- فردي فاقد معلومات و قوه تشخيص و درك و حتي در حرف زدن است به شهرباني اعلام مي گردد كه شديداً به نامبرده تذكر داده شود و چنانچه معلوم شد اظهارات او واقعيت داشته، تقاضا خواهد شد كه ممنوع المنبر گردد.»
به گواهي سند فوق الذكر، ميان دست اندركاران برپايي جشن هنر شيراز و دست اندركاران جشنواره اهواز فقط دو تفاوت وجود دارد.
1- سند ساواك محرمانه است يعني ساواكي ها در محفل خصوصي و محرمانه خود، مرحوم شهيد آيت الله دستغيب را «فاقد معلومات و قوه تشخيص» ناميده اند. ولي مسئولان برپايي جشنواره مستهجن اهواز، آشكارا و در مصاحبه هاي مطبوعاتي خود، منتقدان و اعتراض كنندگان به اين جشنواره مستهجن را فاقد درك فرهنگي معرفي مي كنند!
2-ساواكي ها، دستور برخورد شديد با معترضان جشن هنر شيراز را صادر كرده اند ولي مسئولان جشنواره مستهجن اهواز، چنين دستوري صادر نكرده اند! چرا؟!... ترديد نكنيد كه اگر از دستشان بر مي آمد، روزگار مؤمنان و منتقدان به اين مراسم فضيحت بار و مستهجن را سياه مي كردند...
3-اگر ميان برگزاركنندگان جشنواره اهواز با ساواكي هاي رژيم شاه تفاوت ديگر مشاهده فرموديد، لطفاً نگارنده را بي خبر نگذاريد!
عجيب آن كه برخي از مسئولان وزارت -با عرض معذرت- ارشاد! علي رغم وجود فيلم مستند از مراسم مستهجن جشنواره اهواز، سعي در انكار آن دارند و تنها 3دقيقه از اين مراسم را ضدارزشي معرفي كرده و قول توبيخ عوامل مربوطه را مي دهند! كه بايد گفت؛ اين هم يك ترفند ديگر براي ادامه فضاحت است. چرا كه اولاً؛ به گواهي فيلم موجود، تمامي مراسم مستهجن بوده است، ثانياً؛ اخراج، محاكمه و مجازات دست اندركاران و مخصوصاً استاندار و معاون وزير ارشاد و ساير مسئولان حاضر در مراسم، كمترين و ابتدايي ترين برخوردي است كه بايد با آنان صورت پذيرد...
به اين نكته نيز توجهي كنيد. جالب است! و البته، شرم آور... مسئولان ارشاد براي توجيه افتضاح جشنواره اهواز به سوابق انقلابي برخي از مسئولان جشنواره اشاره مي كنند، كه اين شگرد نيز دقيقاً از سوي ساواكي ها در جريان جشنواره شيراز به كار گرفته شده بود.
در سند ساواك -صفحه 488 جلد دهم كتاب ياران امام به روايت اسناد ساواك- آمده است: «روز پنجشنبه سرهنگ سلطاني- رئيس وقت شهرباني شيراز- به منزل آقاي محلاتي تلفن كرده و گفته است به آقايان -منظور آيت الله دستغيب و ساير علماي شيراز است- بگويند كه چرا آقايان روي منبر به شهبانو فرح پهلوي كه يك سيده علويه است نفرين مي كنند»!
و بالاخره، در خبرها آمده بود برخي از هنرمندان گلايه كرده اند كه چرا جشنواره اهواز با اعتراض روبرو شده است و كساني مي كوشند از اين ماجرا براي فراري دادن دست اندركاران رسواي جشنواره بهره گيري كنند كه اگر اين خبر واقعيت داشته باشد بايد گفت؛ كاش يك تست و آزمون هنري با ضوابط و معيارهاي علمي آن از اين عده به اصطلاح هنرمند به عمل مي آمد تا هر آدم بي سواد، دم دستي و بي هنري خود را هنرمند قلمداد نكند.
حسين شريعتمداري

زحمت (گفت و شنود)

گفت: از جشنواره مستهجن تئاتر ايران زمين در اهواز چه خبر؟!
گفتم: مردم و بسياري از مسئولان همچنان اعتراض مي كنند و خواستار بركناري و مجازات عاملان اين مراسم فضاحت بار هستند.
گفت: گوش كسي هم به اين اعتراض ها بدهكار هست؟! و غيرتي براي برخورد با عاملان اين فضاحت ديده مي شود؟!
گفتم: چه عرض كنم؟!... يك شب ميهماني وارد خانه اي شد و چون خيلي گرسنه بود، براي يافتن غذا به اين سوي و آن سوي نگاه مي كرد. صاحبخانه كه متوجه قضيه شده بود به او گفت؛ خودت را به زحمت نيانداز، آنچه كه تو دراين شب تاريك دنبالش مي گردي، بنده روز روشن هم در اين خانه پيدا نمي كنم!

سوگواره اي براي توسعه سياسي

مهدي محمدي
مراسم 16 آذرماه امسال و حضور رئيس جمهور در ميان انبوه دانشجوياني كه هر يك از نظرگاه خود حرف هاي بسياري داشتند كه با او در ميان بگذارند را به انحاي مختلفي مي توان «قرائت» كرد. مقابل نشستن يك مقام عالي حكومتي با خيل جوانان و اينكه آنان اجازه بيابند و بي هول مؤاخده و هراس از معاقبه سخن بگويند و مطالبه پاسخ كنند، بي ترديد نمادي روشن است از آنچه «آزادي سياسي» ناميده مي شود. نلرزيدن صداي مردم هنگام مواجهه با حاكمان و عزيز داشتن آنها كه دلشان پردرد اما زبانشان سرخ است، از ايده آل هاي حكومت اسلامي است. مراسم 16 آذر اگرچه بارقه هايي از اين فضيلت درخود داشت اما من معتقدم در ترسيم حد و اندازه آن مبالغه نبايد كرد. 7 سال است كه به لطائف الحيل تلاش مي شود اين ملت به لحاظ سياسي توسعه پيدا كنند. اما اين توسعه يافتگي از آنجا كه تجويزي و از بالا بوده و هرگز به شكلي طبيعي پيش نرفته و لذا به نتايج عجيب و غريبي انجاميده است.
نتيجه منطقي هر نوع بسط و تعميق بينش و دانش سياسي شهروندان كه مي توان آن را توسعه سياسي ناميد، در تقريب اول، آگاه شدن آنان به حقوق و تكاليف خود در مقابل حكومت و ساير شهروندان- شهرونداني كه با آنها در اين جامعه سياسي (Community) شريك هستند- و ايجاد حداقل انگيزه و توان در آنان كه حقوق خود را مطالبه و استيفا كنند و نهايتاً نهادينه سازي اين سازوكار است.
روز 16 آذرماه امسال وقتي رئيس جمهور در مقابل عده اي كه به ظاهر بايد آنان را متعلق به «طبقه نخبگان» دانست، نشسته بود، به وضوح مي شد ديد كه چيزي از اين آرمان جامه عمل به خود نپوشيده است و اين نتيجه اي است كه از هر دو سو-مردم و حاكمان- صحيح است. در سوي مردم، توسعه سياسي معقول-كه لزوماً با توسعه همه جانبه و در همه ابعاد ملازمه دارد- بايد به اين هدف مي انجاميد كه استدلال و منطق جاي هو و جنجال را بگيرد و غوغائيان مجال عرض اندام نيابند. اما ديديم كه هنوز «هو كردن» جزو رسوم رايج توسعه يافتگان كذايي است و رسم مجال سخن به مخالفان ندادن و استدلال آنها را نشنيده سروصدا به راه انداختن، برنيفتاده است. رئيس جمهور بايد آن روز، آنجا كه «بي لكنت سخن گفتن مردم با رئيس دولت» را براي اصلاحات بس دانست، به اين نكته هم اشاره اي مي كرد كه گويا تربيت 7 ساله دولت اصلاحات از اين حيث كه مردان و زناني منطقي و خودساخته بپرورد چندان موفق نبوده سهل است حتي ادب سخن گفتن و سخن شنيدن در جمع را از دانشجوياني كه بايد نماد فرهيختگي باشند، ستانده است. پس از صرف اين همه وقت و هزينه همچنان اين كنفرانس هاي ما هستند كه تبديل به كارناوال مي شوند نه برعكس.
اما در سوي دولت نيز صادقانه بايد گفت توسعه سياسي توفيقي به كف نياورده است. آقاي رئيس جمهور تصديق مي فرمايند كه در همين دولت اصلاحات و توسط همان كساني كه ايشان تازه شباهتي ميان صداي آنان و صداي دشمن مشاهده كرده اند، دولت در بسياري حوزه ها خرج خود را از خرج مردم سوا كرد و به راه خود رفت صرف نظر از آنكه مردم به كدام راه مي روند. اين كافي نيست كه به شكستن اقتدار دولت در اثر جاهل بازي هاي عده اي كه نشاني از دانش و بصيرت در رفتار آنها نيست، مباهات كنيم و نامش را برداشته شدن ديوار ميان مردم و حاكمان بگذاريم. بايد از خود پرسيد بدنه دولت اصلاحات تا چه حد خود را در مقابل مردم و منتقدان پاسخگو مي دانسته و مهم تر تا چه حد آمادگي پذيرش انتقادات اصولي آنان و اصلاح مسير و منش خود را داشته است؟ آيا 7 سال توسعه سياسي توانسته است «نهاد پاسخگويي» را در اندروني دولت تاسيس و تثبيت كند؟ رويارويي با اين سؤالات تنها راه پيش پاي آنهاست كه مقصودشان گشودن راهي به سوي آينده از خلال نقد گذشته است. والا مي توان نشست و دل خوش داشت كه هزار ماشاءالله از فرط توسعه يافتگي، جوان دانشجوي ما مي تواند حرمت رئيس جمهور را هم بشكند و ميان كلامش سوت و كف بزند و بالا و پايين بپرد و...

افتضاحات مابعدالرنسانس!


محمدجعفر بهداد

روشنفكران غربي زماني كار خود را در قرن شانزدهم آغاز كردند كه حكومت كليسايي، جزميت در مخالفت با هرگونه تحول و ترقي را به اوج خود رسانيده بود. اگرچه قيام روشنفكري عليه جنايت ها و خيانت هايي كه به نام دين عليه آرزوها و استعدادهاي بشري مي شد، امري ضروري و ممدوح بود، اما روشنفكران غرب، هنگامي در قرن هجدهم به پيروزي رسيدند كه كار اين دو طيف از يك تقابل عالمانه به نوعي لجبازي تبديل شد. نسل دوم روشنفكران غرب در دوره رنسانس برخلاف نسل قبلي، روش محققانه و نقد عاقلانه را در ساحت دين كنار گذاشتند و كار ايجاد ترديد در افكار كليساييان را به جايي كشاندند كه شكاكيت در اصل دين را وجهه همت خويش قرار دادند و شايد از همين نقطه، حضور رسمي «اومانيزم» يا انسان محوري- به جاي خدامداري- در جوامع انساني احساس شد. نهضت شكاكيت عليه جزميت با هدف گشودن گره هاي ساختگي از دست و پاي پيشرفت بشر برپا شد، اما با ظهور نسل موسوم به «روشنفكر مقلد» و مطرود ماندن تحقيق در اردوگاه روشنفكران جوان، نهضت مذكور در اثر استحاله تدريجي، به نوعي بازيگري و شكاكيت غيرسازنده عليه مباني و حقيقت دين تبديل شد. در واقع خواستند «ايمان» را از بند زور و جهل و خرافه برهانند، اما به نفي ايمان و خداباوري رسيدند. خرابكاري روشنفكران متعصب و متصلب، دست كمي از زيان هاي خشك مقدسي ديني ندارد. ولتر دين را اساساً خرافي دانسته و مي گفت: اين موجود ننگين را سركوب كنيد! لجبازي روشنفكرنماهاي ترمزبريده به گونه اي بود كه پروتستانتيزم را نيز نپذيرفتند. يعني حتي وقتي كليسا در قرن 16 از تعصبات و خرافه دست كشيد و اصطلاحاً به «دين عقل پسند» تن داد، باز هم به خاطر آنكه همچنان از «دين» صحبت مي شود، مورد مخالفت قرار گرفت. از زماني كه ماكياولي در قرن پانزدهم مي گفت «سعادت انسان فقط دنيوي است» و فرانسيس بيكن در قرن شانزدهم از نظريه «دانش تجربه به جاي دينداري» دفاع مي كرد تا وقتي كه اعلاميه حقوق بشر در سال 1789 تنظيم شد و مكتب اومانيستي ليبرال دموكراسي را به رسميت شناخت، همواره ميل به ترجيح آزادي بر عدالت در روشنفكر غربي غليان مي كرد. چنانچه در نهايت كارل پوپر گفت: «آزادي از مساوات مهمتر است، زيرا حركت براي ايجاد مساوات، آزادي را به خطر مي اندازد.» تجربه نشان داد كه آزادي مبتني بر عدالت گريزي در جوامع غرب، عامل ظهور طبقه كم شمار ثروتمند و قدرتمند بر مسند حكومت نسبت به اكثريت نابرخوردار بوده است. ليبرال دموكراسي ظلم كليسايي را به نحوي مدرن و آرام باز توليد كرده و ضمن رسميت بخشيدن به نظام طبقاتي «اغنيا-فقرا»، اعلام مي كند: آزادي و رفاه و امنيت فقط براي انسان غربي و حفظ منافع جوامع سرمايه داري است و ساير ملل-اگر ليبرال دموكرات- نيستند، نه تنها مستحق تساهل و تسامح و آسايش و شكم سير و سرپناه نيستند، بلكه شايسته فقر و جهل و فلاكت و نابودي اند! ¤ ¤ ¤ در دو دهه گذشته، جرياني ابتدا با نام «روشنفكري ديني» و سپس با عنوان «روشنفكري» با ادعاي اينكه حاكمان جمهوري اسلامي از دين و ارزش هاي اعتقادي براي حفظ قدرت خود بهره برداري مي كنند، اعلام كردند قصد نجات مردم و كشور از دين تحميلي و تفاسير انحرافي دارند، اما اين روزها سراغ روشنفكرنماهاي مذكور را بايد در محافلي بگيريد كه يا در لباس تئوريسين از «افيون بودن دين» سخن مي گويند يا در مقام برنامه ريز فرهنگي از آزادي بي بندوبار جنسي دفاع مي كنند، و يا در كسوت سياستمدار به تماشاي رقاصي زنان با آن لباس هاي مفتضح در يك برنامه رسمي و دولتي نشسته اند. حالا تصور بفرماييد بعد از اين همه افتضاحات «مابعدالرنسانس»، جريان مذكور تازه يادش بيفتد كه قانوناً موظف به جلوگيري از ابتذال است!؟

