فلسفه در عصر سلطه گرائي
پروفسور حميد مولانا
در تاريخ ايالات متحده، اواخر قرن نوزدهم به
نام «عصر امپرياليسم امريكا» شناخته شده است. در دهه 1890 ميلادي وقتي كه
امريكا به بهانه «آزادي، دموكراسي، و حقوق بشر»، ولي در اصل جهت سلطه گرائي
و تسخير مستعمرات امپراتوري اسپانيا به كوبا و فيليپين و جزاير امريكاي
مركزي و اقيانوس آرام حمله كرد و آتش جنگ را در آن مناطق برافروخت، ويليام
جيمز فيلسوف برجسته امريكائي از دانشگاه هاروارد رهبري «لژيون
ضدامپرياليسم» و روشنفكران ضدجنگ آن روز را به دست گرفت و مبارزه خود را
عليه رئيس جمهور وقت «ويليام مكينلي» وعليه كشتار مردم بي گناه فيليپين و
نقاط ديگر آغاز كرد. در اواسط قرن بيستم نيز فيلسوف برجسته ومعروف ديگر از
دنياي غرب، برتراندراسل از انگليس، با مبارزه و اعتراض دامنه دار خود عليه
تسليحات اتمي و سلطه گرائي شوروي و امريكا در جنگ سرد، هزاران نفر از
همفكران خود را عليه سياست هاي دو ابرقدرت روز بسيج كرد.
از دهه هاي
اواخر قرن بيستم تاامروز و آغاز هزاره جديد، بسياري از فيلسوفان دنياي غرب
در مقابله با تحولات جامعه بشري يك روش آرام و ميانه روئي را انتخاب كرده
اند. به طوركلي فلسفه معاصر در غرب يك مرحله ركود را طي مي كند. عهد
روشنگري غرب كه زادگاه بسياري از فيلسوفان اروپا و امريكا بوده نه تنها به
پايان رسيده بلكه با بن بست فكري مواجه شده است. به عبارت ديگر، مكتب
روشنگري فلسفي غرب كه از چهار قرن پيش آغاز شد ظرفيت و توانائي پاسخ به
احتياجات فكري و معرفتي دنياي امروز را ندارد. اصولاً نهضت روشنگري اروپا
يك نهضت ويژه منطقه اي بود و در طول تاريخ اين تحرك فكري با ملي گرائي
كشورهاي اروپائي مخلوط شد. آثار و نوشته هاي اغلب متفكران و فيلسوفان اروپا
و امريكا، به ويژه در قرن اخير، با تجربيات فردي و اجتماعي آن ها و با
وقايع حاصله در غرب، مانند جنگ، نژادپرستي، ديكتاتوري و فاشيسم، و انقلابات
و تحولات سياسي و اقتصادي آميزش پيدا كرده است. با انقلاب اسلامي ايران و
نهضت اصولگرايي و نوآوري در دنياي اسلام، با سقوط سيستم شوروي، با تغيير
محور قدرت به سوي آسيا و شرق، متفكران وفيلسوفان اروپا و امريكا آن حساسيت و
تيزبيني و ابتكار فكري را ازدست داده اند. بسياري از آنها در جنايات بشري
در بوسني- هرزگوين، در رواندا، در فلسطين اشغالي، در چچن، در افغانستان، در
اندونزي، در هائيتي و قبل از آن در ويتنام و آمريكاي لاتين، مانند شيلي و
آرژانتين شيوه مصلحت آميزي اتخاذ كردند.
دوران انشعاب مكتب فلسفي
روشنگري اروپا نيز كه در دهه هاي اخير تحت نظر فيلسوفاني مانند يورگن
هابرماس از آلمان و ژاك دريدا از فرانسه رشد كرده و نظريه هايي چون «ساختار
گرائي نو» و «ساختارشكني» و «ساختارزدائي» را مطرح ساخته اند، سپري شده
است. اين ركود فلسفي غرب محصول چند علل اصلي از جمله بي توجهي به تاريخ،
دين و دگرگوني هاي بي سابقه اجتماعي در دنياي شرق است.
علي رغم ادعاي
بسياري از فيلسوفان غرب، به نظر مي رسد كه مرزهاي جغرافيائي، سنت و دين بيش
از عوامل ديگر در بازتاب و تحول فكري اروپائي ها و آمريكائي ها تأثير گذار
است.
فلسفه تلاشي است براي شناخت هستي. فيلسوفان، هستي را به طريق خود
تفسير و تعبير مي كنند ولي هيچكس انتظار ندارد كه آنها دنيا و هستي را
تغيير دهند و اين كار معمولاً توسط انبياء و مؤمنين انجام مي شود. ولي
فاصله فلسفه، دين و ايدئولوژي چندان هم دور نيست و ما انتظار داريم كه
افكار فيلسوفان در سير شناخت اين دنيا مؤثر باشد. نهضت روشنگري در اروپا
چهارقرن پيش آن قاره را تكان داد. مثلاً فيلسوف معروف كانت آغازگر سنت
انتقادي فلسفه در اروپا است و او است كه راه مدرنيسم را بين متفكران باز
كرد. او ايمان را از مذهب جدا كرد، دين را بر شالوده اخلاق بنا و ادعا كرد
كه مي توان بدون پيروي از مذهب خاصي متدين بود.
