تير ( گفت و شنود )

گفت: اين روزها، برخي از مدعيان اصلاحات در تحليل هاي به اصطلاح تاريخي خود، علت شكست نهضت مشروطه را دور شدن اين نهضت از مدرنيته مي دانند.
گفتم: رو كه نيست! صد رحمت به سنگ پا! چه كسي مي تواند انكار كند كه در نهضت مشروطه، غرب گراها، با حمايت انگليس اصولگرايان را قتل عام كردند و خودشان زمام امور را به دست گرفتند و...
گفت: و نهضت مشروطه را دو دستي به رضاخان تسليم كردند.
گفتم: بنابراين، نهضت مشروطه را همان غرب گراها كه آن وقت پاي ديگ پلوي سفارت انگليس بودند و امروزه از آمريكايي ها دلار مي گيرند، قرباني كردند.
گفت: چه عرض كنم؟!
گفتم: سرگروهباني در ميدان تير، تفنگ را از دست يك سرباز گرفت و به سوي هدف شليك كرد ولي تيرش به خطا رفت و به كشاورزي كه چند صد متر دورتر مشغول كشاورزي بود، اصابت كرد. سرگروهبان بدون آنكه از رو برود گفت؛ ببين پسر! تو اينطوري تيراندازي مي كردي؟ ديگه نكن!

هردو ازNPT خارج شديم

دو سال بعد از چالش سخت و پرتنش درباره فعاليت هسته اي كشورمان كه با رفت و آمدها و بايدها و نبايدهاي فراواني همراه بود، اكنون بار ديگر به نقطه شروع رسيده ايم. در نشست پاريس- كه با توجه به شرايط از پيش تعيين شده، حضور هيئت ايراني در آن غيرقابل توجيه بود- آمريكا و لابي صهيونيست ها از زبان سه كشور اروپايي، انگليس، فرانسه و آلمان «حرف آخر» را زدند كه چيزي غير از همان حرف اولشان نبود. آنها با صراحت اعلام كردند كه خواستار محروميت ايران از فن آوري هسته اي و توقف كامل فعاليت هاي اتمي كشورمان هستند و تهديد كردند كه اگر جمهوري اسلامي ايران به اين خواسته آمريكا و متحدانش تن ندهد، پرونده هسته اي ايران را به شوراي امنيت سازمان ملل مي فرستند، يعني همان تهديدي كه طي دو سال اخير با توسل به آن از كشورمان امتياز گرفته و بسياري از خواسته هاي غيرقانوني و قرون وسطايي خود را به ايران اسلامي تحميل كرده بودند.
اتحاديه اروپا كه برخي از مسئولان محترم كشورمان بر تفاوت هاي اساسي آن با آمريكا و لابي صهيونيست ها اصرار مي ورزيدند و تلاش ديپلماتيك در اين فاصله را كارساز تلقي مي كردند، امروزه درباره پرونده هسته اي جمهوري اسلامي ايران دقيقاً همان خواسته نامشروعي را دنبال مي كند كه آمريكا و لابي صهيونيست ها داشته و دنبال در پي آن بوده و هستند .
در نشست پاريس، سه كشور اروپايي اعلام كرده اند كه ايران بايد از چرخه توليد سوخت به طور كامل دست بكشد و سوخت مورد نياز خود براي راكتور اتمي بوشهر را از كشورهاي غربي و يا روسيه تهيه كند. مفهوم اين درخواست، آن است كه تمامي فعاليت هسته اي ايران متوقف و تأسيسات اتمي كشورمان براي هميشه تعطيل شود، چرا كه «چرخه توليد سوخت» با تعريف آژانس، تمامي مراحل چندگانه، استخراج سنگ معدني اورانيوم، تبديل كك زرد به فلوئوراورانيوم UF6- تأسيسات اصفهان- تزريق گاز UF6 به سانتريفيوژها- تأسيسات نطنز - پروژه توليد آب سنگين- تأسيسات اراك- ساخت سانتريفيوژ و قطعات مورد نياز آن و... را شامل مي شود.
در اين باره، اشاره به چند نكته ضروري است.
1-برخورد اخير سه كشور اروپايي انگليس، فرانسه و آلمان با پرونده هسته اي كشورمان و همخواني و همسويي كامل آنها با آمريكا و لابي صهيونيست ها، مي تواند و بايد درس عبرتي براي مسئولان محترم كشورمان باشد. كيهان از نخستين روزهاي آغاز اين چالش و در طول آن، با استناد به شواهد و قرائن فراوان و ارائه اسناد غيرقابل ترديد، رسيدن به نقطه كنوني را پيش بيني كرده بود و اين پيش بيني نه از جنس پيشگويي! بلكه از نوع نتيجه گيري براساس شواهد و اسناد و استدلال برپايه مباني حقوقي و مشاهده روال زورگويانه و غيرقانوني چالش مورد اشاره بود. اما، متأسفانه طي دو سال گذشته، آنچه البته به جايي نرسيد، اينگونه هشدارهاي دلسوزانه بود. و امروزه ديگر نبايد براي مسئولان محترم كشورمان كمترين ترديدي باقي مانده باشد كه در اين چالش به قول ملاي رومي بر «شتر مجنون» سوار بوده اند شتري كه برخلاف ميل مجنون، دل در گروي «كرّه» خود داشت و علي رغم اصرار مجنون، گامي به سوي كوي ليلي برنمي داشت. چاره كار نيز همان است كه «مجنون» انديشيد و براي رسيدن به كوي ليلي از همراهي شتري كه بر آن نشسته بود، دست كشيد و...
گفت اي ناقه، چو هر دوعاشقيم
ما دو ضد، بس همره نالايقيم
راه نزديك و بماندم سخت دير
سير گشتم زين سواري، سير سير
....
2-خوشبختانه مسئولان محترم كشورمان، در خواست غيرقانوني و نامشروع سه كشور اروپايي را با قاطعيت رد كرده و بر تصميم غيرقابل تغيير جمهوري اسلامي ايران در حفظ وگسترش فن آوري صلح آميز هسته اي و از جمله چرخه توليد سوخت براي رآكتورها تأكيد ورزيده اند. اين اقدام اگرچه دير، ولي در خور تقدير است و به يقين از حمايت گسترده و همراه با تحسين قاطبه مردم برخوردار خواهد بود.
البته بعيد نيست كه برخي از افراد و جريان هاي غفلت زده، آلوده و يا بي تفاوت نسبت به منافع ملي و جهش سرنوشت سازي كه فن آوري هسته اي در امور رفاهي و عرصه علمي و تكنولوژيك كشورمان در پي خواهد داشت، ساز مخالفت با اين تصميم را كوك كنند ولي باتوجه به تجربه دو ساله اخير، بايد اين نكته به وضوح درك شده باشد كه كمترين كوتاهي در اين زمينه، مي تواند عواقب پشيمان كننده اي در پي داشته باشد كه تهديد آمريكا و متحدانش در ارجاع پرونده هسته اي ايران به شوراي امنيت سازمان ملل، در مقايسه با خسارت جبران ناپذيري كه دست كشيدن كشورمان از فن آوري هسته اي به دنبال خواهد داشت، چيزي شبيه «هيچ» است و هيچ عاقلي براي «هيچ»، بيهوده نمي پيچد!
3-يكي از ايرادها و اعتراض هاي جدي سه كشور اروپايي به هيئت مذاكره كننده كشورمان، اين بوده است كه چرا علي رغم توافقنامه اجلاس مهر ماه تهران - اجلاس اكتبر- جمهوري اسلامي ايران براي تصويب پروتكل الحاقي در مجلس ششم اقدامي نكرده و با وقت كشي و فرصت سوزي تصويب آن را به مجلس هفتم كشانده است كه تركيبي اصولگرا دارد و از هم اكنون مخالفت خود را با تصويب پروتكل الحاقي اعلام كرده است؟!
اين اعتراض، ضمن آنكه نگراني و نارضايتي آمريكا ومتحدانش از تركيب اصولگراي مجلس هفتم را نشان مي دهد و از اقدام درخور تقدير دولت در خودداري از ارايه لايحه براي تصويب پروتكل الحاقي به مجلس ششم حكايت دارد، گوياي اين واقعيت نيز هست كه عدم تصويب پروتكل الحاقي، پاشنه آشيل دشمن است و مجلس هفتم نبايد تحت هيچ شرايطي به تصويب آن تن بدهد.
4-ماده 4 معاهده منع توليد و گسترش سلاح هاي هسته اي NPT تأكيد مي كند كه «هيچ يك از مواد اين پيمان به نحوي تفسير نخواهد شد كه به حقوق غيرقابل انكار اعضاي اين پيمان به منظور توسعه تحقيقات، توليد و بهره برداري از انرژي هسته اي جهت اهداف صلح جويانه بدون هر نوع تبعيض و براساس مواد 1 و 2 اين پيمان، خللي وارد شود.»
براساس ماده فوق از معاهده NPT، اصرار آمريكا و متحدانش مبني بر محروميت ايران از فن آوري صلح آميز هسته اي به مفهوم خارج كردن جمهوري اسلامي ايران از پيمان NPT است... آيا غير از اين است؟!
از سوي ديگر، ماده 1 پيمان تأكيد مي كند «هر يك از اعضاي اين پيمان كه داراي سلاح هسته اي مي باشند متعهد مي شوند از واگذاري مستقيم يا غيرمستقيم سلاح هاي هسته اي يا ساير ادوات و تجهيزات هسته اي به كشورهاي ديگر خودداري كنند...»
برپايه اين ماده از معاهده مزبور، آمريكا، انگليس و فرانسه كه با صراحت اعتراف مي كنند رژيم صهيونيستي را به سلاح هاي هسته اي تجهيز كرده اند نيز به طور قانوني و منطقي از پيمان NPT خارج شده اند... آيا اين واقعيت قابل انكار است؟!
بنابراين اگر چالش بر سر معاهده NPT است كه آمريكا، فرانسه و انگليس قبلا از اين پيمان خارج شده اند و اكنون درخواست خروج ايران از اين پيمان را نيز دارند ! و...
حسين شريعتمداري

عشوه هاي پنهاني دختران قلياني

غلامرضا صادقيان

قليان كشيدن دخترها در سفره خانه هاي سنتي در كنار موجي از پديده هايي كه آنها را تهديدي براي ماهيت ديني و هويت ملي خويش مي دانيم، تا چه حد خطرناك است؟ آيا چيز خاصي نيست يا هست؟
چند وقت پيش صحبت از برچيده شدن قلياني ها و يا منع استعمال «تنباكوي ميوه اي» شد. اما حالا در تهران يا شهرستان ها خيلي ها در اين سفره خانه ها نشئه مي شوند، حتي برخي از دختر خانم ها.
حضور دخترهاي بيست و يكي دو ساله در كنار مردان يقه دريده و در محيط هايي كه در فرهنگ سنتي ما مخصوص مردان بوده است، نوعي از هنجارشكني هاست كه ممكن است به آن عادت كنيم و آن وقت اگر روزي كسي به دختران قلياني اعتراض كرد، مدافعان آنها بگويند: مگرچه كار كرده اند، دزدي كه نكرده اند؟!
«گابريل تارد» جامعه شناس فرانسوي معتقد بود كه تقليد، كليد رمز اجتماع است. او تقليد و تلقين را به خوابي مصنوعي تشبيه مي كرد كه فرد بر اثر نفوذ فراوان تصاويري كه به وسيله الگو در ذهنش نقش بسته است، مسير خود را پيدا مي كند. وي همچنين نوآوري و ابداع را حاصل تقليدهاي متعارض مي دانست. «لوبون» نيز به عنوان يك روانشناس اجتماعي معتقد بود زنان بيشتر تحت تاثير تلقين قرار مي گيرند و هر جماعتي با ويژگي هاي زنانه اش تميز داده مي شود.
البته دختران و زناني كه اين روزها وارد جمع قلياني ها مي شوند، عموما افرادي كم سواد و بي هويت هستند و آن قدر كه ديگران براي حقوق شهروندي آنان نگرانند، خودشان به اين چيزها اهميت نمي دهند. ولي اگر قشري از جامعه در رفتارهايش هنجارشكني كرد و از گنجينه اخلاق ديني و هويت ملي نيز خود را بي نصيب ساخت، آيا نبايد براي جامعه اي كه ويژگي هاي زنانه، معرف آن است، نگران باشيم؟
من به عنوان يك گزارشگر از وضع اين سفره خانه ها شما را مطلع مي كنم چون شايد شما كه خانم يا آقاي با فضيلتي هستيد، پايتان به اين جور جاها باز نشود. من هم براي تهيه گزارش رفتم نه براي قليان كشيدن.
چند روز پيش اصفهان بودم. در يكي از مساجد معروف شهر، پدر شهيدي آمد و گفت: مي گن تو خبرنگاري؟ گفتم: درست مي گن. گفت: غيرت هم داري؟! گفتم: آخر حرفت را بزن، ببينم دارم يا ندارم!؟ گفت: يه سر برو توي اين قليوني ها، ببين چه خبره.
رفتم. وضع خوبي ندارند. اغلب در محيط محدودي و بيشتر عصرها تعدادي از مردان يقه دريده و پسران بي كار در يك سو نشسته اند و تعدادي از دختران هم يا با دوستان پسر خود و يا به شكلي ديگر در بخش به اصطلاح خانوادگي سفره خانه ها رودروي هم قليان مي كشند. دخترها حجابشان همان چيزي است كه مي دانيم و حالا با قليان كشيدن شايد مي خواهند سنت و مدرنيته را به هم بياميزند.
درست است، آن پدر شهيد كمي غيرتي تر از من بود. شايد چون هنوز به بچه هاي شهيدش فكر مي كند اما من اگرچه حتي به عنوان يك مسلمان ايراني دلم نمي خواهد جامعه اين طوري باشد ولي ديگر آن حال و حوصله هاي قديم را هم ندارم. تازگي ها به خيلي چيزها عادت كرده ايم.
از معروفترين سفره خانه سنتي (قلياني) اصفهان كه بيرون مي آيم، با صاحبش مقابل در آن صحبت مي كنم. او معتقد است كه پيش كسوت ترين آدم شهر در اين زمينه است و سپس با حساسيت خاصي به حرف مي آيد: «بله! درست مي گي. وضع خوبي نيست. ما خودمان ناموس داريم. اما وقتي توي خيابان هستند، خب لااقل من آنها را جمع مي كنم توي قلياني. كف خيابان نباشند كه بهتر است! تازه خودم بعضي وقت ها مي شينم و حواسم به كارشون هست. يك بار به پسره گفتم، دست در گردن دختر مردم انداختي؟! پاشو برو از قليوني من بيرون!»
بعد كمي تيپ روشنفكري به خود مي گيرد و مي گويد: «ما بايد با اين موضوع، ريشه اي برخورد كنيم. شما كارخانه «تنباكوي ميوه اي» در اراك را ببنديد و اين دخترها را هم از كف خيابان جمع كنيد، آن وقت قليان هم نمي كشند!»
يك گروه هفت هشت نفره از دخترها سر مي رسند و با اكرام صاحب سفره خانه وارد گود قلياني مي شوند. وي پاچه شلوار خودش را تا آن جا كه مي تواند بالا مي كشد و با احساس خاصي مي گويد: «به بعضي از اين دخترها كه با پاچه كوتاه به سفره خانه مي آيند، مي گويم ببخشيد خانم شما پاچه شلوارتون آب رفتس؟! ما هم خودمون ناراحت مي شيم. اما من ماهي 700هزار تومان كرايه مي دهم. وسيله و مواداوليه هم گران است. نمي شود كه با چهار تا پيرمرد سفره خانه را اداره كرد. قبلا فقط 30 تا قلياني توي اصفهان بود، حالا از 200 تا هم بيشتر شده. خب! تنباكوي ميوه اي را جوان ها دوست دارند. البته جوان هاي ما نيز مشتي (لات منش) هستند ولي با اين تنباكوها حسابي نشئه مي شوند»!
من از آن پدر شهيد شنيده بودم كه در اين مكان ها «گراس» و انواع موادمخدر نيز ردوبدل مي شود و اين البته طبيعي است. چه جايي بهتر از اين جاها.
صاحب سفره خانه دقايقي طولاني را به شرح مشكلات مالي خودش اختصاص مي دهد و اين كه آدم خيرخواهي است و پول توي جيب مردم مي كند. من حواسم به حرف هاي او نيست. حواسم جاي ديگري است. گروه گروه دخترها مي آيند و مي روند. توقفشان در قلياني خيلي كم است. حتي كم تر از يك چاي كم رنگ خوردن!
بستن در چهار تا قلياني متخلف كار دشواري نيست. كار فرهنگي كه فقط نصيحت كردن نيست. اتفاقاً اين فرهنگي ترين كار است كه با اين مراكز كه محل تجمع دخترهاي بي شأن و منزلت شده است، برخورد شود. دل آن همه زنان با فضيلت مملكت روشن مي شود و چه كاري فرهنگي تر از اين؟

تئوري توطئه، آري يا خير؟

غوطه ور بودن در عالم توهمات، يكي از مشكلاتي است كه بعضي از مدعيان اصلاح طلبي، همواره با آن دست به گريبان بوده اند. اين افراد نه فقط در عالم پندار كه حتي از روي تعمد نيز بسياري از واقعيت هاي اجتماعي و مشكلات اساسي خود را به جبهه رقيب نسبت داده و يا «توطئه سياسي» قلمداد كرده اند.
آري برچسب توطئه به رقباي داخلي آنهم از سوي كساني كه در ساليان اخير، انواع هجمه پيدا و پنهان اجانب عليه كشور اسلامي ما را نه يك «توطئه» كه همواره «توهم» دانسته اند.
اين روزها خبر بازداشت وزيرسابق ارشاد كه براساس شكايت يكي از همسرانش به وقوع پيوسته بود، در محافل خبري رواج يافت.
در حالي كه روزنامه هاي منتقد دولت در برابر اين قضيه كمترين واكنش را از خود بروز داده و يا در حد يك خبر كوتاه به آن اشاره كرده اند، بسياري از روزنامه هاي دوم خردادي با دامن زدن به اين مسئله، به طور مفصل در صفحات اصلي خود به آن پرداخته و بعضي ديگر اين موضوع را به تيتر نخست خود تبديل نمودند.
بعضي احزاب و جريان ها با صدور بيانيه، اين اقدام را كاملا سياسي و از سوي جناح مقابل قلمداد كردند و روزنامه هاي وابسته به آنها نيز به مانور گسترده روي آن پرداختند. جريده اي از زبان همسر اول متهم، اين قضيه خانوادگي را با غلظت هرچه بيشتربه «كارناوال عصر عاشورا» در سال 76 تشبيه نمود و روزنامه اي ديگر نيز با دفاع عجولانه از متهم، آن هم در صفحه اول خود، شاكي پرونده را وادار به واكنش و ارسال جوابيه نمود و...
جالب اينجاست كه اين روزنامه ها -يعني همان هايي كه در رواج گسترده اين خبر نقش محوري داشته اند- جناح منتقد دولت را عامل هتك حيثيت! وزير سابق ارشاد معرفي مي كنند. از طرفي يك مسئله كاملا خانوادگي را دستمايه فروش روزنامه خود قرار مي دهند و از سوي ديگر همان مسئله را «توطئه حساب شده» عليه «جبهه اصلاحات» مي نامند و در اين ميان به تنها چيزي كه هيچ توجهي نمي شود، حقوق اجتماعي و خانوادگي يك انسان به عنوان شاكي است.
دعواهاي سياسي به جاي خود، ولي آيا بهتر نبود كه اين عزيزان، حيثيت اجتماعي همفكران خود را وسيله ايراد اتهام عليه رقيب قرار نداده و يك موضوع كاملا شخصي را در حد يك «توطئه سياسي» بزرگ نمي كردند؟
¤ ¤ ¤
دو هفته قبل، سعيد حجاريان در پاسخ به اين پرسش كه چرا به شما «مغز متفكر اصلاحات» لقب داده اند، اظهار داشته بود كه:
«اين حرف را رقبا مي زنند. رقباي سياسي اول مي آيند اصلاحات را به مثابه يك فتنه و توطئه معرفي مي كنند و بعد مي گويند كه اين اصلاحات، تئوريسين اصلي اش فلاني است. در واقع مي خواهند بگويند همه اين فتنه ها، زير سر حجاريان است1».
هنوز به ياد داريم كه براي اولين بار، روزنامه صبح امروز به مديرمسئولي آقاي حجاريان، دقيقاً يك روز بعد از ترور ايشان در تيتر بزرگ خود چنين نوشت:
«شليك به مغز متفكر اصلاحات»2
آيا نمي توان درهنگام وصله زدن به رقبا هم به شعور و حافظه اين ملت احترام گذاشت؟
حامد گيلاني
1- وقايع اتفاقيه 27/4/83
2- صبح امروز 23/12/78

دروغ ( گفت و شنود )

گفت: ديروز سخنگوي دولت در مصاحبه با خبرنگاران اظهار داشت «دستاوردهاي سياسي و اقتصادي دولت از سوي آمريكا و يك جناح در داخل كشور مورد حمله قرار مي گيرد».
گفتم: كدام جناح داخلي با آمريكا همسويي دارد؟
گفت: چه عرض كنم؟! ولي آمريكا و اتحاديه اروپا طي 7 سال گذشته بارها از برخي مدعيان اصلاحات حمايت كرده اند و جرج بوش اصلي ترين دشواري آمريكا را اصولگرايان دانسته و تشكيل مجلس هفتم را يك خطر بزرگ براي منافع آمريكا معرفي كرده بود.
گفتم: يعني آقاي رمضان زاده از دوستان همفكر خودش در جناح مدعي اصلاحات عصباني است كه چرا با آمريكا همراهي مي كنند؟
گفت: اتفاقاً يكي از خبرنگاران از وي پرسيده است كه منظورش كدام جناح داخلي است؟ و ايشان كه متوجه گاف خود شده بود، پاسخ داده كه هيچيك از جناح هاي فعال و قانوني داخل كشور را همسو با آمريكا نمي دانم.
گفتم: اين هم يك دروغ ديگر است... از دروغگويي پرسيدند آيا در همه عمر خود يك حرف راست زده اي؟ و يارو فكري كرد و گفت؛ اگر بگويم آري، يك دروغ ديگر گفته ام!!

محبوبيت حسادت برانگيز

در حالي كه تصميم شوراي شهر تهران مبني بر انتقال نمايشگاه بين المللي تهران به محلي در خارج از شهر، اميد هايي را در قشرهاي مختلف مردم پديد آورده بود، مقاومت سازمان يافته در برابر اين تصميم بالا گرفت.مردم اميدوار شده بودند كه از رهگذر اين جا به جايي شاهد آثار و بركاتي از اين دست باشند:
- با اتصال بزرگراه كردستان به بزرگراه چمران گره اي از ترافيك شلوغ تهران گشوده شود.
- از ترافيك فرساينده اعصاب شهروندان- به ويژه در روزهاي برگزاري نمايشگاه هاي بزرگ- در اين منطقه ديگر خبري نباشد.
- در محل يادشده، بوستان ويژه بانوان احداث شود.
- نمايشگاه بزرگ و متناسب با ظرفيت هاي كنوني اقتصاد كشور در محيطي به مراتب وسيع تر و با امكانات و خدمات شايسته تر احداث و به اين ترتيب، معضل ازدحام و ترافيك جمعيت در غرفه ها، به مثابه يك سوژه مكرر و دائمي، از حاشيه اخبار و گزارش هاي رسانه ها محو مي شود.
- با احداث مكان گسترده تر نمايشگاهي، امكان برگزاري چند نمايشگاه تخصصي به طور همزمان به وجود خواهد آمد.
- جمع بيشتري از صاحبان و دست اندركاران امر توليد، صنعت و تجارت، فرصت خواهند يافت كالا و خدمات خود را در معرض ديد بازديدكنندگان داخلي و خارجي قرار دهند.
... اما اكنون بر اين اميدها، خطي از يأس كشيده شده زيرا يك جريان سياسي پناه گرفته در حاشيه دولت، آشكارا به جنگ شوراي شهر و شهرداري آمده است.
روز گذشته سخنگوي دولت با لحني آكنده از طعنه و كنايه -كه دور از شأن يك مقام مسئول است- بر لغو تصميم قانوني شوراي شهر و موافقت نامه هاي امضا شده ميان وزارت بازرگاني و شهرداري تهران تأكيد كرد.
به نظر مي رسد با وجود توافق هاي مكرر ميان دستگاه متولي امر نمايشگاه ها در دولت با شهرداري درباره انتقال قطعي محل نمايشگاه بين المللي، اين فرضيه كه مخالفت دولت با اين اقدام صرفاً جنبه تخصصي دارد و با نگراني از آسيب ديدن اقتصاد و تجارت كشور صورت گرفته است، رنگ مي بازد چرا كه تخصصي ترين بخش دولت در اين زمينه (وزارت بازرگاني) بيش از يك سال است كه در جريان اين تصميم قرار داشته و با شهرداري بر سر اين انتقال توافق كرده است.
از اين رو به نظر مي رسد مخالفت ابراز شده از سوي دولت -آن گونه كه سخنگوي كابينه اعلام مي كند- ناظر به مسائل ديگري است كه شايد بتوان گمانه هاي زير را درباره آنها مطرح كرد:
1-عملكرد شوراي شهر و شهرداري در يك سال و اندي از زمان تصدي اين مسئوليت ها در نگاه عامه مردم، خوش درخشيده است. قطعاً خود شهردار و اعضاي شوراي شهر تهران هم قبول دارند كه فاصله كارهايي كه آنها در اين مدت انجام داده اند، با آنچه كه بايد مي شد و در خور استحقاق مردم و حيثيت پايتخت ايران اسلامي است، كم نيست اما آنها اين بخت را داشته اند كه اميد و اعتماد شهروندان تهراني را به مثابه سرمايه اي عظيم، به سمت خود جلب كنند. و چون چنين است، هر كار كوچك و بزرگ شهرداري با استقبال و همراهي عامه مردم، مواجه مي شود.
تلاش پي گير شهرداري براي سامان دادن به ترافيك سرسام آور تهران با توسل به احداث ده ها پل و صدها دور برگردان، اصلاح هندسي ميادين و چهارراه ها، تعريض معابر و احداث تونل هاي زيرزميني و اقداماتي ديگر از اين دست، در منظر و نگاه مردم است و كيست كه در برابر اين همه تلاش و خدمت صادقانه، سر تعظيم فرود نياورد؟
اين محبوبيت و كسب پشتوانه حمايت مردمي، علي القاعده حسادت برانگيز خواهد بود؛ براي كساني كه حتي به گواهي اخبار و گزارش هاي روزنامه ها و رسانه هاي منتسب به خودشان، نه تنها كار چشمگيري براي مردم نكرده اند، بلكه با جنگ و دعواهاي مكرر دوره چهارساله شوراي شهر اول را به فرصتي براي سوهان كشيدن بر اعصاب و روان مردم مبدل ساختند.
2-جناحي كه در انتخابات شوراهاي دوم و مجلس هفتم با پشتوانه رأي مردم از ميدان مبارزه، پيروز بيرون آمده، مصلحت كشور و خودش را در حفظ آرامش و پرهيز از هرگونه تنش با دستگاه هاي ديگر كشور مي داند. از اين رو علي رغم تحمل فشارها و مضايق بسيار ترجيح مي دهد كه به جاي بازگويي و طرح مشكلات خود، به مشكل گشايي از مردم بپردازد. اگر براي اولين بار تصميم مي گيرند كه شهردار تهران را برخلاف سنت پيشين به جلسات هيئت دولت راه ندهند، اگر با تصويب قوانيني راه هاي كسب درآمد گذشته شهرداري را مسدود و اخبار خدمات شهرداري را در روزنامه هاي وابسته شان بايكوت مي كنند، شهردار و شوراي شهر، آه و ناله سر نمي دهند كه ايهاالناس! بياييد و ببينيد چه جفايي بر ما روا مي دارند. در سكوت معناداري نسبت به همه اين نامهرباني ها، آستين بالا مي زنند و با كشف منابع تازه درآمد، شهر را آباد مي كنندو براي شهروندان آسايش مي آورند. اين روحيه -يعني خدمت رساني بي سروصدا و بدون جنگ و دعوا- طبعاً به ذائقه اهالي جنجال خوش نمي آيد و لذا دنبال بهانه هاي تازه اي براي جدال و مرافعه مي گردند.
3-جناب سخنگو- كه بهتر است ايشان را سخنگوي حزب مشاركت از تريبون دولت بدانيم- در خلال توضيحات روز گذشته خود در توجيه صف آرايي مقابل توافق شهرداري و وزارت بازرگاني، مكنونات قلبي خود و دوستانش را لو داده و با اعتراف تلويحي به جناحي بودن اين تقابل ادعا كرد: «بعيد مي دانم كه (شهرداري و شوراي شهر) براي ترافيك زدايي به سمت بازار بروند چون به نظر مي رسد كه اقتصاد مدرن هدف گرفته شده، نه اقتصاد سنتي».
آقاي سخنگو با اين ادعاي خود -كه بيشتر به مجادلات حزبي شبيه است تا استدلال منطقي- براي ورود زود هنگام به ميدان انتخابات آينده رياست جمهوري ، واقعيات مسلم را در هم مي ريزد تا سرمايه اي براي حزب متبوعش فراهم آورد وگرنه مگر ممكن است كه ايشان نداند اولاً در حال حاضر با وجود قرارداشتن بازار در محدوده اجراي طرح ترافيك، مشكل ترافيكي آن منطقه تا حدودي مهار شده است و ثانياً مانع اصلي انتقال بازار به محلي ديگر، هزينه سرسام آور آن است كه نه تنها شهرداري، بلكه دولت هم فعلاً ياراي تأمين آن را ندارد. و اگر ممكن بود شهرداران همسو با حزب مشاركت پيشتر اين كار را كرده بودند.
و البته معلوم نيست منطق جناب سخنگو در باب وابستگي تيم شهرداري و شوراي شهر و مجلس هفتم به بازار را چه كسي مي پذيرد، در حالي كه ميانگين تحصيلات دانشگاهي آنان - به عنوان يكي از شاخص هاي مدرن بودن- به مراتب بالاتر از ميانگين تحصيلات دست اندركاران شهرداري ، شورا و مجلس پيشين است.
حسين صفارهرندي

چند كيلو روشنفكر به فروش مي رسد!