دموكراسي (گفت و شنود)

گفت: درمراسم سخنراني آقاي خاتمي در دانشگاه تهران تعدادي كه خود را دانشجو و اصلاح طلب مي ناميدند با بي ادبي و بي نزاكتي درميان سخنراني ايشان زبان به هو كردن گشودند.
گفتم: آزادي يعني همين ديگر.
گفت: اين ديگر چه قرائتي از آزادي است؟
گفتم: اين هم نوعي آزادي بيان است كه اين عده توانسته اند به «زبان اصلي»! خود حرف بزنند!
گفت: آقاي ابطحي، معاون حقوقي سابق رئيس جمهور هم گفته است «هو كردن خاتمي نشانه رشد دموكراسي است»!
گفتم: خب! آقاي ابطحي زبان رفقاي خودش را بهتر از ديگران مي فهمد!
گفت: آخه كدام آدم عاقلي هو كردن را نشانه دموكراسي مي داند؟
گفتم: چه عرض كنم ؟! ... به شخصي گفتند، دمر آب نخور! پرسيد چرا؟! گفتند عقلت كم مي شود. پرسيد عقل چيست؟ گفتند؛ هيچي! بخور!!

چه كسي بود صدا زد سهراب ?

آخرين سال دولت اصلاحات و توسعه سياسي است. و رئيس جمهور در پس اين 7 سال به همه مجادلات و منازعات پايان مي بخشد و در جمع دانشجويان شهادت مي دهد «امروز متأسفانه در اردوگاه اصلاح طلبان، صداهايي مي شنوم كه دشمنان اين ملك و ملت آن را بيان مي كنند».
امروز شاد نيستيم از اينكه نگراني ها و هشدارهاي 7 سال قبل دلسوزان، واقعيت داشته است. از برخي مدعيان خط امام در جبهه اصلاحات هم گلايه اي نداريم كه چرا مماشات كردند و ماندگاري در قدرت به قيمت ائتلاف هاي آلوده را بر دفاع از كشور و ملت و ديانت در برابر نفوذطلبي دشمن ترجيح دادند، كه آنان در معرض آزمايش بودند و كفايت خويش نشان دادند. 7 بطن فتنه امروز با همه زشتي آن ظهور پيدا كرده و همه از لاشه متعفن آن مي گريزند. اما احزاب و محافل قدرت طلبي كه حاضر شدند به اصحاب فتنه سواري دهند و به هر قيمت مسندنشين شوند، هرگز نمي توانند سابقه 7 سال خيانت به ملت، مملكت و رئيس جمهور را از تاريخ بزدايند. امروز حتي رئيس جمهور هم با همه مسئوليت هايش، از آنها طلبكار است و... ما، نه شادمان از اينكه صدق مدعاي ساليان مان آشكار شده است. و مگر حسرت و حرمان فرصت هاي تباه شده، تضييع حقوق مشروع ملت متدين به خاطر ترجيح اقليتي فزونخواه فرومايه كه هرگز راضي و قدرشناس نشدند، و فربه ساختن راهزنان نامحرم به قيمت دريغ كردن حق معاش و معاد مردم در اين ساليان طولاني اجازه مي دهد كه صرف تأييد حقيقت يك هشدار واقعي، اسباب شادي را فراهم كند و تسلاي رنج بزرگي باشد كه به ناحق بر ملك و ملت رفته است.
وقتي فلان روزنامه دوم خردادي مي نويسد «اين انتقاد وارد است كه چرا رئيس جمهور در بيان اين حرف ها 7 سال تعلل كرد؟... اگر خاتمي انتقاد به همفكران خود را كمي زودتر آغاز مي كرد، آيا سال هاي پرتنش و فرصت سوز گذشته به فرصتي براي ساختن ايراني آبادتر تبديل نمي شد؟»، ديگر چه بايد گفت درباره «نوشداروي پس از مرگ سهراب اصلاحات» و چه جاي ذوق زدگي؟ به تعبير شاعر : كفش هايم كو ؟ چه كسي بود صدا زد سهراب ؟ آشنا بود صدا ...
اشتباه نشود. سخنان رئيس جمهور مهم بود، چونان شوكي كه از ريختن آب سرد بر سر خواب زدگان پديد مي آيد، اگر در جبهه ائتلافي و چهل تكه اصلاحات كسي هنوز در خواب مانده باشد. مهم بود چون خاتمي با شعار «سلام بر سه سيد فاطمي-خميني و خامنه اي، خاتمي» و به عنوان نامزد و عضو مركزيت مجمع روحانيون مبارز رأي اعتماد ملت را كسب كرد اما به نام دولت و گفتمان او، و با جولان فرصت طلباني كه با مخالفت جدي بازدارنده مواجه نمي شوند، بدترين جفاها و اهانت ها در حق دين، پيامبرخدا (ص) و ائمه معصومين(ع)، دفاع مقدس، امام و رهبري و تاريخ و هويت ايراني انجام گرفت. و مهم است چون نامزد بعدي همان تشكل كه دبيركل هم هست گويي كه آن عبرت 7 ساله به فراموشي رفته مي گويد «اسلاميت نظام در خطر نيست، نگران جمهوريت هستم». مهم است چون مؤمن از يك سوراخ دو بار گزيده نمي شود. و مهم است از اين زاويه كه ببينيم رئيس جمهور به وزارت اطلاعات، كشور و ارشاد خود درباره پالايش جبهه اصلاحات از عناصر نفوذي چه دستوري صادر خواهد كرد؟
سالياني گذشت و مقتداي انقلاب درباره تأسيس پايگاه هاي مطبوعاتي در كشور به دست دشمنان هشدار مي داد اما وزارتخانه اي كه قرار بود زينت دولت جمهوري اسلامي باشد نه تنها هيچ اقدامي در زدودن اين لكه ننگ از ساحت كشور نكرد كه خود منبع تغذيه بسياري از اين پايگاه ها شد. به راستي آيا بايد به شخص رئيس جمهور توهين مي شد تا صداي دشمن از اردوگاه اصلاح طلبان شنيده شود؛ آيا توهين به مقدس ترين مقدسات و نفي و زير پا نهادن آنها نبايد مسئولان را به جوش مي آورد تا آن گونه برافروخته شوند؟
آيا شقه شقه شدن پيكر بي جان اتحاديه انجمن هاي اسلامي دانشجويان (دفتر تحكيم وحدت) به دست گروهك ها و احزاب تندرويي كه صرفاً به چشم طعمه اي خوش خط و خال در اين تشكل پرسابقه مي نگريستند، و سرانجام حرف مفت خواندن جنبش دانشجويي كه نقش سازنده در انقلاب و دفاع مقدس داشت- آن هم توسط محافلي كه به عنوان چرخ هاي ارابه قدرت به اين جريان نگاه مي كردند- نبايد وجدان مسئولان ما را به درد مي آورد؟ آيا همين دسته گل تازه وزارت ارشاد در ششمين جشنواره ايران زمين (اهواز) كه آميخته با هرزگي و ابتذال محض بود، به تريش قباي كسي از مسئولان امر برخواهد خورد؟!
آيا كسي از اعترافات مستند امثال سيامك پورزند، عباس عبدي و... برخي متهمان فعال در مطبوعـات زنجيره اي و سايت هاي اينترنتي كه با سند و مدرك مي گويند مقصد نهايي شان چه بود و از چه كساني خط مي گرفتند و در داخل كشور پروژه هاي فرمايشي بيگانگان را پمپاژ مي كردند، دست ندامت بر پشت دست ديگر خواهد زد؟ آيا هنوز هم هشدار درباره شبيخون فرهنگي و كودتاي سياسي- عقيدتي دشمن، توهم است؟
اگر روزي يك شبه استراتژيست اصلاحات مانند علوي تبار مي گفت «ما مثل اسب درشكه به سربالايي رسيده ايم و مجبوريم همديگر را گاز بگيريم و لگد بيندازيم» و «جبهه اصلاحات، اردوگاه ژنرال ها و مديريت آنها مانند گله باني گرگ ها و گربه هاست»، امروز به وضوح مي توان ديد كه ادب آموزان تربيتي از اين دست چگونه درنده خويي پيشه كرده اند و به همه مي پرند.
امروز در حالي كه جبهه بزرگ ياران پاكباخته انقلاب-اعم از سليقه هاي سياسي چپ و راست و...- اقتدار و تيزبيني خويش را بازيافته اند، سرتيمي مانند سعيد حجاريان كه نوچه هايش دم از رفراندوم عليه قانون اساسي، خروج از حاكميت، عبور از خاتمي، تحريم و مقاومت مدني مي زدند، در پيامي تحت عنوان «كليك كليك، بنگ بنگ» و به بهانه 16 آذر تصريح مي كند «طرح اينترنتي رفراندوم براي تغيير قانون اساسي، اگر مضحك تر از طرح آقاي هخا(اهورا) نباشد دست كمي هم از آن ندارد كه با چند كليك رژيم را آبكش كند... ممكن است در كوتاه مدت عده اي به دنبال طرح هاي اتوپيايي بروند اما بعد از شكست، جز رسوباتي از يأس و حرمان و نااميدي از هر نوع مبارزه برايشان باقي نخواهد ماند. البته در اين ميان عده اي نيز خشمگينانه فرمول كليك كليك، بنگ بنگ را تبديل به كيوكيو بنگ بنگ خواهند كرد».
امروز، از جرياني ورشكسته سخن گفتن، لگد به مرده زدن و بوي تعفن را از نو بلند كردن است. به كرامت و دامن چيدن بايد از كنار آنان گذشت و آينده اي روشن را در چشم انداز داشت كه جوانان، روشنفكران نيك انديش و نيروهاي خدمتگزار كشور به بركت عبرت از گذشته و باور هويت پرارج اسلامي رصد كرده و مقصد عزيمت خويش قرار داده اند. امروز دوره جبران عقب ماندگي هايي است كه به نام توسعه اقتصادي و سياسي مدرن گريبانگير كشور شد. مجال دادن به استراتژيست هاي دشمن براي دستكاري در كشور، ايجاد تشنج و تباه كردن فرصت هاي پيشرفت كافي است.
امروز تك انبوه دشمن به بركت فرزندان مخلص انقلاب سركوب و جنگ تدارك شده از سوي ابرقدرت ها مغلوبه شده است. همت بلند داريم كه خبر بن بست پروژه نفوذ و استحاله ماه ها پيش از اين منتشر شده، چه رسد به خبر حضور و جولان آنان در جبهه اصلاحات! آن چند جوانك بازي خورده دشمن ما نيستند كه اگر كسي شايسته سرزنش باشد مسئولاني هستند كه اجازه دادند نفاق جديد به ميلشياپروري بپردازد؛ فقط به خاطر ائتلاف بر سر قدرت. دولت براي جبران مافات بايد به سراغ آنان برود.
محمد ايماني

دشمني در حق نزديكان

م. فرقاني
آورده اند از صاحبدلي دنيا بريده پرسيدند: چگونه شد كه دل از دنيا كندي و مال و ثروت و شوكت و عزت نزد خلق را رها كردي و عزلت را گزيدي؟
گفت؛ شبي در عالم رويا ابليس را ديدم كه در ميان جمعي نشسته و با آنان از من سخن مي گفت: كه فلان كس از جمله آدمياني است كه من او را دوست تر دارم. كسي پرسيد: مگر او چگونه است؟ ابليس گفت: او كسي است كه دشمن عزيزان خويش است!
از اين سخن برآشفتم و بانگ زدم اي ملعون، من بيش از همه كس عزيزانم را دوست دارم. و براي سعادت آنان از هر بامداد تا شامگاه با صدها نفوس جدال مي كنم تا سكه اي بيشتر براي آنان بيندوزم. ابليس گفت: براي همين تو را دوست تر دارم، چراكه از سپيده سحر تا شامگاه براي آنان دروغ مي گويي، كم مي فروشي، زيادتر مي ستاني و حق را ناحق مي كني تا سكه اي بيشتر براي آنان اندوخته كني و اين مال حرام همه روزه بر بار گناهان تو مي افزايد و بي آنكه من كوچكترين زحمتي براي گمراهي ذريه تو به خود دهم آنان را به هلاكت خواهد نشاند و رهسپار دوزخشان خواهد نمود. از اين رو من تو را نسبت به ديگر آدميان دوست تر دارم.
چون بخود آمدم ديدم راهي كه مي روم همان است كه ابليس لعين مي گويد: - من به چشم خود بسيار ديده بودم كساني را كه مال و ثروت از راه حرام اندوخته بودند به اميد آنكه پس از مرگشان عزيزانشان آسوده خاطر باشند اما تنها اندك زماني پس از رحلت وارثانشان براي همان چند سكه افزونتر به جان هم افتادند و يكديگر را به هلاكت نشاندند. چنين شد كه به شرف توبه رسيدم و دست از حرام بشستم و به كفاره گناهاني كه كرده بودم از دنيا نيز بريدم.
ديده بگشا!
مبادا از آناني باشيم كه از فرط محبت، بزرگترين دشمني ها را در حق عزيزانمان روا داريم! چه بسيار بوده اند و هستند كساني كه در اين كژ راهه گام نهادند و نه تنها آخرت خويش را تباه كردند بلكه بازماندگانشان را نيز با كوهي از مال حرام به نابودي كشاندند.