جوهر اخلاق براي كانت
قانون وجدان است و اين قانون توسط عقل به دست مي آيد. تفاوت اصلي بين فلسفه
اسلامي و فلسفه غربي در تكيه بر وجود شناسي و شناخت شناسي است. يكي مسئله،
معرفت را محور كار قرار مي دهد و ديگري وجود را براي موضوع بحث خود انتخاب
مي كند. شناخت شناسي كمتر مورد توجه فيلسوفان اسلامي بوده و در دنياي
اسلامي بيشتر روي وجودشناسي تأكيد مي شود.
چندي پيش كتابي به نام «فلسفه
در عصر ترور: گفت وگو با يورگن هابرماس و ژاك دريدا» كه حاصل مصاحبه
«گيووا نابورادوري» با اين دو فيلسوف اروپائي درباره حادثه 11سپتامبر است
به انگليسي منتشر شد و مصاحبه كننده و نويسنده خود يك معلم فلسفه در
آمريكاست. يورگن هابرماس (متولد 1929ميلادي) و ژاك دريدا (متولد 1930
ميلادي كه اكتبر امسال در 74سالگي درگذشت) دوفيلسوف شناخته شده مكتب
روشنگري اروپا هستند كه ديدگاه آنها درباره اين مكتب متفاوت است. هابرماس
در چارچوب نظام فلسفي ساختارگرائي و سنتي هگل كوشش دارد معني انديشه سياسي
ليبراليسم را در شاهراه روشنگري اروپا احيا كند. با انتقاد و تجديدنظر از
آثار ماركس، هابرماس براي هر دو جنبه «زيرساخت مادي» و «روساخت فرهنگي»
ماركس اهميت مساوي قائل مي شود و نهايتاً هر دو جنبه را در كنش ارادي و
منطقي تركيب مي كند. دريدا، از طرف ديگر، عقيده دارد كه ساختارگرائي نشان
مي دهد كه چگونه نظام ها براي بقاي خود تلاش مي كنند ولي از بيان اينكه چرا
تغيير پيدا كرده و عوض مي شوند عاجز است. دريدا يكي از مطرح ترين فيلسوفان
اروپا و مبدع نظريه «ساختارشكني» يا «ساختارزدائي» است. نظريات
ساختارگرائي نو هابرماس و ساختارشكني دريدا از آنجا كه افكار فلسفي سنتي
اروپا را مورد نقد قرار مي دادند و با نارضايتي هاي روشنفكري و اجتماعي غرب
در دهه هاي اواخر قرن بيستم همراه بودند مورد استقبال علاقه مندان مكاتب
جديد فلسفه قرار گرفت ولي هيچ يك از اين دو متفكر فلسفي عليه مكتب روشنگري
غرب شورش نكردند بلكه در انتقاد و اصلاح آن برآمدند.
بنابراين، تعجب
نيست كه ما در كتاب «فلسفه در عصر ترور» از زبان گردآورنده آن مي خوانيم كه
حادثه 11سپتامبر «بزرگترين واقعه تروريستي در تاريخ بود»،كه نيست؛ و
تروريسم كنوني يك كشمكش بين مدرنيته و سكولاريسم و دنياي اصولگرائي است، كه
خود قابل تامل است. در اين مجموعه مشروعيت جنگ عليه تروريسم مورد سوال
هابرماس است در حالي كه ساختارشكني مفهوم تروريسم هدف دريدا است.
دريدا
به درستي تشخيص داده و نشان مي دهد كه چگونه پديده تروريسم با نظام
ارتباطات جهاني رابطه دارد و چگونه موضوع تروريسم توسط رسانه ها و
دولتمردان بيش از آنچه بايد، مخدوش شده است. ولي سرگيجه هابرماس و دريدا از
آنجا آغاز مي شود كه هر دو سعي مي كنند مسئله حاكميت را در عصر مدرنيته بر
مبناي اصول روشنگري اروپا و غرب و برپايه مفاهيمي مانند «شهروند جهاني» و
«حقوق كوزموپوليتيني» يا عالمي بودن نوع اروپائي حل و فصل كنند. بحث مقابله
با تروريسم در حقيقت به بحث ارزيابي روشنگري غرب منتهي شده است.