مهدي محمدي
عصر آينده اصلاحات- در صورت وجود- عصر روشنفكران نخواهد بود. روشنفكران كه خود روزگاري منادي و مدافع «امور انساني- دنيوي» در مقابل «امور قدسي» بودند اكنون كه در مرحله انتقاد از خود قرار گرفته اند، به تدريج از همه صفات و خصوصيات انساني تهي مي شوند و اين كاري است كه خود با خود مي كنند.
حاتم قادري (روشنفكري كه گويا زياده از حد باخودش صداقت دارد!) در جمع عده اي دانشجو كه گرد آمده اند تا از او بياموزند كه رسالتشان به عنوان گروهي مرجع در آينده نزديك چيست مي گويد: «عده اي براي روشنفكر مسئوليت و تعهد اجتماعي قائلند و معتقدند روشنفكر بايد در حوزه دين، تحولات اجتماعي و حوزه قدرت، نقش روشنگري در جامعه ايفا كند.
اما من شك دارم كه روشنفكر بايد لزوماً فردي متعهد و روشنگر باشد.» البته چيزهاي ديگري هم هست كه قادري در ادامه اين فرآيند «انسانيت زدايي از روشنفكري» در آنها ترديد دارد. او شك دارد كه روشنفكر بايد لزوماً فردي اخلاقي باشد و مردم را موعظه كند. همچنين ترديد دارد كه روشنفكر بايد نقشي پيامبرگونه در هدايت مردم ايفا كند. از اين هم كه راستگويي فضيلتي براي روشنفكران باشد، چندان مطمئن نيست و...
بسيار خوب، پس روشنفكر كيست و چه كاره است؟ روشنفكر نبايد اداي آدم هاي متعهدي را درآورد كه با ديدن هر ناهنجاري اجتماعي دردشان مي آيد. روشنفكر نبايد عمل و عقيده مردم را از جهل و خرافه بپالايد و در آن نور و روشني بتابد. روشنفكر نبايد دست مردم را بگيرد و راهنمايشان باشد كه اينجا چاه است و آنجا راه. روشنفكر حتي لازم نيست هميشه راست بگويد. گاهي مي توان و بلكه بايد دروغ هم گفت!
از نظر قادري و روشنفكران غربي كه او بر سفره كمالاتشان؟! نشسته و از آن لقمه مي گيرد، روشنفكر يك وظيفه بيشتر ندارد كه اگر آن را به خوبي انجام داد، رسالتش را به تمامي ادا كرده است. ايشان معتقد است وظيفه روشنفكر فقط «آشنايي زدايي» يا اشتغال دائم به تخريب ساخت هاي موجود و ايجاد تغيير و تحول است.
پيش از اين به اصطلاح روشنفكر، البته غربيان، خود مقام والاي «كلنگ به دستاني كه كارشان فقط خراب كردن است» را به روشنفكران اعطا كرده بودند. تز اصلي «مارشال برمن» در كتاب مهمش «تجربه مدرنيته» همين است كه جوهر مدرنيته «تخريب مدام» آن چيزهايي است كه وجود دارد و ساختن چيزهاي ديگري كه ساخته نمي شوند مگر به قصد خراب شدن. مرد و زن مدرن هم كساني هستند كه نفس خود و جهان بيرون را دائماً خراب مي كنند و از نو مي سازند و اين فرايند را پاياني نيست.
راز اين خود- تخريبي و ديگر- تخريبي مدرن فقط اين است كه كسي حاضر شده بالايش «پول» بپردازد. حاتم قادري درست فهميده است. روشنفكر مدرن بايد كنار خيابان بايستد و خود را به بهترين مشتري بفروشد. صاحبش كه معلوم شد، آن گونه كه او مي خواهد و در ازايش پول مي دهد- و به مقداري كه پول مي دهد- فكر مي كند و قلم مي زند تا آن روز كه ارباب سخاوتمندتري بيابد.
خودفروشي اگرچه محترمانه نيست اما براي اين وضعيت اصطلاح گويايي است. دنيا يك بازار آزاد بزرگ است كه هر چيزي در آن قيمتي دارد و هيچ چيز نيست كه نتوان آن را خريد.
از چنين روشنفكراني، فداكاري در راه مردم خود، دفاع از آنچه براي مردم كوچه و بازار،عزيز و مقدس و به قدر جان با ارزش است يا ايستادن در مقابل چشم ناپاك و دست نامحرمي كه به طمع و به قصد سوء در خانه ملت مي نگرد، انتظار نبايد داشت. اين دسته روشنفكران، همچنان كه سطرسطر تاريخ يكصد و پنجاه سال اخير ايران گواهي مي دهد، پيوسته آماده اند به ثمن بخس خود را به حراج بگذارند. اين گونه هم نيست كه اين جناب پنداشته روشنفكر جماعت به هيچ «آرمانشهر» يا «مدينه فاضله اي» قائل نيست. غربي شدن - و امروزه آمريكايي شدن- آرمان روشنفكري خود فروخته ايراني و همكارانش در ديگر كشورهاي استعمارزده اي است كه تازه به فكر بيداري و احياي خويش افتاده اند. اگر همه در اين ملك از فرق سر تا ناخن پا فرنگي شوند، ديگر كاري براي روشنفكران باقي نمي ماند كه انجام بدهند. صداي غرغرشان خاموش مي شود و ديگر از آشنايي زدايي سخن نخواهند گفت.
مشكل فقط از قرار معلوم اين است كه گويا دوره تقي زاده ها ديگر به سرآمده است. زماني آمريكا يك روياي دست نيافتني بود. امروز مغاكي است كه در آن حتي چشم هم نمي توان دوخت.
اجازه بدهيد اين سخن را- كه به درد دلي مي ماند- با فرمايشي از امام هادي(ع) به پايان ببريم. امام(ع) فرموده اند: «من هانت عليه نفسه، لا تامن شره» يعني از شر كسي كه براي خود ارزشي قائل نيست و به خود اهانت مي كند، ايمن مباش!

يك سؤال

نظام اسلامي در طول حيات 25 ساله خود، به طور پيوسته با اتهامات متعدد و بي پايه استكبار جهاني مواجه بوده كه در اين ميان، بحث «دستيابي ايران به تسليحات كشتار جمعي»، همواره يك موضوع ثابت در سلسله اتهامات آمريكا عليه كشورمان بوده است.
ايالات متحده پس از مدتها ايراد اتهام عليه جمهوري اسلامي ايران، توانسته با مساعدت لابي هاي صهيونيستي و بعضي كشورهاي اروپايي، پرونده هسته اي كشورمان را به مدت دو سال در آژانس بين المللي انرژي هسته اي مفتوح نگهدارد و اينك نيز از ارجاع اين پرونده به شوراي امنيت سازمان ملل سخن مي گويد.
فرض مي گيريم كه دستگاه ديپلماسي كشورمان، علي رغم توصيه بسياري از دلسوزان نظام و به ويژه محافل متخصص و دانشگاهي، نگاه چندان مناسبي به مسئله خروج ازNPT نداشته و همچنان به پيگيري و حل و فصل موضوع از طريق سياسي دل بسته باشد.
سؤالي كه مطرح مي شود اين است كه آيا آمريكا و متحدانش از پروژه اي كه حاصل حدود دو دهه تلاش سياسي و حمايت گسترده رسانه اي آنها بوده، به سادگي دست برداشته و به بسته شدن پرونده هسته اي كشورمان تن خواهند داد؟
از تلاش ديپلماتيك نااميد نيستيم ولي خوب است كه مسئولان كشورمان قبل از توقف در پشت درهاي شوراي امنيت، پاسخ مناسبي هم براي اين پرسش پيدا كنند.
حامد گيلاني

آزادي يا آزادگي؟

چند روز ديگر آيين هاي جشن در سراسر كشور به مناسبت سالروز ورود ظفرمندانه آزادگان به ميهن اسلامي مان برپا مي شود.
فارغ از اين شادماني ها- كه البته خاطره انگيز و غرورآفرين است- نبايد از معناي عميق فرهنگ آزادگي غافل شد.
يك پرسش: اسير جنگي، چه فرايندي را طي كرده تا «آزاده» شده؟ به عبارت ديگر آيا واژه آزاده، صرفاً از باب تعارف درباره اين قشر صبور به كار گرفته شده است؟
در پاسخ به اين سؤال بايد يادآوري كرد بين «آزادي» و «آزادگي» تفاوت فاحش وجود دارد. يعني هر انسان آزاد، ضرورتاً آزاد مرد نيست، هر آزاد مردي نيز لزوماً آزاد نمي باشد. بلكه اصولاً بعضي ها «در اسارت آزادي» به سر مي برند.
تجربه اسارتگاه هاي مخوف بعثي به ما مي آموزد كه مي توان در نهايت تنگدستي مادي و فشار روحي، هويت ديني و اصالت ملي خويش را همچون گوهري گرانبها حفظ كرد.
اسير ايراني از آب و غذا و پوشاك و استراحت بهره اي نمي برد، اما با همان حال نزار خويش آنچنان بر مكتب و مرام خود پاي مي فشارد كه بعثي ها را كلافه و بيچاره مي كرد.
در اردوگاه هاي اسراي ايراني، آنچه يافت نمي شد، پديده اي به نام آزادي بود، اما آنچه كه موج مي زد، حقيقتي به اسم آزادگي بود. عراقي ها از فرط ضربه زدن با باتون و كابل و لگد خسته مي شدند، اما فرياد حق طلبي و حقگويي اسير ايراني خاموش نمي شد.
بنابراين بايد به غفلت زدگاني كه عزت و اقتدار را در رهگذر آزادي هاي مادي مي جويند هشدار داد اين كجراهه، انسان را از يافتن گمشده باز مي دارد.
امام خميني(ره) به عنوان آزاده بزرگ جهان بشريت شناخته مي شود، اما آيا او از مواهب و مظاهر آزادي هاي رايج برخوردار بود؟ معمار كبير نظام جمهوري اسلامي، همواره در رنج و دغدغه و تنگنا زيست، اما هيچ يك از مرارت ها، وي را از بيان حق باز نداشت تا اينكه «با دلي آرام و قلبي مطمئن و ضميري اميدوار» ما را ترك كرد.
چند روز ديگر كه به بهانه آزادگان عزيز، جشن هاي ريز و درشت برگزار مي شود، حتماً پيرامون فرهنگ آزادگي تامل كنيم. شايد بتوانيم پاسخ اين پرسش را هم بيابيم: چرا عده اي در اوج آزادي و برخورداري از لوازم يك زندگي راحت، عزت ديني و شرف ملي خويش را در ازاي هورا گفتن بيگانگان، بر باد مي دهند؟
محمدجعفر بهداد

گدايي ( گفت و شنود )

گفت: عضو شوراي مركزي حزب مشاركت در بحث پيرامون علت ناكامي مدعيان اصلاحات به شعار خروج از حاكميت اشاره كرده و آن را مورد نقد قرار داده است.
گفتم: يكي از روزنامه نگاران مدعي اصلاحات نيز گفته است، نگاه اصلاح طلبان به جامعه مدني يك نگاه تزئيني بود.
گفت: عضو يكي ديگر از گروه هاي جبهه دوم خرداد هم در مصاحبه با روزنامه اعتماد، دوربودن اصلاح طلبان از دغدغه هاي مردم را يكي از عوامل ناكامي اين جبهه دانسته است.
گفتم: گدايي در خانه اي را زد و تقاضاي پول كرد، صاحبخانه پاسخ داد، پول نداريم، گدا گفت، اگر لباس هم بدهيد خوشحال مي شوم. صاحبخانه گفت؛ لباس هم نداريم. گدا گفت؛ لااقل قدري غذا بدهيد، صاحبخانه پاسخ داد، غذا هم نداريم و گدا كه عصباني شده بود به صاحبخانه گفت؛ پس معطل چه هستي؟ بند و بساطت را جمع كن و بيا با هم برويم گدايي!!

برچسب ناچسب!

بعضي افراد وقتي از حل مسئله اي عاجز و درمانده مي شوند، صورت مسئله را پاك مي كنند! در بازي هاي كودكانه نيز وقتي يك طرف، بازي را باخته مي بيند، چون تحمل آن باخت برايش سخت و دشوار است، قبل از اين كه بازي به پايان برسد، به بهانه اي شروع به شلوغ كاري مي كند و اصل بازي را به هم مي زند! اين قاعده متأسفانه شامل برخي از آدم بزرگ ها به ويژه اهالي سياست نيز مي شود و به محض اين كه موقعيت و قدرت خويش را در پي يك اشتباه و يا ارتكاب يك عمل خلاف در معرض خطر مي بينند، اصل موضوع را منكر شده و آنرا يك بازي فريب و از جانب رقباي سياسي قلمداد مي كنند و سعي مي كنند موضوع را مخدوش و غيرواقعي جلوه دهند، در حالي كه همه شواهد و قرائن و اسناد و مدارك از وقوع يك جرم حكايت مي كند.
در دهه اخير، اين موضوع براي نخستين بار، زماني كه شهردار اسبق تهران و تعدادي از مديران وي به اتهام حيف وميل بيت المال و بذل و بخشش هاي غيرقانوني به پاي ميز محاكمه كشانده شدند، نمود پيدا كرد و گروه سياسي حامي شهردار وقت با استفاده از اهرم رسانه اي و روزنامه هايي كه در اختيار داشت، سعي كرد به پرونده و جريان دادرسي برچسب سياسي بزند و دبيركل خويش را از مخمصه اي كه در آن گرفتار آمده بود، نجات دهد، اما محتويات پرونده آنقدر محكم و مستدل بود كه شانتاژ آن گروه در جهت دادن به افكار عمومي مؤثر واقع نشد و از تبليغات رسانه اي نيز براي منحرف كردن جريان پرونده و سياسي جلوه دادن موضوع كاري برنيامد. آثار سوئي كه مديريت چندساله آن فرد و همفكرانش بر شهر تهران و زندگي مردم گذاشت و تبعات زيانبار آنرا هنوز هم شاهد هستيم و گذر زمان حقانيت دادگاه و مسير رسيدگي به پرونده را بيش از پيش اثبات كرد، به گونه اي كه بسياري از شهروندان تهراني بر اين باورند كه شهردار اسبق تهران و مديران همكارش به خاطر ايجاد هرج ومرج در ساختمان سازي، بر هم زدن معماري شهري، تغيير كاربري هزاران هكتار باغ و فضاي سبز براي ايجاد برج هاي بلندمرتبه و قطع ريه هاي تنفسي تهران، مي بايست علاوه بر موارد مطروحه در پرونده، به اتهام ايجاد آلودگي هوا و مشاركت در مرگ تدريجي ميليونها شهروند نيز محاكمه و مجازات مي شدند.
پس از آن ، بحث برخورد با صاحبان اموال نامشروع و مقابله با ثروت هاي بادآورده پيش آمد، كه در اين موضوع نيز چون پاي برخي از دانه درشت ها و افراد وابسته به گروه هاي سياسي در ميان بود، به اين بحث نيز برچسب سياسي زدند و به رغم استقبال افكار عمومي و عطشي كه جامعه براي مقابله با زالوهاي اقتصادي و مرفهان بي درد داشت، اجازه ندادند كه صاحبان اموال نامشروع و غارتگران بيت المال، شناسايي و مجازات شوند.
وقتي موضوع برقراري امنيت در جامعه و مقابله با اراذل و اوباش و بزهكاران اجتماعي مطرح شد و نيروي انتظامي براي برخورد با اخلال گران وارد عمل گرديد، باز هم همان طيف سياسي كه در آن موقع خط ايجاد هرج و مرج و اغتشاش را دنبال مي كرد، بر اين اقدام ارزنده حافظان امنيت جامعه كه منجر به آسايش و آرامش عمومي مي گرديد، برچسب سياسي زد و در واقع به دفاع از اراذل و اوباش برخاست!
زماني كه بحث توسعه فضائل اخلاقي، گسترش روحيه معنويت، ترويج ارزش ها و سالم سازي فضاي جامعه مطرح گرديد، بار ديگر يك گروه سياسي كه داعيه اصلاحات داشت به مقابله با اين موضوع برخاست و آن را يك اقدام سياسي براي منحرف كردن مسير اصلاحات قلمداد كرد. گويي كه معنويت و اخلاق و ادب و متانت در نقطه مخالف اصلاحات قرار دارد!
وقتي از اصلاحات واقعي يعني مبارزه با گراني، تورم، بيكاري، فقر، تبعيض و بي عدالتي سخن به ميان آمد و دلسوزان جامعه و رسانه هاي مستقل و مردمي به بسط و تشريح اين مباحث و نيازهاي معيشتي و گرفتاري هاي زندگي مردم به ويژه قشر جوان و جوياي كار پرداختند، باز هم همان گروه هاي سياسي پرمدعا كه همفكرانشان مجلس و دولت را در اختيار داشتند و هيچ اقدام مثبتي براي حل مشكلات اساسي مردم انجام نداده بودند، طرح اين مباحث را يك عمل فريبكارانه از سوي رقباي حزبي براي مقابله با توسعه سياسي و دموكراسي و آزادي قلمداد كردند و هركس از گرفتاري هاي معيشتي مردم و نابرابري هاي اقتصادي سخن مي گفت، چنان او را به تيغ كين مي زدند كه گويي كفر ابليس است!
در موضوع مبارزه با مفاسد اقتصادي و دادگاه هايي كه براي محاكمه مفسدان مالي و سوءاستفاده كنندگان از بيت المال برگزار شد و همچنين در قضيه مقابله با پايگاه هاي مطبوعاتي دشمن و فروشندگان اطلاعات به بيگانگان نيز باز هم همين عمل از سوي افراطيون مدعي اصلاحات تكرار شد و بر اين مباحث نيز برچسب سياسي زدند و آن قدر در اين قضايا و صدور برچسب سياسي، افراط كردند كه امروز در ميان افكار عمومي به عنوان وكيل مدافع خلافكاران اشتهار پيدا كرده اند!
حتي اگر يك آدم كاملا غيرسياسي كه سرش به كار و زندگي خودش گرم است، از سوي يكي از وابستگان به گروه هاي سياسي مدعي اصلاحات، مورد بي حرمتي قرار گيرد و به خاطر تضييع حقوقش به تظلم خواهي برخيزد، همين آدم غيرسياسي را نيز به سياسي كاري و اجير شدن از سوي رقباي حزبي متهم مي كنند و با شانتاژ و فريبكاري اجازه نمي دهند كه حقوق پايمال شده اين فرد مستفاد گردد. عمل زشت آن وزير مستعفي و جفايي كه در حق يكي از همسرانش روا داشته و سياسي جلوه دادن اين موضوع از سوي يك روزنامه زنجيره اي و به تبع آن درج جوابيه زني كه مورد ظلم واقع شده، جديدترين نمونه از اين رسوايي است، ولي ديگر حناي سياسي كاران براي مردم، رنگ ندارد و اگر تا چند سال پيش با جوسازي و تبليغات رسانه اي، برخي افراد زودباور را مي فريفتند، امروز برچسب سياسي براي گول زدن مردم و فراري دادن خلافكاران مدعي اصلاحات، برچسبي ناچسب است و ديگر از اين اجاق براي آنان آبي گرم نمي شود.
عليرضا ملكيان

يك انبان پر از باد

مهدي محمدي
كدام يك، شرط اصلاح طلبي است، ورود به حاكميت يا خروج از آن؟
تا همين چند ماه پيش،ايستادن رودرروي حاكميت، پنجه كشيدن به چهره اش به هر قيمت و تلاش براي خروج پرسروصدا از آن، ويژگي عمومي همه اصلاح طلبان تندرو محسوب مي شد. بيش از يكصد وكيل مجلس ششم در روزهاي پاياني عمر كاري خود همچون كودكان دبستاني كه آنها را به يك فعاليت فوق برنامه وادار كرده باشند، پوشه هايي زردرنگ به دست گرفتند و به صف شدند تا از سمت نمايندگي مردم استعفا بدهند. همان عده نمايشي به نام تحصن ترتيب دادند و در صحن پارلمان بست نشستند تا به مردم بفهمانند كه در پي گيري حقوق آنها! كاملاً جدي هستند. اكنون اما گويي ورق برگشته است. كسي از خروج از حاكميت حرف نمي زند. برعكس، اصلاح طلبان دوباره گردآمده و يك صدا شده اند تابه آغوش قدرت بازگردند. ظاهر اخبار حاكي از اين است كه براي چندمين بار در سال هاي اخير ائتلافي از گروه هاي اصلاح طلب شكل گرفته است.
اما اصلاح طلبان هيچ وقت ائتلاف كنندگان خوبي نبوده اند چراكه همواره عادت داشته اند مشكلات اصلي فراروي تشكيل يك ائتلاف منسجم و مستحكم ميان خود را عجالتاً مسكوت بگذارند نه اينكه آنها را حل كنند. بعضي از مهم ترين آن مشكلات عبارتند از:
الف- اصلاح طلبان همواره بر سر حداقل ها ائتلاف كرده اند. تأكيد بر مشتركات بسيار اندك و غيرمهم و درمقابل، مسكوت گذاردن اختلافات فراوان وجدي بر سر اصولي ترين امور، خصيصه عمده ائتلاف هاي اصلاح طلبان در چند سال گذشته بوده است. درواقع اصلاح طلبان هرگزبا هم به درستي ائتلاف نكرده اند بلكه كارشان بيشتر سنجاق كردن خود به يكديگر در مواقع لزوم بوده است.
ائتلافي چنين شكننده آن هم ميان كساني كه استعدادي سرشار براي به جان هم افتادن دارند، معلوم است كه عاقبت به خير نخواهد شد. درست است كه هرگز نمي توان ائتلافي صددرصد را ميان نيروهاي سياسي در يك فضاي عيني انتظار داشت، اما اين يك قاعده پيش پا افتاده است كه ائتلاف كنندگان بايد برسر اصول و كليات به توافق برسند و اختلافات خود را به حد امور جزئي و تاكتيكي تقليل دهند. چنين اتفاقي در ميان اصلاح طلبان نيفتاده و نمي تواند بيفتد. نگاهي سرسري به حملات شديد اصلاح طلبان به يكديگر در آستانه انتخابات مجلس هفتم به خوبي مي تواند پرده از عمق اختلافات «سر»هاي مختلف اين جبهه با يكديگر بردارد. امروز هم هيچ يك از آن اختلاف نظرهاي بنيادين درباره نحوه تعامل با نظام جمهوري اسلامي وجهان خارج، اهداف اصلاحات و كيفيت رهبري آن و... حل نشده است و با اين وجود تكيه بر حداقلي از مشتركات درباره اموري مبهم و بي سروته مانند «لزوم ادامه حيات اصلاحات» چندان مطمئن و ايمن نخواهد بود.
ب- اصلاح طلبان همواره برسر «نفي حريف» مجتمع شده اند نه «اثبات خود». براي يك جبهه سياسي فربه ضعفي از اين بزرگتر نيست كه در اثبات شايستگي خود جز بدگويي به حريف و يقه دريدن- و گاهي هم ننه من غريبم بازي- هنر ديگري نداشته باشد. پايه هاي سكويي كه اصلاح طلبان بر آن ايستاده اند بر دارايي ها و شايستگي هاي خود آنها كه جلوه اي در چشم مردم داشته باشد، استوار نيست. در واقع اساساًچنين مايملك اصلاح طلبانه اي كه اكنون بشود به ميدان آورد و خرجش كرد، اصلا وجود ندارد. مدعيان اصلاحات، همواره جايگاه خود را از راه تعريف ميزان وچگونگي تقابل خود با اصولگرايان، به مردم شناسانده اند. چند سال پيش شايد اين شيوه كارايي داشت. اما امروز مردم ديگر اقبال خود را با نسب نامه هاي عريض و طويل در وابستگي به فلان قبيله سياسي سودا نمي كنند.
مردم مي گويند «آنها» را رها كنيد كه چه و كه هستند. خود شما كه هستيد و چه كاره ايد؟ هنرتان چيست و چه خير و خدمتي مي توانيد كرد؟»
آيا بهتر نيست اصلاح طلبان پس از 7 سال بالاخره براي خود شخصيتي ثابت تعريف كنند تا مجبور نباشند وقت و بي وقت عداوت خود با دشمناني موهوم به نام «محافظه كاران» را به عنوان ويژگي اصلي خود معرفي كنند.
ائتلاف حول محور نداشته ها و دشمني ها مثل ذخيره كردن انباني از باد هواست براي روز مبادا. ذخيره اي كه براي دلخوشي به كار مي آيد اما هرگز گرسنگي را علاج نخواهد كرد.
ج- يك اشتباه بسيار بزرگ در ميان اصلاح طلبان هميشه اين بوده كه گمان مي كرده اند بر سر «قدرت» مي شود، ائتلاف كرد. در حالي كه عقلاي اصلاح طلب قاعدتاً مي دانند كه قدرت در نفس خود يك كل واحد تجزيه ناپذير است كه نمي شود ابتدا جنگيد و همه آن را به كف آورد و بعد بر سفره اي نهاد و قسمت كرد. بي گمان، آنچه در دل طراحان استراتژي تازه جبهه دوم خرداد براي انتخابات رياست جمهوري مي گذرد جز اين نيست كه در شرايط فعلي بايد همه قواي خود را جمع كنند و براي پيروزي در انتخابات بكوشند، بعد كه پيروز شدند درباره نحوه تقسيم قدرت و توزيع آن ميان خود توافق خواهند كرد. تجربه نه چندان دور آنها گواه روشني است بر اينكه چنين سودايي، سخت خام است. لايه هاي تندرو اصلاح طلبان در تقسيم قدرت هرگز عدالت نورزيده اند و به اقتضاي ذات قدرت نمي توانند بورزند. از ياد نبرده ايم كه بخش قابل توجهي از نزاع هاي درون خانوادگي اصلاح طلبان- كه البته ميان كوچه انجام مي شد!- به گله گذاري و ابراز ناراحتي آنان از يكديگر درباره اينكه سهم همه را از مواهب قدرت به يكسان- يا به قدر حقشان- نداده اند و بخش عمده بهره مندي ها نصيب عده اي خاص شده و سرالباقي بي كلاه است، اختصاص داشت. هيچ تضميني وجود ندارد كه اين اتفاق در صورت پيروزي اصلاح طلبان در انتخابات آينده رياست جمهوري براي چندمين بار تكرار نشود. گروه هاي مدعي اصلاحات اگر مي خواهند ائتلاف كنند بايد از همين حالا دعواهايشان را بكنند و سهم هر گروه را از قدرت معين سازند. چنين كاري نشدني و لذا ائتلاف پادرهواست.
سه مورد بالا فقط بخشي از آسيب هاي آن تجمعي است كه اصلاح طلبان نامش را ائتلاف و اجماع نهاده اند. كار اصلاح طلبان به سامان نخواهد شد چون حتي آن زمان كه ادعا مي كنند در اوج همبستگي و مهرباني با يكديگرند كارشان از «همزباني» فراتر نمي رود. ... و مردان همدل در اين جرگه نايابند.