بدر ( گفت و شنود )

در آستانه سالروز شهادت امام صادق عليه السلام، اين ستون را به گفت و شنودي ميان منصور خليفه عباسي و قاتل امام(ع) با يكي از ياران آن حضرت اختصاص مي دهيم كه عبرت انگيز است...
منصور، عبدالله بن حسن را به اسارت گرفته و از او محل اختفاي علويان را مي خواست و عبدالله از افشاي مخفيگاه آنان خودداري مي كرد. منصور به جلاد گفت با تازيانه بر سر و صورت عبدالله بزند. بر اثر ضربات تازيانه، يكي از چشمان عبدالله از حدقه بيرون آمد.
عبدالله خطاب به خليفه گفت :اي منصور! آيا ما در جنگ بدر با اسيران شما اينگونه رفتار كرديم؟
اشاره عبدالله به كفر منصور بود و بيان اين نكته كه مشركان ديروز يعني همانها كه در بدر با قرآن جنگيده بودند، به فريب و با تغيير چهره بر مسند خلافت مسلمين نشسته اند!

سوت زن هاي ديروز فحاشان امروز

امروز با توجه به اين كه در آستانه سالروز شهادت امام جعفرصادق«ع» قرار داريم، قصد داشتم درباره اوضاع سياسي- اجتماعي آن دوران و مقايسه آن با شرايط امروز جامعه اسلامي، مطالبي را به محضر هموطنان عزيز ارائه كنم.از جمله اين كه چرا آن حضرت به انبوه درخواست هايي كه از سوي مردم براي قيام عليه خلفاي جور صورت گرفت، اعتنايي نكرد و جلسات بحث و درس، بسط و گسترش فقه اسلامي و اهتمام به علوم عقلي و نقلي را بر آن ترجيح داد و از اين رهگذر شاگردان فراواني تربيت كرد كه هر يك از آنان سرآمد عصر خود و از علما و دانشمندان بزرگ محسوب مي شدند؛ افرادي چون مالك ابن انس، ابوحنيفه، ابن جريح، يحيي ابن سعيد انصاري و جابرابن حيان كوفي كه اين شخص، كتابي در هزار برگ تأليف كرده و پانصد رساله از امام جعفرصادق«ع» را در آن گرد آورده است.
تمامي امامان بزرگوار ما در مواجهه با شرايط روزگار خود و نحوه تعامل با خلفاي وقت، بهترين تصميم را اتخاذ كرده و به آن عمل نمودند و از اين طريق مكتب اسلام، احكام قرآن و سنت پيامبر گرامي اسلام«ص» را زنده نگه داشتند. امام علي«ع»، پس از رحلت حضرت محمد«ص» و ماجراي سقيفه، 25سال سكوت مي كند، امام حسن«ع» در برابر معاويه سياس و حيله گر، صلح را بر مي گزيند، امام حسين«ع» تن به بيعت با يزيد نمي دهد و حماسه كربلا را مي آفريند و امام صادق«ع» كه ششمين امام معصوم و در واقع حلقه واسط دو دوره تاريخي قبل و بعد از خود و پرچمدار فقه جعفري است، نياز اساسي عصر خود را علم و معرفت تشخيص داده و به تحكيم و ترويج علوم و معارف مي پردازد و با اين اقدام هوشمندانه كه يك نمونه آن تربيت چندين هزار شاگرد است، اسلام و قرآن را بيمه مي كند و سنت پيامبر گرامي اسلام، سيره مولا علي«ع» و قيام خونين جدش حضرت امام حسين«ع» را جاودانه مي سازد.
امروز، ما نيز پس از گذشت ربع قرن از پيروزي انقلاب اسلامي، بيش از هرچيز نيازمند بسط و گسترش علم و معرفت و تحقيق و پژوهش در علوم گوناگون هستيم و شرايط نيز از هر نظر براي يك جهش علمي فراهم است و نيروهاي مستعد و توانمند هم بحمدالله در تمامي عرصه ها وجود دارند و همان گونه كه رهبر معظم انقلاب مطرح فرمودند، بايد «نهضت علمي» را جدي بگيريم و از موانعي كه دشمن براي جلوگيري از رسيدن ما به قله هاي توسعه و پيشرفت تدارك ديده، نهراسيم و ايمان داشته باشيم كه هر اختراع، ابتكار، خلاقيت، نوآوري و هر پيشرفت علمي به منزله تيري است كه بر قلب دشمن مي نشيند. حتي اگر معتقد به توسعه سياسي در محيط هاي علمي و دانشگاهي هستيم، باور كنيم كه امروز فعال سياسي و چهره انقلابي، كسي است كه در راه توسعه و پيشرفت كشور، گام بر مي دارد و تداوم بخش نهضت علمي است.
بگذريم؛ انشاءالله اگر عمري باقي باشد، در فرصتي ديگر درباره نهضت علمي امام جعفرصادق«ع» و شرايط سياسي- اجتماعي آن دوران و نيز ضرورت توجه مسئولان كشور و مجامع دانشگاهي و حوزوي به نهضت علمي سخن خواهيم گفت.
اكنون با توجه به ويژگي ستون يادداشت روز كه موضوعات مهم و رخدادهاي روز كشور را مورد بررسي و تجزيه و تحليل قرار مي دهد، به سراغ سخنان رياست محترم جمهوري در اجتماع دانشجويان و مراسمي كه به مناسبت 16آذر (روز دانشجو) در سالن شهيد چمران دانشكده فني دانشگاه تهران برگزار شد مي رويم تا ببينيم خاتمي چه گفت و چرا برخي دانشجويان كه زماني براي هر كلمه و جمله اي كه بر زبان ايشان جاري مي شد، سوت مي كشيدند و كف مي زدند و بوسه نثار رئيس جمهور مي كردند، ديروز حرمت شكني كردند و آزادگي، عطوفت و مهرباني خاتمي را با ناسپاسي پاسخ گفتند.
خاتمي ابتدا از 16آذر 32گفت، از پيشتازي دانشگاه در مبارزات ضداستكباري و از 3دانشجوي شهيد كه نخستين قربانيان سلطه گر تازه به دوران رسيده آمريكا بودند. از اين كه جنبش دانشجويي، ميراث دار 16آذر و ضديت با بيگانگان است و امروز هم برپايه آرمان هاي انقلاب اسلامي مي تواند پيشتاز دفاع از آزادي، استقلال و مردم سالاري باشد.
بنا به اظهارات خبرنگاران و ديگر شاهدان عيني، گروهي 40-30 نفره كه در سالن حضور داشتند، از همان ابتداي ورود رئيس جمهور با تك پراني هاي خود، شروع به هتاكي و ناسزاگويي به ايشان كردند و بعد نيز در جريان سخنراني، به طور مرتب و به صورت جمعي با شعارهاي اهانت آميز، سخنان رئيس جمهور را قطع مي كردند. اين گروه اندك كه كاملاً مشخص بود با مأموريت ويژه از سوي برخي گروهك هاي مخالف انقلاب و نظام و براي برهم زدن نظم جلسه، به سالن آمده بودند و شعارهاي متناسب با ديدگاه اين دستجات ورشكسته را بر زبان مي راندند، خاتمي را به دروغگويي متهم كرده و فرياد مي زدند: «آزادي بيان چه شد، خاتمي، خجالت، خجالت»! خجالت از چي؟ خجالت به خاطر دفاع از استقلال كشور در برابر بيگانگان؟! خجالت به خاطر دفاع از مردم سالاري ديني؟! خجالت به خاطر دفاع از آزادي كه امروز همين گروه چند ده نفره به بركت وجود آزادي، رئيس جمهور منتخب ملت را به سخره مي گيرند و حقوق صدها دانشجوي ديگر داخل سالن را به هيچ مي انگارند؟! اگر اين آزادي نيست، پس چيست؟ نكند در قاموس اينان، آزادي همان است كه جنايتكاران كاخ سفيد از آن دم مي زنند و حمله به كشورها، اشغال يك كشور مستقل، قتل عام مردم بي گناه، غارت اموال مردم، شكنجه هاي قرون وسطايي و سركوب و تجاوز را دموكراسي معني مي كنند؟!
خاتمي در پاسخ به برخي از شعارهاي اين گروه اندك كه بوي ضديت با دين و نظام از آن استشمام مي شود، مي گويد: «راه درست، حركت كردن در درون نظام جمهوري اسلامي است. مطمئن باشيد آن سوي جمهوري اسلامي، نظام دموكراتيك به معني واقعي كلمه نخواهد بود. بنابراين گول رانده شدگان از انقلاب را كه مي خواهند براي ما سوغات آزادي و دموكراسي بياورند نخوريد».
در حالي كه آن گروه اندك، جو سالن را به هم زده و مرتباً سخنان خاتمي را قطع مي كنند، او با همان متانت هميشگي لبخند مي زند و از آنان مي خواهد كه آزادي و حقوق ديگران و روش هاي دموكراتيك كه خود شعار آن را مي دهند، محترم بشمارند و اجازه بدهند كه سخنانش را ادامه دهد، اما آن جماعت وقيح كه خود را به اصطلاح متمدن و اصلاح طلب مي دانند، شروع به «هو» كردن مي كنند! و اينجاست كه خاتمي مي گويد: «بخشي از اصلاح طلبان، همه مطالبات مردم را در توسعه سياسي خلاصه كردند و امروز هم كه مي خواهيم توضيح بدهيم با هو و جنجال، جلوي اين توضيح را مي گيرند. اين دسته از اصلاح طلبان با رفتار خود، كاري كردند كه پايگاه خويش را در ميان اكثريت مردم از دست دادند و متأسفانه امروز در اردوگاه اصلاح طلبان، صداهايي مي شنويم كه دشمنان اين ملك و ملت، آن را بيان مي كنند».
خاتمي باز هم اصلاح طلبان را مخاطب قرار مي دهد و مي گويد: «نبايد كار به جايي برسد كه در متن جنبش اصلاحات، تجربه اي كه در سال هاي 52و 53 از عملكرد گروه هاي پيكار و مجاهدين خلق (منافقين) به دست آمد، تكرار شود و كساني بخواهند با نام دين عليه آن قيام كنند».
جمعيت دانشجويان حاضر در سالن با اين كه تاب مقاومت در برابر ناسزاگويي آن گروه اندك را از دست داده است، با اين حال از مسير منطق و شيوه برخورد احسن خارج نمي شود و فقط براي خاموش كردن ياوه گويي هاي آنان با كف زدن و تأئيد سخنان رياست جمهوري نشان مي دهد كه موافق هرزه گويي هاي آن گروه اندك نسبت به نظام اسلامي، قانون اساسي، ملت آگاه ايران و رئيس جمهور منتخب مردم نيست.
پس از پايان مراسم، گروه مخالف خوان داخل سالن به بيرون مي آيند و با چند نفري كه از جنس خودشان هستند يك جمع 50نفره را تشكيل مي دهند و در ادامه ناسزاگويي و فحاشي به رئيس جمهور و شعار عليه مجلس به سمت در اصلي دانشگاه تهران حركت مي كنند و با شعار «اي ملت با غيرت، حمايت، حمايت» از مردم مي خواهند كه به آنان ملحق شوند! و چون جوابي نمي شنوند، دست از پا درازتر، مجدداً به طرف دانشكده فني مي روند و دست آخر با شعار «فروهر، فروهر، راهت ادامه دارد» نشان مي دهند كه از چه خاستگاه و جايگاهي عليه ملت ايران، رئيس جمهور و نظام اسلامي شعار داده اند!
كلام آخر اين كه، همان گونه كه رئيس جمهور محترم اشاره كرد: «مدعيان اصلاح طلبي تا دير نشده بايد بنشينند و به انتقاد از خود بپردازند و ببينند چه به دست آورده اند و چه از دست داده اند و چرا از دست داده اند»؟!
عليرضا ملكيان

من از فحشاي آنها نمي ترسم

غلامرضا صادقيان
من از اين كه گاهي مي شنوم عده اي زن و مرد در يك مراسم رسمي يا دولتي جلوي چشم مسئولان نظام با هم رقصيده اند يا مراسم خلاف احكام دين بوده است، نمي ترسم.
من از اين كه ديگر مسئولان نظام هم سكوت مي كنند، نمي ترسم.
از آن كه روزي برسد كه جامعه ما كشف حجاب كند و فحشا، افتخار شود، نمي ترسم.
و از اين كه برخي مسلمان ها بترسند از آن كه بچه هايشان در آينده چگونه زندگي خواهند كرد، نمي ترسم.
آنها خودشان بايد بترسند و من از عمل خويش بايد بترسم، نه از عمل آنها.
من از آن كه فساد اقتصادي روزي ريشه عدالت را بخشكاند، هراسي ندارم. از اين كه مرا به خاطر آن كه فحشا را نمي پسندم، مرتجع بنامند و به افكار همچو مني احترام نگذارند، واهمه اي ندارم. آنها كه با فكر تازه خود مي خواهند غوغا كنند، هرگز معتبر نخواهند شد و هرگز با فساد و فحشا و بي احترامي به قانون و ترس از پايبندي بر عقايد، كسي محترم نمي شود.
در تنگناي حيرتم از نخوت رقيب
يارب مباد آن كه گدا معتبر شود
بس نكته غيرحسن ببايد كه تا كسي
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
من نسبت به آن چه كه براي ما در آينده رخ خواهد داد، سرتاپا اميدم. از اين كه در خيابان هاي تهران، كساني با ظاهري آلوده به فساد، آدم هايي بسيار پولدار كه بوي گند فساد اقتصادي مي دهند و آدم هاي بي قيد كه نشان از بي اعتقادي دارند، زياد شده اند، نمي ترسم.
اگر چرخ توسعه و پيشرفت آن قدر تند مي چرخد كه برخي مسئولان نظام را نسبت به وظيفه اي كه در برابر قانون دارند، گيج و بي حواس كرده است، بايد به آنان هشدار داد.
من در جشنواره تئاتر ايران در خوزستان كه چند روز پيش برگزار شد، نبودم اما اگر همان شده است كه مي گويند بايد از مسئولاني كه ساكت نشسته اند، پرسيد چرا به قانون ما احترام نمي گذاريد؟
اتفاقاً آنهايي كه از تفاله هاي فرهنگ غرب، ارتزاق مي كنند و روز به روز متمدن تر مي شوند و در اين راه تنها كاري كه از دستشان برمي آيد، لخت و عور شدن است، نمي دانند كه در غرب، قانون بيشتر از همه چيز احترام دارد. چرا آنها و چرا مسئولان ساكت ما به قانون كشور ايران احترام نمي گذارند؟
ترسوهايي كه روز به روز ترسوتر مي شوند تا فاني شوند. من از فحشاي آنها نمي ترسم.