هابرماس
و دريدا هر دو مشروعيت و مشهوريست خود را در عصر سلطه گرائي جديد غرب پيدا
كردند. در دهه هاي 1970 و 1980 ميلادي كه آثار هابرماس به انگليسي ترجمه و
منتشر شده بود دانشجويان امريكا نوشته هاي او را به عنوان الگويي در برابر
انديشه هاي سياسي ماركس مطالعه كرده و وي را تجديدگراي مكتب انتقادي جامعه
شناسي فرانكفورت تلقي مي كردند. ولي با سقوط سيستم شوروي هم نوشته هاي
هابرماس كمي تغيير كرد و هم تفسير درباره آثار او. رسانه ها، هابرماس
راهگل دوم و احياكننده ليبراليسم و روشنگري جديد اروپا ناميدند. جنبه مهم
فلسفي و اجتماعي آثار هابرماس در اين است كه او در بازيافت جنبه فرهنگي كنش
هاي متقابل اجتماعي به طور مشخص بر نقش زبان در نسبت دادن شرايط تاريخي
تاكيد مي ورزد. اساس نظريه ارتباطي هابرماس در مورد جامعه اين است كه كنش
متقابل جدلي، دانش رهائي بخش را از محدوديت هاي دروني و بيروني طبيعت خارج
مي سازد. دريدا كه يك يهودي الجزايري الاصل بود و به فرانسه مهاجرت كرد
آثار خود را با انتقاد به مكتب ساختاري فلسفي اروپا شروع كرد. او مشروعيت و
محبوبيت خود را موقعي به دست آورد كه فرانوگرايان و فراساختارگرايان اروپا
و امريكا به اقتدار «خرد» حمله مي كردند. آنها نه تنها از عقلانيت جهان
طبيعي انتقاد مي كنند، بلكه مفهوم «خود» به مثابه «زنده» را نيز زير سوال
مي برند. استدلال آنان حول مسئله «شدن» دور مي زند. آنها نگران مطالعه
ساختارها، نظير قوانين و الگوها نيستند. آنها به نيروهاي فعال تاريخي كه
ساختارها را تحميل و يا دفع مي كنند، توجه دارند. دريدا عالمي بودن عقلانيت
اروپا را زير سوال برد و اين همراه با يك نوع تصوف يهوديت بود. دريدا در
مقاله اي در سال 1974 نوشت: «ساختارشكني و ساختارزدائي» يك اشاره بي
اعتمادي به تعصبات اروپاست.» ولي اشاره بي اعتمادي دريدا به اروپا و
روشنگري آن بيشتر شبيه به يك عاشق بود تا دشمن.
دريدا با حمله و انتقاد
از «اسطوره سازي سفيدپوستان و نژاد سفيد» توجه جوانان، فمنيست ها و در
حقيقت اقليت هاي اجتماعي را به افكار خود جلب كرد.
آثار دريدا و جهان
بيني او غربي است و تا حدودي ساختار شكني را در نوشته ها و گفت وگوهاي خودش
تمرين و تجربه مي كند. چندماه قبل از مرگش در مصاحبه اي كه با روزنامه
لوموند كرد اظهار داشت: «فلسفه گفتن يعني يادگرفتن مرگ و مردن...من معتقد
به حقيقت هستم بدون اينكه تسليم آن شوم... من ياد نگرفته ام كه مرگ را قبول
كنم».
هابرماس و دريدا هر دو پيرو خط فيلسوف ديگري به نام «هانا آرنت»
بودند. «آرنت» نيز يك يهودي بود كه آثار او در مورد «وضع بشري» و «اصل و
ريشه اقتدارگرائي» از سلطه گرائي فاشيسم و ظهور و سقوط رژيم نازي صحبت
كرد. درحالي كه براي «برتراند راسل» فلسفه يك تعهد براي كاوش دانش فراسوي
زمان است، براي «آرنت» فلسفه يك تعهد جهت پايداري قانون بشري و سازمان هاي
مربوط به آن است.
هابرماس و دريدا هر دو از «تولرانس» يا تسامح صحبت مي
كنند كه ريشه در فلسفه و دين دارد و ثمره اش در حوزه عقيده نسبيت گرائي و
پلوراليسم است و در سياست به سكولاريسم مي انجامد. دريدا لغت «مهمان نوازي»
را به جاي تسامح به كار مي برد ولي هابرماس در عقيده خود نسبت به
«تولرانس» از جنبه حقوقي و اخلاقي پايدار است.
هر دو فيلسوف بسيار
اروپائي هستند و از نوشته ها و گفتارهاي آنان واضح است كه آشنائي عميقي با
فلسفه و فرهنگ اسلامي ندارند، به ويژه درباره ديدگاه اسلام نسبت به زندگي و
حيات و كرامت انساني.
از زمان ارسطو تا امروز تاريخ در فلسفه غرب يك
موضوع ناشفاف باقي مانده است و اين باعث شده است كه فيلسوفان اروپائي و
آمريكائي كمتر به وقايع و دگرگوني هاي تاريخي، به ويژه تاريخ معاصر
بپردازند. از ديدگاه فيلسوفان غرب از آنجا كه قانون عالمي و همگي براي
تاريخ وجود ندارد بنابراين، لازم نيست كه بدانيم چرا ناپلئون بناپارت
فرانسوي در 1812 ميلادي با 500 هزار (نيم ميليون) قشون قصد فتح روسيه را
كرد و با 470 هزار كشته بدون موفقيت به پاريس بازگشت. به همين جهت فلسفه
غرب توجيهي براي جنگ و كشتارهاي امروزي ندارد همان طور كه براي دوجنگ جهاني
و جنگ هاي استعماري خود نداشت.
بسم رب النور