سؤال ( گفت و شنود )

گفت: از مذاكرات پاريس پيرامون پرونده هسته اي كشورمان چه خبر؟
گفتم: سالي كه نكوست از بهارش پيداست، از متني كه به عنوان موضوع مذاكرات مطرح شده بود معلوم است كه آنچه سه كشور اروپايي دنبال مي كنند و متأسفانه هيئت ايراني هم در مقابل آن سكوت كرده است، امضاء سند ذلت كشورمان است.
گفت: حالا اگر هيئت ايراني به خواسته آنها تن بدهد چي؟
گفتم: مطابق قانون اساسي، تصميم در اين باره برعهده مجلس است و هر تعهدي را كه هيئت مذاكره كننده ايراني بپذيرد فاقد ارزش قانوني خواهد بود.
گفت: چرا با عزت و اقتدار نظام و حيثيت و هويت مردم مسلمان بازي مي كنند؟
گفتم: به قول تهروني هاي قديم، نگو و نپرس!
گفت: اصلا اين عده از انقلاب و ارزش ها و منافع ملي و قانون و... چيزي سر درمي آورند؟
گفتم: چه عرض كنم؟! از شخصي كه خودش را انقلابي جا زده بود پرسيدند، 12فروردين چه روزي است؟ يارو يك كمي فكر كرد و گفت؛ دقيق نمي دونم ولي مثل اينكه همون 22 بهمن باشه!؟

كفّاره آن جام

سياست به مثابه فن مديريت اجتماع چگونه به اعتلا يا انحطاط مي رسد؟ اين پرسش يكي از دلمشغولي هاي ديرين نسل بشر و فرزانگان آن بوده كه پاسخ هاي گونه گوني هم يافته است. مي توان پرسيد كه آيا آنچه ذيل نام اصلاحات انجام گرفت، اسباب اعتلاي سياست را فراهم آورد يا سبب انحطاط و ابتذال آن شد؟ پاسخ اين پرسش از آن رو اهميت مي يابد كه مي تواند در ترسيم افق آينده و چيدن بنياد آتي سياست سودمند افتد.
نگارنده البته بر آن نيست كه بحثي فلسفي يا آكادميك را پيش كشد بلكه مي كوشد مروري تاريخي بر پاره اي اتفاقات داشته باشد كه رخ داد و چونان ديواري كه معماري غفلت زده بر دور خويش مي كشد و گرفتار بناي خود ساخته مي شود، متوليان اصلاحات را محبوس خويش ساخت. شايد اين مرور براي سياست ورزان بعدي درس آموز شد و آويزه گوش كردند كه در خارج از عالم ماده و فيزيك هم هر عمل را عكس العملي است مساوي با آن و در جهت مخالف. تعبير ديگر اين سخن همان كلام مشهور است كه دنيا، دار مكافات است و آنچه بر سر انسان مي آيد، كفاره و جزاي كرده هاي پيشين وي.
به نظر مي رسد انتخاب 3 مدير اول وزارت ارشاد دولت اصلاحات (آقايان مهاجراني، بورقاني و سحرخيز) كه به ترتيب برمسند وزارت، معاونت مطبوعاتي و مديركل مطبوعات داخلي وزارت ارشاد تكيه زدند و به نوعي پدرخوانده يا دايه هاي اصلي طفل 7ساله اصلاحات محسوب مي شوند، خالي از لطف نباشد به ويژه كه كارگزاران و بازيگران اين عرصه نقش قطب نما را داشتند و مقصد را به دولتمردان و نمايندگان اصلاح طلب، شاخه دانشجويي و نخبگان و فعالان اين جبهه مي نماياندند. در اين ارزيابي البته از روزنامه زنجيره اي شرق هم كه فرزند سياست هاي مطبوعاتي «زينت كابينه» (وزارت ارشاد دولت اصلاحات) است، بهره خواهيم برد از آن جهت كه هم اكنون برخي مقامات و عناصر متنفذ مدعي اصلاحات در بخش تاريك اين روزنامه به لحاظ پشتيباني مالي و سياستگذاري حضور دارند.
1- اولين وزير ارشاد دولت اصلاحات كه از سوي جبهه ائتلافي لقب زينت كابينه و فخرالوزرا را گرفت، سخت معتقد به كيفر و كفاره بود. او 22فروردين 1379 در جمع خبرنگاران و درباره زياده روي ها و به زندان افتادن شمس الواعظين (سردبير چند روزنامه زنجيره اي) در اين باره گفت:
«اين مجازات، كفاره شرابخواري هاي بي حساب سردبير روزنامه عصر آزادگان (شمس) است. ايشان بيش از آنكه سردبير باشد، مديرمسئول روزنامه هاي جامعه و توس و نشاط و عصرآزادگان بودند و تاكنون يك مديرمسئول (جوادي حصار مديرمسئول توس) را خانه نشين كردند و ديگري
(صفري مديرمسئول نشاط) را به غرب كشور فراري داده و حالا نوبت خود وي است... توصيه مي كنم روزنامه نگاران از تندروي پرهيز و سعي كنند متعرض احكام دين و مقدسات نشوند».
يك ماه پس از اين اظهارات (31ارديبهشت 79) جناب وزير ضمن مقاله اي در روزنامه اطلاعات ضمن اينكه وزارت ارشاد را آخرين حلقه سلسله كار اجرايي مي خواند، نوشت «در كودكي مقداري شير خر را كه بنا بوده خواهر بيمارم بنوشد خوردم... دو هفته بعد كولي ها به محله مان آمدند... مادربزرگم گفت طالع اين پسر را بگير. پيرزن كولي دستم را گرفت... گفت اين پسر، سياستمدار مي شود. مادربزرگم پرسيد يعني چه كاره مي شود؟ طالع بين گفت وزير مي شود. پرسيدم چرا؟ گفت براي اينكه آن شير را خورده اي... حضور من در سياست كفاره نوشيدن همان شير بود».
نگارنده فرض را بر اين مي گذارد كه وزير وقت ارشاد بنا را بر استعاره گذاشته و خواسته درباره «بي پروايي» زنهار دهد و گرنه اگر طالع بيني و فالگيري درست بود، شايد بايد بساط سنجش و مصلحت و تقوا و در يك كلام «اختيار و آزادي» را برمي چيدند. توانايي و اختيار شمشير دودمي است كه مي تواند به كار انسان آيد يا كار او بسازد.
2-وقتي سياست تساهل و تسامح به قرائت آقايان مهاجراني، بورقاني و سحرخيز در دستور كار وزارت ارشاد قرار گرفت، نشريات زنجيره اي قائل به «شارلاتانيسم مطبوعاتي» يك به يك مانند قارچ سر بر آوردند و ابزار فشار و چانه زني با رقيب تلقي شدند حال آنكه خود در اساس، حلقه هاي دام چيده براي توركردن دوم خردادي ها و مصادره آنان در خدمت جريان فرصت طلب وابسته به گروهك ها بودند. هرچه زمان گذشت، آن حلقه ها بيشتر در پاي مقامات اصلاح طلب پيچيد و قدرت مانور و اختيار بازگشت و تجديدنظر را از بسياري از آنان گرفت هرچند برخي ديگر از آغاز با همان جريان به وحدت نظر رسيده بودند.
نفي آرمان و فضيلت و صداقت، فخر اين جريان مطبوعاتي شد چندان كه روزنامه نشاط تصريح كرد «اكنون زمان خلوص و شفافيت ديدگاه ها نيست، بلكه عصر ائتلاف است». برق قدرت برخاسته از شركت سهامي ائتلافي بود كه چشم ها را از ديدن و كاويدن بست و باب اصلاح و انتقاد را مسدود كرد در حالي كه خط امامي هاي سابق (حاضر در جبهه دوم خرداد) كمتر زبان به اعتراض و تغيير مشي گشودند و رسيد به آنجا كه خود، ملامت و سرزنش افراطيون مؤتلف را به جان خريدند. و امروز رسيده ايم به اينجا كه آقاي سحرخيز به عنوان يكي از مسئولان وضعيت آشفته فعلي در آن جبهه، با طعنه و سرزنش مي گويد «اصلاحات سر نداشت و آن چيزي را كه به عنوان سر مي پنداشت، بعداً ثابت شد كه سر نيست... به دليل اينكه گروه هاي مختلف براي يك برنامه واحد كنار هم نايستاده بودند. 2گروه از سه گروه حاضر در جبهه اصلاحات دنبال حفظ يا كسب قدرت بودند... برخي از اين گروه ها انحصارطلبي مي كردند و به خاطر اسمشان سهم مي خواستند... خيلي از آنها دنبال رانت جويي هاي اقتصادي و سياسي خود بودند و نيامدند با مردم درست و ساده صحبت كنند». (آفتاب يزد، 10مرداد 83).
در چيدن اين سفره پررنگ و لعاب اما آلوده، مدعيان خط امام مقصرتر بودند يا مؤتلفان لائيك آنها كه مانند كنه به دامان منتخب دوم خرداد چسبيده بودند؟ به نظر مي رسد سخنان اخير آقاي بورقاني (نماينده مجلس ششم و معاونت مطبوعاتي سابق وزارت ارشاد) در اين باره شامل حال خيلي ها شود كه «من جزء افراد خاكشير مزاج هستم كه عضو هيچ گروه سياسي و حزبي نيستم اما تقريباً با همه گروه ها به نوعي يك مراوده و نشست و برخاستي دارم... تمايل ندارم وارد بحث ضعف هاي جنبش اصلاحات شوم و پاسخ به آن بدهم... الان صحبت كردن فقط يك زنجموره بي ثمر هست و دردي را دوا نمي كند».
3-شايد يك علت بيان حديث شريف كه «خاك بر دهان چاپلوسان بپاشيد» اين باشد كه چاپلوسان اهل خيانت و خنجرزدنند. زود دلربايي مي كنند و به سادگي آدمي را بر زمين مي كوبند و پي ساده دلي ديگر مي روند. اين رسم نفاق است.
روزنامه اي كه چند روز پيش تمام صفحه اول خود را براي استمرار چاپلوسي ها براي وزير سابق ارشاد، اختصاص داد و در اين راه حتي از چاپ مطلب سايت بي بي سي (به قلم يك روزنامه نگار سلطنت طلب فراري) دريغ نكرد، اين روزها در به در دنبال لله و دايه تازه مي گردد. سرمقاله هفته گذشته روزنامه مذكور درباره ميرحسين موسوي نخست وزير سال هاي دفاع مقدس كه سخن از نامزدي وي براي انتخابات رياست جمهوري در ميان است مي نويسد: «موسوي اگر چه متعلق به گذشته و وفادار به جمهوري اسلامي و ولايت فقيه است ]اما[... از جنس خاتمي است. اكنون گويي مجبوريم به گذشته باز گرديم و او را فرا بخوانيم و بخواهيم همچنان دايه ما باشد... او قرار نيست كاري بكند. بايد از دور مراقب باشد تا صدمه اي به اين نورسيده (طفل اصلاحات) نرسد... مي توان در كنار موسوي زيست و به آرامي اصلاحات را پيش برد».
اما بايد پرسيد آنان مگر با خاتمي چه معامله اي كردند كه با جانشين او. كافي است عنايت داشته باشيم نويسنده همين سرمقاله، 8ماه پيش (24 آذر 82) كه رئيس جمهور برخي سخنان مخالف ذائقه حضرات را زده بود، در سرمقاله ديگري با عنوان «در ستايش سكوت» تصريح كرده بود:
«نيك به ياد داريم كه خاتمي روزي گفت اصلاح قانون اساسي در شرايط موجود خيانت است و روزي درباره زندانيان سياسي و مطبوعاتي به خبرنگاران گفت از كجا معلوم كه اين متهمان مجرم نباشند... سيدمحمد خاتمي فرزند عصر آميزش مفاهيم است؛ سنت با انقلاب، دين با ايدئولوژي، روشنفكري با ديانت. و خاتمي هم عضو مجمع روحانيون مبارز است و هم منتسب به جريان روشنفكري ديني... موتورمحركه جنبش دوم خرداد(جريان روشنفكري ديني) به روشني دور سرعت خويش را كند كرده است. خاتمي نمي خواهد در صدر حاكميت بر صدر اپوزيسيون بنشيند پس نمي تواند از جايزه شيرين عبادي ذوق زده شود... خاتمي از نسل رهبران فرزانه (ميراث افلاطوني دولت: حكومت فرزانگان) است.اكنون اما عصر رهبران ميان مايه است. جرج بوش همواره افتخار كرده كه روشنفكر نيست، كتاب نمي خواند، مقاله نمي نويسد و به قول خودش مرد عمل است. ما نيز به حماقت بوش خنده و فقر اطلاعاتش را به رخ كشيده ايم و به رئيس جمهور خود افتخار كرده ايم... مردي كه او را روزي يك سينه سكوت خوانده و از خوان سكوتش ميوه سخن مي چيديم، اينك در موقعيتي است كه منطقي ترين دعوت و انتظار از او سكوت است. سكوتي خلسه آور و شيرين...»
اكنون پرسش اين است؛ فرومايگاني كه از مردان سياست فقط شانه هاي آنان را براي بالارفتن از قدرت مي خواستند و آنان را زبان بسته مي پسنديدند تا در خلسه سكوت آنان، كار خويش بكنند و شريك دزد و رفيق قافله باشند، امروز براي چه كساني تور پهن كرده اند تا فردا همانان را انگشت نماي سرزنش خاص و عام كنند.
خدا كند ديگر هيچ سياستمداري اسير وسوسه نشود و عنان از كف ندهد. بي پروايي بد همسفري است و بدمكافاتي دارد. اگر اين تقوا حاصل شد، بسم الله اين گوي و اين ميدان. تنها بايد نگران دام ها و وسوسه ها بود.
محمد ايماني

قبله ( گفت و شنود )

گفت: چه خبر؟!
گفتم: در پي اعتراض برخي از گروه هاي اصولگراي دوم خردادي به مطالب ماهنامه آفتاب، مديرمسئول اين ماهنامه گروه هاي دوم خردادي را به باد ناسزا گرفت.
گفت: ولي ماهنامه آفتاب از سلطنت طلب ها حمايت كرده بود، استقلال كشور را غيرضروري دانسته بود، حتي از توده اي ها نيز تجليل كرده بود. بنابراين اعتراض اصولگرايان دوم خردادي به او طبيعي بود.
گفتم: بنده خدا خيلي پياده است... مي گويند، شخصي كه به ميهماني رفته بود از صاحبخانه پرسيد؛ آقا! قبله كدام طرف است؟ و صاحبخانه پاسخ داد؛ مستقيم، ميهمان پرسيد، يعني خيلي بايد بروم؟!

آيا مجلس خبردارد ؟!

«-ايران متعهد مي شود كه هيچگاه و تحت هيچ شرايطي از NPT خارج نشود.
- ايران متعهد مي شود كه به صورت منظم و سيستماتيك سه كشور اروپايي انگليس، فرانسه و آلمان را از فعاليت هسته اي خود باخبر كند.
- ايران تأييد مي كند كه سه كشور انگليس، فرانسه و آلمان حق داشته اند نسبت به انحراف برنامه هسته اي ايران به سوي مقاصد نظامي و غيرصلح آميز نگران باشند.
- ايران متعهد مي شود كه هرگونه اقدام كنترلي در زمينه واردات و صادرات خود را با سه كشور اروپايي انگليس، فرانسه و آلمان هماهنگ كند.
- ايران متعهد مي شود كه براي كاهش تنش در منطقه با سه كشور انگليس، فرانسه و آلمان همكاري كند.
- ايران متعهد مي شود كه فعاليت خود براي مبارزه با تروريسم در منطقه را با سه كشور اروپايي انگليس، فرانسه و آلمان هماهنگ كند.
- ايران...»
به يقين متوجه شده ايد كه آنچه از نظرتان گذشت اگر چه رنگ و بوي استعماري دارد ولي نمي تواند بخشي از معاهده تركمنچاي و يا قراردادهاي مشابه ديگري باشد كه در دوران سياه قاجار و پهلوي از سوي قدرت هاي استعماري غرب به ايران تحميل شده بود. چرا كه، در آن هنگام سخني از فن آوري هسته اي، در ميان نبود.
تعجب نكنيد، متن فوق، بخشي از يك پيش نويس 4صفحه اي است كه سه كشور اروپايي انگليس، فرانسه و آلمان به عنوان موضوع مذاكرات خود درباره پرونده هسته اي جمهوري اسلامي ايران به مسئولان كشورمان ارائه كرده اند.
حالا اگر تصور مي كنيد مسئولان محترم كشورمان بعد از مشاهده اين پيش نويس كه دعوت به ذلت در همه جاي آن موج مي زند، متن پيش نويس را با عصبانيت برخاسته از عزت پاره كرده و به چيزي كمتر از عذرخواهي رسمي سه كشور انگليس، فرانسه و آلمان به خاطر اين اهانت قرون وسطايي راضي نشده اند، بايد گفت كه متأسفانه اشتباه مي كنيد و اين مذاكرات روز پنجشنبه 8تيرماه- 29 جولاي 2004 - با حضور هيئت هاي بلندپايه اي از ايران و سه كشور اروپايي در پاريس و در محل وزارت امورخارجه فرانسه آغاز شد و هنوز گزارشي از نتيجه مذاكرات و توافق هاي احتمالي آن منتشر نشده است.
البته سه كشور اروپايي در اين متن پيشنهادي- به زعم خود- امتيازاتي هم براي جمهوري اسلامي ايران در نظر گرفته اند كه درباره آن فقط مي توان گفت «خنده دار» است. به عنوان مثال، در پيشنهاد مورد اشاره آمده است سه كشور اروپايي متعهد مي شوند موضوع خاورميانه عاري از سلاح هاي هسته اي را پي گيري كنند! و...
آنچه در متن پيشنهادي سه كشور اروپايي آمده است بار ديگر و براي چندمين بار حكايت از آن دارد كه آمريكا و متحدانش به بهانه پرونده هسته اي ايران، در پي فراهم آوردن زمينه ها و مقدمات براندازي خاموش نظام جمهوري اسلامي ايران هستند و در اجراي اين توطئه از پرونده هسته اي كشورمان تنها به عنوان يك اهرم فشار استفاده مي كنند. اين نكته بديهي تر از آن است كه براي مسئولان محترم كشورمان قابل درك نباشد.
حلقه مشترك آمريكا، اتحاديه اروپا، لابي صهيونيست ها و آژانس بين المللي انرژي اتمي كه تحت نفوذ مستقيم آنهاست، علي رغم مواد 49، 50، 51 و 52 كنوانسيون 1969 وين، كه تصريح مي كند هيچ كشوري را نمي توان با توسل به زور و تهديد وادار به پذيرش يك معاهده كرد، امضاي پروتكل الحاقي را به ايران اسلامي تحميل كردند.
در بند «ج» از ماده 16اساسنامه آژانس بين المللي انرژي اتمي تصريح شده كه اختيارات شوراي حكام و تصميم هاي آن بايد در چارچوب اساسنامه آژانس باشد و شوراي حكام اختياراتي بيرون از محدوده اساسنامه ندارد. و در بند 7 از تبصره «الف» ماده 12اساسنامه آژانس درباره برخورد با كشورهايي كه مفاد معاهده NPT را نقض كرده و نقض معاهده از طريق بازرسي هاي آژانس قطعي شده باشد، آمده است كه در اين حالت، «آژانس به يك يا هر دو اقدام زير مبادرت مي ورزد، كاهش مستقيم يا تعليق كمك هاي ارائه شده از سوي آژانس و يا تعليق مزايا و حقوق عضويت كشور مزبور براساس ماده 19 اساسنامه».
ولي در حالي كه بازرسان آژانس تمامي زواياي تأسيسات هسته اي كشورمان را مورد بازرسي قرار داده و دبيركل آژانس رسماً اعلام كرده است كه هنوز هيچ مدرك و سند قابل تكيه اي مبني بر غيرصلح آميز بودن فعاليت هسته اي ايران به دست نيامده است، ايران اسلامي را برخلاف مفاد صريح اساسنامه آژانس، به برخوردهايي بيرون از اختيارات شوراي حكام تهديد مي كنند و...
پيش از اين و در حالي كه بسياري از مسئولان محترم كشورمان نسبت به آژانس و ميانجي گري سه كشور اروپايي خوشبين بودند، كيهان با استناد به شواهد و قرائن و اسناد غيرقابل ترديد از توطئه آميز بودن برخورد آژانس با پرونده هسته اي ايران خبر داد كه متأسفانه مورد توجه قرار نگرفت ولي رخدادهاي بعدي، صحت برداشت كيهان را نشان داد و مخصوصاً متن پيشنهادي اخير سه كشور اروپايي كمترين ترديدي باقي نمي گذارد كه مقصود اصلي آنها، تضعيف جمهوري اسلامي ايران و نهايتاً مقدمه چيني و زمينه سازي براي براندازي خاموش است.
مسئولان محترم كشورمان اگر چه ضعف غيرقابل توجيهي در برخورد با سه كشور اروپايي از خود نشان داده اند و مخصوصاً انجام مذاكره اخير را با توجه به متن پيشنهادي و اهانت آميز سه كشور يادشده پذيرفته اند ولي بديهي است كه به خواسته هاي تحميلي و استعماري آنها- آنگونه كه در متن پيشنهادي آمده است- تن نخواهند داد اما، علي رغم اين اطمينان و اعتماد، كار از محكم كاري عيب نمي كند و از آنجا كه اتخاذ هر تصميمي درباره متن توافق ها، پذيرش يا رد معاهدات، خروج از NPT، تصويب يا خودداري از تصويب پروتكل الحاقي و... مطابق قانون برعهده مجلس شوراي اسلامي است، نمايندگان مجلس از هم اكنون بايد به صراحت اعلام كنند كه نتيجه مذاكرات پاريس و توافقات انجام گرفته احتمالي را در صورتي كه با منافع ملي كشورمان ناهمخوان باشد، نخواهند پذيرفت و مخصوصاً به وزارت خارجه و هيئت مذاكره كننده كشورمان اجازه نمي دهند كه در وظايف مجلس شوراي اسلامي دخالت كرده و مثلاً، از جانب مجلس به طرفهاي اروپايي قول تصويب پروتكل الحاقي، توقف غني سازي اورانيوم و يا قطعه سازي سانتريفيوژها را بدهند.
تأكيد مجلس- آنگونه كه برخي از دولتمردان اشاره كرده اند- به هيچ وجه دخالت در وظايف قوه مجريه نيست، بلكه توافق دولتمردان درباره موضوعي كه مطابق قانون در شرح وظايف مجلس است، دخالت قوه مجريه در قوه مقننه محسوب مي شود كه غيرقانوني و خسارت آفرين است.
طي چند روز گذشته و قبل از آغاز مذاكرات روز پنجشنبه پاريس، برخي از نمايندگان، شروع مذاكرات را ناشي از عقب نشيني سه كشور اروپايي در مقابل اصرار جمهوري اسلامي ايران بر از سرگيري قطعه سازي سانتريفيوژها و غني سازي اورانيوم دانسته بودند كه بايد گفت اگر چه اصرار كشورمان در اين موارد قابل تقدير است ولي اين برداشت يك يا دو نماينده محترم مورد اشاره، خام و ابتدايي است و نبايد از كنار موضوعي با اين درجه از اهميت، به سادگي عبور كرد.
نپرسيد كيهان چگونه از متن پيشنهادي سه كشور اروپايي باخبر شده است ، سوال اين است كه آيا دولت ، مفاد اين
پيش نويس را در اختيار نمايندگان محترم مجلس قرار داده است؟ اگر پاسخ مثبت است، چرا مجلس اصولگراي هفتم، با اعزام هيئت ايراني براي مذاكره مخالفت نكرده است؟ و اگر پاسخ منفي است، چرا نمايندگان مردم نبايد در جريان مذاكراتي باشند كه تصميم نهايي درباره آن برعهده مجلس است؟
حسين شريعتمداري

