آخرين نفس هاي زائر امام هشتم
كاروان از دل كوير، يك مرتبه جوشيد و سربرآورد. كمي پيش، كاروانيان از
سايه صخره هاي جان پناه، برخاسته بودند تا راه را در خنكاي شبانه، از سر
بگيرند. سايه شترها با بار كوهانشان در آفتاب رو به افول غروب، كج و مژ مي
شدند، درازوكوتاه مي شدند، و با پيچ راه، يا از آدمها مي گريختند و يا پشت
سرشان مي دويدند. مرد، پياده راه مي پيمود و در خيالات بلندي سير مي كرد.
از تيرگي رنگ چهره و حركات متواضعانه اش پيدا بود خان و مهتر نيست. لباس
ساده اي به تن داشت و كف پاپوش هايش، از فرط دويدن، دهان باز كرده بودند.
مرد به گذشته اي نه چندان دور مي انديشيد. به چند ماه گذشته كه صاحبش، قبل
از مرگ، او را آزاد كرده بود. به دست خود حلقه بردگي و اسارت از گوش او
برداشته بود. و با پولي اندك، همراه كارواني كه از شامات به ايران مي آمد،
روانه زيارت كرده بود.
مرد فقط يك آرزوي نامحقق داشت. مي خواست بيايد و
قبر فرزند رسول خدا را زيارت كند. صاحبش در تحقق آرزوي او دست داشت. اينك
مرد بود و بازي سايه آفتاب غروب. و حسي خوش كه دلش را به چنگ مي گرفت. حسي
كه از پس اينهمه سال بي آرزويي، رنگي از آرزو داشت. حسي كه به مجرد آزادي،
او را اسير محبتي بلند مي كرد و گرده اش را زير بار اسارتي شيرين مي گرفت.
اسارتي خودخواسته و غرورانگيز.
كاروان پيش مي رفت و صداي زنگ شتران،
طنين دلنشيني داشت. نرمه بادي مي وزيد و عطر تلخ خاربوته ها را به هوا بلند
مي كرد. مرد چهره اش را رو به سمت شرقي ترين نقطه آسمان گرفت و گذاشت تا
نسيم، عرق خستگي اش را بخشكاند. يكي از ابتداي قافله شماره فرسنگ ها مي
آمد. و فرسنگهاي مانده را اعلام مي كرد. كاروان سالار بود كه خوش خبري مي
داد و گويا تا صبح فردا، به مقصد مي رسيدند. تا مقصد، دو منزل راه بود كه
در آخرينش تنها به اندازه يك نفس تازه كردن، اطراق مي كردند.
غروب از
راه رسيده بود. تاريكي همه گير شده بود. تاريكي از غرب تا شرق دويده بود و
سايه و روشن را جاروب كرده و برده بود. حالا هياكل كاروان و كاروانيان زير
نور پريده ماه تازه، به اشباحي لرزان و گريزان مي ماندند. امير قافله
خواسته بود چونان شب هاي گذشته، تا آنجا كه ممكن است، بي مشعله راه را طي
كنند بلكه از راهزنان و حراميان در امان باشند؛ براي همين جيغ جرار هيچ
شعله اي، تاريكي سيمابي شب را چاك نداده بود. حالا مرد و شب، يكي بودند.
كسي
آب مي خواست. مرد مشك را از گرده شتري برداشته بود: فداي لب تشنه ات يا
حسين! كاروانيان سيراب مي شدند و مشك ها يك به يك خالي مي گشتند. كاروان
سالار فرسنگ ها را مي شمرد و نويد منزل آخر را مي داد. جايي كه بايد
استراحتي كوتاه مي كردند و دوباره راه مي افتادند. جايي كه مجال برداشتن
بار از كوهان شترها نبود.
مرد خسته از يك راهپيمايي طولاني، خودش را به
دامان تپه اي كوتاه انداخت. دست ها را زير سرگذشت و به انتظار غروب آخرين
ستاره، چشم به آسمان سحري دوخت. وقتي اولين خط روشن، تيرگي را پس راند و
افق را به دو نيمه تقسيم كرد، از جا بلند شد. به قصد نماز از كاروان و
غوغايش فاصله گرفت. به بالاي بلندترين تپه هاي مجاور دويد. بر بلندي ايستاد
و قامت بست تا نماز بخواند. هيچوقت اينطور از جان و به اخلاص، رو به جانب
خداوند نكرده بود. هيچوقت اينطور بي قرار و از خود رفته، با آسمان هم سخن
نشده بود! اين اسارت آخر، با دل او چه مي كرد! از بالاي تپه، به شمال و
جنوب و مغرب و مشرق، نگاه انداخت و در سپيدي سحر، ناگهان چشمش به گنبدي با
دو گلدسته قدبرافراشته افتاد كه در دوردست راه، در يك منزل بعد از اين، بر
پايه هاي استوارش ايستاده بود و او را به خود مي خواند: بايد همين جا باشد!
دل مرد را شوقي ناشناس دربر مي فشرد و او را از گفتن و حركت، نگه مي داشت.
او نمي دانست چه بايد بكند. مرد در آن سال هاي اسارت بدوي اش هرگز به چنين
شوقي دست نيافته بود. اين حس جان كندن، اين حس جدا شدن، اين حس پاي از سر
دنيا برداشتن، اين حس جان از خرقه تن كشيدن بود. يك مرتبه به فريادي بلند،
امام را سلام داد: السلام عليك يا علي بن موسي الرضا! همه دويدند همه
خودشان را به تپه و مرد رسانيدند و ديگر هيچكس را در آن ميانه نديدند. مرد
رفته بود. او روي «تپه سلام» جان را از تن به در كشيده و با خود برده بود و
تا منزل دوست پريده بود.
بعد از آن همه مسافران زيارت، به آن تپه كه مي
رسيدند، به دنبال گنبد و گلدسته هايش، مي گشتند تا اولين سلام را به جانب
حضرتش، روانه كنند.
مريم صباغ زاده ايراني
بسم رب النور