تا ارباب چه بفرمايند!

مهدي محمدي
مفاهيم عمده دانش سياسي همچون دموكراسي، انتخابات و مهم تر از همه «مردم» در نظر بعضي روشنفكران غربزده ما كه به نظر مي رسد در مقابل هر نوع مقاومت نظري عليه غرب شرطي شده اند، فقط زماني معنا مي يابند و در خور اعتنايند كه «ناظر» به غرب باشند و بوي زادگاه خود را بدهند. انتخابات آن هنگام «قانوني و مطابق خواست مردم» دانسته مي شود كه نام دلدادگان غرب از صندوق ها بيرون آيد. وقتي چنين نباشد انتخابات يا «متقلبانه» ناميده مي شود و يا اصلا ترجيح مي دهند برگزار نشود. مردم تا وقتي متمايل به ارزش هاي مدرن هستند و به جانب دوستداران- و حتي ماموران و مواجب بگيران- غرب گرايش دارند، بر سر و چشم اين دسته روشنفكران جاي دارند، اراده آنها تنها سازنده آتوريته حاكم و سخن آنها صدايي برآمده از «گلوي خداوند» قلمداد مي شود. ساختن جامعه مدني بدل به مقدس ترين مهندسي ها و سازماندهي اين مردم شريف ترين كارها مي شود.
اما همين كه در سرزميني اراده اكثريت در تقابل با طراحي غربيان و خواست و دلخواه آنها قرار گيرد، ديگر به زحمت بتوان اثري از اين حرف ها يافت. من نمي دانم، يا اين مردم هستند كه چون نامرئي اند، ديدنشان ناممكن مي شود و يا بلايي بر سر چشمان روشنفكران ما مي آيد و نور ديدگانشان زايل مي شود. به هر حال چيزي نمي بينند و صدايي هم از آنها درنمي آيد.
البته اين مربوط به تيره «نجيب» اين روشنفكران است. به تازگي تيره ديگري در ميان اين جماعت مشاهده شده كه از اين اخلاق نجيبانه بهره اي ندارد. اينان اكثريت غيرغربزده را اصلا داخل آدم نمي دانند. به تعبير «هارولد لاسول» آنها را به مثابه توده هايي عوام و بي بهره از دانش و هوش محسوب مي كنند كه هرچه زودتر و به هر وسيله ممكن بايد خاموش شوند.
ماجراي دموكراسي از همه جالب تر است. كارل پوپر هيچ كدام از تعاريف قديمي و كلاسيك دموكراسي را نمي پسنديد. از نظر او دموكراسي نه حكومت اكثريت است و نه حكومت قانون. او دموكراسي را حكومتي مي داند كه براي برپا ساختن و سرپا نگهداشتن و حتي از پا انداختن آن هيچ حاجتي به خشونت نباشد. بي زحمت بيايد و سر به راه برود. به گمانم اما هم اوست كه در گفت وگويي در اواخر عمرش از اينكه بمب افكن هاي قدرتمند ارتش هاي غربي خطوط مقدم جبهه ها را براي سربازان نازك نارنجي اروپايي و امريكايي امن كرده اند و ديگر لازم نيست آنها با «تروريست ها» رو در رو بجنگند، ابراز شادماني و رضايت مي كند. طبعاً چنين دموكراسي را با زور، دغل، دروغ و جنايت هم مي توان توسعه داد يا بسته بسته صادر كرد. آيا اينجا تناقضي وجود ندارد؟ خوشبختانه - يا متاسفانه- روشنفكران ما چيزي نمي بينند. از نظر آنها همه چيز رو به راه است.
نبايد تعجب كرد. دوراني نو از سرسپردگي فرا رسيده است. آخوندزاده و ميرزا ملكم و حسن تقي زاده تلاش مي كردند به ما بفهمانند بايد از نوك پا تا فرق سر فرنگي شويم، چرا؟ چون «خوب» است. اما امروز اخلاف بي عرضه و استعداد آنها روز روشن مي ايستند، چشم به خورشيد مي دوزند و نور و روشنايي را انكار مي كنند. لازم اگر باشد، همان جا مي نشينند و ده ها صفحه مقاله هم در اين باب برايتان مي نويسند. مي شود عراق را ديد، كشتار زنان و كودكان بي گناه را، و به غارت رفتن ثروت مردماني را كه خود در اوج فقر و بي چيزي اند. مي شود نشست و افغانستان را نظاره كرد كه چگونه ارتش آزادي بخش ايالات متحده كشت خشخاش را بدل به پرسودترين كسب و كار اهل آن كرده و دست جانياني را كه در خاك امريكا تحت تعقيبند، براي آزار آنها به بهانه «تعقيب بن لادن» باز و آزاد گذاشته است. مهم نيست كه مردم از گرسنگي بميرند، مهم فقط آن است كه انتخابات برگزار شود و به اشغال و غارت مشروعيت بخشيده شود.
شيوه روشنفكران دلباخته غرب در ايران نه در تحليل اوضاع كشورهاي ضعيف و درمانده بلكه حتي در نوع نگاه به اوضاع كشورهايي كه دستشان به دهنشان مي رسد هم همين است. انتخاباتي در اوكراين برگزار شده است و كانديداي پيروز كه آراي سنتي بخش هاي بزرگي از كشور را دراختيار داشته- كساني كه به صراحت گفته اند اگر كانديداي موردحمايت غرب پيروز شود، اعلام استقلال خواهند كرد- به كاخ رياست جمهوري راه يافته است. مخالفان كه كانديداي آنهاموردحمايت امريكاست به اعتراض برخاسته و درخيابان ها بست نشسته اند! من قصد اعتراض به اين روند را ندارم حتي اگر بتوان آشكارا دست حيلت غربيان را در پس غائله ديد. مسئله ذهنيت به اصطلاح روشنفكران ماست كه با ذوق زدگي گشته اند جبهه را پيدا كرده اند و به ياري ارباب شتافته اند. مقاله مي نويسند و جانفشاني شهروندان مخالف اوكرايني را كه در شب هاي سرد پاييز نشستن در خيابان را به خفتن در خانه ترجيح داده اند مي ستايند و به آنها يادآوري مي كنند كه مقاومت كنيد! راه آزادي پرهزينه است! اما شما يقين بدانيد اگر يك پاي اين ماجرا امريكا نبود و درعوض به جاي 40درصد، 90درصد مردم در خيابان ها بودند، مطلقاً التفاتي به آنها نمي كردند! آنچه اصالت دارد غرب و ارزش هاي غربي و حتي در سطحي نازل تر خواست سياستمداران غربي است، نه مردم و آنچه مي خواهند و مي پسندند.
دردي كه اين نوع روشنفكري گرفتار آن است، علاج شدني نيست. تنها راه اين است كه آنها را به زمان فروپاشي غرب احاله دهيم. زماني درآينده نزديك؛ انشاءالله.

آخرين ميخ تابوت

آنچه روز پنجشنبه هفته گذشته در اهواز اتفاق افتاد و خشم توأم با نفرت مردم را در پي داشت، يك اتفاق معمولي و يا رخدادي اتفاقي و صرفاً ضداخلاقي نبود. بعدازظهر آن روز در مراسم اختتاميه جشنواره تئاتر ايران زمين كه در تالار اجتماعات شهرك نفت اهواز برپا شده بود، تعدادي از زنان و مردان هرزه و بي شخصيت، صحنه هاي زشت و مشمئزكننده اي از هرزگي و هنجارشكني اخلاقي را در پوشش «هنر»! به صحنه آوردند. رقص زنان با تك پيراهن توري و بدن نما در حالي كه پروژكتورهاي پرنور اين صحنه را همراهي مي كرد، رقص مختلط زنان و مردان و صحنه هاي زشت ديگري كه شرح آن نيز غيراخلاقي است، از جمله رخدادهاي فضيحت بار آن روز بوده است. اما اين، همه ماجرا نيست و اگر چنين بود، ماجراي بعدازظهر پنجشنبه اهواز مي توانست در حد و اندازه يك رخداد ضداخلاقي و هنجارشكني معمولي تلقي شود كه هراز چندگاه نمونه هاي ديگري از اين دست در برخي از نقاط ديگر كشور اتفاق مي افتد و...
آنچه ماجراي مورد اشاره را از يك رخداد ضداخلاقي و هنجارشكني ساده و معمولي جدا مي كند، اين كه، مراسم آن روز يك برنامه رسمي بوده است و برخي از مقامات مسئول، نظير استاندار اهواز، معاون وزير ارشاد و تعدادي از مديران كل استان در مراسم حضور داشته اند، مسئولان حاضر در اين مراسم فضاحت بار نه فقط لب به اعتراض نگشوده اند بلكه طي سخناني از برنامه هاي زشت و غيراخلاقي تقدير و تمجيد نيز كرده اند!...
بسيار بديهي و طبيعي است كه مردم با مشاهده و يا اطلاع از اين رخداد كه سلامت اخلاقي جامعه و آرامش خود و خانواده آنها را تهديد مي كند، به خشم آمده و عليه آنچه اتفاق افتاده و مسئولاني كه در برپايي و برگزاري مراسم دخالت داشته و از آن حمايت كرده اند، دست به اعتراض زده و خروش بردارند. يعني همان واكنشي كه مردم شريف اهواز از خود نشان دادند و به وضوح قابل انتظار هم بود...
و اما، پاسخ اين سؤال كه برپايي مراسمي نظير مراسم نفرت انگيز مورد اشاره، چرا و با چه انگيزه اي صورت مي پذيرد، دقيقاً در همين نقطه قابل جستجو است. مسئولان شركت كننده در مراسم بعدازظهر پنجشنبه اهواز، به يقين از زشتي ماجرا و عكس العمل مردم در مقابل اين اقدام زشت و نفرت انگيز باخبر بوده اند بنابراين، اولين و كليدي ترين سؤال اين است كه چرا علي رغم اطلاع از خشم و خروش مردم با برپايي اين مراسم موافقت كرده و از كيسه بيت المال و كانون آبروي نظام براي آن هزينه كرده اند؟... پاسخ در يك جمله اين است كه برپاكنندگان و طراحان ماجرا به غائله آفريني و فضاي متشنج و ناآرام احتياج داشته و دارند. آنها، به يقين و باتوجه به شواهد و قرائن و اسناد موجود، غائله و تشنج را سوخت موتور از كارافتاده خود مي دانند... چرا...؟!
همه سرنخ ها به انتخابات آينده رياست جمهوري ختم مي شود. جريان خزنده اي كه به گواهي اسناد غيرقابل انكار، سر در آخور بيگانه دارد، و بارها نشان داده است با سازي كه از آن سوي مرزها كوك مي شود، مي رقصد، اين روزها، پايان عمر خود را نزديك مي بيند. اين جريان كه «خط نفاق جديد» گوياترين نام براي آن است، از رويكرد مردم به اصولگرايان «پيام مرگ» دريافت كرده است و انتخاب يك رئيس جمهور اصولگرا در انتخابات آينده را «آخرين ميخ» بر تابوت خود تلقي مي كند. زمينه سازي اين جريان براي غائله آفريني و ايجاد جو متشنج و ناآرام كه به بهانه هاي مختلف صورت مي پذيرد، اگرچه در سرنوشت انتخابات آينده رياست جمهوري تأثير چنداني ندارد و نمي تواند مرگ «خط نفاق جديد» را به تأخير بياندازد، ولي نبايد از آسيب هاي پيراموني اين توطئه غافل بود و مردم را در مقابل هجوم ناجوانمردانه ستون پنجم آمريكا بي پناه رها كرد. چرا كه، بي تفاوتي مسئولان مي تواند، نااميدي مردم از آنان را در پي داشته باشد و اين بخش ديگري از توطئه مورد اشاره است.
و اما، اكنون چه بايد كرد؟ اگر در مقابل اقدامات «خط نفاق جديد» كه آشكارا و بي پرده از سوي بيگانگان حمايت مي شود، سكوت اختيار شود، ستون پنجم دشمن در ادامه توطئه خود جرأت پيدا كرده و چند گام ديگر به جلو برمي دارد. و اگر مردم، با خشم و نفرتي كه از آنان دارند -و حق دارند- خود دست به كار شوند، فضاي متشنج بعدي همان مقصودي است كه در اين سلسله اقدامات توطئه آميز دنبال مي شود... بنابراين، اگر راه كار و چاره اصلي دعوت مردم به سكوت و خويشتن داري نيست، پس چاره چيست؟
چاره كار را بايستي در اقدام قاطعانه، بدون ملاحظه و قانوني مسئولان و مراكز مربوط با اين توطئه جستجو كرد و از مردم نيز براي اين مقابله ياري خواست.
به عنوان اولين گام -و البته فقط اولين گام و نه همه آن- مي توان بدون فوت وقت و بي آنكه با اين دست و آن دست كردن، فرصت از دست برود، مسئولان شركت كننده در مراسم مورد اشاره و حمايت كننده از آن را بركنار و به شدت مجازات كرد.
فيلم مستندي از مراسم ضداخلاقي و مشمئزكننده بعدازظهر پنجشنبه اهواز در اختيار كيهان است كه در صورت درخواست كميسيون فرهنگي مجلس شوراي اسلامي، اين فيلم را در اختيار كميسيون مزبور قرار مي دهيم. اعضاي كميسيون مي توانند و بايد از وزراي ارشاد و كشور دعوت كنند و باتفاق يكديگر اين فيلم را مشاهده كنند و بعد از مشاهده فيلم، از جناب آقاي لاري و جناب آقاي مسجدجامعي كه اولي، مسئوليت مستقيم استانداري اهواز و دومي، مسئوليت مستقيم معاون خود را برعهده دارند، سؤال شود كه براي اين آقاي استاندار و آن آقاي معاون چه مجازاتي را پيشنهاد مي كنند؟ بركناري، بازداشت و بازخواست از اين دو باصطلاح مسئول و ساير مسئولان حاضر در مراسم مزبور، كمترين اقدامي است كه به يقين آقايان لاري و مسجدجامعي، خود خواستار آن خواهند شد، اگر چه، استعفاي دو وزير مورد اشاره نيز، براي خود آقايان و براي مردم و نظام آبرومندانه تر است.
حسين شريعتمداري