رقص دموكراسي در آمريكا

پروفسور حميد مولانا
دموكراسي در آمريكا يك نوع داستان سرايي است. كنوانسيوني كه در شهر بوستون رسماً نامزد رياست جمهوري را انتخاب مي كند، يك رقص دموكراسي است. رقص دموكراسي در آمريكا هر چهارسال يك بار بايد اجرا شود. آنچه در صحنه كنوانسيون و صفحات تلويزيون و مطبوعات مسلط آمريكا صورت مي گيرد با آنچه كه در پشت پرده سياست و اقتصاد مي گذرد، بسيار متفاوت است.
مطابق نظريه دموكراسي، كنوانسيون حزبي براي بحث و مناظره، برنامه ريزي و تعيين اهداف ملي و رقابت نامزدهاي رياست جمهوري بايد عمل كند. ولي مدت ها است كه اين رقابت از بين رفته است و نامزدهاي رياست جمهوري نه تنها محدود بلكه مانند اين دوره وقتي كه نمايندگان حزبي وارد سالن كنوانسيون مي شوند، نامزد رسمي رياست جمهوري قبلا براي آنها انتخاب و تعيين شده است. در انتخابات امسال رياست جمهوري آمريكا دو نامزد رسمي بيشتر وجود ندارد: جان كري از حزب دموكرات ها و جرج دبليو بوش رئيس جمهور كنوني از حزب جمهوري خواهان. كانديداي ديگري كه مستقل باشد مانند رالف نادر كه سال ها به تنهايي عليه نفوذ فوق العاده شركت هاي بازرگاني در كاخ سفيد و كنگره مبارزه كرده است، اصلا جزو اين معادله محسوب نمي شود. در تاريخ دموكراسي آمريكا هيچ فرد خارج از دو حزب دموكرات و جمهوري خواه نتوانسته است در كاخ سفيد مستقر شود و نظام سياسي و انتخاباتي آمريكا اين امكان را به چنين فردي نداده است. نه تنها رسانه ها و مطبوعات مسلط از نزديكي به كانديداهاي مستقل چشم پوشي مي كنند، بلكه مطابق مقررات «كميسيون مناظرات و بحث رياست جمهوري» فرد ثالث اجازه شركت در اين گونه مناظرات را كه به طور سرتاسري از تلويزيون پخش مي شود، ندارد! هدف اساسي نظام آمريكا در انتخابات رياست جمهوري انتقال قدرت از يك حزب به حزب ديگر است و اين رقابت اصلي در سيستم دموكراسي آمريكاست. نامزدهاي رياست جمهوري نقش داستان سرايي را بازي مي كنند و گردانندگان حزبي كوشش دارند كه اين مراسم يا بازي يا هرچه كه بر آن نام بگذاريد، به خوبي و بدون اغتشاش و با آرامي صورت بگيرد. كنوانسيون امروز حزب دموكرات هفته ديگر توسط جمهوري خواهان تكرار خواهد شد.
آخرين باري كه مناظره طولاني به مدت 17 روز، در كنوانسيون حزب دموكرات صورت گرفت، در سال 4291 بين دو نامزد رياست جمهوري، يكي از ايالات كشاورزي و ديگري از استان ها و شهرهاي صنعتي بود و اين بحث بالاخره با موفقيت نفر ثالثي كه ميانه رو بود، خاتمه پيدا كرد. پرسروصداترين كنوانسيون هاي آمريكا در تابستان 8691 در زمان جنگ ويتنام در شيكاگو برگزار شد و اين دقيقاً موقعي بود كه تلفات وارده به ارتش آمريكا و شكست آن كشور در ويتنام و شورش و اعتراض سياه پوستان براي آزادي و حقوق مدني، مردم آمريكا و نظام آن كشور را به تكاپو انداخته بود. امروز فقط هشت درصد جمعيت آمريكا را كشاورزان تشكيل مي دهند و 75درصد از نيروي انساني و كارگري آمريكا نه در صنايع و كارخانجات بلكه در بخش خدمات و اطلاعات مشغول به كار است. تلويزيون، ماهواره، روش هاي بازاريابي سياسي، كنترل تبليغاتي، همراه با تحولات داخلي و بين المللي دهه ها است كه يك محيط صوري و دور از واقعيت به وجود آورده است. مشاركت مردم و انتخابات، تشكيل كنوانسيون هاي حزبي، پوشش رسانه ها، همه تشريفاتي است.
در نيم قرن اخير مردم و دستگاه هاي سياسي آمريكا به قدري به اين ماشين سياسي و انتخاباتي عادت كرده اند كه حتي حرمت احترام به استقلال فكري و عملي نيز از بين رفته است. اين هفته در آغاز ساعات اوليه كنوانسيون حزب دموكرات ها كه از شبكه هاي سرتاسر آمريكا مستقيماً و به طور زنده پخش مي شد، يكي از گزارش دهنده هاي شبكه آ.بي .سي به طور خيلي عادي به بينندگان يادآوري كرد كه برنامه ريزي اين چهار روز همايش به قدري با حساب و كتاب تنظيم شده است كه حتي زمان و دقايق كف زدن ها با رايانه ها مشخص شده است و متون سخنراني ها به آزمون گذاشته شده است. هدف اصلي از اين كنوانسيون ها و پوشش رسانه اي جلب افكار عمومي و آشنايي آنها با نامزد انتخاباتي است و نه بحث مسائل روز.
عوام گرايي، ثقل دموكراسي آمريكا است. مؤسسان جمهوري آمريكا كه از طبقات مرفه و آريستوكراسي آن روز آمريكا تشكيل مي شدند، بيشتر با استقلال آمريكا از انگلستان سروكار داشتند و كمتر به دموكراسي كه اروپاي آن روز را فرا گرفته و پس از انقلاب فرانسه، آن سرزمين را به خاك و خون كشيده بود، اهميت مي دادند. عوام گرايي دموكراسي آمريكا از اوائل دهه 0281 ميلادي از دوران رياست جمهوري اندرو جكسون (9281 تا 3381 ميلادي) آغاز گرديد، زماني كه مرزهاي آمريكا با فتوحات داخلي به نقاط غربي قاره آمريكا و جنوب آن كشور منتهي گرديد و دوره معروف به «بيداري بزرگ» را به وجود آورد. يكي از رهبران اين نهضت عوام گرايي به نام آبراهام بيشاپ كه او نيز مانند نامزدهاي كنوني رياست جمهوري آمريكا، «كري» و «بوش»، از فارغ التحصيلان دانشگاه ييل بود، اين موضوع را پيش كشيد «كه مردم معمولي نبايد تحت حكومت كساني باشند كه از آنها بزرگ تر، عاقل تر و ثروتمندتر هستند» زيرا «يك ملتي كه بزرگ نشيني را ستاره قطبي خود قرار دهد، هرگز آزاد و مستقل نخواهد بود.» در اين جا بايد يادآوري كرد كه دانشگاه هاي مهم و بزرگ آمريكا مانند ييل گرچه مركز پرورش نخبگان علمي و صنعتي و هنري هستند، همين طور نيز مركز تربيت نخبگان سياسي هستند كه هوش و ذكاوت آنها الزاماً به پايه متفكران و روشنفكران نيست ولي پرورش آنها در چنين محيط دانشگاهي براي دموكراسي عوام گرا و عوام فريب آمريكايي لازم و ضروري است.
از زمان رياست جمهوري اندرو جكسون كه يك ژنرال نظامي بود تا امروز رؤساي جمهور آمريكا كم و بيش همه از افراد متوسط بودند و نه بسيار دانا و روشنفكر و متفكر، گرچه برخي از آنان مانند روزولت از خاندان ثروتمند و مالك و يا مانند جان.اف.كندي از خانواده پولدار و زراندوز. تعجب نيست كه در آمريكا هيچ گاه اشخاص بسيار باسواد و متفكر هرگز به سمت رياست جمهوري و وزارت و حتي كنگره (پارلمان) گرايش ندارند. آمريكا هيچ گاه براي رياست جمهوري خود از بهترين و تواناترين شهروندان استفاده نمي كند ولي وجود و كار آنها را در نظام و دستگاه ها حياتي مي شمارد. نويسنده فرانسوي و مؤلف كتاب «دموكراسي در آمريكا»، الكس دوتوكويل كه در دهه 0381 ميلادي زمان رياست جمهوري جكسون، براي 9 ماه از آمريكا ديدن كرد، به اين نتيجه رسيد كه دموكراسي ها رهبر بزرگ توليد نمي كنند. براي «دوتوكويل» ناپلئون بناپارت كه زمان او زندگي و حكومت مي كرد، نمونه رهبر بزرگ بود. امروز در آمريكا دولتمرداني هستند كه خيالات امپراتوري ناپلئون و حتي رومي ها را دارند، بدون اين كه شايستگي رهبري بزرگ را داشته باشند. رؤساي جمهور نيم قرن گذشته آمريكا همه افراد متوسط بوده اند: هري ترومن، ژنرال دوايت آيزنهاور، جان كندي، ريچارد نيكسون، ليندون جانسون، جرالد فورد، جيمي كارتر، رونالد ريگان، جرج بوش پدر، بيل كلينتون و جرج دبليو بوش پسر.
در چنين شرايطي است كه داستان سرايي و قصه گويي يك روش مهم در دموكراسي آمريكا و يك وسيله اصلي در مبارزات انتخابي به ويژه رياست جمهوري به شمار مي رود. جريان دموكراسي آمريكا مايل نيست از سوابق تاريخي، ديني و مذهبي، از مشهودات و شبهات نژادي و زباني، از منابع كلامي و ادبي و شعري و عرفاني و از جريان هاي عدالت خواهي و سرگذشت و فداكاري هاي حقاني براي تبليغ و ترويج خود بين مردم كمك بگيرد، زيرا ايالات متحده با تاريخ كوتاه سه قرن خود فاقد اين تجربيات ونمادها بوده و به عنوان يك نظام غيرديني ولي چندنژادي و چندمليتي به نشانه هايي مانند «قهرماني در جنگ» و وجود «خانواده ايده آلي» پناه مي برد. موضوعاتي كه داستان سرايي درباره آنها تقريباً ممنوع بوده و نامزدهاي سياسي و انتخاباتي از آنها پرهيز دارند، موضوعاتي مانند دين داري و ايمان، روشنفكري و فاضل بودن، حقانيت و عدالت، گرايش به ساير فرهنگ ها و ملت ها، انتقاد از مصرف گرايي، انتقاد از نژاد و انتقاد از متحدان آمريكا مانند اسرائيل و انگلستان است.
تاريخ جمهوري آمريكا هميشه با جنگ و فتوحات همراه بوده است و جامعه آمريكا در حقيقت يك جامعه نظامي دوست است و آمريكايي ها موفق شده اند هميشه تجاوز و توسعه به خاك و منابع ديگران را به عنوان دفاع از خود و منافع ملي جلوه دهند. هر نامزد انتخاباتي، به ويژه رياست جمهوري، بايد يك سابقه خدمت در ارتش و جنگ داشته باشد و براي آن داستان سرايي كند. قهرماني و فداكاري در جنگ يكي از فضائل رياست جمهوري است. بسياري از رؤساي جمهور آمريكا ژنرال ها و سردارهاي نظامي بودند: ژنرال جرج واشنگتن مؤسس و اولين رئيس جمهور آمريكا، ژنرال اندرو جكسون، ژنرال اولسيسر گرانت، ژنرال آيزنهاور و غيره. امروز جان كري به اين موضوع تكيه مي كند كه در ويتنام جنگيده و مدال گرفته و جرج بوش اصرار دارد كه از سربازي و انجام وظيفه فرار نكرده است.
همه بازيگران سياسي مهم آمريكا به ويژه نامزدهاي رياست جمهوري داستان هايي دارند حاكي از اين كه از فقيري به موفقيت و ثروت رسيده اند و در حقيقت با مردم كوچه و بازار فرقي ندارند. رونالد ريگان قصه گوي خيلي خوبي بود زيرا او هنرپيشه باتجربه اي بود كه سال ها در هاليوود كار كرده بود. جيمي كارتر هميشه تكرار مي كرد كه بيشتر عمرش زارع بادام زميني بوده است و ليندون جانسون داستان هاي متعدد و شيريني از كارگري و راه سازي خود داشت. اين گونه داستان ها به «راز موفقيت آمريكا» ترجمه شده است، گرچه اين روزها كمتر عضو كنگره آمريكا يا رئيس جمهوري را پيدا مي كنيد كه ميلياردر نباشد. جرج بوش و جان كري نامزدهاي دو حزب دموكرات و جمهوريخواه، هر دو ثروتمند هستند. خاندان بوش يكي از ثروتمندترين و پرنفوذترين فاميل هاي آمريكا است و ثروت همسر كنوني جان كري طبق گزارش مطبوعات بالغ بر 500ميليون دلار است!
در جامعه اي كه بر اثر فزوني طلاق و خشونت، گسيختگي خانواده دچار بحران اجتماعي شده است، تصوير ارائه شده خانواده نامزدهاي رياست جمهوري، فرزندان و به ويژه همسران آنها يكي از موضوعات بزرگ اين داستان سرايي و انگاره سازي شده است. گرچه آمريكايي ها فقط رئيس جمهور را انتخاب مي كنند، ولي همسر او هميشه به عنوان «ملكه كاخ سفيد» يا «خانم اول» كشور محسوب مي شود. ولي دموكراسي آمريكا يك سؤال اساسي را فراموش كرده است: چه رابطه اي بين اين داستان سرايي ها و خصائص رهبري و رئيس جمهوري مطلوب وجود دارد

رسوايي دوجانبه

حمايت اخير آمريكا از گروهك تروريستي منافقين، قبل ازاينكه مبارزه و به نوعي كينه ورزي عليه نظام اسلامي تلقي گردد، از رسوايي جديد آمريكا در سطح منطقه حكايت دارد.
كينه مردم عراق در مورد منافقين، به خاطر فجايع آشكاري كه اين گروهك تروريستي دركنار صدام عليه مردم مظلوم عراق رواداشته اند، كمتر از مردم مسلمان ايران نيست.
يقيناً تقويت دوستان استراتژيك صدام، قبل از اينكه به تضعيف جمهوري اسلامي منجر شود، برگ ديگري از دفتر رسوايي آمريكا كه با شعار آزادي و حمايت از مردم عراق پاي دراين عرصه نهاد را در ذهن مردم اين كشور رقم خواهدزد.
¤¤¤
گروهك الحادي منافقين در دو دهه اخير ثابت كرده كه حاضر است براي بقا و حتي ارتزاق، به هر جنايت و يا حقارتي تن دهد. از كشتن بي گناهان گرفته تا محافظت از شخص صدام.
امروز اين جريان رانده شده از ملت، -درحاليكه اجازه ورود به هيچ كشوري را ندارند-، خود را براي خدمتي ديگر به دشمنان اصلي اسلام و مسلمين مهيا ساخته اند.
براستي براي كساني كه تا ديروز، دريوزگي خود را حتي با نگهباني از استراحتگاه هاي صدام به اثبات رسانده اند، چه فرق است كه امروز ننگ «انگل بودن» درچشم مردم عراق را به بهاي ناچيز ارتزاق ازسوي دولتمردان كاخ سفيد به جان بخرند؟
حامد گيلاني

آقاي MS

آقاي ام.اس-MS- در ميان عراقي هاي مخالف رژيم صدام، نامي آشنا و البته نفرت انگيز است. آن عده از عراقي ها كه از سال 1991 ميلادي- بعد از ماجراي حمله عراق به كويت- تا هنگام سقوط رژيم صدام در آمريكا و اروپا زندگي مي كردند، آقاي «ام اس» را بيشتر مي شناسند. ام اس مخفف MOLTYLATERAL SPY و به معني جاسوس چندجانبه است. آقاي ام اس عضو حزب بعث عراق بود و با معرفي طارق عزيز به عضويت مجلس ملي رژيم صدام درآمده بود. او در سال 1990 به انگلستان رفت و سازمان استخبارات عراق- سازمان اطلاعاتي حزب بعث- وانمود كرد كه وي از عراق گريخته است. اما بعدها معلوم شد كه فرار آقاي ام اس فقط يك ظاهرسازي بوده و او به عنوان مأمور استخبارات عراق و براي نفوذ در ميان عراقي هاي مخالف رژيم صدام كه در اروپا و آمريكا ساكن هستند به انگليس اعزام شده است. آقاي ام اس چند ماه بعد از ورود به لندن توانست خود را به گروه صالح جبر نزديك كرده و از اين طريق وارد «مجلس آزاد عراق» شود. اما حضور وي با ترديد و اعتراض ديگران روبرو شد و آقاي ام اس از مجلس آزاد عراق خارج شده و به سفارت عربستان در لندن رفت و مدتي به عنوان عامل اين سفارت در ميان عراقي ها و ساير عرب هاي مقيم انگليس شناخته مي شد. يك سال قبل از حمله آمريكا به عراق، آقاي ام اس احتمالا با وساطت و معرفي سفارت عربستان در لندن به سازمان «سيا» نزديك شد و بعد از حمله آمريكا به عراق همراه تعداد ديگري از عراقي هاي مقيم آمريكا و اروپا به كويت منتقل گرديده و از آنجا با هلي كوپترهاي آمريكايي به نقاط مركزي عراق انتقال داده شد. اشغالگران آمريكايي براي مدتي آقاي ام اس را به سمت استاندار ديوانيه منصوب كردند ولي مردم عراق كه از طريق مبارزان عراقي به هويت او پي برده بودند با هجوم به ساختمان استانداري قصد كشتن او را داشتند كه نظاميان آمريكايي او را از مهلكه نجات داده و به مقر فرماندهي نظامي آمريكا در بغداد منتقل كردند.
آقاي ام اس كيست؟ آقاي ام اس همان «حازم الشعلان» وزير دفاع دولت موقت عراق است كه چند روز قبل، ايران را به حملات تروريستي در خيابان هاي تهران تهديد كرده و گفته بود «مرگ را به خيابان هاي تهران مي فرستيم»!
اظهارات حازم الشعلان اگرچه از سوي برخي ديگر از مقامات عراقي با تمسخر روبرو شد و روزنامه عراقي «الزمان» اظهارات اين وزير عراق را قبل از آنكه قابل اهميت تلقي كند، «خنده دار» دانست و اياد علاوي نخست وزير دولت موقت عراق از انگيزه اي كه حازم الشعلان را به اين اظهارنظر واداشته است ابراز بي خبري كرده و از وي توضيح خواست ولي مسئولان نظامي و امنيتي كشورمان نبايد از كنار اظهارات اين جاسوس سابق سيا كه همزمان براي استخبارات عراق نيز جاسوسي مي كرد و اكنون بر مسند وزارت دفاع دولت موقت عراق نشسته است، با كم توجهي عبور كنند. چرا كه همزماني اظهارات وي با تصميم آمريكا براي نگهداري اعضاي سازمان منافقين در عراق و حمايت و پشتيباني از آنها، نمي تواند بي ارتباط باشد، مخصوصاً آنكه، دو ماه قبل، اخضر ابراهيمي، نماينده سازمان ملل در امور عراق خطاب به رهبر يكي از گروه هاي عراقي كه خواستار انتخاب وزير دفاع دولت موقت از ميان اعضاي گروه خود بود، با صراحت اعلام كرده بود وزارت دفاع يكي از چند وزارتخانه اي است كه آمريكايي ها قصد ندارند تصدي آن را در اختيار افرادي غير از وابستگان خود بسپارند.
با توجه به نكات فوق بعيد نيست آمريكايي ها طرح اعزام منافقين براي عمليات تروريستي را در دستور كار خود داشته باشند كه در اين صورت، ضمن آنكه افزودن بر مراقبت هاي نظامي و امنيتي ضروري است، نبايد از اين رخداد، نگران بود، چرا كه شايد مشيت الهي بر آن تعلق گرفته است كه بار ديگر منافقين به دست رزمندگان اسلام قلع وقمع شوند. مرصاد را به خاطر آوريد.

وقتي واقعيت ها گم مي شوند

هنگامي كه فصل جديد افزايش قيمت انواع كالا و خدمات در سال جاري و همزمان بانخستين روزهاي سال نو آغاز شد، نگارنده طي 2يادداشت در پنجم و دهم ارديبهشت با عنوان «خط پايان كجاست» و «دولت از خود شروع كند» به نقد سنت ناميمون افزايش قيمت ها و دامن زدن به گراني و تورم در ابتداي هر سال پرداخت و با ارائه شواهد و مستنداتي اشاره كرديم كه موضوع افزايش قيمت ها به سبك و سياق معمول در ايران- كه چنانچه قيمت ها در ابتداي هر سال اضافه نشود، گويي گناه كبيره صورت گرفته است!- در هيچ كشور دنيا مرسوم نيست.
همچنين در همان 2يادداشت، علل اصلي افزايش بي رويه قيمت كالا و خدمات مورد بحث و بررسي قرار گرفت و از نمايندگان مجلس ششم و هيئت محترم دولت كه افزايش قيمت ها در سال جاري متكي به مصوبات آنان است خواستيم كه براي مردم توضيح بدهند كه براساس كدام كار كارشناسي و يا فرمول اقتصادي به اين نتيجه رسيده اند كه قيمت ها حتماً در ابتداي هر سال آن هم به ميزان 10 تا 20درصد و بلكه بيشتر بايد افزايش پيدا كند و اصولاً اين پديده عجيب و غريب از كجا الگوبرداري شده است، كه صدالبته از سوي هيچ فرد مسئول و دستگاهي جوابي نشنيديم!
يكي از شاخصه هاي مهم براي نرخ گذاري هر نوع كالا و خدمات، مشخص نمودن قيمت تمام شده آن است، ولي متأسفانه مديران برخي شركت ها و مؤسسات چه در بخش خصوصي و چه در بخش دولتي، گاهي اوقات به گونه اي عمل مي كنند كه قيمت تمام شده يك كالا بيشتر از واقعيات موجود است و به عبارتي يك قيمت كاذب و غيرواقعي است. غيرواقعي بودن هزينه تمام شده ناشي از دو عامل است: 1-سودجويي و كسب منفعت بيشتر، كه در اين حالت با سندسازي و صورت هزينه هاي صوري و تحميل هزينه هاي جانبي سعي مي كنند قيمت تمام شده كالا را در دفاتر مالي خود بيشتر از آنچه هست، نشان دهند. 2-بي كفايتي مديران و دست اندركاران يك مجموعه توليدي و سوءاستفاده هاي مالي و ريخت و پاش هاي اضافي كه به بالارفتن هزينه تمام شده كالا مي انجامد. به هر حال آنچه از اين دو عامل به دست مي آيد، هزينه بالا و غيرمتعارف و قيمت غيرواقعي تمام شده يك كالاست كه اثرات سوء آن مستقيماً متوجه مصرف كننده به ويژه اقشار متوسط و كم درآمد جامعه مي شود و متأسفانه بعضاً دستگاه هاي مسئول نظارت و بازرسي نيز بنا به مصلحت هاي سياسي و رفاقتي و يا سهل انگاري و كم توجهي، چشم بر اين واقعيات فرو مي بندند.
يكشنبه گذشته رئيس كميسيون تلفيق برنامه چهارم توسعه درپايان كار اين كميسيون در يك كنفرانس مطبوعاتي يك نمونه از غيرواقعي بودن قيمت يك فرآورده نفتي را اعلام كرد. دكتر سبحاني ضمن پاسخگويي به سؤالات متعدد خبرنگاران و تشريح اصلاحات انجام گرفته در موادي از برنامه چهارم كه از سوي شوراي نگهبان، خلاف شرع و يا خلاف قانون اساسي تشخيص داده شده بود، قيمت واقعي تمام شده هر ليتر بنزين توليد داخل را با ارائه آمار و ارقام مشخص و مستند بين 34 تا 35 تومان اعلام كرد و بر تمام ادعاها درباره قيمت تمام شده هر ليتر بنزين كه بعضاً بين 180 تا200 تومان تخمين زده اند، خط بطلان كشيد.
ايشان در مورد قيمت تمام شده هر ليتر بنزين توليدي با بيان اينكه 75درصد بنزين مصرفي كشور در داخل توليد مي شود گفت: «هر بشكه نفت كه به پالايشگاه هاي داخلي تحويل داده مي شود، اگر از خشكي استخراج شده باشد هزينه اكتشاف و استخراج آن حداكثر 5/2 دلار است كه پس از حمل و پالايش به 4 دلار مي رسد و با توجه به اين كه هر بشكه نفت 159 ليتر است، وقتي به فرآورده ها تبديل مي شود حدود 150 ليتر فرآورده مختلف از آن حاصل مي شود كه اگر حداكثر قيمت آن را 6 دلار فرض كنيم، قيمت تمام شده هر ليتر بنزين در حد 4 سنت خواهد بود و چنانچه معادل ريالي آن را حتي بر مبناي هر دلار 870 تومان محاسبه بكنيم، قيمت تمام شده يك ليتر بنزين بين 34 تا 35 تومان خواهد بود و اين به آن معني است كه دولت در اين بخش يارانه اي پرداخت نمي كند و هر ليتر بنزين را به مصرف كننده به قيمت 80 تومان ارائه مي كند»!
دكتر حسن سبحاني كه رئيس كميسيون برنامه و بودجه مجلس هفتم و استاد دانشگاه در رشته اقتصاد است، در همين كنفرانس مطبوعاتي نرخ هر دلار بر مبناي 870 تومان را نيز غيرواقعي اعلام كرد و او هم مانند بسياري از كارشناسان و صاحب نظران اقتصادي كه نرخ دلار را بسيار پائين تر از رقم كنوني و بعضاً زير 400 تومان مي دانند، گفت كه رقم 870 تومان براي هر دلار بسيار غيرواقعي است و ارزش ريال بيشتر از قيمت فعلي در برابر دلار است.
متأسفانه در 10 سال گذشته هيچ يك از متوليان اقتصادي كشور استدلال كافي و توجيه منطقي براي بالابردن ارزش دلار در برابر ريال ارائه نكرده و در پاسخ به اظهارات كارشناسانه منتقدان صرفاً به كلي گويي بسنده كرده اند، همچنانكه از زمان اظهارات دكتر سبحاني تاكنون هيچيك از مسئولان اقتصادي و يا وزارت نفت توضيح قانع كننده و قابل دفاعي مبني بر اين كه قيمت تمام شده هر ليتر بنزين توليد داخل بيشتر از 35تومان است، مطرح نكرده اند و پيداست كه احتمالاً در اينجا هم يك يا هر دو عاملي كه در مورد علت غيرواقعي بودن هزينه تمام شده كالا و خدمات در بالا به آن اشاره شد، مصداق دارد. اگر چنين نيست متوليان امر بايد به مردم توضيح بدهند، به ويژه آن كه امسال، سال پاسخگويي است و ملت انتظار دارد كه همه چيز را به طور شفاف و به دور از شعار و هياهو و فضاسازي هاي سياسي از مسئولان بشنود و در صورت بي توجهي دستگاه هاي دولتي و بي اعتنايي به اين خواسته مردم، وظيفه دستگاه هاي ناظر از جمله مجلس شوراي اسلامي، ديوان عدالت اداري و سازمان بازرسي كل كشور است كه فعالانه وارد عمل شوند و با حسابرسي دقيق و نظارت مؤثر، از حقوق ملت دفاع نمايند و راه را بر سوءاستفاده كنندگان و غارتگران بيت المال ببندند.
عليرضا ملكيان

دليل نفرت

حسين قدياني
در گزارش 567 صفحه اي كنگره آمريكا كه توسط كميته حقيقت ياب- متشكل از دو حزب دموكرات و جمهوري خواه- درباره سناريوي يازده سپتامبر انتشار يافته، آمده است؛ مردم در جهان اسلام نظر خوبي نسبت به آمريكا ندارند و موقعيت واشنگتن در كشورهاي اين منطقه به پايين ترين حد خود رسيده است. نيز آمده؛ مداخلات آمريكا در كشورهاي جهان، با نفرت همراه بوده است. با اين حال، و علي رغم اعتراف مزبور، حقيقت يابان(!) چندان هم در شناسايي حق، موفق نبوده اند، آنجا كه در ادامه گزارش خود آورده اند؛ براي جلوگيري از نفرت شديد، انديشه اصلاحات، دموكراسي و استفاده از فرصت ها را تشويق مي كنيم.
¤ ¤ ¤
دموكراسي و اصلاحات آمريكايي، اتفاقاً مهمترين علتي است كه مسلمانان را نسبت به آمريكا منفور كرده است. صدور زوري همين ارزش هاي آمريكايي است كه «مرگ بر آمريكا»ي ملت ما را مبدل به جهاني ترين شعار قرن نموده است. آمريكا اگر مي خواهد دست از دخالت در كشورها بردارد چاره اي ندارد مگر به پيگيري اصلاحات و دموكراسي در اين جوامع پايان دهد. همچنين اگر واقعاً مي خواهد از منفور بودن نجات يابد، بايد سر در لاك ناپاك خويش فروكند و آن هم در لباس جنگ، «نسخه صلح» تجويز نكند.
¤ ¤ ¤
گرچه خيلي دير شده است، كنگره آمريكا اما مي تواند در وراي گزارشي ديگر از جهانيان، و نه فقط از مسلمين، بپرسد كه؛ آخر چرا آمريكا اينقدر منفور است؟!

به فرياد فضاي اخلاقي جامعه برسيد

مجيد رزازي
صفحه حوادث روزنامه ها، اين روزها مملو از اخبار قتل ها و جنايت هايي است كه بنوعي با مسائل غيراخلاقي مرتبط است.
معاون جنايي آگاهي تهران پريروز در حاشيه يكي از اين حوادث به دور شدن جامعه از فضاي اخلاقي اشاره كرده و آن را عامل مهمي براي برخي از قتل هاي اخير دانسته است.
اينكه جامعه اسلامي ما چگونه به نقطه اي رسيده كه ضعف مسائل اخلاقي در آن، تا جايي پيش رفته كه حتي باعث قتل هاي مكرر مي شود، پرسشي است كه مديران كلان جامعه و سياستگذاران فرهنگي در طول دو دهه گذشته بايد پاسخگوي آن باشند و فارغ از انگ هاي جناحي، بگويند چگونه شد كه جامعه اي با ارزش هاي ناب انقلابي به چنين جايگاهي رسيد.
اين پاسخ خواهي، حتي در سال پاسخگويي مسئولان هم، قطعاًبه جايي نخواهد رسيد، زيرا هيچكس حاضر نيست بپذيرد كه با انديشه هاي ناقص و نارسا و سياستگذاري هاي غلط فرهنگي، چنين فضايي را ايجاد كرده باشد.
بنابراين بهتر است بجاي پرداختن به اين امر بي نتيجه، مسئولان كلان و مديران فرهنگي جامعه، وقت خود را صرف راهكارهايي براي بازسازي فضاي اخلاقي جامعه كنند و در قدم اول مهمترين كاري كه آنها بايد انجام دهند، پذيرش واقعيتهاي مربوط به ناهنجاري هاي اخلاقي جامعه و پرهيز از خودفريبي و سطحي نگري است. تا هنگامي كه تصويري درست از واقعيت ها، پيش روي سياستگذاران وجود نداشته باشد، هرگونه طرحي براي آينده، ناقص و حتي منحرف كننده خواهد بود.
قدر مسلم بايد هرچه زودتر به فرياد فضاي اخلاقي جامعه و جوانان رسيد، اما موضوع اين است كه فرهنگ كشور در حال حاضر متوليان متفاوتي دارد كه با يكديگر كاملاً ناهماهنگند و هر كس براي بازسازي فضاي اخلاقي جامعه، راهكار خاص خود را ارائه مي دهد كه گاه اين راهكارها با هم در تناقض هستند و آلوده شدن اين موضوع به شائبه هاي جناحي هم به تشتت بيشتر در اين مقوله مي انجامد.
براي برداشتن قدم مثبت در راه بازسازي فضاي اخلاقي جامعه، شرط اول شناخت ريشه اي مشكل و بررسي راه هاي علمي و درست و توافق نهادهاي مختلف فرهنگي روي عمل به اين راه ها و پرهيز از دستاويز قرار دادن اين موضوع، براي تسويه حساب هاي جناحي است.
دلسوزانه به موضوع نگاه كردن و رسيدن به اين حقيقت كه استمرار چنين فضايي به نفع هيچ فرد و گروهي نيست، شايد مؤثرترين چشم انداز براي آغاز حركتي نو و مؤثر در بازسازي فضاي اخلاقي جامعه باشد.

كو گوش شنوا ؟

ديروز با اشاره به سلسله مقالات كيهان درباره ماهيت انحرافي انجمن حجتيه، به خطاي فاحش همكارانمان در آفتاب يزد اشاره كرده و به خاطرشان آورده بوديم كه بعد از اظهارنظر يكي از شخصيت هاي روحاني در حمايت از انجمن حجتيه فقط روزنامه كيهان بود كه به دفاع مستند از نظر حضرت امام(ره) درباره انجمن حجتيه پرداخته و پس از آن نيز همواره خطر اين گروه انحرافي را گوشزد كرده است، و در ضمن از آنان پرسيده بوديم كه ميان انجمن حجتيه كه بر طبل «جدايي دين از سياست» مي كوبد با گروه هاي افراطي دوم خردادي كه آنها نيز همين تز استعماري را تبليغ مي كنند چه تفاوتي وجود دارد؟ و پيشنهاد كرده بوديم اين دوستان به خاطر همراهي و ائتلاف چند ساله با اين گروه ها كه شكل ديگري از انجمن حجتيه هستند، از ساحت مقدس حضرت امام(ره) و ملت مسلمان ايران عذرخواهي كنند ولي امروز شاهد بوديم كه همكاران محترم در آفتاب يزد نه فقط به خاطر اين ائتلاف و همكاري عذرخواهي نكرده اند- كه پيشكش- و به سؤال مورد اشاره پاسخ نداده اند- كه انشاءالله حداقل به وجدان خود پاسخ خواهند داد- بلكه در پي طفره رفتن از اصل ماجرا نيز برآمده اند كه اميدواريم علي رغم اين طفره رفتن و علي رغم تلاش آنان براي پاك كردن صورت مسئله، در ضمير خودآگاه خويش به هوشياري رسيده و اشتباه قبلي در ناديده گرفتن انحرافات انجمن حجتيه را تكرار نكنند.
آفتاب يزد در شماره امروز خود، گاف ديگري داده كه حدس قبلي كيهان درباره تازه كار بودن نويسنده آن را قوت مي بخشد-و البته باز هم اميدواريم فقط تازه كاري علت اين خطاي دوباره باشد و نه خداي نخواسته، ترفندهاي آنچناني- اين روزنامه به مصاحبه يكي از فقهاي شوراي نگهبان با «ايسنا» و حمايت وي از انجمن حجتيه اشاره كرده و پرسيده است چرا مديرمسئول كيهان اظهارات وي را نقد نكرده است؟! كه در پاسخ بايد گفت؛ اگر به جاي اين همه عجله و دستپاچگي و صرف وقت براي سرهم بندي موضوع و فرار از اصل ماجرا اندكي به خود زحمت مي داديد متوجه مي شديد-و يا اگر متوجه بوديد، خودتان را به تغافل نمي زديد- كه روزنامه كيهان در تاريخ
11/9/1381، گفت وگوي مفصلي در بيش از يك صفحه كامل با همان عضو محترم فقهاي شوراي نگهبان انجام داده و مواضع ايشان درباره انجمن حجتيه را به نقد و چالش كشيده بود. اين مصاحبه و موضع كيهان بازتاب بسيار گسترده اي داشت و تعجب آور است كه چرا به گوش شما عزيزان كه از قضا روزنامه نگار و از اهالي رسانه هستيد نرسيده است؟!... راستي اگر كاسه اي زير نيم كاسه نيست-كه انشاءالله نباشد- چرا به جاي ايسنا، به مصاحبه كيهان با آن عضو محترم شوراي نگهبان اشاره نفرموده ايد؟... عجيب است كه در آفتاب يزد مي شود آفتاب را پنهان كرد!
در اين باره اگر چه گفتني هاي بسياري هست و كيهان براي گشودن پرونده ائتلاف تنگاتنگ دوم خردادي ها با انجمن حجتيه به طور مستند آمادگي كامل دارد ولي در اين مختصر تنها به يادآوري اين نكته به دوستان آفتاب يزد بسنده مي كنيم كه در ائتلاف گروه هاي دوم خردادي، مخالفت با انجمن حجتيه يك گناه نابخشودني بود و كساني كه در گذشته با اين انجمن به گونه اي مخالفت ورزيده بودند بايستي اجباراً از گذشته خود توبه مي كردند تا امكان حضور در ائتلاف دوم خرداد را داشته باشند. به عنوان نمونه، شخصي كه در گذشته كتاب «حزب قاعدين زمان» را در مخالفت با انجمن حجتيه نوشته بود، مجبور شد آشكارا از نوشتن اين كتاب عذرخواهي كند تا از جبهه موسوم به دوم خرداد طرد نشود!
براي اطلاع بيشتر همكارانمان در آفتاب يزد كه امروز هم اشتباه فاحش ديروز را تكرار كرده اند، اشاره به اين نكته را ضروري مي دانيم روزنامه كيهان در تاريخ 10/6/81 طي يادداشتي به قلم آقاي ملكيان و با عنوان «قاعدين آن زمان و اين زمان» به اين موضوع پرداخت و اشتراك نظر گروه هاي افراطي دوم خرداد با انجمن حجتيه را گوشزد كرد و پيش و بعد از آن نيز بارها اين خطر را به بخش اصولگراي جبهه دوم خرداد يادآوري كرده بود اما... كو گوش شنوا...؟!

گفت: چه خبر؟! ( گفت و شنود )

گفتم: وزير خارجه سابق كانادا اعتراف كرد كه علي رغم بي اعتنايي ايران به تهديد ما، متأسفانه هيچ قدرتي براي برخورد با ايران نداريم.
گفت: از قديم و نديم گفته اند كه «بز» اول به شاخ خود نگاه مي كند، بعد دنبال دعوا مي رود. بايد به كانادا گفت شما كه قدرت برخورد نداريد پس چرا آن همه قمپز درمي كرديد؟
گفتم: وزير خارجه كانادا گفته است، فراخواني سفيرمان از تهران هم فايده اي ندارد.
گفت: آخه تا حالا چند بار سفيرشان را فراخوانده و دوباره با آبروريزي برگردانده اند و...
گفتم : چه عرض كنم؟! : يك ترياكي را به خدمت نظام وظيفه احضار كرده بودند. سرگروهبان همه را به صف كرده و پشت سر هم مي گفت يك، دو، چپ، راست، يك، دو، چپ راست... ولي ترياكي سينه كش ديوار راحت دراز كشيده بود. سرگروهبان سرش داد زد و پرسيد چرا وارد صف نمي شي؟ و ترياكي گفت؛ منتظرم تصميم آخرتو بگيري... بالاخره چپ يا راست؟!

عدالت معطل

تغييرات اعلام شده در ساختار تشكيلاتي قوه قضائيه صرف نظر از ارزيابي مثبت و منفي اين اقدام، حكايت از يك اعتراف روشن دارد و آن اين است كه به گمان مسئولان عالي رتبه دستگاه قضايي، وضعيت پيشين اين قوه، فاقد كارايي مطلوب بوده است.
در نگاه اول، شجاعت تحول و تغيير با هدف بهينه سازي سيستم، قابل ستايش و تقدير است و از اين زاويه بايد اميدوار بود كه آثار خير و بركات اين تغييرات در آينده ظاهر شود. اما با نگرشي عميق تر، نكاتي در اين باره به نظر مي رسد كه صميمانه با رئيس محترم قوه قضائيه در ميان مي نهيم:
1- با گذشت بيش از ربع قرن از استقرار نظام حكومتي مبتني بر انقلاب و آموزه هاي اسلامي، ادامه روش آزمون و خطا در سيستم مديريتي- آن هم در سطوح عالي نظام- محل تأمل جدي است. تجربه برچيدن بساط دادستاني ها در دوره مديريت سابق قوه قضائيه و احياء دوباره آنها در دوران رياست جديد اين دستگاه، قطعاً آثار و تبعات بسياري در راه اعمال نظامات قضايي برجا نهاده است و مي توان حدس زد كه از رهگذر اين تغييرات پي درپي ظرف چند سال، چه پايه حيرت و سردرگمي در كار قضات و محاكم دادگستري پديدار شده است. تا آنجا كه احتمالاً مسئوليت بخشي از عقب ماندگي و ناكامي قوه قضائيه در رسيدگي به شكايات مردم را بايد به حساب اين دگرگوني هاي ساختاري گذاشت.
آيا با گذشت اين همه سال از تثبيت جمهوري اسلامي، وقت آن نرسيده كه هرگونه تغيير و تحول در سيستم، به صورت امري قابل پيش بيني، علمي و از قبل طراحي شده درآمده باشد و به عبارت ديگر، تغييرات در جهتي صورت گيرد كه نهايتاً راه آينده در امتداد مسير گذشته باشد و نه در سمت و سوي عكس و بر ضد آن؟ به اين ترتيب اين حق مردم،-به ويژه آنها كه بيشتر، سر و كارشان به دستگاه داوري و عدالت مي افتد- است كه خود را با نظام رو به تكامل قضايي بيابند كه تحولات دروني آن، منحني خطي در جهت تكامل را طي كند نه دچار افت وخيزهاي مكرر و منحني هاي سينوسي باشد.
اين مهم حاصل نمي شود جز آن كه عناصر دخيل در طراحي ساختارهاي تازه، از خرد جمعي موجود در بدنه كارشناسي درون و بيرون قوه قضائيه، خود را محروم نكنند و بر سليقه گرايي در اين زمينه خطير پشت پا بزنند.
2- از اظهارات مديران، قضات و كارشناسان امور دادگستري چنين برمي آيد كه ارتباط ميان حوزه رياست دستگاه قضايي با دادگاه ها و دادگستري ها-آن گونه كه بايد و شايد- تعريف نشده است. همين ابهام، خود زمينه معطل ماندن اجراي عدالت و يا انحراف در مسير قضا را در مواردي فراهم آورده است. معمولاً مسئله اي با عنوان «استقلال قاضي» همواره مورد تأكيد و تأييد مقامات حكومتي قرار مي گيرد، اما مشخص نمي شود كه آيا براساس چنين استقلالي، يك فرد مي تواند همه مصالح و اقتضائات حكومت و جامعه را ناديده گيرد و صرفاً به استنباط شخصي خود تكيه و حكم صادر كند؟ در صدور احكامي كه يك سوي آن منافع يكي از شهروندان است و طرف ديگرش به سرنوشت داخلي و خارجي نظام و كشور بستگي پيدا مي كند، آيا مي توان به اين حكم خشك و خالي بسنده كرد كه قاضي مستقل است و حكمش نافذ!
ناگزير بايد مثالي بزنم؛ تا جايي كه به ياد دارم طي يكي دو سال گذشته رئيس محترم قوه قضائيه، حداقل دو بار فرماني را صادر و برخورد با پديده ناهنجاري به اسم ربا و نزول خواري را جزو اولويت هاي كاري دادگستري ها و قضات معين كرده است اما خبرهاي موثق از سراسر كشور حاكي است كه بسياري از دادگاه ها يا از اين فرمان اظهار بي اطلاعي مي كنند يا آن را رسمي نمي دانند و يا از قوانين و سازوكارهاي رسيدگي به اين حكم، خود را بي اطلاع نشان مي دهند.
3- نمي دانيم از نگاه مقامات نخست دستگاه قضايي قرار است در سايه تغييرات ساختاري جديد و انتصاب افراد تازه در اين تشكيلات مهم، چه اتفاقي بيفتد اما اين را مي دانيم كه جمع كثيري از مردم، عدالت را در تنگناها و پيچ وخم هاي دادگستري ها، مظلوم و معطل مانده مي دانند. آيا تحولات جديد، گره اي از انبوه مشكلات اين جماعت بازخواهد كرد؟
آيا نظام و اشخاص جديد، بر دامنه اقتدار رياست قوه قضائيه براي تسلط بر نظام پراكنده قضايي خواهد افزود يا خود به عاملي براي افزايش نارضايتي ها بدل خواهند شد؟
مطمئناً اگر كساني درد مشترك با توده مردم نداشته و به خاطر پيوند با عناصر فاسد و بي درد، عالمي متفاوت از رنجديدگان جامعه داشته باشند، توسعه مسئوليت هاشان نه تنها گره گشاي مشكلات مردم نخواهد بود، بلكه اميدهاي محدود آنان را هم به يأس مبدل مي كند. به نظر مي رسد بخشي از انتصاب ها در قوه قضائيه طي ساليان اخير، گل لبخند را بر لب هاي منتظران اجراي عدالت نرويانده است. رئيس محترم قوه قضائيه، چهره اي ارزشمند، عالم و شجاع در عرصه علم و عمل محسوب مي شوند با اين همه، ايشان از پيشنهادها و توصيه هاي خيرخواهانه و مصلحانه بي نياز نيستند. از نگاه يك ناظر بي طرف بر اين گمانم كه اجراي عدالت، استعداد، صلاحيت و طاقتي بيش از آنچه كه در بخش هايي از دستگاه كنوني قضاي كشور است، مي طلبد. صد البته اين اميد را همچون بسياري از دوستداران نظام و مردم داريم كه سلامت وجودي، نگاه روشن و هوشياري رياست محترم قوه قضائيه، به ايشان اين امكان را بدهد كه عوامل كاهنده اعتبار و آبروي دستگاه قضايي را از مناطق حساس اين سيستم، پراكنده و دور سازد.
حسين صفارهرندي

اصولگرايان بر خود نظارت كنند

محمدجعفر بهداد
اصولگرايان چقدر بر عملكرد خود در مسئوليت هايي كه برعهده گرفته اند، نظارت دارند؟
جريان اصولگرايي نبايد صرفاً درصدد مسلط شدن بر كانون هاي خدمت باشد و نسبت به انحراف احتمالي از اهداف اوليه خود غفلت بورزد.
امروز، نمايندگان اصولگراي مجلس بايد پيش و بيش از همه بر مديريت هاي مدعي رفتار ارزشگرايانه نظارت و حسابرسي كنند تا خداي ناكرده تخلفات و كجروي ناخواسته از سر غفلت آنان موجب بدبيني جامعه ملي و بين المللي به جريان ديندار و ولايتمدار نشود.
اگر مجلس هفتم با نظارت دقيق و مؤثر بر عملكرد همفكران خود در ساير نهادها و دستگاه ها نظير مراكز قضايي و شهرداري ها- كه با مطالبات مردم ارتباط مستقيم دارند- ايشان را در رسيدن به اهداف ملي، ديني و انقلابي خود ياري كنند، قطعاً پيروزي هر يك از اين كانون هاي خدمت، كاميابي مجموعه اصولگرايي كشور محسوب خواهد شد.
اين تصور كه شهرداري يا قوه قضاييه چون در كنترل نيروهاي اصولگراست، پس در اين مراكز به مردم ظلم و بي حرمتي نمي شود قطعاً تصور باطلي است و نبايد مانع از اعمال نظارت گردد. چه بسا هنوز در قوانين و رويه هاي غلط سابق تجديدنظر نشده باشد و شهروندان بعضاً از شهرداري ها و دستگاه قضايي كشور ناراضي و دلخسته خارج مي شوند.
همين چند روز پيش با تصميم و اقدام قاطع شهردار محبوب تهران تعدادي از مديران خاطي در شهرداري منطقه يك از كار بركنار شدند. جاي سپاس دارد، اما خدا مي داند كه از رهگذر حضور آنان در طول مدت تصدي مسئوليت هايشان، چه اعتمادها كه از مردم سلب نشده و چه ظلم ها كه بر خلق خدا نرفته است.
از دستگاه قضايي، مردم اميد احقاق حق و تحكيم عدالت دارند اما اگر برجسته ترين نماد ظاهري رئيس دادگستري يك استان، اتومبيل ماكسيماي زيرپاي او باشد، بسياري از ادعاهاي عدالت خواهانه رنگ مي بازد!

درباره نظريه رفاه

مهدي محمدي
نظريه رفاه (welfare theory) در دامان آن دسته از پژوهش ها در قرن بيستم زاده شده كه «سياست اجتماعي» ناميده مي شوند. سياست اجتماعي ماقبل رفاه گرايي متهم است كه به جاي انديشيدن به حذف شرايط برانگيزاننده ناهنجاري اجتماعي، درصدد حذف كساني است كه به لحاظ اجتماعي ناهنجار دانسته مي شوند.
«تامس مور» در كتاب معروف خود «آرمانشهر»، مي گويد: «اگر براي درمان آفات شيطاني تلاش نكنيد، فخرفروشي در اين باب كه در مجازات دزدان جدي هستيد، عبث و بي حاصل است. سياست شما ممكن است به ظاهر عادلانه بنمايد، اما در واقع نه عادلانه است و نه عملي. اگر اجازه دهيد كه بچه هاي شما در شرايطي ناخوشايند پرورش يابند و خوي آنها اندك اندك از كودكي فاسد شود، و آنگاه آنها را در بزرگي به خاطر تبهكاري هايي كه آموخته هايشان به آنها فرا داده كيفر دهيد، از شما مي پرسم آيا كارتان جز اين است كه ابتدا از آنها دزد مي سازيد و سپس به خاطر دزدي مجازاتشان مي كنيد؟» از ميان برداشتن پارامترهاي به وجود آورنده شرايطي كه زندگي را براي طبقه متوسط شهري «دشوار» مي كنند، غايت يك سياست اجتماعي رفاه گر است. اين كار معمولاً به عهده دولت گذاشته مي شود و دولت ها براي تحقق آن اغلب دوكار مي كنند. در سطح رويي مي كوشند حداقلي از امكانات رفاهي را در اختيار شهروندانشان قرار دهند (تامين اجتماعي) تا تحت نوعي برنامه ريزي دولتي، پس از مدت زماني محدود سطح زندگي هيچ كس از حدنصابي معين پايين تر نباشد. (مثلاً همگان از بيمه بيكاري، از كارافتادگي و خدمات درماني بهره مند باشند، آموز ش هاي مقدماتي رايگان و در دسترس باشد، هركسي حق پي گيري قضايي ظلمي را كه در حقش شده داشته باشد و...) و در سطح زيرين كار دولت ها نوعي «تربيت اجتماعي» است.
مردم بايد آموزش ببينند كه امكانات محدود خود را به نحو بهينه، هزينه كنند. در اين صورت پس از مدتي احساس رفاه خواهند كرد در حالي كه لزوما ثروتمند هم نيستند. به اين ترتيب دولت تلاش مي كند در همان حال كه حداقلي از بهره مندي ها را براي شهروندان خود تضمين مي كند، به آنها بياموزد كه چطور بايد از آنچه در اختيار دارند، درست استفاده كنند و به بهترين وجه ممكن خود را با محيط وفق بدهند.
مردم هميشه طالب سطح بالاتري از زندگي هستند. اما اگر دولت صادقانه با آنها مواجه شود و با عملكرد خود به ايشان اطمينان دهد كه از هيچ كوششي براي حداكثركردن رفاه و بهروزي آنها و توزيع عادلانه فقر و ناهنجاري هايي كه به ناچار وجود دارد، فروگذار نمي كند، احساس رضايت همه گير خواهد شد.
دولت نبايد حتماً شهروندان را ثروتمند سازد. چنين كاري معمولاً امكان پذير نيست. دولت فقط وظيفه دارد ثروت و امكان هاي ثروتمند شدن موجود را به نحو مساوي بين آنها توزيع كند. از آن به بعد رقابتي وجود خواهد داشت كه معلوم مي كند چه كساني بايد جلو بيفتند و چه كساني عقب بمانند. رقابتي را كه از شرايطي مساوي شروع شود مي توان عادلانه دانست و البته اين اتفاقي است كه معمولاً نمي افتد.
دولتي كه عزم كرده قدمي در راه رفاه مردمش بردارد و براي اين كار حتي تا آنجا پيش مي رود كه بر ساختار بوروكراتيك فربه خود سازماني ديگر بيفزايد بايد چند نكته زير را همواره پيش چشم داشته باشد.
1-رفاه اگر چه مفهومي لزوماً اقتصادي نيست، اما سياست هاي اقتصادي اثري چشمگير بر آن دارند. تلاش براي پيوستن به بازارهاي مالي جهاني (جهاني سازي اقتصاد) به قيمت كاهش سياست هاي حمايتي- كه اغلب از جانب نهادهاي پولي و مالي بين المللي توصيه مي شود- گامي بزرگ براي دورشدن از دولت رفاه است. (برنامه چهارم توسعه دقيقاً به همين دليل برنامه اي ضدرفاه است.)
2-اگر دولت به فكر توزيع برابر فرصت ها و ايجاد محيطي براي رقابت عادلانه باشد، هيچ چاره اي ندارد جز اينكه با مفاسداقتصادي بي امان مبارزه كرده و ريشه رانت ها را كه در زمره غيرعادلانه ترين فرصت هاي اقتصادي هستند، بخشكاند. تا وقتي راه هاي ميان بر براي بهره مندي هاي كلان اقتصادي وجود دارند، كمتر كسي از راه اصلي خواهد رفت.

پايان ديكتاتورها

م. فرقاني
به فرازهايي از پيام استيصال يك ديكتاتور توجه كنيد:
... شما ملت ايران عليه ظلم و فساد به پا خاستيد.
... انقلاب ملت ايران نمي تواند مورد تأئيد من، به عنوان پادشاه ايران و به عنوان يك فرد ايراني نباشد.
... من به نام پادشاه شما كه سوگند خورده ام كه تماميت ارضي مملكت، وحدت ملي و مذهب شيعه اثناعشري را حفظ كنم بار ديگر در برابر ملت ايران سوگند خود را تكرار مي كنم و متعهد مي شوم كه خطاهاي گذشته ديگر تكرار نخواهد شد!
متعهد مي شوم كه خطاهاي گذشته ا ز هر جهت جبران نيز خواهد شد.
من در اينجا از آيات عظام و علماي اعلام كه رهبران روحاني و مذهبي جامعه و پاسداران اسلام و به خصوص مذهب شيعه هستند تقاضا دارم تا با راهنماييهاي خود و دعوت مردم به آرامش و نظم براي حفظ تنها كشور شيعه جهان بكوشند!
... من نيز پيام انقلاب شما ملت ايران را شنيدم...
... تضمين مي كنم كه حكومت ايران در آينده براساس قانون اساسي، عدالت اجتماعي و اراده ملي و به دور از استبداد، ظلم و فساد خواهد بود.
... و بدانيد كه در راه انقلاب ملت ايران عليه استعمار، ظلم و فساد، من در كنار شما هستم! و براي حفظ تماميت ارضي، وحدت ملي، حفظ شعائر اسلامي و برقراري آزادي هاي اساسي و پيروزي و تحقق خواستها و آرمانهاي ملت ايران همراه شما خواهم بود! و ...
ديده بگشا!
اين پيام ملتمسانه و اين اعتراف سنگين از طرف كسي است كه او را خدايگان مي ناميدند! حيطه اختيارات وي پس از 37 سال حكومت بر اين سرزمين و مجموعا 57 سال حكومت خود و پدرش در اين مرز و بوم تا آنجا گسترده است كه هزاران هزار مأمور كاركشته و زبده سازمان جهنمي اطلاعات و امنيتش خود را بندگان خاك پاي همايوني اش خطاب مي كردند.
اين عجز و لابه و استغفار به پيشگاه ملت ايران از سوي كسي بود كه به جاي آرزوي رابطه با آمريكا و روياهاي خوش آينده در لوس آنجلس و سانفرانسيسكو و لاسهاي سياسي با نوكران كاخ سفيد، هزاران مستشار نظامي و سياسي و امنيتي آمريكا را در خدمت خود داشت.
اينها ناله هاي عاجزانه كسي است كه سكولاريسم را علنا در ساز و كارهاي حكومتي جاري ساخت. تاريخ هجري را عوض كرد، خود را پادشاه پادشاهان مي دانست و اين اقدامات را نه در تخيلات بلكه با اتكاء به ميداني كه قدرتهاي جهاني براي وي فراهم كرده بودند از ژاندارمي منطقه تا دراختيار گذاردن امكانات نظامي و سياسي و تبليغي و فرهنگي جهاني به انجام مي رساند. اما طوفان خشم و انقلاب ملت او را جارو كرد و برد. ديروز شاه، امروز صدام و فردا لابد نوبت ديكتاتورهاي بزرگي است كه به اسم دموكراسي و حقوق انسان، بر گرده او سوار شده و تصاوير وحشتناكي از حيوان صفتي را در زندان هاي ابوغريب و گوانتانامو خلق كرده اند.
روز شكست قطعي شيطان دور نخواهد بود، انشاءالله.

من چه گويم كه ...

روزنامه آفتاب يزد كه با توجه به پيوند ارگانيك آن با مجمع روحانيون مبارز انتظار مي رفت در مفاد هشدارهاي دلسوزانه يادداشت ديروز كيهان انديشه كند و از دامي كه افراطيون دوم خرداد براي مجمع محترم روحانيون مبارز پهن كرده اند برحذر باشد، در سر مقاله امروز خود با نگارشي تقريباً عصبي به كيهان و يادداشت ديروز آن حمله كرده است و اما نكته جالب در سرمقاله آفتاب يزد آن است كه به جاي ارائه استدلال در مقابل هشدار دلسوزانه كيهان به مسائلي بي ارتباط با موضوع، آن هم به گونه اي ناشيانه متوسل شده است از جمله آنكه مي نويسد:
«چرا آن روز كه يك روحاني سرشناس به صراحت از انجمن حجتيه دفاع كرد و مخالفت امام با آن انجمن را ناشي از اطلاعات غلط دانست، مديرمسئول كيهان برآشفته نشد و به دفاع از خط امام نپرداخت؟»
ظاهراً نويسنده محترم - و احتمالاً تازه كار- آفتاب يزد فراموش كرده است كه آن روز فقط مديرمسئول كنوني كيهان -كه در آن هنگام هنوز مديرمسئول كيهان نبود- به دفاع از نظر حضرت امام(ره) و افشاي ماهيت غيراسلامي انجمن حجتيه پرداخت و سلسله مقالات او در افشاي تز ضداسلامي جدايي دين از سياست و افشاي عملكرد آشكار و پشت صحنه و نيز چرخه تشكيل انجمن حجتيه، با عنوان «انجمن حجتيه، نعل وارونه غرب» در چندين شماره كيهان به چاپ رسيد و بازتاب گسترده اي نيز داشت و اين سلسله مقالات بعدها به صورت جزوه اي نيز منتشر شد.
البته ترجيح مي دهيم كه اين خطاي فاحش بزرگ را ناشي از تازه كار بودن نويسنده آفتاب يزد و بي خبري ايشان از مسائل و رخدادهاي دوران حضرت امام(ره) بدانيم و آن را به عصبانيت وي كه چشم عقل را كور مي كند حمل نكنيم و يا آن را ترفندي تلقي نكنيم كه بعضي ها هنگام خالي بودن چنته خويش از پاسخگويي، به آن متوسل مي شوند.
اشاره به اين نكته هم ضروري است كه اگر نويسنده محترم آفتاب يزد مقاله خود را با آرامش خاطر بيشتري مي نوشت به وضوح مي ديد كه طي چند سال اخير نيز تقريباً فقط روزنامه كيهان است كه به مناسبت هاي مختلف، خطر انجمن حجتيه را گوشزد مي كند و هويت اين جريان منحرف را برملا مي سازد.
و بالاخره كاش نويسنده محترم آفتاب يزد به اين سؤال منطقي پاسخ مي داد كه ميان انجمن حجتيه و گروه هاي افراطي دوم خرداد چه تفاوتي وجود دارد؟ و انجمن حجتيه چه مي گويد و چه مي خواهد كه گروه هاي افراطي جبهه دوم خرداد نمي گويند و نمي خواهند؟ مگر نه اينكه اساس و مبناي بينش انحرافي انجمن حجتيه، جدايي دين از سياست است؟ آيا نويسنده محترم آفتاب يزد مي تواند اين واقعيت بديهي را انكار كند كه گروه هاي افراطي دوم خردادي و مدعيان اصلاحات نيز دقيقاً و بدون كم و كاست همين ديدگاه را دارند و طي 7 سال گذشته آن را تبليغ كرده اند؟ بنابراين آيا در اين واقعيت مي توان كمترين ترديدي داشت كه افراطيون دوم خرداد، ادامه همان انجمن حجتيه هستند و آيا برخي از گروههاي اصولگرا و مدعي اصلاحات نبايد به خاطر آنكه 7سال در كنار اين گروهها فعاليت كرده و از اين طريق با انجمن منحرف حجتيه پالوده خورده اند، شرمسار باشند و ضمن پوزش از ساحت مقدس حضرت امام(ره) از مردم نيز عذرخواهي كنند؟
و اما... از اين عزيزان كه سال ها بر طبل پلوراليزم كوبيده اند انتظار تحمل بيشتري مي رفت و جاي اين گلايه از زبان لسان الغيب شيراز باقي است
من چه گويم كه تو را نازكي طبع لطيف
تا به حدي است كه آهسته دعا نتوان كرد

آثار باستاني ( گفت و شنود )

گفت: چي شده كه اين روزها برخي از گروه هاي دوم خردادي دم از اصولگرايي مي زنند؟
گفتم: البته برخي از آنها واقعاً هم اصولگرا هستند اگرچه طي چند سال گذشته در مقابل هجوم ناجوانمردانه بعضي از گروه هاي هم پيمان خود به ارزش هاي انقلاب سكوت كرده و موضعي نگرفته اند.
گفت: درباره اين عده مي توان گفت كه خطايي مرتكب شده اند و حالا پشيمان شده اند ولي به قدوقواره و مواضع برخي ديگر از آنها نمي آيد كه اصولگرا شده باشند.
گفتم: خب! حالا كه ديده اند باد به پرچم اصولگراها مي خورد، ادعاي اصولگرايي مي كنند.
گفت: ولي سوابق خود را چه مي كنند؟ در مواضع و عملكرد قبلي آنها اثري از اصولگرايي ديده نمي شود؟
گفتم: چه عرض كنم؟! از شخصي پرسيدند آيا در شهر شما هم آثار باستاني وجود دارد؟ و يارو پاسخ داد، هنوز نه، ولي داريم مي سازيم.