راحت (گفت و شنود)

گفت: از پرونده هسته اي كشورمان چه خبر؟!
گفتم: امروز يكي از اعضاي تيم مذاكره كننده در مصاحبه با روزنامه شرق گفته است «خيالمان راحت و دستمان براي مذاكره باز است.»!
گفت: مگر تا حالا دستشان براي مذاكره بسته بود كه حالا باز شده است؟!
گفتم: دستشان باز بود ولي خيالشان راحت نبود كه حالا خيالشان هم راحت شده است.
گفت: ولي تعهداتي كه در قطعنامه اخير شوراي حكام آمده خيلي به ضرر ايران است، بنابراين، چطور مي گويند كه خيالمان راحت شد.
گفتم: چه عرض كنم؟! شخصي از پشت بام يك ساختمان 50 طبقه به پائين پرت شده بود. وقتي به طبقه يازدهم رسيد با خوش خيالي گفت خب! تا اينجاي راه را كه به سلامتي طي كرده ايم و گوش شيطان كر، هنوزچيزيمان نشده !

استاندارد مديريت دولت

15سال آن قدر طولاني هست تا يك مدل اقتصادي ميزان كفايت خود را نشان دهد. هرچه طي 15سال گذشته جلو آمديم، يارگيري سياسي جرياني كه قائل به اقتصاد سرمايه داري، رشد اقتصادي محض، و انحلال و ادغام اقتصاد ملي در اقتصاد سرمايه داري جهاني بود، گسترده تر شد تا رسيديم به مقطعي كه آشكار شد برخي سرحلقه هاي دوجريان موسوم به چپ و راست (مشخصاً احزاب كارگزاران، مشاركت و سازمان مجاهدين انقلاب) به وحدت نظري كامل در حوزه مديريت اقتصادي و ائتلاف در حوزه قدرت و سياست رسيده اند و مشخصاً آزادسازي قيمت ها تا سطح قيمت هاي جهاني، حذف مطلق يارانه ها بدون پيش بيني سياست هاي جايگزين در كنار گشاده دستي در هزينه بودجه هاي عمومي براي خويش را در دستور كار قرار داده اند.
اكنون پس از 15سال، كارنامه اي قطور بر جاي باقي است و فرصتي براي تجديدنظر و اصلاح مشي گذشته و ترسيم چشم انداز مديريت آينده. بواقع اگر قرار است بهار سال آينده (كمتر از 6ماه ديگر) در دولت خانه تكاني صورت گيرد، پيش شرط اين اقدام آن است كه در چگونگي مديريت منابع اقتصادي و نتايج آن تأمل كنيم و به اين پرسش بپردازيم كه آيا هدف غايي تأسيس نهادي به نام دولت (دستگاه اجرايي) و كار ويژه آن، توقف در حوزه رشد اقتصادي است يا بهره مند كردن مردم به ويژه اقشار مستضعف و محروم از بركات اين رشد؟ از اين زاويه مي توان ادعا كرد صداي طبقات پايين اگرچه 80-70 درصد جمعيت جامعه را تشكيل مي داده اند، كمتر در اتاق هاي سياستگذاري و تصميم سازي دولت و بخش هاي تابعه آن بازتاب يافته است.
نقطه مطلوبي كه به آنجا بايد رسيد آن است كه مردم بلافاصله از شنيدن نام دولت و دستگاه دولتي، ياد مفاهيمي چون كارآفريني، عدالت گستري، حمايت از طبقات كم بضاعت، خدمت رساني ارزان و بي منت و تسهيل معيشت خويش بيفتند، نه اينكه تصور مجموعه اي پرخرج و كم بهره و بازده داشته باشند كه خرجش از جيب و سفره شهروندان است اما خدماتش براي گروهي از ويژگان كه دستي در قدرت و موقعيت دارند. دستگاه دولتي مطلوب، مجموعه اي است كه بار از دوش مردم بر مي دارد و پيش مي برد به جاي اينكه بخواهد سربار مردم شود. و اين تحول محتوا امكان پذير نيست جز با دگرگوني اساسي در مديريت منابع انساني و اقتصادي كه از اصلاح و تغيير مدل اقتصادي بر مي خيزد. براي اينكه فقط در عالم ذهن سير نكرده باشيم، خوب است صورت مسئله را قدري عيني تر و آماري تر طرح كنيم.
قريب يك ماه پيش گزارش صندوق بين المللي پول منتشر شده بود كه طي آن آمده بود «ايران در سال ميلادي جاري با 3پله صعود به سي و دومين قدرت اقتصادي جهان تبديل خواهد شد. در حالي كه اين كشور در سال 2003 با توليد ناخالص داخلي به ارزش 138 ميليارد دلار در رتبه 35 قرار داشت، امسال ارزش اين توليد به 165 ميليارد دلار افزايش خواهد يافت.» همزمان از سوي برخي مقامات اقتصادي اعلام مي شد رشد اقتصادي كشور طي سال هاي اخير همواره بالاي 5درصد بوده و روند مطلوبي داشته است.
اينكه ايران به لحاظ قدرت و رشد اقتصادي در جايگاه بالاتري در دنيا قرار گيرد، اسباب مباهات و اميدواري است اما وقتي توجه كنيم كه بخش اعظمي از اين صعود و رشد به خاطر 2 برابر شدن قيمت نفت كشور بوده است، فهم ما نسبت به واقعيت ماجرا دقيق تر مي شود. در واقع اگر كارشناسان اقتصادي به مسائلي نظير كاهش ارزش پول ملي، گران كردن غيرواقعي قيمت دلار از سوي دولت، فشار تورم، تعطيلي يا نيمه تعطيلي ده ها هزار واحد توليدي، كسري بودجه مزمن و تعطيلي برخي از برنامه ريزي هاي اقتصادي به اين خاطر، پايداري معضل اشتغال، افزايش هزينه كالاها و خدمات عمومي و مسائلي از اين دست مي پردازند، نمي توان آنها را با ارائه آمارهاي مربوط به افزايش درآمد و توليد ناخالص ملي و رشد اقتصادي كه اغلب با حداقل برنامه ريزي و صرفاً به خاطر صعود انفجاري قيمت نفت كشور بوده سرزنش كرد و از پاسخگويي درباره نحوه توزيع ثروت ها و منابع اقتصادي كه يكي از وظايف اصلي دولت است، شانه خالي كرد. در دوره افزايش درآمدهاي نفتي كشور، كه گفته مي شود نسبت به دوسال گذشته تا 40درصد فزوني داشته، با اين اظهارات معاون اجتماعي سازمان مديريت و برنامه ريزي چه كنيم كه در همايش نظام حمايت هاي اجتماعي گفته است: «آخرين بررسي ها نشان مي دهد 6/1 درصد از جمعيت كشور زير خط فقر قرار دارند. درآمد بيش از يك ميليون نفر در كشور كمتر از 2 دلار در روز است». (واحد مركزي خبر، 7 آذر 83)
آيا واقعاً خانواده هايي كه درآمدشان بيش از 2 دلار در روز (1800 تومان در روز -54 هزارتومان در ماه) است فقير حساب نمي شوند؟ و طبيعتاً در روند حذف يارانه ها از جمله قشرهايي محسوب مي شوند كه ديگر از يارانه كالاها و خدمات اساسي بهره مند نخواهند شد؟ چرا آن درآمد هنگفت نفتي به نوعي مديريت نمي شود تا شيريني افزايش آن زير زبان شهروندان هم مزه كند و مدام با افزايش قيمت ها -به ويژه از سوي برخي دستگاه هاي دولتي- مواجه نباشند؟
به كدام رونق اقتصادي بايد مباهات كرد در حالي كه معاون سلامت وزارت بهداشت مي گويد «خودگرداني بيمارستان ها و مراكز درماني، نظام بهداشت و درمان كشور را فلج كرده است. با اين طرح و بدون مطالعه و كارشناسي لازم، خيلي زود بودجه بيمارستان هاي دولتي قطع و اعلام شد بودجه از اين پس به سازمان بيمه گر پرداخت مي شود. از يك طرف قانون بيمه همگاني اجرا نشد و نيمي از افراد جامعه تحت پوشش هيچ بيمه اي قرار نگرفتند و از طرف ديگر سازمان مديريت نتوانست به موقع بدهي خود را به سازمان هاي بيمه گر پرداخت كند. بودجه بيمارستان ها هم كه قبلاً قطع شده بود و لذا اين مسائل باعث شد فشار زيادي به اقشار محروم جامعه وارد شود» (مصاحبه با واحد مركزي خبر، 4 آذر 83)
آيا باز هم بايد به رشد درآمدها و به تبع آن شكوه ظاهري مديريت اقتصادي نازيد؟ آيا مدارس دولتي وضعيت مشابهي ندارند؟ آيا گستره خدمات عمومي كه هر دولتي در دنيا متكفل آن است و قانون اساسي اين وظيفه را متوجه دولت كرده، هر روز محدودتر و كم رمق تر نمي شود؟ آيا آشفتگي و ناكارآمدي مديريت منابع انساني و مالي در دولت نيست كه باعث مي شود هم با پزشكان و پرستاران و اساتيد بيكار مواجه باشيم و هم با معضل كمبود پزشك و پرستار و استاد در بيمارستان ها و دانشگاه ها و مراكز آموزش عالي؟!
آيا سخنگوي محترم دولت شعور مردم را به استهزا نمي گيرد كه طرح مجلس براي برداشت سيصد ميليون دلار از صندوق ذخيره ارزي را «تورم زا»، «ضدمنافع اقشار آسيب پذير» و «اسباب انحلال صندوق ذخيره ارزي» مي داند اما توضيح نمي دهد كه دولت با كدام توجيه در پايان سال گذشته به مجلس و شوراي نگهبان و مجمع تشخيص مصلحت فشار آورد تا قريب 5/6 ميليارد دلار از همان صندوق برداشت كند؟ و لابد شب عيدي نه تورمي به بار آورد و نه صندوق را تهي كرد كه ديديم ذخيره صندوق پايان سال گذشته به نزديك صفر رسيد. اگر تهديد وزير نفت به بستن پمپ بنزين ها براي گرفتن رأي موافق مجلس و برداشت 1ميليارد دلار براي واردات بنزين مصرفي، تهي كردن صندوق به خاطر ندانم كاري ها و فقدان حداقل استانداردهاي برنامه ريزي در زمينه ساماندهي حمل و نقل عمومي نيست و نوعي زورگيري محسوب نمي شود، پس ديگر چه نيازي به متورم كردن رگ گردن؟ 30ميليارد دلاري كه طي چند سال گذشته به صندوق آمد و هزينه دولت شد و رفت، چقدر براي مردم نان و آب (تأمين اجتماعي به مفهوم عام آن) شد؟
استانداردهاي دولت بايد تغيير كند، همچنان كه معيارهاي ارزيابي كفايت و توانمندي بايد عوض شود. اگر كشور داراي قدرت و درآمد اقتصادي كافي هست، كه به بركت مواهب خدادادي و نيروي كار جوان و پرانرژي و همت نخبگان كشور چنين است، حلقه مفقوده عدالت اجتماعي و خدمت رساني به مردم را صرفاً بايد در مديريت نابسامان منابع در سطوح عالي جست كه به جاي تصميم گيري در مقياس ملي، قبيله اي انتخاب و طايفه اي عمل كرده است. آغاز دگرگوني، به هم زدن استانداردهاي مديريت دولت در انتخابات آينده است تا منابع غني كشور اسباب بركت براي ملت شود.
محمد ايماني

وقتي شب كوران دنياي مجازي را مي بينند

تقي دژاكام
تصور كنيد كه در يك مدرسه سيار ويژه عشاير كشور كه در يك چادر در كوه وكمر برپا شده است، يك دستگاه رايانه گذاشته اند و به دانش آموزان، آموزش استفاده از اينترنت مي دهند.
اين تصور البته هيچ اشكالي ندارد، اما اگر به مرز تصديق برسد و از آن بالاتر از سوي مسئولان تصويب شود و سپس خبر آن روي تلكس ها مخابره شود جاي تعجب دارد.
اين خبر ديروز از سوي يك سازمان خبري ارسال شده است: مديركل امور عشايري وزارت آموزش و پرورش اعلام كرد: در مدارس سيار و نيمه سيار عشاير كشور از طريق اتوبوس هاي اينترنتي، خدمات آموزشي ارائه مي شود.
اگر گزارش پريروز كيهان را كه در صفحه شهرستان ها درج شده بود خوانده و نيز خبرهايي كه از فقر و مشكلات دانش آموزان در برخي از مناطق كشور را شنيده باشيد حتماً به اين عدم تناسب در برنامه ريزي و سياست گذاري آموزش و پرورش تأسف خواهيد خورد كه براي دانش آموزي كه دچار سوءتغذيه و براثر همين موضوع به شب كوري مبتلا شده است توي چادر و كپرش كامپيوتر هوا كنند و او را وارد دنياي مجازي اينترنت كنند وعكس پسرهاي تروتميز و دخترهاي ماماني را در مدرسه هاي آن ور آب نشان بدهند و لابد مبتلا به افسردگي و نااميدي هم بكنندش كه چي؟ كه مسئولان مربوطه پز بدهند بله، ما براي بچه هاي عشاير هم توي اتوبوس هاي سيار و چادرها اينترنت راه اندازي كرديم. بگذريم از اينكه هنوز مانده ايم كه در مدارس سيار اتوبوسي و چادري عشاير چگونه مردم كامپيوترها را به تلفن وصل مي كنند؟!
خدا رحمت كند شاعر بزرگ كشور ما را كه 700سال پيش فرموده بود:
گفت خوش وردي تو از بركرده اي
ليك سوراخ دعا گم كرده اي!