جاي آل احمد خالي

مي گويند تب تند زود به عرق مي نشيند. درست مانند هيجاني كه برخي گروه هاي سهامدار جبهه اصلاحات دچار آن شدند. طبيعي است سياستمداري كه دچار هيجان شد و اختيار خويش به دست ديگران سپرد، فرجامي جز آن كه سعيد حجاريان در مقاله «كلبي مسلكي سياسي» عنوان كرد، پيدا نمي كند. او اخيراً گفته است «در ايامي كه ما را وقت خوش بود و همه دوستان پس از دوم خرداد احساس پيروزي مي كردند، من مقاله كلبي مسلكي سياسي را نوشتم كه در مورد انفعال و انزوا هشدار داده بودم... بعد از دوم خرداد همه دنبال سهم خود بودند.»
زمستان سال 1381 كه حزب مشاركت در غياب مجمع روحانيون فهرست خود براي دومين دوره انتخابات شوراي شهر تهران را مي چيد و پا در باتلاق افراطي گري مي گذاشت، محتشمي پور رئيس فراكسيون دوم خرداد مجلس هشدار داد كه «باز هم چهره هاي بيمار اقدامات سياسي، نامزد شده اند». آن هشدار جدي گرفته نشد و حزب مشاركت، كارگزاران سازندگي و گروهك نهضت آزادي كه افراطيون آنها از سال ها قبل دست در دست هم نهاده بودند، با هم به زمين خوردند و ورشكستگي بزرگ آشكار شد.
امروز گويي دوباره همان آش است و همان كاسه. برخي طيف ها كه از انتخابات مجلس هفتم كامي نگرفتند، اسب هاي از نفس افتاده خود را بي هيچ استراحتي براي انتخابات رياست جمهوري سال آينده زين كرده اند و بامزه تر از همه، جرياناتي هستند كه دم از «خروج از حاكميت» مي زدند و هم اكنون هم رو به همان جهت نشسته اند در حالي كه مركبي كه بر آن سوارند، به سمت حاكميت (رياست جمهوري) يورتمه مي رود. آنها فقط وارونه بر اسب نشسته اند.
حالا كه به تدريج تب انتخابات رياست جمهوري، گروه هاي سياسي رقيب را در جريان هاي مختلف فرا مي گيرد و شايد طي هفته ها و ماه هاي آتي، زماني باشد كه آنها به تصميم در اين باره برسند، توجه دادن آنان به برخي نكات، پراهميت به نظر مي رسد، همچنان كه جبهه هاي سياسي معمولاً سراغ نخبگان و گروه هاي مرجعي مي روند كه حلقه واسط ميان احزاب و نهادهاي قدرت با مردم هستند و افكار عمومي را مي سازند. از اين جهت ماه هاي آتي براي گروه هاي مرجع نيز به لحاظ تصميم گيري اهميت دارد. برخي از اين گروه هاي مرجع (مانند بعضي تشكل هاي دانشجويي و مطبوعات) در بحران مشروعيت نزد افكار عمومي به سر مي برند چرا كه اعتبار خويش را در جاهايي هزينه كردند كه مردم را خشنود نساخت و آنها متهم به اين شدند كه آلت دست سياست بازان حرفه اي شده و استقلال خويش را در رصد و گزارش كردن فرصت ها و تهديدها عليه منافع ملي از دست داده اند، حتي در ميان اقشاري كه برحسب ظاهر نمايندگي شان را مي كردند.
به عنوان مثال هيئت مديره انجمن صنفي روزنامه نگاران كه قريب به 2500 عضو دارد، ديروز در استمرار مشي سابق خود براي حمايت از برخي نشريات زنجيره اي نشستي ترتيب داد كه حتي 100 نفر از اعضا هم با آنها همدلي نكرده و در آن تجمع حاضر نشدند و اين در حالي بود كه سران افراطي اين نهاد همواره ادعا داشته اند كه از حقوق و حيثيت روزنامه نگاران تحت فشار حمايت مي كنند. در ابعاد وسيع تر، آنچه در ماجراي تحصن نمايندگان افراطي مجلس ششم در آستانه انتخابات مجلس هفتم رخ داد، اسباب پندگرفتن و درس آموزي است. در آن معركه گيري هم نه شعبه دانشجويي افراطيون به مدد آمد و نه مردمي كه ادعا مي شد اين يقه دراني ها به خاطر آنهاست. ده ها شاهد از اين دست نشان مي دهد كه دل مشغولي مردم و حتي نزديك ترين گروه هاي بسيج گر به جريان مدعي اصلاحات، كوپن مدعيان مردم سالاري و حقوق شهروندي را پايان يافته مي دانند. و از اين نظر معضل اصلي اين جريان ها، شكاف عميق پيش آمده با مردم و قشرهاي حامي واسطه است نه نامزد بازي تا انتخابات.
در اين باره كه چرا ميان مردم و گروه هاي واسطه از يك سو، و مردم و گروه هاي واسطه با احزاب سياسي ذي نفوذ از طرف ديگر فرسنگ ها فاصله افتاد، عوامل مختلفي را مي توان احصا كرد كه تا اين عوامل و موانع مرتفع نشوند، آن شكاف بزرگ هم پر نخواهد شد.
مردم به ويژه قشرهاي صاحب فكر و حساسيت، آشكارا مي بينند كه در جبهه 18پاره اصلاحات از هر روزني صدايي بر مي خيزد و تنها بهانه گردهم آمدن اين است كه از اين لحاف چندپاره، سهمي هم به ايشان برسد. پس تنها آرمان قابل مشاهده، سهم از قدرت است در حالي كه مردم و نخبگان در عالم واقع و در پس 8 سال كنجكاوي ملال آور هيچ نسبتي ميان زندگي و آمال خويش و آن جبهه غوغايي نمي يابند؛ نه در معاش، نه در كرامت انساني، نه در شريك شدن در رنج ها و محروميت ها، نه در اعتقاد و مرام و آرمان.
بي ترديد افكار عمومي در محاسبه مدامند كه از اين مدعيان، دينشان آباد شد يا دنياشان يا هيچ يك؟ مردم مي پرسند كه اگر به قول حضرات رئيس جمهور نبايد تداركاتچي باشد -كه طبق قانون اساسي الزاماً بايد تداركاتچي معاش و معاد شهروندان باشد- پس چرا احزاب ائتلافي از همان روز اول در او به چشم تداركاتچي نگريستند و تا به امروز فزونخواهانه سهم خويش مطالبه مي كنند؟ و مردم مي پرسند نامزد -يا نامزدهاي- آينده اين طيف ها قرار است تداركاتچي پدرخوانده ها و برادرخوانده ها باشد يا عامه مردم؟
اگر امثال عباس عبدي اذعان مي كنند كه «از همان بدو پيروزي در دوم خرداد 76 و در جلسات خصوصي خروج از حاكميت را مطرح كرديم» آيا نبايد پاسخ داد كه در آويختگان در نامزدهاي -بخوانيد قربانيان- بعدي مي خواهند براي مردم، خدمتگزار معرفي كنند يا فرصت سوزي ها و خيانت هاي گذشته را پي بگيرند؟ آنها همچنين بايد توضيح دهند كه خاتمي را در نهان و آشكار چقدر حرمت نهادند كه با نامزد -يا نامزدهاي- بعدي؟ مردم چگونه در برخي از اين طيف احساس شخصيت و انسانيت و صداقت كنند و نخبگان با چه اعتمادي به آنان اعتنا ورزند؟
اين حق عوام و خواص مردم است كه بپرسند عضو فراري مركزيت حزب توده (بابك اميرخسروي) كه تا مدت ها در استخدام حزب كمونيست شوروي بود و هم اينك در پاريس براي اربابان جديد خدمت مي كند و در مقالات خارج از كشورش صراحتاً مردم را به خاطر ياري مستمر انقلاب، توده هاي فاقد شعور مي خواند و بر سرنگوني جمهوري اسلامي تأكيد مي ورزد، چگونه سر از نشريه آفتاب (به عنوان محفل اصلاح طلبان ذي نفوذ در قدرت و وابسته به مديركل سابق مطبوعات داخلي وزارت ارشاد) سردرمي آورد و مقاله اي را به چاپ مي رساند كه چندين بار در آن بر مرزبندي ميان روشنفكران ديني و عرفي (لائيك) لعنت مي فرستد و حتي امثال خاتمي و كروبي را به باد ناسزا مي گيرد. و آخرالامر از مشاركتي ها و سازمان مجاهديني ها دعوت مي كند كه به نهضت آزادي و جريان اپوزيسيون بپيوندند؟
به تازگي يكي از عناصر لائيك (حاتم قادري) كه سلسله مقالاتي را براي دلسرد كردن مردم از انتخابات در صفحه2 ارگان مطبوعاتي حزب مشاركت (ياس نو) به چاپ مي رساند، گفته است:
«آيا روشنفكر لزوماً فردي متعهد است؟ عده اي براي روشنفكر مسئوليت و تعهد اجتماعي قائلند مانند آل احمد و شريعتي... البته من شك دارم كه روشنفكر بايد فردي متعهد و روشنگر باشد... آيا روشنفكر فردي لزوماً اخلاقي است؟ آيا روشنفكر نقش پيامبرگونه دارد؟ آيا روشنفكر لزوماً فردي راستگو است؟ آيا روشنفكر كسي است كه معتقد به آرمانشهر است و به آن وفادار مي ماند؟ گروهي معتقدند كه روشنفكري با آرمانشهري سازگاري ندارد... به نظر من هيچ آرمانشهري وجود ندارد.» (ايسنا، 5/5/83)
مردم و نخبگان منصف آن البته اين بي وفايي را بارها درميان مدعيان دموكراسي سراغ گرفته اند و حق دارند كه تلنگر چند دهه پيش جلال آل احمد درباره خيانت روشنفكران را نصب العين قرار دهند.
راستي آل احمد كه آن روزگار رودرروي هويداي فراماسون و بهايي ايستاد و به ناسزا كشيد كه «مردك مي خواهي ما را بخري؟ ما وامدار مردميم»، اگر امروز بود و مي شنيد گردانندگان روزنامه هاي زنجيره اي چند هفته قبل از انتخابات مجلس، پشت درهاي بسته با خاوير سولانا دبيركل سابق سازمان نظامي ناتو رايزني و هماهنگي كرده اند، چه حالي پيدا مي كرد و چه مي گفت؟ نمي دانم. اما اين سخن چند ماه پيش تيري ميسان پژوهشگر شهير فرانسوي در ذهن موج مي زند كه «سولانا كه سوابق ديريني در ناتو دارد، بيش از آنكه اروپايي باشد در خدمت آمريكاست».
سالي تا انتخابات رياست جمهوري باقي است و تب آن زودتر از آنچه تصورش مي رفت برخي حرفه اي هاي گود سياست را دربرگرفته. اما پيداست آن كه بايد نظرش جلب شود مردم و نخبگانند نه فلان و بهمان رجلي كه قرار است لحاف چهل تكه آنان را بخيه بزند و در ترديد، كه بزند يا نزند.
محمد ايماني

نظارت ضعيف بر پوشش اسلامي

دكتر علي مطهري
بدون شك وضعيت پوشش اسلامي در بخشي از جامعه ما در سالهاي اخير انحطاط پيدا كرده است و مي بايست تدبيري انديشيد. اينكه علل اين انحطاط چه بوده و گروه موسوم به «اصلاح طلب» چه نقشي در آن داشته است، بحثي است كه فعلاً دردي را دوا نمي كند، تنها فايده آن اين است كه گروه مذكور كه در ايجاد اين وضعيت نقش اساسي داشته است، در اصلاح آن، وظيفه و تكليف مضاعف دارد. مسئولاني كه در سالهاي 76تا 78 بارها فرياد زدند «جوان بايد جواني كند» و به گونه اي از آزادي سخن گفتند كه جوان ايراني احساس كرد كه از قافله لذات جنسي عقب مانده و بايد جبران مافات كند، آنها كه نظارتهاي موجود بر پوشش اسلامي را در ادارات دولتي و دانشگاهها و در سواحل دريا عملاً ملغي اعلام كردند و به بدحجابي و بي حجابي رسميت بخشيدند، امروز وظيفه سنگين تري دارند و بايد مورد بازخواست قرارگيرند.
شك نيست كه وضع پوشش اسلامي در مجموع و دركل كشور نسبتاً مطلوب است و آنچه نگراني ايجاد كرده است وضعيتي است كه در برخي مناطق مانند شمال تهران مشاهده مي شود و در شأن جمهوري اسلامي نيست. نظام خانواده در اسلام مانند هر نظام ديگري يك كل تجزيه ناپذير است كه همه اجزاء آن بايد با هم موجود باشند و همه دستورات آن با هم اجرا شوند، نمي شود بخشي از دستورات اجرا شود و بخشي معطل بماند. از نظر اسلام اولاً انسان بهتر است در سالهاي آغاز جواني ازدواج كند و ثانياً هرگونه التذاذ جنسي بايد منحصر به محيط خانواده باشد و جامعه فقط محيط كار و فعاليت باشد. به عبارت ديگر جامعه نبايد تحريك جنسي شود تا از طرفي بنيان خانواده هرچه مستحكمتر شود و از طرف ديگر نيروي كار جامعه افزايش يابد. ولي ما اين هردوپايه را سست كرده ايم، از طرفي ازدواج را با آداب و رسوم دست و پاگير به صورت يك رؤياي دست نيافتني درآورده ايم و از طرف ديگر حساسيت خود را نسبت به تحريكاتي كه در جامعه از راه بدحجابي و اختلاط رخ مي دهد از دست داده ايم، آنگاه انتظار داريم كه هيچ خطايي هم از كسي سرنزند. اين حكم چنين بود كه كج دار و مريز.
اسلام كه از يك سو روابط آزاد جنسي را ممنوع اعلام كرده است، از سوي ديگر اولاً بر ازدواج سهل و آسان تأكيد كرده و ثانياً تمهيداتي انديشيده است كه جامعه از نظر جنسي تحريك نشود و انواع التذاذات جنسي منحصر به محيط خانواده باشد. والا اگر تحريكات به جاي خود باقي باشد و از آن سو ممنوعيت ها برقرارباشد، شك نيست كه موجب اختلالات رواني در افراد خصوصاً جوان ها خواهد شد و محروميت هاي جنسي از روان آگاه به روان ناخودآگاه انسان خواهد رفت و در آنجا به صورت عقده هاي رواني وجود خواهد داشت و ناگاه به صورت رفتار ناهنجار و حتي جنايت بروز خواهد كرد.
اگر در غرب تحريكات جنسي آزاد است، در مقابل، روابط نيز آزاد است و راه هاي ارضاء و اطفاء غريزه جنسي مهياست. اخلاق جنسي در جهان غرب عبارت است از تحريك ها و ارضاهاي پي درپي و بدون حساب و كتاب، در حالي كه اخلاق جنسي اسلامي عبارت است از تحريك ها و ارضاها در كادرخانواده و عدم تحريك و ارضاء در محيط جامعه. آنچه كه ما امروز به آن عمل مي كنيم نه روش اسلامي است و نه روش غربي، لذا مزاياي روش اسلامي راندارد و معايب روش غربي را دارد. در جامعه ما تحريكات جنسي رو به افزايش مي رود و ممنوعيت هاي وجداني و قانوني به جاي خود محفوظ است، آزادي تحريكات را از غرب گرفته ايم و ممنوعيت روابط را از اسلام، و انتظار داريم كه نتيجه مثبت بگيريم و هيچ گونه عقده رواني و رفتار ناهنجار در ميان مردم پيدا نشود. روشي كه ما در پيش گرفته ايم برخي از مردم ما را مصداق اين شعر حافظ كرده است كه:
يك دست به مصحفيم و يك دست به جام
گه نزد حلاليم و گهي نزد حرام
اينجاست كه به فلسفه وجوب پوشش براي زن و حرمت نظر براي مرد بيشتر پي مي بريم. خداوند از تشريع اين قانون مصلحتي را منظور داشته كه آن حفظ و استحكام بنيان خانواده از راه منع تحريكات جنسي در جامعه است. پس اگر پوششي اين فلسفه را دربرنداشت و موجب تحريك جامعه شد، آنچنان كه مانتوها و شلوارهاي چسبان امروز عمل مي كنند، پوشش اسلامي نيست. به عبارت ديگر با حفظ ظاهر حجاب و از بين بردن محتوا و فلسفه آن، حكم خدا اجرا نشده بلكه به بازي گرفته شده است، همچنان كه با حيله هاي ربا كه شكل ظاهر ربا را از بين مي برد ولي فلسفه حرمت آن كه اكل مال به باطل است همچنان محفوظ است ربا از ربا بودن خود خارج نمي شود. اوامر و نواهي الهي براساس مصالح و مفاسد واقعي و براي نزديك شدن ما انسانها به آن مصالح و دور شدن از آن مفاسد است، خواه ما آن مصالح و مفاسد را بشناسيم و خواه نشناسيم، وگرنه ذات خداوند اجل از آن است كه بخواهد بندگان خود را بي جهت به زحمت بيندازد و احكامي را صادر كند كه هيچ نفعي به حال آنها ندارد و هيچ ضرري را از آنها دور نمي سازد.
اما راه حل چيست؟ بسياري از افراد در پاسخ به اين سؤال بلافاصله مي گويند: كار فرهنگي. اين پاسخ مانند سخن كساني است كه درباره برخورد با مجرمان مي گويند مجرم را بايد تربيت كرد نه مجازات. در هر دو مورد، مغالطه به كار رفته است، زيرا سخن در اين است كه بعد از آنكه سالها كار فرهنگي شده است، با كساني كه پوشش اسلامي را رعايت نمي كنند چه بايد كرد؟ و نيز سخن در اين است كه بعد از آنكه جامعه تلاش خود را در تربيت افراد انجام داده و در عين حال افرادي دست به دزدي يا جنايت مي زنند با اين مجرمان چه بايد كرد؟ سخن در اين نيست كه ميان كار فرهنگي و برخورد عملي در مسئله حجاب، كدام يك را انتخاب كنيم، زيرا هر كدام اثر خود را دارد و در جاي خود بايد به كار رود؛ همچنان كه در برخورد با مجرم، هر يك از تربيت و مجازات اثر خود را دارد و در جاي خود بايد استفاده شود. به قول سعدي:
درشتي و نرمي به هم در به است
چو رگزن كه جراح و مرهم نه است
از نظر اسلام نيز امر به معروف و نهي از منكر مرتبه اي دارد كه مستلزم اعمال زور است.
اينجاست كه همه فقها معتقدند كه اين مرتبه امر به معروف و نهي از منكر وظيفه دولت اسلامي است زيرا اگر به عهده مردم باشد موجب هرج ومرج خواهد بود.
در ماه اخير نيروي انتظامي حركتي را براي سامان دادن به ترافيك تهران انجام داد كه شايسته تقدير و تشكر است. با يك عزم استوار و وارد كردن نيروي كافي به ميدان، كاري را كه محال مي نمود، يعني به نظم درآوردن حركت موتورها و به طور كلي رفت وآمد خودروها در شهر تهران، به واقعيت تبديل كرد. اكنون موتورسوارهاي ما نيز مانند ساير نقاط جهان پشت چراغ قرمز مي ايستند و اين يعني تبديل يك آرزوي نزديك به رؤيا به واقعيت. اين كار نيروي انتظامي، مصداق آن مرتبه از امر به معروف و نهي از منكر است كه مستلزم اعمال زور است و وظيفه دولت اسلامي است.
كسي نمي تواند اعتراض كند كه اين كار با آزادي مردم منافات دارد، زيرا داراي منافعي است كه به جامعه برمي گردد. از قبيل واكسن زدن به مردم يك شهر است كه در معرض يك بيماري قرار دارند و كسي نمي تواند اجبار در واكسن زدن را مخالف آزادي انسانها معرفي كند زيرا ارزشي بالاتر يعني سلامتي انسانها به خطر افتاده است و اساساً آزادي يك كمال وسيله اي است نه يك كمال هدفي، چون وسيله اي است براي كسب كمالات انساني. آزادي يعني نبود مانع در راه رسيدن به كمالات انساني، بنابراين يك امر عدمي است و امر عدمي نمي تواند مطلوب بالذات انسان باشد.
مبارزه با بدحجابي از اين قبيل است، از قبيل بهداشت عمومي يا سوادآموزي عمومي است كه هرچه ممكن است برخي افراد ناراحت شوند اما گاهي كه افراد جاهل مصلحت خود و جامعه را نمي فهمند بايد با اجبار به آنها واكسن زد يا سواد آموخت و يا لباس مناسب پوشاند. البته بديهي است كه نظارت بر پوشش اسلامي حساسيت خاص خود را دارد، بايد از هرگونه افراط و تفريط خودداري كرد. در گذشته گاهي اين نظارت با تجسس در زندگي مردم اشتباه گرفته شده است. ممكن است زن و مردي يا پسر و دختري با پوشش مناسب در حال گذر باشند، ما حق نداريم تجسس كنيم كه آيا محرم هستند يا خير، بلكه اصل بر برائت است. در نقطه مقابل، ممكن است آن دو محرم باشند ولي لباس بسيار زننده و محرك پوشيده باشند، در اينجا ضابطين دولت حق دخالت دارند. اين دخالت نيز بسيار حساس است، اولا بايد به وسيله افراد آموزش ديده انجام شود، ثانياً اگر بازداشت زني لازم آمد، صرفاً بايد به محلي كه توسط بانوان اداره مي شود تحويل داده شود، و ثالثاً نبايد از تذكر و ارشاد و يا جريمه نقدي كه در نوبت هاي اوليه مي تواند بازدارنده باشد، غفلت كرد.
اقدام بعدي، ايجاد نظارت در ادارات دولتي و دانشگاه ها بر كارمندان و مراجعان و دانشجويان از نظر پوشش اسلامي است تا بدحجابي از طرف نظام جمهوري اسلامي رسميت پيدا نكند. برخي دانشكده هاي ما كاخ هاي جوانان زمان شاه را تداعي مي كند. در مورد بانوان مسئله آرايش نيز مطرح است. اينكه گفته اند پوشاندن وجه و كفين مستثني است، مقصود وجه بدون آرايش است. ايران ما از نظر مصرف مواد آرايشي در شمار پرمصرف ترين كشورهاي جهان است. البته اگر اين مصرف در كادر خانواده بود مانعي نداشت و افتخار هم بود، اما همه ما مي دانيم كه متأسفانه اكثر بانوان ما بدون آرايش از منزل خارج نمي شوند و اين يك نقطه ضعف در كارنامه ماست و با اصل «جامعه محيط كار و كوشش است نه التذاذ جنسي» منافات دارد.
اقدام ديگر نظارت بر توليد مانتو است. مانتو معمولا براي بيرون از منزل تهيه مي شود، پس مانتوي چسبان و كمرباريك به چه معني است؟ دولت حق دارد مانع فعاليت اين گونه توليدي ها شود.
اقدام ديگر ايجاد امكانات ورزشي و تفريحي ويژه بانوان است كه متأسفانه معمولا در طراحي ورزشگاه ها و تفريحگاه ها توجه لازم به آن نمي شود و بعد از افتتاح متوجه مي شوند كه بايد جايي هم ويژه بانوان احداث مي شد و از روي اضطرار قسمتي را كه شرايط لازم را ندارد و گاه موجب اختلاط هم مي شود به آنها اختصاص مي دهند.
كشور ما با انقلابي كه بپا كرد، و با تهديداتي كه اكنون متوجه اوست، نياز به جوانان مجاهد و جنگاور و سختكوش در عرصه هاي علمي دارد. با اين وضع فرهنگي از تعداد اين جوانان كاسته خواهد شد زيرا هوسراني و عياشي با مجاهدت و مبارزه و سختي كشيدن سازگار نيست، گرچه بسياري از جوانان ما در هر شرايطي خود را حفظ مي كنند. بنابراين اگر ملاحظات سياسي را هم در نظر بگيريم بايد جو كشور ما جو حماسه و مجاهدت و ايثار و فداكاري باشد نه جو شهوتراني و هواپرستي. داستان اندلس اسلامي (اسپانياي امروز) كه چگونه غربي ها با ترويج بي بندوباري و هوسراني و به تعبير يكي از مستشرقين با شراب و زن، اين سرزمين را از دست مسلمانان خارج كردند، عبرت خوبي است. جالب است كه به تعبير امام علي عليه السلام دشمنان ما در باطل خود مجتمع و استوارند و ما در حق خود متفرق و سست. ژاك شيراك رئيس جمهور فرانسه اخيراً اعلام كرد كه با مخالفان منع حجاب بيرحمانه برخورد مي كنيم، ولي ما همچنان در بند اين هستيم كه اگر برنامه اي را براي مبارزه با بدحجابي اجرا كنيم عكس العمل آمريكا و اروپا چه خواهد بود! به راستي كه در برخي قسمت ها انقلاب ما به دست نااهلان افتاده است. از نظر نگارنده جاي اين بود كه به دنبال قانون منع حجاب در فرانسه سطح رابطه خود با اين كشور را به سطح كاردار تنزل مي داديم و قطعاً ساير كشورهاي اسلامي نيز جرئت پيدامي كردند.
باري، اميدواريم كه با يك برنامه حساب شده، وضعيت پوشش جامعه خود را اصلاح و به الگوي اسلامي نزديك نماييم. هسته و محتواي انقلاب اسلامي امور معنوي و فرهنگي است و الا سدسازي و پل سازي و عمران و آباداني كه آن نيز ضروري است و بدون آن مسائل معنوي نيز سامان نمي يابد، امر مشترك ميان همه نظام هاي حكومتي و دولت هاست.

كارشكني عليه دولت چيزلاحات

البته واضح و مبرهن است كه نمايندگان مجلس هفتم، عطاي استعفاي وزير راه را به لقاي همكاري با دولت، آنهم در آخرين سال خدمت! بخشيدند، مع ذلك به جاي اينكه دست استكبار از آستين نمايندگان اصولگرا بيرون بيايد، شاهد خروج پاي ارتجاع از پاچه جاده هاي عراق بوديم.
بي خيال خيلي از موارد، تنها در يك قلم براثر برخورد يك خودروي عراقي با يك تانك آمريكايي، 12 عراقي كشته و 10 نفر ديگر هم طوري آسيب ديده اند كه عن قريب است پزشكان پايشان را از ناحيه چيز قطع نمايند.
به گزارش خود ما از بغداد؛ به نظر مي رسد توطئه گران كه گويا اين بار در وزارت راه عراق لانه كرده اند، دست در دست اشغالگران آمريكايي داده، مي خواهند با كارشكني عليه دولت چيزلاحات، چوب لاي چرخ طياره وزير راه گذاشته، ركورد آمار تصادف را كه تا همين الان هم به اوشان تعلق دارد، شكسته، و با راه انداختن اين قبيل تصادفات ساختگي(؟!) پيشتازي چيزطلبان دراين مورد را از اوشان دريغ نمايند.
خداوند، وزير چيز و ترابري ما را با خلبانان صدراسلام محشور بفرمايد!
«آرمليا- خبرنگار چيزنا»

خروس جنگي ها در ميدان سياست

دهها رحمان رضايي و علي بداوي در عرصه سياست كشورمان، سالهاست كه مشغول به هم پريدن هستند و آنچه در زمين چمن چين اتفاق افتاد ذره اي از وقايع مشابهش در ميدان سياست نمي شود.
درگيري دو بازيكن فوتبال تيم ملي ايران در مقابل ميليونها چشم بيگانه، باعث شرمساري و خودخوري ما ايراني ها شد، اما هيچ وقت به همين اندازه از نابردباري و كم تحملي كودكانه برخي فعالان سياسي كشور احساس سرافكندگي نكرديم.
شايد بتوان گفت كه بداخلاقي دو فوتباليست كشورمان نسبت به يكديگر، ارتباط مستقيمي به استقلال و آزادي و شرف مردم ما نداشت، اما در صحنه سياسي كشورمان عناصري وجود دارند كه ديري است مشغول هتك ارزش ها و قوانين و نفي افتخارات عقيدتي و تاريخي كشور و ملت خود هستند و بدخواهان ايران و ايراني را جرئت و جسارت بيشتري مي بخشند.
دو ورزشكار خاطي ايراني از ملت خود عذرخواهي كردند، اما آيا آنهايي كه در طول سال هاي گذشته و با استفاده از امكانات بيت المال، علنا از همپيماني با دشمن سخن رانده و در گفته ها و نوشته هاي خود دين، امام، انقلاب، شهدا، رزمندگان، استقلال كشور و حاكميت ملي را به قصد هضم شدن در سيستم جهاني، مورد انواع طعن و تمسخر قرار دادند، از ملت ايران پوزش طلبيده اند؟
اي كاش اين نكته را با تمام وجود درك مي كرديم كه دعواي دو جوان ورزشكار بيشتر از دعواهاي مستمر سياسي باعث آبروريزي و لطمه زدن به حيثيت و اعتبار كشور و مردم نمي شود.
محمدجعفر بهداد

ر از خالي

گفته اند و موشكافانه هم گفته اند كه «تا مرد سخن نگفته باشد- عيب و هنرش نهفته باشد». اين بيت البته ترجماني است از بيان بلند اميرمؤمنان علي عليه السلام كه فرمود «المرء مخبوء تحت لسانه. مرد زير زبانش نهفته است». چه بسا ساكت ماندن و سخن نگفتن كه حرمت آدمي را نگاه دارد و هيبت او درهم نريزد.
حالا حكايت آمريكايي هاست. به فيلم ها و تبليغات هاليوودي آنها در حوزه هنر و رسانه و خبر كه نظر مي افكني، چنان است كه گويي سازمان سيا و ساير مراكز امنيتي و اطلاعاتي آنها عالم غيب و شهودند و هفت بطن دنيا را تحت كنترل دارند و جنبيدن هر تنابنده اي را با شبكه هاي ماهواره اي و جاسوسي رصد مي كنند اما پاي عمل كه مي رسد و به حوزه رفتار كه وارد مي شويم، چهره آدم هاي ابله و عقب افتاده پيدا مي كنند و با كمترين حرف زدن، تمام ريخت و هيبت آنان به هم مي ريزد.
مثلا همين گزارش كنگره درباره حادثه 11 سپتامبر كه در آن ادعا شده تروريست هاي عامل اين حادثه سال ها قبل از ماجرا از ايران عبور كرده و در افغانستان با بن لادن ملاقات كرده اند. زبان بسته ها اما هيچ توضيحي نمي دهند كه اگر تا اين حد اشراف اطلاعاتي داشته اند چرا نتوانسته اند در روز روشن و در آسمان صاف نيويورك و واشنگتن چندين هواپيماي غول پيكر را ببينند كه دارند خود را يكراست به برج هاي دوقلو يا ساختمان پنتاگون مي كوبند؟!
اين تروريست ها چه كساني بودند كه پاسپورت هاي مهرنخورده را براي گزارش امروز كنگره به يادگار گذاشته اند و اصلا چرا تهيه گزارشي اين چنين پر از خالي 3 سال طول كشيده است؟
مقامات آمريكايي اين روزها با زبان تهديد عليه ايران سخن مي گويند اما شيوه حرف زدن آنها به نحوي است كه آشكارا نشان مي دهد شير پير، نه دندان در دهان دارد و نه مغزي- ولو اندازه فندق- در سر، كه اگر غير از اين بود در تور عملياتي شبكه موساد بعد از حوادث 11 سپتامبر پا نمي نهاد و سابقه دويست ساله خويش را كه نيم قرن آن به اعتبار ابرقدرتي سپري شده، چنان بر باد نمي داد كه نام سازمان سيا ضرب المثل خالي بند شود و روي دست نام سعيد الصحاف بغدادي بلند شود. ع- معتمدي

احمق ( گفت و شنود )

گفت: چند تن از نمايندگان مجلس انگليس، توني بلر را به خاطر همراهي با آمريكا در حمله به عراق، احمق ترين نخست وزير تاريخ اين كشور معرفي كردند.
گفتم: در آمريكا نيز چند تن از سناتورها، جرج بوش را كودن ترين رئيس جمهور تاريخ اين كشور معرفي كرده اند.
گفت: حالا كدام يك احمق ترند؟
گفتم: اين روزها با وجود نرم افزارهاي پيشرفته كامپيوتري، كشف اين مسئله خيلي آسان است، مي گويند دو نفر كه هر يك ديگري را احمق تر مي دانست تصميم گرفتند، مشخصات خود را به كامپيوتر داده و جواب دقيق را دريافت كنند. اولي مشخصات خود را وارد كامپيوتر كرد و كامپيوتر بعد از چند لحظه جواب داد؛ خيلي خره! خيلي خره! و دومي كه از اين پاسخ خيلي سرحال آمده بود مشخصات خودش را وارد كرد و كامپيوتر پاسخ داد؛ صد رحمت به خر! صد رحمت به خر...

ماجرا چيست ؟

معرفي آقاي مهندس ميرحسين موسوي به عنوان كانديدا در انتخابات آينده رياست جمهوري كه از سوي مجمع روحانيون مبارز صورت پذيرفت اگرچه هنوز با پاسخي از جانب ايشان -چه مثبت و چه منفي- روبرو نشده ولي واكنش هاي متفاوتي را در ميان گروه هاي عضو جبهه موسوم به دوم خرداد در پي داشته است بي آنكه توجه چنداني را در ميان جريانات اصولگرا برانگيخته باشد.
شايد مجمع محترم روحانيون مبارز و جناب آقاي مهندس موسوي تحليل واقع بينانه اي از علت اين كم توجهي نداشته باشند بنابراين توضيح اين نكته ضروري است كه از نگاه اصولگرايان معرفي آقاي مهندس موسوي يك عمليات تبليغي- رواني و با اهدافي غير از صورت ظاهري آن تلقي مي شود و اصولگرايان ترجيح مي دهند در اين ميدان زودهنگام كه بازيگران اصلي آن بيرون گود نشسته اند، وارد نشوند. ميداني كه بعيد نيست مجمع روحانيون مبارز و مهندس موسوي قربانيان احتمالي آن باشند. چرا كه آقاي مهندس موسوي و مجمع روحانيون بيرون از حلقه اصولگرايان محسوب نمي شوند... و در اين باره گفتني هايي هست.
1-در آستانه انتخابات دوره ششم رياست جمهوري، برخي از گروه هاي سياسي كه بعدها جبهه دوم خرداد را تشكيل دادند، آقاي مهندس موسوي را به عنوان نامزد رياست جمهوري معرفي كردند و در حالي كه براساس شواهد و قرائن موجود ارادت چنداني به خط امام(ره) نداشتند از مهندس موسوي به عنوان يك چهره خط امامي ياد مي كردند كه تعجب آور و سؤال برانگيز به نظر مي رسيد. مدتي بعد، با اعلام مخالفت مهندس موسوي همين گروهها به سراغ آقاي خاتمي رفتند. جالب آنكه، آن ايام در روزنامه همشهري نامه اي كه ادعا شده بود از سوي يك دانش آموز خطاب به مهندس موسوي نوشته شده است، به چاپ رسيد. در اين نامه كه متن و حال و هوايي به شدت عاطفي و احساسي داشت از نامزدي آقاي مهندس موسوي استقبال شده و نويسنده فرض تحقق تمامي آمال و آرزوهاي آينده سازان كشور را در رياست جمهوري ايشان دانسته بود اما بعد از كناره گيري مهندس موسوي، روزنامه همشهري نامه ديگري را با همان نگارش عاطفي و متن مشابه خطاب به آقاي خاتمي درج كرد كه باز هم ادعا شده بود از سوي يك دانش آموز نوشته شده و...
آيا در آن هنگام مهندس موسوي انتخاب واقعي گروههاي مورد اشاره بود؟ پاسخ اين سؤال به سختي مي تواند مثبت باشد، چرا كه ميان مواضع اعلام شده مهندس موسوي و آنچه گروههاي يادشده در پي آن بودند شباهت قابل تكيه اي نبود. البته بايد اضافه كرد كه آقاي خاتمي نيز گزينه مطلوب آنها نبود- همانگونه كه بعدها معلوم شد- اما برخي از نرمش هاي- نه هميشه قابل قبول- آقاي خاتمي مي توانست آنها را به مقصود نزديكتر كند كه خوشبختانه نكرد، هرچند كه اين نرمش ها خالي از آسيب نبود.
2- بخش افراطي جبهه دوم خرداد كه هدايت اصلي اين جبهه را در دست داشت بعد از رسيدن به قدرت با دستپاچگي- چنان كه گويي از كوتاهي عمر خود باخبر بود و فرصت ها را از دست رفتني مي ديد- به مقابله با خط امام(ره) و مباني ارزشي و انقلابي نظام، مخصوصاً ارزش هايي كه مي توانست در برابر توطئه دشمنان خارجي، مقاومت آفرين باشد، پرداخت و در اين راه پرده پوشي هاي متداول در ميان جريانات خزنده را نيز كنار گذاشت تا آنجا كه آشكارا، شهادت را خشونت طلبي ناميد، اسلام را براي اداره حكومت ناكارآمد معرفي كرد، از ضرورت استقلال كشور به عنوان يك توهم ياد كرد، با شعار زنده باد مخالف من! به ضدانقلابيون و مخالفان نظام ميدان داد و در همان حال دلسوزان انقلاب را با مشاهده كمترين مخالفت، به شدت قلع و قمع كرد، همراهي با دشمنان تابلودار مردم و نظام را نياز مدرنيته ناميد، برجدايي دين از سياست تاكيد ورزيد، نشاني خط انقلابي و مردمي امام راحل(ره) را در موزه تاريخ داد، به بهانه برافراشتن تابلوي اصلاح طلبي، تابلوي خط امامي را پائين كشيد و... اما، اين جريان خزنده خيلي زودتر از آنچه انتظار داشت به آخر خط رسيد و اكنون با درك اين نكته كه باد موافق در اين مرزوبوم، همواره به پرچم اصولگرايي مي وزد، براي حضور دوباره در صحنه چاره اي جز بازگشت به نقطه شروع قبلي نمي بيند. غافل از آنكه امروزه اين جريان خزنده برخلاف 8سال پيش، سابقه سياهي را با خود حمل مي كند كه تظاهر دوباره به اصولگرايي را نه فقط دشوار بلكه ناممكن ساخته است.
اكنون بايد پرسيد كه آيا جريان مورد اشاره با توجه به هويتي كه دارد، آقاي مهندس موسوي را گزينه مطلوب خود مي داند؟ البته سكوت مهندس موسوي در مقابل هنجارشكني هاي اين جريان مي تواند دندان طمع آنها را تيز كرده باشد كه اين سكوت هرچند قابل ملامت است ولي نمي تواند نشانه رضايت ايشان باشد و اين نكته از نگاه گروه هاي دوم خردادي نيز پنهان نيست.
3-گروه هاي سياسي در ايران، براساس يك قاعده نانوشته، اما پذيرفته شده هنگامي كه كانديداي برجسته اي نداشته باشند و ناچار به رقابت سخت باشند، نامزد واقعي خود را در آخرين مهلت هاي قانوني معرفي مي كنند و در عين حال، از معرفي افرادي كه كانديداي واقعي آنها نيست به عنوان «ضربه گير» و يا همواركننده راه نامزد اصلي- كاتاليزور- بهره مي گيرند.
سؤال اين است كه اگر آقاي مهندس موسوي كانديداي واقعي آنهاست چرا به معرفي زودهنگام او روي آورده اند؟ آيا اين دفعه نيز مانند 8سال قبل، قصد دارند از ايشان به عنوان «حلقه واسط» استفاده كنند؟ 8سال پيش، جريان مورد اشاره به علت آنكه نزد مردم ناشناخته بود به مهندس موسوي- يا آقاي خاتمي- براي ورود به صحنه نياز داشت و اين دفعه به خاطر آنكه هويت اين جريان براي مردم شناخته شده است به ايشان نياز دارد... و اين هر دو خط به يك نقطه مي رسد.
4-برخي از گروه هاي جبهه دوم خرداد كه با پيچ خوردن موضوع گيج مي شوند و طي چند سال اخير نيز بارها نشان داده اند كه «افت دريافت» دارند، معرفي آقاي مهندس موسوي را جدي گرفته و از هم اكنون به اما و اگر درباره نامزدي ايشان روي آورده اند، غافل از آنكه مهندس موسوي نيز بگونه اي ديگر همين اما و اگرها را درباره آنان دارد. ايشان فراموش نكرده است كه وقتي در اعتراض به ديدگاه من درآوردي «توهم توطئه» موضع گرفت، دوم خردادي ها چه بر سرش آوردند و هشدار او نسبت به خطر دشمنان خارجي را با چه لحن بي ادبانه اي به مسخره گرفتند، بنابراين طبيعي است كه نمي تواند به همراهي آنان اميدي داشته باشد و از سوي ديگر مي داند كه اصولگرايان نيز به خاطر سكوت غيرقابل توجيه ايشان در هنگامه هجوم ناجوانمردانه افراطيون دوم خرداد به ارز ش هاي اسلام و انقلاب، از ايشان گلايه دارند و توضيح قابل قبولي از جانب وي را انتظار مي كشند. لذا به يقين مهندس ميرحسين موسوي با ارزيابي اين نكات تصوير روشني از معرفي شدن خود به عنوان نامزد رياست جمهوري آينده دارد. چرا كه اين مسئله از نگاه معرفي كنندگان ايشان نيز، پنهان نيست، پس ماجرا چيست؟!
5-قوي ترين احتمال آن است كه ماجراي نامزدي آقاي مهندس موسوي- حداكثر- چند ماه ادامه خواهد يافت و گروه هاي دوم خردادي كه گرايش مردم به اصولگرايان را درك كرده و آن را يك حركت برگشت ناپذير مي دانند، در اين فاصله محور تبليغات خود را روي سوابق اصولگرايانه ايشان متمركز مي كنند با اين اميد كه تأكيد توأم با حمايت آنها بر اصولگرابودن آقاي مهندس موسوي باعث شود گروههاي حمايت كننده نيز در نگاه و تصور مردم، اصولگرا تلقي شوند و اما، بعد از حداكثر چند ماه -كه بعيد نيست به چند هفته نيز كاهش يابد- مهندس موسوي به پيشنهاد نامزدي خود براي رياست جمهوري پاسخ منفي مي دهد و همزمان از كانديداي اصلي جبهه دوم خرداد كه تا آن هنگام با چراغ خاموش در حركت بوده است حمايت مي كند و يا پاسخ منفي او بگونه اي خواهد بود كه حمايت ايشان از كانديداي اصلي را به ذهن ديگران القاء مي كند.
اگر اين احتمال صحت داشته باشد- كه علي رغم شواهد و قرائن موجود، انشاءالله صحت نداشته باشد- با كمال تأسف بايد گفت كه بار ديگر براي سوءاستفاده از شخصيت و سابقه انقلابي مهندس موسوي نقشه كشيده اند.
و البته احتمالات كم و بيش مشابه ديگري نيز وجود دارد كه در اين نوشته فرصت پرداختن به آنها نيست.
6-مجمع محترم روحانيون مبارز، علي رغم اخلاصي كه بسياري از اعضاي آن دارند، متأسفانه در پاره اي موارد از هوشياري و زيركي لازم برخوردار نيستند. بنابراين، احتمال آنكه در اين ماجرا- خداي نخواسته و با عرض پوزش پيشاپيش- فريب خورده باشند دور از ذهن نيست.
توضيح آنكه، مطابق برخي اخبار موثق، كانديداي واقعي مجمع روحانيون مبارز شخص ديگري است و از هم اكنون نيز تبليغات سايه روشن درباره او آغاز شده است. بنابراين، به نظر مي رسد كه مجمع روحانيون مبارز با اين تحليل آقاي مهندس موسوي را به عنوان كانديداي خود معرفي كرده است كه بعدها به نفع كانديداي اصلي مجمع كنار برود. اگر اين احتمال واقعيت داشته باشد بايستي آن را يك اشتباه بزرگ دانست، چرا كه اكثريت اعضاي مجمع روحانيون نيز از سوابق انقلابي مشابه و هم عرض آقاي مهندس موسوي برخوردارند و البته همان گلايه سكوت در برابر هنجارشكني ها درباره آنها نيز وجود دارد. بنابراين اگر كانديداي واقعي مجمع، شخص ديگري است -كه مي دانيم هست- معرفي مهندس موسوي و كناره گيري بعدي او مي تواند آسيب هاي متعددي براي مجمع و ايشان داشته باشد كه از آن ميان، دو آسيب و زيان جدي تر از بقيه است.
الف: از آنجا كه اين روند براي مردم شناخته شده است و به عنوان يك ترفند از آن ياد مي كنند، بعد از كنار رفتن مهندس موسوي، مجمع روحانيون مبارز در نگاه مردم خداي نخواسته، اهل «ترفند»! و «بازي هاي فريبنده سياسي» معرفي مي شود كه زياني غيرقابل جبران و ناهمخوان با هويت اصولگرايانه اكثريت اعضاي مجمع و نيز شخص آقاي مهندس ميرحسين موسوي است.
ب: با توجه به تقابل و تضاد برملا شده برخي از گروه هاي افراطي دوم خرداد با خط امام(ره) و ارزش هاي اسلامي و انقلابي كه طرد آنان از سوي مردم را در پي داشته است، معرفي مهندس موسوي به عنوان كانديداي جبهه دوم خرداد و حمايت -هرچند دروغين- افراطيون اين جبهه از ايشان، باعث مي شود كه مردم، مجمع روحانيون مبارز و گروه هاي افراطي دوم خرداد را هم سنگ و در عرض يكديگر ارزيابي كنند. در اين حالت كه از هم اكنون نشانه هاي آن احساس مي شود، كناركشيدن مهندس موسوي به نفع كانديداي مجمع، ترديدهاي مردم نسبت به حمايت گروه هاي افراطي از مهندس موسوي را به كانديداي مجمع روحانيون منتقل مي كند و چنانچه مهندس موسوي بدون اشاره به يكي از نامزدهاي جبهه دوم خرداد كنار بكشد، همخواني اصولگرايانه ايشان با مجمع نيز زيرسؤال خواهد رفت، و اين سؤال در اذهان عمومي شكل مي گيرد كه اگر مجمع مانند مهندس موسوي اصولگراست و يا مهندس موسوي همانند اكثريت مجمع اصولگرا مي باشد، چرا بدون اعلام حمايت از كانديداي مجمع كنار كشيده است؟... همانگونه كه ملاحظه مي شود، هيچيك از دو احتمال پيش روي به نفع مجمع نيست.
خدا بر درجات مرحوم ابوترابي بيافزايد كه وقتي برخي از گروه ها نام ايشان را در ليست نامزدهاي موردنظر خود براي انتخابات مجلس شوراي اسلامي جاي دادند، با انتشار بيانيه اي -كه از اخلاص و ايمان برجسته او حكايت داشت- هرگونه همراهي و همخواني خود با گروه هاي يادشده را نفي كرد. راستي آن اخلاص ها كجاست؟
7-و بالاخره، اميد آنكه، مجمع محترم روحانيون مبارز، آقاي مهندس موسوي و ساير اصولگرايان جبهه دوم خرداد، از گزند ترفندهاي افراطيون اين جبهه در امان باشند و چنانچه آقاي مهندس موسوي كانديداي واقعي مجمع روحانيون است، مرزبندي مجمع و مهندس موسوي با جريان خزنده مورد اشاره در جبهه دوم خرداد با صراحت اعلام شود و اگر ايشان كانديداي واقعي مجمع نيست تا دير نشده با بيان شفاف ماجرا، شخصيت اسلامي و انقلابي ايشان و اكثريت اعضاي مجمع همچنان مورد احترام باقي بماند.
حسين شريعتمداري

از اين نكته غافل نشويم

تمامي احزاب و جرياناتي كه پس از پيروزي انقلاب اسلامي، به نوعي با بي توجهي و يا كاهش اعتماد مردم مواجه شدند، حداقل در يك نكته اساسي با يكديگر اشتراك داشته اند. آن نكته چيزي نبوده جز بي توجهي به ماهيت ديني و اعتقادي ايرانيان.
مردم دينمدار ايران اسلامي در برهه هاي مختلف تاريخي اثبات كرده اند كه توسل و عشق به اهلبيت عليهم السلام را نه فقط حلقه اتصال خالق و مخلوق كه آنرا آميخته با هويت و منش تاريخي خود تلقي مي كنند.
از اين رو هر جرياني كه در طول اين تاريخ پر فراز و نشيب، خود را در برابر اين عشق بي بديل قرار داده و يا به نوعي نسبت به آن ابراز بي تفاوتي كرده، خود به خود با امواج خروشان تدين اين ملت به حاشيه رفته است.
¤ ¤ ¤
هفته قبل مراسم باشكوه ايام فاطميه با عزاداري پرشور عاشقان آن بانوي بزرگوار در روز شهادتش به پايان رسيد. اصولاً در عزاداري هاي امسال، آن چيزي كه بيشتر از همه جلوه گري داشت، حضور پررنگ و معنادار مردم نسبت به سالهاي قبل بود. امري كه در جاي جاي ايران اسلامي، از اوج ارادت مردم به پاره تن رسول خدا(ص) حكايت داشت.
جاي تأسف و شگفتي است كه بسياري از روزنامه هاي زنجيره اي نه تنها حاضر به چاپ گوشه هايي از حماسه و لايتمداري مردم نشدند، بلكه خود را ملزم به درج يك خبر ساده- آن هم در صفحات مياني روزنامه- نيز ندانستند.
اميد كه چنين شيوه هايي صرفاً از روي غفلت صورت گرفته باشد نه بي توجهي به دغدغه هاي ديني ملت كه نتيجه اي جز انزوا در بر ندارد.
حامد گيلاني

فاصله اي كوتاه تا پاكسازي فساد در وزارت بهداشت

غلامرضا صادقيان
اعتراف برخي پزشكان متخصص كشور به وجود تقلب و فساد در آزمون هاي پذيرش دستياري سال هاي گذشته كه بيشتر در پي اصرار وزارت بهداشت براي تكذيب فروش سؤالات و ديگر تخلفات آزمون دستياري سال 82 پيش آمده است، نشان مي دهد شبكه اي - دست كم از سال 77 تاكنون- براي هدايت عده اي خاص به دوره هاي تخصصي رشته هاي پزشكي فعال بوده است كه عملكردشان بيشتر شبيه گروه هاي فكري و سياسي است تا اقدامي براي تقلب و كلاه برداري. اكنون دفترچه هاي آزمون دستياري سال 77 براي گواهي دادن يك قاضي به وجود فاجعه تقلب در آن، به هيچ سند و مدرك ديگري- حتي اقرار سوءاستفاده كنندگان- نياز ندارد. اين دفترچه ها پس از بيدار شدن وجدان هاي خفته پزشكاني كه خودشان از اين تقلب و فساد بهره برده اند، در اختيار قرار گرفته است و حالا مجلس و نهادهاي دانشجويي نيز از آن باخبرند و وزارت بهداشت و شخص وزير نيز از طريق هيئت رئيسه مجلس از آن مطلع شده اند. پي گيري فساد در آزموني كه شش سال از عمر آن گذشته، شايد مهم تر از فاجعه فروش سؤالات و وجود تخلفات در آزمون دستياري سال 82 باشد زيرا براي ريشه كن كردن باندهاي فكري مستقر در وزارتخانه ها كه اهداف خاصي را از طريق تقلب و تخلف آغاز كرده اند و رفتارشان در هفت سال گذشته با هدف مخالفت با ارزش هاي تثبيت شده سال هاي قبل از آن بوده است، سند محكمي است. دفترچه هاي آزمون دستياري سال 77 سندي قطعي براي وجود يك گروه خلافكار در وزارت بهداشت است كه در سال 77 توانسته اند با شگردي پنهاني، عده اي را آن طور كه خود خواسته اند از آزمون دستياري با نمره بالا عبور دهند. در اين دفترچه، پاسخ صحيح 150 سؤال از 200 سؤال آزمون با يك «فاصله كوتاه» (Space) از خط تيره اي كه پس از شماره پاسخ (1 تا 4) گذاشته مي شود، حروف چيني شده و اين پاسخ ها كاملاً مطابق كليد آزمون است. پاسخ هاي غلط هر يك از اين 150 سؤال نيز كاملاً چسبيده به خط تيره است. جداي از اين 150سؤال، پاسخ هاي 50سؤال ديگر نيز همگي مثل هم و چسبيده به خط تيره است تا كساني كه از اين راز آگاه مي شوند، با پاسخ دادن به اين 50 سؤال براساس معلومات خودشان، نمرات بالا اما متفاوتي بگيرند. همچنان كه در آزمون سال 82 نيز فقط 150سؤال از 200سؤال آزمون به فروش رفته بود. در آزمون سال 77 كساني كه تحت شرايط قرنطينه و دقايقي قبل از آغاز آزمون از اين شگرد آگاه شده اند، به راحتي قادر بودند تا نمره 150 سؤال را كسب كنند، در حالي كه استفاده از اين شگرد، براي ديگران كه از آن بي خبر بودند، غيرممكن بوده است و حالا فقط با اقرار افرادي كه شش سال پيش از اين تقلب استفاده كرده اند، آشكار مي شود. اين نوع عملكرد فسادانگيز فقط از يك گروه يا تشكيلات بر مي آيد كه قادر خواهند بود با تقلب و تخلف در آزمون مهمي كه هزاران پزشك براي ورود به دوره هاي تخصصي در آن شركت مي كنند، به مهره چيني افراد مورد نظر خود بپردازند تا از همفكري اين افراد در آينده بهره ببرند؛ اگر چه اين نوع فساد بهره هاي مالي و پولي نيز خواهد داشت. تقلب و فساد در آزمون هاي دستياري سال هاي 77 و 82 دوسوي يك زمان مشخص است كه قطعاً تشكيلات اداره كننده اين فساد از برنامه هاي خود در چهار آزمون برگزار شده بين اين سال ها دست برنداشته اند؛ زيرا با وجود تغييرات مديريتي وزارت بهداشت در سطح وزير و معاونان در سال هاي گذشته، تشكيلات كوچك تر تغييري نكرده است. برخي نمايندگان مجلس در گفت وگويي كه با آنان داشتيم، از افشاي اين تخلفات ابراز نگراني مي كردند و آن را آبروي كشور مي دانستند اما اين نگاه، نوعي مصلحت انديشي افراطي است زيرا آبروي اين گروه ها هيچ ربطي به آبروي مملكت ندارد. كساني كه براي خودشان آبروي واقعي قائل نيستند، چرا نمايندگان مجلس براي حفظ آبروي آنان تلاش مي كنند؟ وزارت بهداشت در چهارماه گذشته، از قبول فتنه و فساد در دستگاه برگزار كننده آزمون دستياري سرباز زد و دل خوش بود تا چندماه باقي مانده از عمر خودش دراين دولت را نيز بي دغدغه بگذراند اما ديگران دست خود را نبستند. الان كميته پي گيري تخلفات آزمون دستياري سال 82 در مجلس شوراي اسلامي تا رسيدن به دست آورد مطلوب- اگر همتشان سست نشود- فقط يك «فاصله كوتاه» باقي دارند. دانشجويان و پزشكان نيز بي كار نيستند و بروبچه هاي بسيج دانشجويي براي مدعي العموم، اسناد زيادي را جمع آوري كرده اند. آلودگي دفترچه آزمون دستياري سال 77 به فساد، هيچ چند وچوني ندارد. اسناد تخلف و تقلب در آزمون سال 82 نيز زياد است. فسادها را يكي يكي روي هم انبار نكنيد تا خودتان روزي در آن غرق شويد. زيرا بسياري از فسادها تا پاكسازي فقط به يك زمان كوتاه نياز دارد. پزشكاني كه در سال هاي گذشته با تقلب و قبول فساد به مدارج تخصصي دست يافته اند، الان چگونه آدم هايي هستند و بهره علمي آنان چه اندازه است؟ گروه هاي متقلب كه با شگردهاي شگفت انگيز توانسته اند آزموني با اهميت را به فساد بكشند، الان به چه چيز فكر مي كنند و چقدر به باقي ماندن خود دراين دستگاه اميدوارند؟ و براي ديگران چه اميدي به برگزاري اين آزمون با همين تشكيلات وجود دارد؟

اصلاح فرهنگ تقلب!