تقدير از اقدام زيباي سيما

تقي دژاكام
وقتي ابتكار زيباي شبكه يك را هنگام پخش سخنراني آقاي رحيم پور ازغدي در جمع دانشجويان ديدم، به اين اقدام بجا، آفرين گفتم و مطمئنم كه همه بينندگان اين برنامه، چه آنها كه دوران جواني و نوجواني خود را مي گذرانند و چه آنها كه پا در مرحله پس از آن گذاشته اند، از اين ابتكار لذت برده اند.
جريان از اين قرار بود كه آقاي رحيم پور در تشريح يكي از تفاوت هاي انسان با حيوان به «اراده» تأكيد كرد و گفت: حيوان پس از به دنيا آمدن، حيوان بودنش دست خودش نيست اما انسان پس از به دنيا آمدن، انسان بودنش دست خودش است.
وي به عنوان مثال، به واكنش هاي دو سه نوجوان 16ساله كه در چنگال دشمنان بعثي اسير شده بودند اشاره كرد وگفت: يكي از آنها به خانم هندي خبرنگار گفت: «اي زن به تو از فاطمه اين گونه خطاب است- ارزنده ترين زينت زن حفظ حجاب است» و ديگري نيز در مواجهه با خبرنگاري كه به دروغ مدعي بود «حضرت امام بچه ها را به جبهه فرستاده و حالا كه اسير شده اند گفته ما ديگر كاري به كار آنها كه اسير شده اند نداريم» پاسخ داد: اولاً اين حرف توست و بعيد مي دانم كه رهبرم چنين حرفي زده باشد اما اگر هم چنين چيزي گفته باشد، او رهبر و صاحب اختيار من است و هرچه بگويد درست و صحيح است.
دراينجا تهيه كننده برنامه در ابتكاري زيبا، با برشي به موقع بر فيلم همان صحنه ها را از آرشيو صدا و سيما استخراج كرده، بينندگان را با اصل اين صحنه هاي حماسي و به يادماندني مواجه ساخت و سپس بقيه سخنراني را پخش كرد. مطمئناً اين اقدام هوشيارانه، تأثير بسزايي در نوجوانان و جواناني مي گذارد كه از آن حماسه ها فقط شعارها و سخنراني هايي شنيده اند و شايد بعضي از آنها را غلو يا افسانه بپندارند. آنها با ديدن اين صحنه ها كه درست در بهترين موقعيت تأثيرگذاري خود پخش شده اند و مقايسه آن وضعيت با خود يا با جامعه پيرامون خود به فاصله هايي كه ميان آنها و آرمان هايشان افتاده است پي مي برند و اين بيداري، مقدمه حركت و جنبشي است كه ما از آنان انتظار داريم.
اين اقدام زيباي تهيه كننده برنامه مزبور را تحسين مي كنم و با اين تأكيد كه جادارد يك بار ديگر آن را با اعلام قبلي در زمان مناسب و پربيننده اي پخش كنند، يادآور مي شوم كه خاطره سوم آقاي ازغدي يعني گوينده «مرگ بر صدام- ضداسلام» يعني مرحوم حسين شهسواري كه آن زمان در چنگال دژخيمان بعثي بود نيز قطعاً در آرشيو سازمان موجود است و چه خوب است كه در پخش مجدد برنامه مورداستفاده قرار گيرد.

نشست شرم الشيخ از آغاز تا امروز

انديشه برگزاري يك نشست بين المللي در خصوص آينده عراق به ژوئيه (تيرماه) گذشته برمي گردد. ماجرا از آنجايي آغاز مي شود كه اياد علاوي رئيس دولت موقت عراق در اولين سفر خود به مصر به رئيس جمهور اين كشور پيشنهاد داد به منظور حمايت از ثبات و امنيت عراق و برگزاري انتخابات پارلماني (ژانويه 2005) آينده اين كشور نشست بين المللي برپا شود. اين پيشنهاد در زماني مطرح شد كه وزيران خارجه كشورهاي همسايه عراق در قاهره نشستي را برگزار كرده بودند تا راههاي تأمين امنيت خطوط مرزي خود را با عراق مورد بحث و بررسي قرار دهند. آمريكا و دولت موقت بغداد كشورهاي همجوار بويژه ايران و سوريه را متهم كرده بودند كه جنگجويان و تروريست ها با عبور از مناطق مرزي آنها وارد عراق مي شوند و با اقدام به عمليات تروريستي اوضاع امنيتي اين كشور را برهم مي زنند. به هر حال رئيس جمهور مصر پيشنهاد علاوي را به بخش هاي ذيربط مي دهد تا در خصوص امكان برگزاري يك نشست بين المللي در خصوص تحولات عراق بررسي هاي لازم را انجام بدهند. البته مبارك از اين واهمه داشت كه برگزاري چنين كنفرانسي با واكنش منفي كشورهاي عربي روبرو شود و دولت هاي اروپايي بويژه فرانسه از آن استقبال نكنند. چرا كه آنها معتقدند آمريكا بدون اجازه سازمان ملل و به طور غيرقانوني به عراق حمله كرده و اين كشور را در مارس 2003 به اشغال خود درآورده است. با اين وجود مصر به رايزني هاي خود ادامه داد تا اينكه ژنرال «كالين پاول» وزير خارجه آمريكا در 26 سپتامبر گذشته اعلام كرد مصر برجسته ترين نامزد ميزباني كنفرانس بين المللي عراق در اكتبر يا نوامبر آينده مي باشد. بدنبال انتشار اين خبر رايزني هاي ديپلماتيك زيادي صورت گرفت تا اين نشست قبل از انتخابات رياست جمهوري آمريكا برگزار نشود. هدف از چنين اقدامي اين بود كه تصور نشود برگزاري نشست بين المللي در اين خصوص براي حمايت غيرمستقيم از بوش در انتخابات رياست جمهوري آمريكاست. با فرا رسيدن ماه مبارك رمضان مسئولان مصري برگزاري كنفرانس را به تأخير انداختند. پس از مشخص شدن 22 و 23 نوامبر به عنوان روز برپايي نشست بين المللي «شرم الشيخ»، مقامات مصري پيش نويس بيانيه پاياني اين نشست را بر اساس توافقات سازمان ملل تدوين كردند.
ديپلمات هاي اروپايي مي گويند: پس از گفت وگوي سخت و طاقت فرسا، ما درباره بيانيه شرم الشيخ به توافق هايي دست يافته ايم.
مهم ترين بندهاي بيانيه نشست شرم الشيخ
شركت كنندگان در نشست شرم الشيخ كه درباره تحولات عراق به بحث و گفت وگو خواهند نشست بيانيه پاياني نشست خود را در 14 بند تنظيم كرده اند. اهم بندهاي اين بيانيه بدين شرح است:
1-شركت كنندگان در نشست شرم الشيخ بر استقلال سياسي وحدت ارضي عراق تاكيد دارند و بر اين نكته پافشاري مي كنند كه ملت عراق حق بهره مندي از يك زندگي آرام و باثبات و تعيين سرنوشت خود با استفاده از شيوه هاي دموكراتيك را دارند.
2- نشست كشورهاي همسايه عراق كه در 21 ژوئيه گذشته در قاهره برگزار شد در راستاي منافع ملت عراق و ثبات در منطقه بوده است.
3- سازمان ملل نقش محوري در روند سياسي عراق دارد. همان طوري كه در بندهاي چهار و هفت قطعنامه 1546 شوراي امنيت بر آن تاكيد شده است.
سازمان ملل نقش مشاور را در روند انتخابات عراق دارد لذا بيشترين كاركنان خود را براي كمك در اين انتخابات در سطح عراق پخش خواهد كرد.
نهادهاي بين المللي با هدف حمايت از تلاش هاي سازمان ملل در عراق كمك هاي لازم را در اختيار اين سازمان قرار خواهند داد.
4- نشست شرم الشيخ گامي در راستاي مشاركت عراقي ها براي پيشبرد روند سياسي در اين كشور است.
- اين نشست از تلاش هاي دولت موقت عراق و ساير رهبران عراقي براي گسترش مشاركت سياسي و تشويق تمام طرف ها به دوري جستن از خشونت و در آن شركت در روند سياسي و انتخاباتي عراق از طرق مسالمت آميز ستايش شده است.
- از دولت عراق خواسته مي شود پيش از برگزاري انتخابات در سريع ترين وقت ممكن نشستي با حضور نمايندگان جريان هاي مختلف سياسي كه در تحولات عراق نقش دارند برگزار نمايد تا به شركت گسترده آنها در انتخابات كمك كنند.
5- از اقداماتي كه براي احياي دموكراسي در عراق است تجليل مي شود و دولت موقت به پيگيري فعاليت هاي سياسي خود براي برگزاري انتخابات سراسري در عراق تشويق شده است. اين فعاليت براي تشكيل پارلمان انتقالي ملي است كه مسئوليت تشكيل حكومت انتقالي و قانون اساسي و تشكيل دولت منتخب ملت عراق را قبل از سپتامبر 2005 به عهده بگيرد.
6- تمام عمليات هاي تروريستي در عراق محكوم شده و از تمام طرف هاي درگير خواسته شده است از بكارگيري زور اجتناب ورزند و با خويشتنداري از بروز خشونت عليه غيرنظاميان جلوگيري نمايند.
7- گروگانگيري و عمليات تروريستي عليه افراد غيرنظامي كه در شركت هاي عراقي يا غيرعراقي فعاليت مي كنند محكوم است.
8- از تمام گروهها و جريان هاي ذي نفوذ در عراق خواسته شده است تدابير لازم را براي كمك به ثبات و امنيت اين كشور بكار گيرند و از كشورهاي سازمان ملل خواسته شده است به تعهدات خود مبني بر جلوگيري از نفوذ تروريست ها به عراق و ممانعت از دستيابي آنان به اسلحه و مهمات پاي بند باشند.
9- نشست شرم الشيخ بار ديگر بر اهميت حسن همجواري و عدم مداخله در امور يكديگر تاكيد مي كند.
10- ماموريت نيروهاي چند مليتي در عراق هميشگي نيست و ماموريت آنها طبق بندهاي 4 و 12 قطعنامه 1546 شوراي امنيت پايان خواهد يافت يا اينكه با خاتمه روند سياسي در عراق ماموريت اين نيروها نيز تمام مي شود.
11- اين نشست مجدداً بر ارائه كمك هاي بشردوستانه به عراق براي بازسازي اين كشور تاكيد مي كند.
12- كاهش بدهي هاي عراق عامل كليدي در بازسازي اين كشور محسوب مي شود.
13- مقامات رژيم سابق بغداد كه مرتكب جنايات جنگي عليه ايران، كويت و جنايت عليه بشريت شده اند بايد محاكمه شوند.
14- شركت كنندگان در نشست شرم الشيخ با تعيين نمايندگاني، نتايج عملي اين نشست را به طور اساسي مورد ارزيابي و بررسي قرار خواهند داد.
منبع: خبرگزاري فرانسه
ترجمه: عباس سيد ميرجمكراني

گاف تو گاف!؟

اينكه چرا ما يك ماه هر روز ستون مان به راه است، بعد چند روز پا در هواست، خودش يك موضوع علي حده است كه جا دارد در مورد آن دوازده جلد كتاب قطور نوشت و بدان وسيله خوانندگان را نسبت به كنه قضيه روشن كرد.
و اما برويم سروقت اصل تلخند امروز كه درباره «بحران كاغذ» است. همان طور كه ملاحظه مي كنيد كار اين بحران به جاهاي باريك، ايضاً تنگ و تاريك رسيده. يعني اينكه اگر فكر مي كنيد ستون تلخند، امروز به صورت «نگاتيو» كار شده، اشتباه مي كنيد. هيچ هم اين طور نيست. بلكه ما به دليل كمبود كاغذ مجبور شديم چيز امروز را با ماژيك سفيد روي آستر سياه كت مبارك مان بنويسيم و آستر را از كت كنده، همان طوري بدهيم براي چاپ!...]دينگ دينگ[... ظاهراً همراه مان است:
¤ بفرماييد.
- با جناب مستطاب آقاي چيز كسرالله قوزهم كار داشتم.
¤ باجناق ذليل مرده ما حال شان چطور است؟
- هي! نفسي مي رود و برمي گردد.
¤ صد سال سياه مي خواستم برنگردد!
- بله؟
¤ هيچي بابا. گفتم؛ صد سال به اين سال ها!!
- غرض از چيز؛ كيهان چند روز پيش در اعتراض به قطع برق بدون اطلاع مردم يك گزارشي نوشته بود كه شخصي در منزلش نشسته بود و يك دفعه برق قطع شد و بعد آيفون آپارتمان به صدا درآمد و مأمور برق خبر داد كه برق شان را اوشان قطع كرده...
¤ خب حالا اين وسط من بايد چه خاكي بريزم توي چيزم؟
- مي پري وسط، نمي گذاري حرفم را بزنم.
¤ بفرما.
- باجناقي كه شما باشيد؛ «چيزنامه شرق» همين را بهانه كرده، به خيال خودش از كيهان گاف گرفته.
¤ كار خوبي كرده؛ آخر اگر برق قطع شده است، آيفون خانه چطور صدا كرده؟ ديدي گزارش هاي كيهان، همين طور الابختكي است! ديدي همين طور قضا قورتكي عليه دولت الم شلنگه راه مي اندازد.
- ولي آقاي چيز! منزل اون آقا، خانه نبوده كه. آپارتمان بوده. آيفون آپارتمان هم كه برقش عمومي است و با قطع برق يك واحد، قطع نمي شود!
¤ خب حالا ديگر حال و حوصله ات را ندارم، مي خواهم چيز بنويسم؛ برادران حروفچيني منتظرند پس اين تلخند كي مي آيد!
بعله! داشتيم مي نوشتيم كه... داشتيم مي نوشتيم كه... نخير! رشته چيزمان پاره شد!
«آقاي چيز»

آژانس ( گفت و شنود )

گفت: آمريكا و اروپا با جمهوري اسلامي ايران دشمن خوني هستند ولي اين آقاي دكتر البرادعي، مديركل آژانس كه مسلمان است پس چرا جانب ايران را نمي گيرد؟
گفتم: مثلا چه كند؟
گفت: ايشان كه از حقيقت ماجرا باخبر است و مديركل آژانس هم كه هست، خب چرا حقايق را با صراحت در گزارش خود نمي نويسد و اين دست و آن دست مي كند؟
گفتم: شايد حساب آينده سياسي خودش را مي كند و نمي خواهد به خاطر حق گويي موقعيت كنوني خود را ا زدست بدهد.
گفت: چه عرض كنم؟!
گفتم: شايع شده كه يكي از ايراني ها از البرادعي پرسيد؛ آيا شما واقعاً دكتر هستي؟ و البرادعي جواب داد؛ آره، آن شخص دوباره پرسيد، جان من راست مي گويي كه واقعاً دكتر هستي؟ و البرادعي پاسخ داد؛ به جان تو دكتر هستم، چطور مگه؟ و يارو كه از «آژانس» تصور ديگري داشت با تعجب گفت؛ خب! مرد حسابي! اگه دكتر هستي پس چرا توي آژانس كار مي كني؟!

شايد فردا دير باشد ( يادداشت روز )

طي چند روز گذشته و بعد از اعلام مفاد توافقنامه پاريس، اصلي ترين بخش هاي آن را نقد و بررسي كرديم و اكنون بايد به جدي ترين خطري كه چرخه توليد سوخت هسته اي كشورمان را تهديد مي كند و رد پاي آن در توافقنامه اخير به وضوح ديده مي شود اشاره كنيم. خطري كه اگر مسئولان محترم كشورمان از همين امروز براي مقابله با آن دست به كار نشوند، بيم آن مي رود كه فردا خيلي دير باشد، مخصوصاً آن كه اروپايي ها با زرنگي! خاصي -بخوانيد با موذي گري- بندهاي مربوط به اين بخش از توافقنامه را به گونه اي زمان بندي كرده اند كه فرصت هرگونه اقدام پيشگيرانه اي از ايران سلب شود.
اين خطر - و زمينه اي كه اروپايي ها براي وقوع آن در متن توافقنامه پاريس تدارك ديده اند- را با توضيحات زير تشريح مي كنيم. اميد آن كه تا دير نشده از اين خطر جدي جلوگيري شود.
1-سايت اينترنتي آژانس بين المللي انرژي اتمي به آدرس «WWW.IAEA.ORG» در گزارش مختصري با عنوان «زمينه پيدايش گروه كارشناسي دسترسي هاي چندجانبه هسته ايMULTI LATERALNUCLEAR APPROACHES»موسوم به MNA از تشكيل اجلاس بازنگري در مفاد معاهده NPT در اواخر فوريه 2005 -اوايل اسفندماه 1383- خبر مي دهد و تأكيد مي كند كه قرار است در اين اجلاس، پيرامون چگونگي دسترسي كشورهاي عضو NPT به «سوخت اتمي» و برخورداري آنها از «چرخه توليد سوخت هسته اي» تجديدنظر شود. در اين گزارش آمده است كه پيشنهاد اين تجديدنظر در اجلاس سپتامبر 2003 شوراي حكام آژانس انرژي اتمي ارائه شده و مورد قبول اعضاي اين شورا قرار گرفته است. گزارش مزبور درباره علت ارائه اين پيشنهاد و ضرورت اين تجديدنظر مي نويسد «تجربه ها و رخدادهاي اخير نشان داده است كه قوانين بي رمق كنوني نمي تواند كشورهاي داراي چرخه توليد سوخت هسته اي را از تلاش براي توليد سلاح هسته اي باز دارد و عدم دسترسي آنها به بمب اتمي را تضمين كند بنابراين لازم است در آن بخش از مفاد NPT و پادمان هاي مربوطه كه به موارد حساسي نظير غني سازي اورانيوم، جداسازي پلوتونيوم و امثال آن اختصاص دارد، تجديدنظر به عمل آمده و اين مواد به گونه اي تغيير يابد كه احتمال دسترسي كشورهاي داراي چرخه سوخت هسته اي به سلاح اتمي وجود نداشته باشد.
اين خبر، علاوه بر سايت اينترنتي آژانس بين المللي انرژي اتمي، از كانال هاي ديگري نيز مطرح شده و از جمله جرج بوش، البرادعي و برخي ديگر از مقامات آمريكايي و اروپايي نيز در اظهارات خود به تشكيل اجلاس بازنگري در بهار سال 2005 اشاره كرده اند. بنابراين، ترديدي نيست كه در اواخر ماه فوريه 2005، در مفاد معاهده NPT و پادمان ها و پروتكل هاي پيراموني آن تغييرات اساسي و تجديدنظر بنيادي صورت خواهد پذيرفت و اين تغييرات در مورد چگونگي دسترسي كشورهاي عضو اين پيمان به «سوخت هسته اي» و حق برخورداري آنها از «چرخه توليد سوخت اتمي» خواهد بود.
2-در گزارش مورد اشاره آمده است كه پيشنهاد اين تجديدنظر و انجام تغييرات اساسي در مفاد NPT در اجلاس ماه سپتامبر 2003 -شهريورماه 1382- شوراي حكام ارائه شده و مورد پذيرش اعضاي اين شورا قرار گرفته است.
اكنون به اين نكته مهم توجه كنيد كه تاريخ ارائه اين پيشنهاد، دقيقاً همزمان با اوج چالش هسته اي آمريكا و متحدانش با ايران است يعني دقيقاً، همان هنگامي كه حريف از دسترسي جمهوري اسلامي ايران به فن آوري هسته اي، آن هم در مقياس غني سازي اورانيوم و برخورداري از چرخه توليد سوخت اتمي به نگراني و اضطراب افتاده است و با توسل به قانون شكني، زورگويي و تهديدهاي مكرر تلاش مي كند ايران اسلامي را از فن آوري غني سازي اورانيوم و داشتن چرخه توليد سوخت اتمي محروم كند. ولي قوانين پذيرفته شده NPT و مخصوصاً ماده 4 اين معاهده، دست آمريكا و متحدانش را بسته است، چرا كه مطابق نص صريح مفاد اين معاهده، كشورهاي عضو حق برخورداري از فن آوري صلح آميز هسته اي و از جمله چرخه توليد سوخت اتمي را دارند و بديهي است كه از راههاي قانوني و سازوكارهاي تعريف شده در حقوق بين الملل به ويژه مفاد NPT و مواد كنوانسيون 1969 وين كه به علت ميزان اعتبار و اهميت به قانون اساسي معاهدات
CONTITOTION OF CONVENTIONS معروف است نمي توانند ايران اسلامي را از غني سازي اورانيوم با هدف دسترسي به چرخه توليد سوخت اتمي بازدارند.
بسيار ساده لوحانه است اگر اين همزماني و موضوع ويژه اجلاس بازنگري فوريه 2005 را تصادفي و اتفاقي بدانيم و از هدف اصلي اين بازنگري كه تغيير مفاد NPT به منظور محروم كردن
-به اصطلاح قانوني- جمهوري اسلامي ايران از غني سازي اورانيوم و چرخه توليد سوخت اتمي است غافل باشيم... آيا اين موضوع نگران كننده نيست؟! به يقين هست.
3-در اواخر دهه 60 قرن گذشته ميلادي -1968- پنج كشور قدرتمند آن زمان كه از سلاح هسته اي برخوردار بودند، ظاهراً به بهانه نجات جهان از قدرت تخريبي سلاح اتمي! و در واقع با اين هدف كه تسليحات اتمي را تنها در انحصار خود داشته باشند، پيش نويس معاهده منع توليد و گسترش سلاحهاي هسته اي NPT را كه از قبل تهيه كرده بودند، به مجمع عمومي سازمان ملل متحد ارائه كرده و به تصويب رساندند. براساس ماده 9 اين پيمان، كشورهاي جهان به دو گروه تقسيم شدند. گروه اول، كشورهاي دارنده سلاح هسته اي كه منحصر به آمريكا، انگليس، فرانسه، چين و شوروي سابق بود و گروه دوم، كشورهاي فاقد سلاح هسته اي كه ساير كشورها غير از 5كشور مورد اشاره را شامل مي گرديد.
ماده 9 معاهده تصريح مي كند «كشورهاي دارنده سلاح هسته اي به دولت هايي اطلاق مي شود كه تا قبل از ژانويه 1967، يك سلاح هسته اي يا وسيله انفجاري هسته اي را ساخته و منفجر كرده باشند» با اين قيد، تنها 5 كشور مورد اشاره حق برخورداري از سلاح هسته اي را كسب مي كردند و بقيه از اين حق محروم و ممنوع شده بودند.
در بخش پاياني و توضيحي ماده 9 دقت كنيد. نكته بااهميتي در آن است. مطابق اين بخش از ماده 9، كشورهايي كه تا قبل از ژانويه سال 1967، به فن آوري توليد سلاح هسته اي دست يافته ولي اين فن آوري را با انجام انفجارهاي اتمي فعال نكرده بودند، حق برخورداري از سلاح هسته اي را نداشته اند و اين حق تنها منحصر به كشورهايي است كه قبل از آن تاريخ اين فن آوري -يعني توليد سلاح اتمي- را به صورت فعال داشته اند.
اكنون بايد پرسيد كه آيا اين ماجرا، ذهن مسئولان محترم هسته اي كشورمان را به خود مشغول نمي كند؟ و آيا، اين دغدغه را در ذهن آنها پديد نمي آورد كه مبادا در اجلاس بازنگري مفاد NPT در فوريه 2005، با استناد به اين كه غني سازي اورانيوم در جمهوري اسلامي ايران به حالت تعليق درآمده است -داوطلبانه يا اجباري فرقي نمي كند- كشورمان را در گروه كشورهايي قرار دهند كه به علت فعال نبودن چرخه توليد سوخت حق برخورداري از اين فن آوري را نداشته باشد و در صورت نياز به راكتور اتمي، مجبور باشد كه سوخت مورد نياز را از كشورهاي ديگر كه حق توليد سوخت به آنها داده شده است، خريداري كنند؟!
لطفاً ابرو در هم نكشيد و نگارنده را به «بدبيني» متهم نفرماييد، چرا كه خوشبيني نسبت به دشمني كه آشكارا كمر به نابودي نظام اسلامي ايران و انتقام از مردم مسلمان اين مرزوبوم بسته است، غيرمنطقي و درخور ملامت و سرزنش است و نه، بدبيني نسبت به دشمناني كه تاكنون غير از «بد» از آنها ديده نشده است، مخصوصاً آن كه وقتي پاي استدلال و استناد در ميان است، بايد به ميزان درستي و قابل قبول بودن استدلال ها و استنادها تكيه كرد زيرا، اين يك اصل پذيرفته شده و غيرقابل ترديد است كه «واقع بيني» جايي براي احساسات خوشبينانه و بدبينانه باقي نمي گذارد. آيا غير از اين است؟!
4-اكنون به متن توافقنامه پاريس برمي گرديم و ردپاي اين توطئه را در بندهاي آن جست وجو مي كنيم.
در بخشي از توافقنامه پاريس آمده است «سه كشور اروپايي و اتحاديه اروپا از مديركل آژانس حمايت مي نمايند كه از ايران براي پيوستن به گروه كارشناسي رويكردهاي چندجانبه چرخه سوخت هسته اي، دعوت كند.»
اين گروه همان گروه موسوم به MNA است كه درصدر اين يادداشت به آن اشاره كرديم. مسئولان محترم مذاكره كننده كشورمان از اين بند با عنوان يك دستاورد ياد مي كنند كه البته كليت آن قابل نفي نيست ولي درباره آن گفتني هايي نيز هست؛
الف: براساس «گزارش سايت اينترنتي آژانس بين المللي»، اين گروه كاري همانگونه كه از نام آن پيداست، يك گروه كارشناسي است كه از 23 كارشناس تشكيل شده و رياست آن را آقاي «برونو پلاد» معاون سابق مديركل آژانس برعهده دارد. اعضاي اين گروه را آقاي البرادعي انتخاب كرده است و مأموريت آنها تهيه پيش نويس براي تجديدنظر و تغييرات مورد اشاره در مفاد NPT است كه قرار است آن را در فوريه 2005 به اجلاس بازنگري NPT در مركز آژانس در وين ارائه كنند.
ب: مطابق قوانين آژانس، كارشناسان كشورهاي عضو NPT حق دارند در گروههاي كارشناسي آژانس حضور داشته باشند، اين حق براي كشورهاي عضو در اجلاس شوراي حكام نيز در نظر گرفته شده است، با اين تفاوت كه در تصميم گيري هاي اجلاس شوراي حكام، فقط نمايندگان آن دسته از كشورها كه در آن دوره به عنوان عضو شوراي حكام انتخاب شده اند حق رأي دارند و كارشناسان ساير كشورهاي عضو، بدون حق رأي مي توانند در اجلاس شوراي حكام حضور داشته و بر جريان امور نظارت كنند.
اكنون، اين سؤال منطقي و قانوني مطرح است كه اين بند از توافقنامه پاريس چه امتيازي براي كشورمان تلقي مي شود كه از آن با عنوان يك «دستاورد»! ياد مي كنند؟! چرا كه، مطابق روال و قوانين آژانس، كارشناسان كشورمان بدون دعوت مديركل نيز حق حضور در جلسات كارشناسي گروه MNA را داشته و دارند. بنابراين به قول آقاي دكتر لاريجاني-كه حرفش را بعداً پس گرفت و شايد هم از اول نگفته بود- آيا اين بند همان «آب نباتي» نيست كه اروپايي ها در مقابل دريافت «مرواريد غلتان» به ما داده اند؟
ج: ممكن است گفته شود كه حضور كارشناسان كشورمان در اين گروه به عنوان ناظر بي طرف نيست و به آنها حق اظهارنظر و ارائه پيشنهاد در متن پيش نويس مورد اشاره داده مي شود. كه بايد گفت؛ اين نيز، يك توجيه غيرقابل قبول است. زيرا، اين گروه فقط يك گروه كارشناسي است و مأموريت آن، تنها تهيه پيش نويس و ارائه آن به مديركل آژانس براي طرح در اجلاس بازنگري NPT است. بنابراين، اساساً اين گروه حق تصميم گيري و رأي ندارد كه حضور كارشناسان كشورمان در تصميم نهايي تأثيري داشته باشد.
د: برخي از مسئولان مذاكره كننده كشورمان اظهار مي دارند كه حضور كارشناسان ايران در گروه MNA مي تواند آنها را در جريان امور و تصميم هاي بعدي شوراي بازنگري قرار دهد. كه اين ديدگاه قابل قبول است ولي اجازه حضور به كارشناسان كشورمان در اين گروه كارشناسي، امتياز تلقي نمي شود، بلكه حق طبيعي و قانوني ايران بوده و هست.
هـ: با توجه به شواهد و قرائن موجود و توطئه اي كه در حال تكوين است، به نظر مي رسد اروپايي ها از بيم هوشياري ايران و احتمال برخورد با توطئه اي كه در پيش است، اين بند را در توافقنامه جاي داده اند تا از طريق اعتماد كاذبي كه در طرف ايراني پديد مي آيد، از مقابله احتمالي جمهوري اسلامي ايران با توطئه مورد اشاره پيشگيري كرده باشند. اين احتمال از آنجا قوت مي گيرد كه برخي از برادران دست اندركار مذاكره هسته اي در پاسخ به احتمال خطري كه اجلاس بازنگري قوانين NPT در پي دارد، به وجود بند يادشده در توافقنامه اشاره مي كنند!
5- در بخشي از توافقنامه پاريس آمده است؛ «ايران مطابق ماده 2 معاهده NPT تأكيد مي كند كه به دنبال دستيابي به سلاحهاي هسته اي نيست و نخواهد بود و خود را به همكاري كامل و شفاف با آژانس متعهد مي داند.»
بند 2 معاهده NPT درباره ممنوعيت كشورهاي عضو از تلاش براي دسترسي به سلاح اتمي است و با تأكيد غليظ و شديدي تصريح مي كند كه اين كشورها، نبايد «به هيچ طريقي سلاح هاي هسته اي يا ساير ادوات انفجاري هسته اي را ساخته و كسب نمايند و در جست وجو يا دريافت كمك براي ساخت سلاحها يا ادوات انفجاري باشند.»
تا اينجاي بند مورد اشاره، قابل قبول و منطقي است، چرا كه ايران پذيرفته است در پي ساخت سلاح هسته اي نباشد ولي نكته درخور توجه كه ردپاي توطئه ياد شده را پررنگ تر مي كند اينكه، در اين بند از توافقنامه به ماده 4 معاهده NPT هيچ اشاره اي نشده است. ماده 4 تأكيد مي كند:
«هيچ يك از مواد اين پيمان به نحوي تفسير نخواهد گرديد كه به حقوق غيرقابل انكار هر يك از اعضاء اين پيمان به منظور توسعه تحقيقات، توليد و بهره برداري از انرژي هسته اي جهت اهداف صلح جويانه بدون هر نوع تبعيض و براساس مواد 1 و 2 اين پيمان، خللي وارد نمايد.
همه اعضاء اين پيمان متعهد مي گردند كه تبادل هرچه وسيعتر تجهيزات، مواد، دانش و اطلاعات فني را جهت مصارف صلح جويانه انرژي هسته اي تسهيل نموده و حق شركت در اين مبادلات را دارند. اعضاء اين پيمان در صورت توانايي بايد انفرادي يا به اتفاق ساير اعضاء يا سازمانهاي بين المللي در توسعه بيشتر استفاده از انرژي هسته اي براي اهداف صلح جويانه مخصوصاً در قلمرو اعضايي كه فاقد سلاح هسته اي مي باشند و با توجه به نيازهاي مناطق در حال توسعه جهان، مشاركت نمايند.»
همانگونه كه ملاحظه مي كنيد در توافقنامه به ماده 4 كه حق برخورداري ايران از فن آوري صلح آميز هسته اي-از جمله غني سازي اورانيوم و چرخه توليد سوخت اتمي- و استفاده از حق مبادلات دانش و اطلاعات فني و تجهيزات اتمي و... را تضمين مي كند كمترين اشاره اي نشده است. آيا اين نكته سؤال برانگيز نيست و آيا ناديده گرفتن عمدي مفاد ماده 4، زمينه سازي براي توطئه اي كه به آن اشاره گرديده نمي باشد؟
6- دوستان عزيز مذاكره كننده در پاسخ به اين سؤال مي گويند در ابتداي توافقنامه تأكيد شده است كه «سه كشور اروپايي و اتحاديه اروپا بر حقوق ايران براساس NPT كه مطابق با تعهداتش به معاهده و بدون تبعيض اعمال مي شود، اذعان دارند» و با استناد به كليت و اطلاق اين بند، تأكيد بر ماده 4 را غيرضروري مي دانند.
استدلال برادران مذاكره كننده به لحاظ حقوقي قابل قبول است و اطلاق قبلي، به طور منطقي ماده 4 معاهده را نيز شامل مي شود ولي سؤال اين است كه اگر اين اطلاق، تمامي مواد NPT را دربرمي گيرد-كه مي گيرد- و براين اساس اشاره به ماده 4 ضروري نبوده است، چرا اروپايي ها علي رغم اطلاق ياد شده، در متن توافقنامه روي ماده 2 تأكيد ورزيده اند؟ اگر مطابق استدلال عزيزان مذاكره كننده، اشاره جداگانه به بند 4 ضرورت نداشته است، براساس همين استدلال، تأكيد جداگانه بر ماده 2 نيز ضروري نبوده است. بنابراين، چرا اروپايي ها در «يك بام» از «دو هوا» سخن گفته و آنجا كه پاي تعهد ايران در ميان است، تأكيد اكيد داشته اند ولي آنجا كه پاي تعهد خودشان در ميان بوده است، دچار فراموشي شده اند؟! اگر اين ماجرا، تصادفي بوده است، چرا اروپايي ها در همه جاي توافقنامه، تصادفاً بندهاي آن را به نفع خود تنظيم كرده اند و هيچ جا، تصادفاً به نفع ما، دچار غفلت نشده اند؟!
7- در يكي از بندهاي توافقنامه پاريس آمده است كه از نيمه اول دسامبر 2004- 25آذرماه 1383- يك گروه كاري با حضور نمايندگان ايران و اتحاديه اروپا تشكيل مي شود تا در زمينه هاي سياسي، امنيتي، تكنولوژي و همكاري هسته اي با يكديگر مذاكره كنند، اين «كميته راهبري» بعد از سه ماه- يعني نيمه اول مارس 2005 مطابق با 25 اسفندماه 1383- مجدداً تشكيل جلسه خواهند داد تا گزارش پيشرفت از گروههاي كاري دريافت شده و نسبت به پيشبرد پروژه ها و يا اقداماتي كه مي توانند قبل از يك توافق كلي به اجرا درآيند، تصميم گيري شود.
و اما به بخش ديگر توافقنامه نيز توجه كنيد كه تأكيد دارد؛ تعليق غني سازي اورانيوم تا زماني كه مذاكرات براي يك توافق مورد قبول دو طرف درخصوص ترتيبات درازمدت پيش مي رود، ادامه خواهد داشت.
اكنون ردپاي توطئه اي كه براي محروم كردن به اصطلاح قانوني كشورمان از غني سازي اورانيوم و چرخه توليد سوخت هسته اي تدارك ديده اند با وضوح بيشتري ديده مي شود. چرا...؟! لطفاً دقت كنيد؛
الف: مسئولين محترم مذاكره كننده در پاسخ به اين اعتراض كه چرا تعليق نامحدود غني سازي اورانيوم را پذيرفته ايد؟ ضمن آنكه تعليق نامحدود را نفي مي كنند-كه قابل قبول نيست و قبلاً به گونه اي مستند و مستدل به آن پرداخته ايم- با اشاره به بند مربوط به تشكيل «كميته راهبري» در توافقنامه، اظهار مي دارند بعد از پايان مدت سه ماهه كه در اين بند پيش بيني شده است، اگر مشاهده كرديم كه اروپايي ها به تعهدات خود عمل نكرده اند، توافقنامه را ناديده گرفته و غني سازي اورانيوم را آغاز مي كنيم!
در اين باره، با پوزشي آميخته به تأسف بايد گفت كه دوستان عزيزمان از «نوشداروي بعد از مرگ سهراب» سخن مي گويند!... مي پرسيد چرا...؟! پاسخ خيلي روشن است و پي بردن به آن، فقط به اندكي دقت نياز دارد.
همانگونه كه اشاره كرديم، تاريخ برپايي اجلاس بازنگري و تجديدنظر در مفاد NPT و پادمان هاي مربوطه، اواخر ماه فوريه 2005، يعني اوايل اسفند سال 1383 است و حال آنكه، پايان مهلت 3 ماهه «كميته راهبري» نيمه اول ماه مارس 2005، يعني حداقل 15 روز بعد از پايان اجلاس بازنگري است. بنابراين اگر هم مطابق نظر هيئت مذاكره كننده ايراني، در پايان مهلت سه ماهه كميته راهبري و مشاهده عدم پاي بندي اروپايي ها به تعهداتشان قصد برهم زدن توافقنامه پاريس را داشته باشيم، ديگر كار از كار گذشته و آنچه از آن مي ترسيديم اتفاق افتاده است. به بيان ديگر، زمان توطئه اي كه براي محروم كردن كشورمان از چرخه توليد سوخت اتمي تدارك ديده اند، اجلاس بازنگري NPT در فوريه 2005 است و چنانچه در اين اجلاس- آنگونه كه شواهد و اسناد مورد اشاره نشان مي دهند- با تجديدنظر در ماده 4 معاهده NPT، ايران اسلامي را به دليل غيرفعال بودن غني سازي اورانيوم، در گروه كشورهاي محروم از چرخه توليد سوخت هسته اي قرار بدهند، ديگر از سرگيري غني سازي اورانيوم در ماه مارس-3ماه بعد از نوامبر- نه فقط سودي ندارد، بلكه مطابق قوانين بازنگري شده NPT، اين اقدام غيرقانوني تلقي خواهد شد و...
8- و بالاخره، با توجه به نكات فوق، توطئه حتمي و خطر جدي است. بنابراين، اكنون كه دست اندركاران پرونده هسته اي كشورمان بر مذاكره و توافق با اروپايي ها اصرار دارند- كه اصرار غيرقابل توجيهي است- تنها راه چاره آن است كه از اروپايي ها و آژانس تضمين قانوني بگيريم كه در اجلاس بازنگري فوريه 2005، چرخه توليد سوخت هسته اي و غني سازي اورانيوم كشورمان به علت تعليق-داوطلبانه يا اجباري- غيرفعال تلقي نشود و تغييرات و تجديدنظرهاي احتمالي در معاهده NPT، «عطف به ماسبق» نگرديده و چرخه توليد سوخت ايران اسلامي را شامل نشود. در غير اين صورت، هم اكنون بايد توافقنامه پاريس را بي اعتبار اعلام كرده و هيچيك از تعهدات مندرج در آن را نپذيريم. آيا هيچ عاقلي از ترس مرگ خودكشي مي كند؟!
حسين شريعتمداري