مصطفي چيززاده، معاون پيشين سياسي- امنيتي وزارت كشور به عنوان مشاور فرهنگي وزارت علوم منصوب شد. اينكه انگيزه حضرات از اين انتصاب چي بوده، لابد به نقش اوشان در «تخلفات انتخاباتي» و ايضاً به صندوق هاي رأيي بر مي گردد كه از آهنگري سر در آورده بودند؛ از طرفي اين روزها شاهد بروز برخي «تقلبات امتحاناتي» در كنكور بوده ايم، منتهاي مراتب از قرار معلوم متقلبين در تقلب هم تقلب نموده! و تستهاي دروغ به خورد خلق الله داده اند. مع ذلك به نظر مي رسد اگر آقاي چيززاده نتواند در راه اعتلاي فرهنگي، به وزارت علوم مشاوره بدهد، حكماً مي توانند با بهره از تجارب چيز خودشان به اصلاح فرهنگ تقلب پرداخته و متقلبين فرهنگي را يك گوشت مالي! حسابي دهند تا لامروتها تخلف هم كه مي كنند درست حسابي بكنند، و كار را ضايع نفرمايند!!
«باجناق آقاي چيز»
پانوشت:
در يكي دو شماره گذشته «چيزه كوچولو» وعده داده بود كه آقاي چيز اوايل اين هفته از «چيزآباد» به تهران بر مي گردد، اما اوشان ديشب زنگ زدند و گفتند: حالا حالاها نمي خواهند برگردند؛... بهتر!

براساس يك واقعيت

داستان دل
علي اكبر بهشتي

تهران، سه راه جمهوري، بيت رهبري، يك روز بعد از شام غريبان علي(ع). شب آخر فاطميه دوم، ... و غم فراق و مثل هر سال، روضه عباس؛ آقايي كه نشان داد مي توان از زني ديگر زاده شد اما فرزند فاطمه بود؛ آنقدر كه آخر اين مرد «سرباز ولايت» بود... عباس و فاطمه اما نه تنها در سيرت كه در صورت هم به هم مي آمدند؛ در روايات، فاطمه را «رشيده» و عباس را «رشيد» خوانده اند. اين هر دو ولي اوج شباهتشان، هنگامه شهادتشان بود، كه از قامت رشيدشان هيچ اثري نبود؛ يكي خون دل، آبش كرده بود و ديگري آب آب گفتن هاي طفل رباب، كبابش نموده بود. و همچنان كه فاطمه، تنها يك بار از علي پيشي گرفت، عباس هم فقط يك بار، حسين را برادر خطاب كرد، و نه عجب كه اين هر دو كار در واپسين لحظات عمر اين دو بزرگوار از ايشان سرزد.
¤¤¤
غرق در افكار خود بودم و خيل جمعيت كه از بيت بيرون مي آمدند نيز؛ فاطميه هم تمام شد!... سوار ماشين شدم. زن و مردي جوان كنار خيابان ايستاده بودند. گفتند؛ آزادي؟ گفتم؛ بياييد بالا. ثواب داشت. سوار كه شدند، مرد پرسيد؛ بعد از آزادي مسيرتان كجاست؟ جواب دادم؛ كجا مي خواهيد برويد؟ گفتند؛ ترمينال. گفتم؛ مي رويم ببينيم چه مي شود. بعد مرد شروع كرد با خانمش صحبت كردن. لهجه داشتند؛ ببيني از كدام شهرستان آمده بودند تا در مراسم شركت كنند؟
¤¤¤
به ترمينال كه رسيديم و آن دو كه از ماشين پياده شدند، چشم تيز كردم سوار كدام ماشين مي شوند. غوغايي بود؛ رشت.زنجان. آستارا. تبريز...، جوانكي داد مي زد، همدان... همدان؛ رفتند بالا!
¤¤¤
يك بار هم نوشتم؛ ولايت «داستان دل» است!

ليوان( گفت و شنود )

گفت: ديشب يكي از مسئولان در ميزگردي كه پيرامون علت گراني ميوه تشكيل شده بود گفت، قيمت گيلاس در اروپا كيلويي 4 هزارتومان است.
گفتم: مگر پول رايج اروپا «تومان» است؟!
گفت: چه عرض كنم؟! حتماً قيمت تبديلي «يورو» به تومان را محاسبه كرده.
گفتم: مگر پول رايج ايران «يورو» است؟
گفت: باز هم چه عرض كنم؟! پس چرا اينجوري محاسبه مي كنند؟!
گفتم: پسر بچه اي براي دوستانش تعريف مي كرد كه هر وقت پاي بابام به ليوان آب مي خورد و آب ليوان روي فرش مي ريزد، با عصبانيت مي گويد، مگر عقلت نمي رسد كه ليوان آب را روي فرش مي گذاري؟ و هر وقت پاي من به ليوان آب مي خورد، فرياد مي زند و مي گويد؛ مگر كوري كه ليوان به اين بزرگي را نمي بيني؟!

چند نمونه از هزاران

چند سال پيش، سازمان امور اداري و استخدامي كشور- كه يك تشكيلات مستقل بود و هنوز سازمان مديريت و برنامه ريزي تشكيل نشده بود- طرحي را در دست تدوين داشت كه به موجب آن هر يك از ادارات و دستگاه هاي دولتي به تناسب خدمات و كاري كه ارائه مي دادند، موظف بودند زمان خاصي را براي راه اندازي كار ارباب رجوع در نظر بگيرند تا بدين وسيله علاوه بر بالا بردن راندمان كاري دستگاه هاي دولتي از اتلاف وقت ارباب رجوع و سرگرداني آنها در ادارات جلوگيري شود و در واقع بخشي از حقوق مردم كه قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران نسبت به تامين همه جانبه آن تأكيد و تصريح دارد، محقق گردد.
اين طرح در زمان خودش به رسانه ها كشيده شد و اميدهايي در جامعه برانگيخت و انتظار مي رفت كه طراحان آن به طور جدي پيگير اجراي آن باشند، ولي متأسفانه همانند بسياري از طرح هاي ديگري كه ابتدا با هياهو و تبليغات فراوان مطرح مي شود و سپس به خاموشي مي گرايد، اين طرح نيز چند روزي ميهمان صفحات روزنامه ها بود و سپس با ادغام سازمان امور اداري و استخدامي و تشكيل سازمان جديدي با عنوان سازمان مديريت و برنامه ريزي، به فراموشي سپرده شد. يكي دو سال پيش هم از سوي سازمان مديريت و برنامه ريزي طرحي با عنوان طرح تكريم ارباب رجوع مطرح شد و تبليغات زيادي در اطراف آن صورت گرفت، ولي اين طرح نيز متأسفانه فقط در قالب يك اسم و عنوان باقي ماند و مشكلات مراجعان به ادارات دولتي و كلاف سردرگم و پيچيده سيستم اداري همچنان به قوت خود باقي است و در اين ميان تنها چيزي كه ارزشي بر آن متصور نيست، اوقات گران بهايي است كه تلف مي شود و سرمايه هايي كه از بيت المال به هدر مي رود.
تصور نگارنده بر اين است كه چنانچه ادارات و سازمان هاي حكومتي اعم از سازمان هاي زيرمجموعه دولت، قوه قضائيه، قوه مقننه و ساير دستگاه هاي وابسته به نظام به صورت قاعده مند و سيستماتيك اداره شوند و از تصميمات لحظه اي و سليقه اي و برنامه ريزي هاي مقطعي و خلق الساعه جلوگيري به عمل آيد و چرخه كار در هر سازمان و اداره اي مشخص باشد و هرزنگاري ها و عوامل بازدارنده و كند كننده از چرخه كاري حذف شوند، بسياري از مشكلاتي كه امروز مردم و كشور در عرصه هاي گوناگون با آن مواجه هستند برطرف خواهد شد و علاوه بر جلوگيري از ريخت و پاش هاي بي مورد، صرفه جويي در هزينه ها و بالا بردن درآمدهاي دولت، زندگي نيز بر مردم راحت تر خواهد گذشت.
«ايجاد نظام اداري صحيح»- همچنانكه در بند 10 اصل سوم قانون اساسي به آن اشاره شده است- و حذف ضوابط دست و پاگير و تشكيلات غيرضرور بر تمام امور از ترافيك گرفته تا مصرف بنزين، آلودگي هوا، سلامتي مردم، بهداشت رواني جامعه، خلق و خوي افراد و مباحث كلان توسعه و پيشرفت كشور، تأثيرگذار است و نمي توان به سادگي از كنار آن گذشت.
به عنوان مثال در صورت بهينه سازي سيستم اداري، بسياري از مسافرت هاي درون شهري و مراجعه مستقيم ارباب رجوع به ادارات حذف خواهد شد و نيازي نخواهد بود كه طرح ناموفق تردد زوج و فرد خودروها در شهرهاي بزرگ كه مشكلات و تبعات عديده اي براي شهروندان دارد به اجرا درآيد. اميد مي رود مسئولان محترم دستگاه هاي دولتي به ويژه مسئولان محترم وزارتخانه هاي نيرو، ارتباطات و فناوري اطلاعات، شركت گاز، كارخانجات خودروسازي و نيروي انتظامي فقط به چند مورد جزئي كه در ذيل اشاره مي شود و به افزايش مسافرت هاي درون شهري، افزايش مصرف بنزين، آلودگي هوا، اتلاف وقت مردم و بالابردن هزينه هاي دولت مي انجامد توجه كنند و به عنوان اولين گام ضروري نسبت به رفع اين كاستي ها و اصلاح امور مربوطه اقدام فرمايند.
در حال حاضر ارباب رجوع براي يك كار اداري مي بايست خودش هم ضميمه نامه اش شود و در اداره حضور داشته باشد و به همراه نامه از اين اتاق به آن اتاق برود تا مشكلش حل شود! چرا نبايد فرهنگ مكاتبه و پاسخگويي سريع و مشكل گشا در ادارات ما مرسوم شود و از انبوه جمعيتي كه هر روز در راهروهاي طبقات مختلف ادارات، بالا و پائين مي روند، كاسته گردد؟ آيا نمي توان مسائل اداري افراد را مانند بسياري از كشورهاي پيشرفته دنيا با مكاتبه و ارسال آن از طريق پست حل نمود تا نيازي به مسافرت درون شهري و حضور افراد در ادارات نباشد؟! موضوع ديگر اين كه در حال حاضر مأموران شركت هاي آب، برق، مخابرات و گاز به طور جداگانه براي قرائت كنتور و يا توزيع قبوض اقدام مي كنند و اگر هم توزيع قبض را به اداره پست محول كرده اند، مأمور پست هر يك از اين قبض ها را جداگانه توزيع مي كند. آيا نمي شود اين شركت ها در يك اقدام هماهنگ و به منظور صرفه جويي در هزينه و نيروي انساني و كاهش عبور و مرور، يك نفر را با لباس فرم مشخص و قابل شناسايي براي مردم، مأمور قرائت كنتور آب، برق و گاز نمايند و قبوض هر چند منطقه نيز در يك تاريخ معين صادر و باز هم به وسيله يك نفر توزيع شود؟ حتي مي توان به جاي چند قبض يك قبض طراحي كرد كه ميزان مصرف آب، برق، گاز و تلفن و مبلغ آن در همين يك قبض مشخص شده باشد و وجه آن به حساب هاي جداگانه هر شركت واريز گردد. در صورت تحقق اين امر، هم تكليف مردم مشخص خواهد بود و هم جلوي بسياري از هزينه ها و رفت و آمدهاي چند باره گرفته خواهد شد.
مورد ديگري كه به ترافيك و آلودگي هوا و بالارفتن مصرف بنزين و... دامن مي زند، زمان در نظر گرفته شده براي معاينه فني خودروهاست. در حالي كه گفته مي شود در كشورهاي پيشرفته دنيا عمر استاندارد و مفيد يك خودرو بين 5 تا 10 سال در نظر گرفته مي شود و پس از آن مالكان خودروها ملزم به ارائه برگ معاينه فني هستند، در اينجا نيروي انتظامي براي خودرويي كه 2سال از ساخت آن مي گذرد، برگ معاينه فني مطالبه مي كند! و جالب تر اين كه چون مدل سال توليد را در نظر مي گيرند و نه ماه توليد را، خودرويي كه ماه اسفند توليد و شماره گذاري شده، پس از گذشت يك سال مي بايست برگ معاينه فني داشته باشد! آيا خودرويي كه 2سال از ساخت آن مي گذرد با خودرويي كه عمر 30سال به بالا دارد، در شرايط يكساني هستند كه براي هر دو برگ معاينه فني مطالبه مي شود؟! حالا حساب كنيد چه تعداد خودرو در هر سال توليد مي شود و پس از گذشت 2 سال، همه اينها بايد در خيابان ها راه بيفتند تا برگ معاينه فني بگيرند؟ به نظر مي رسد در اين مورد كار كارشناسي لازم صورت نگرفته و نياز به بررسي مجدد دارد و اگر اشكالي هم در كيفيت خودروهاي تازه توليدشده وجود دارد بايد سرچشمه را اصلاح كرد!
موضوع ديگر به گارانتي خودروها بر مي گردد. حتما صف هاي طويل خودروهاي مدل روز را كه براي كنترل گارانتي اول مقابل تعميرگاه هاي مجاز و نمايندگي هاي كارخانجات سازنده ايستاده اند مشاهده كرده ايد كه البته همين قضيه در كنترل گارانتي دوم هم وجود دارد؟ در كجاي دنيا مرسوم است كه در مدت گارانتي، خودرويي كه هيچ عيب و نقصي ندارد، حتما در كيلومتر معيني بايد به نمايندگي مجاز مراجعه كند، در غير اين صورت در نوع گارانتي او اشكال به وجود بيايد؟!
اين فقط نمونه هاي كوچكي بود كه تأثير مستقيم در ترافيك و آلودگي هوا داشت، متأسفانه ضوابط دست و پاگير و غير ضرور در ادارات و سازمان هاي دولتي فراوان است كه نياز به بهينه سازي دارد و مسئولان محترم اگر واقعاً براي كرامت انساني و تكريم ارباب رجوع ارزش و اهميتي قائل هستند مي بايست به طور جدي پيگير حل اين معضل باشند.
عليرضا ملكيان

كنگره اي كه رونق نداشت

محمدجعفر بهداد
چرا كنگره عريض و طويل يك حزب پرمدعا توجه مردم و حتي خواص را به خود جلب نكرده و برخلاف توقع و تدابير برگزار كنندگان آن، همچون «نمايش تحصن» احساس خاص را برنيانگيخته است؟
البته پاسخ اين پرسش، در دوره اي كه مسابقه خدمت رساني به مردم در بخشي از حاكميت آغاز و شعارهاي افراطي در صحنه سياسي كشور كمرنگ شده، روشن است.
وقتي مردم طعم خدمتگزاري عده اي از مسئولان را بچشند، عده ديگرهرچه قدر هم تقلا كنند، نخواهند توانست جامعه را به اين باور برسانند كه توسعه سياسي، منشاء همه گشايش ها و ظفرمندي هاست.
اتفاقاً همين آغاز موج خدمت رساني به مردم سبب شده تا طرفداران و طراحان دو آتشه نظريه «اول توسعه سياسي، بعداً توسعه اقتصادي»، در كنگره جديد خود از «رفاه و عدالت» سخن بگويند و برخلاف گذشته در ايدئولوژي عدالت گريز حزبي شان- ولو تاكتيكي و مقطعي- تجديدنظر كنند.
رونق نداشتن كنگره مدعيان تازه عدالت خواهي، اتفاقاً نشان داد برخلاف جريان مدعي اصلاحات، نهضت خدمت به مردم «زنده و پويا» است و ديگر تهديد كردن با طرح مسئله «اتحاد با اپوزيسيون» يا رنگ عوض كردن هاي پراگماتيكي كاربردي ندارد.

ترك عادت

براساس توافقي كه ميان وزارت بازرگاني و شهرداري بر سر انتقال نمايشگاه صورت گرفته، الحمدلله شر نمايشگاه از سرمردم تهران كنده شد،... و اما نظر به اينكه شهروندان تهراني با تبعات اين نمايشگاه سال ها بود كه چيز به گريبان بودند، به نظرمي رسد تعطيلي يكدفعه اي نمايشگاه و رفع ضربتي ناهنجاري هاي ناشي از آن كه براي مردم به حالت عادت درآمده بود، از مصاديق بارز چيزالمثل «ترك عادت موجب مرض است»، باشد. مع ذلك تقاضا مي شود قبل از چيزشدن دائم نمايشگاه، يك چندمدتي اين خراب شده به شكل نيمه تعطيل باشد و براي خالي نبودن عريضه هم بدنيست درآن آثار هنرمندان درباره مشكلات ناشي از وجود نمايشگاه دراين مدت، براي عموم نمايش داده شود، طبعاً به آثار برگزيده هم يك جوايزي بدهند، چيز بدي از آب درنمي آيد!
«باجناق آقاي چيز»
پانوشت:
خوب شد اين باجناق ما (آقاي چيز) رفته ولايت، والا به اين بهانه كه تعطيلي نمايشگاه، عمدتا سبب حل مشكلات ترافيكي و غيره شهروندان شمال شهري مي شود گير مي داد كه؛ شهردار تهران بورژواست، غارتگر بيت المال است، فئودال است، طرفدار سرمايه داري است، زالوصفت است، چاخان مي كنند كه؛ مردمي است!

اگر موسي به مصر برگردد

حسين قدياني
اگر صدام را نماد رژيم هاي ديكتاتور و بوش را سمبل حكومت هاي دموكرات بدانيم، خواهيم ديد كه زور صدام و تزوير بوش، هر دو مديون زر ايشان بوده است. اگر پول نبود، نه صدام مي توانست عوام را بدرد، نه بوش را ياراي اين بود كه سرمردم را با پنبه ببرد؛ قرعه محاكمه اما از اين دو جنايتكار، تنها بر گرده صدام افتاده است. چه، اگر بوش، خون به دل جهانيان كرده است و ديدن اين خون دل، چشم بصيرت مي خواهد، ولي با چشم صورت به راحتي مي توان دست صدام را ديد كه تا مرفق به خون آدميان آلوده است؛ اتفاقاً اينجا هم بحث ثروت مطرح است؛ صدام گرچه شايد تا همين چند وقت پيش بيش از بوش مال و منال داشت، ولي برگ برنده بوش علاوه بر مايملك اش دوستان ثروتمندي هستند كه صدام از داشتن شان بي بهره بود. نيز رفاقت با همين مرفهين از آن رو كه براي ايشان خريد دادگاه هاي بين المللي كار راحتي است، بوش را به جاي توبه به جنايتهاي بزرگتري فرامي خواند؛ اما آيا با پول ديدگاه هاي بين المللي را هم مي توان خريد؟... جواب بوش به اين پرسش، مثبت است. او با تكيه بر سرمايه دوستان از رسانه هاي تحت اختيار يك امپراتور آفريده است. اين رسانه ها مأموريت دارند آنقدر بر زور صدام زوم كنند، كه همگان تزوير بوش را فراموش كنند،... و مثلا از خاطر ببرند كه جناب پرزيدنت با چه روسياهي وارد كاخ سفيد شد، يا مثلا از ياد ببرند كه حزب بعث، صدام، بن لادن و طالبان، همه روزي، روزي خوار آمريكا بوده اند، يا مثلا از ذهن ببرند كه سلاح هايي كه امروز بوش پسر، در به در در عراق دنبال آنها مي گردد، نه سلاح هاي هسته اي كه همان بمب هايي است كه بوش پدر به صدام داد تا جمهوري اسلامي را بر باد دهد، يا مثلا انفجار ناكازاكي و هيروشيما را فراموش كنند و دل فقط به اين نسيه خوش كنند كه ايران قصد دارد با دست يابي به سلاح هسته اي، چراغ هستي را خاموش كند!
¤ ¤ ¤
دوستان سرمايه دار بوش اما اين روزها از ناكارآمدي رسانه هاي خود به دست و پا افتاده اند، و جهانيان نه آنچه را كه ايشان نشان مي دهند، مي نگرند. اين مهم، اگر نه از روي تدبير مردمان باشد، براي آن است كه آدمي به آنچه كه از آن منع مي گردد، حريص تر مي شود؛ آخرين ساكنين كره خاكي دوست دارند لااقل براي تنوع هم كه شده دنيا را از همان زاويه اي نگاه كنند كه دنياداران نمي گذارند، و از اين روي است كه «العالم» دردسرساز مي شود. اين قصه ولي وقتي غصه دارتر مي شود كه از دل همان امپراتوري رسانه اي، گاه مجرميني بيرون مي آيند كه نگاهشان ارائه تصويري غيرمنطبق با منطق ليبراليسم است؛ نوش داروي مجازات و اخراج متمردين بعد از انتشار واقعيت اما حاصلي نخواهد داشت؛ چاره چيست؟... بوش اين بار جوابي در چنته ندارد و اگر هذيان نگويد حتماً سكوت خواهد كرد، چه اينكه رسانه هاي آمريكا از موفقيت بوش در عراق، بازداشت و محاكمه صدام مي گويند، جهانيان اما در منظره اي متفاوت، دادگاهي ديگر را مشاهده مي كنند؛ دادگاهي كه «وجدان تاريخ» مي تواند نام مناسبي براي آن باشد، و در آن، نه بت كه بتگر، نه معلول كه علت، و نه صدام كه بوش محاكمه مي شود.
¤ ¤ ¤
فروپاشي كمونيسم گرچه محصول پوسيدگي آن بود، بوش پدر ولي به مدد رسانه ها آن را حاصل كار آمريكا ناميد و از وراي آن ابتكار ليبراليسم را ستود. اين روزها اما رسانه هاي بوش كوچك از كار افتاده است؛ بماند كه در نبرد ليبراليسم و تروريسم، نه فقط ليبراليسم پيروز نشده، كه شكست هم خورده است، و بماند كه «نيويورك تايمز» جنگ عراق را اگر به چند ماه كشيده شود، يك فاجعه پيش بيني كرده بود. اين پيش بيني ولي به واقعيت پيوسته است، و از آنجا كه جهانيان دستان بوش و صدام را در دستان همديگر يافته اند، اين بازي بدون برنده تمام شد و تروريسم نيز ديگر بازنده اين مسابقه بود. بنابراين اگر دو فرداي ديگر رسانه هاي آمريكا تصوير بازداشت و محاكمه بن لادن را هم براي مردم نشان دهند، از دردهاي بوش دردي را دوا نخواهد كرد؛ بوش ناچار است كه براي يك بار هم كه شده «مرد» باشد و به جاي دعواي ساختگي با متحدين ديروزش، از ايشان مدد گيرد و با تمام دارايي هاي خود به مصاف حقيقت برود.
¤ ¤ ¤
همزمان با پايان بازي بوش و صدام، اينك مقدمات جنگ اصلي آغاز شده است؛ به جاي اينكه بازرسان سازمان ملل در پي سلاح هسته اي در عراق باشند، اين سربازان آمريكايي هستند كه نه فقط به اشغال عراق و كشتار عراقيان مي پردازند كه به مرداني كه نام «مهدي» دارند هم سخت حساسند؛ اگر فرعون توانست ردي از «موساي كوچك» رها شده در رود نيل پيدا كند، بوش هم خواهد توانست در حوالي رود فرات «مهدي بزرگ» را يافت كند؛ بگذريم كه او با مردماني طرف است كه در عصر غيبت، به جاي گوساله سامري- بخوانيد امپراتوري رسانه اي- بر گرد نايب حق طواف مي كنند.
¤ ¤ ¤
فرعون امروز، از هارون نيز شكست خورده است؛ بنگر چه خواهد كرد اگر موسي به مصر برگردد...

دفاع سياسي از روزنامه نگاران

در خبرها آمده بود كه آقاي ابطحي معاون پارلماني رئيس جمهور با انتقاد از تعطيلي دو روزنامه در روزهاي اخير ابراز داشته اند كه:
«از نظر انساني براي همه نيروهايي كه در اين رسانه ها كار مي كردند و يك شبه بيكار شده اند، بيشتر بايد تأسف خورد.»1
يك روز پس از آن، خبري از سوي سخنگوي دولت منتشر گرديد كه نشان مي داد ايشان نيز به مانند جناب ابطحي از بيكاري روزنامه نگاران در دو روزنامه تعطيل شده عميقاً نگرانند و از دغدغه انساني سخن مي گويند2.
موضوع اين نيست كه سخنگوي محترم دولت و يا معاون محترم پارلماني رئيس جمهور، نسبت به تعطيلي و ورشكستگي پي درپي شركت هاي وابسته به دولت و بيكاري كارگرانشان چه مواضعي اتخاذ كرده و يا در برابر اجحاف آشكاري كه به همين قشر زحمتكش در بعضي شركت هاي غيردولتي صورت مي گيرد، چه دفاعيه اي در پرونده خود داشته اند.
پرسش اصلي اين است كه صرف نظر از درستي يا نادرستي تعطيلي برخي از نشريات، در طي اين سالها، آيا يك بار- يعني فقط يك بار- مديران مسئول نشريات تعطيل شده، مورد خطاب سخنگوي دولت و معاون پارلماني رئيس جمهور قرارگرفته اند كه چرا احياناً با تخطي از قانون و ضوابط تعريف شده، موجبات بيكاري روزنامه نگاران و ساير كاركنان يك روزنامه را فراهم آورده اند؟ آيا مي توان مسئوليت اين اتفاقات را در تمام موارد متوجه قوه قضائيه نمود ولي سياست مشكوك بعضي افراد در به تعطيلي كشاندن يك روزنامه و بهره برداري سياسي از آن را ناديده گرفت؟
طبيعي است كه صاحب اين قلم به عنوان عضو ناچيزي از خانواده مطبوعات، هرگز نمي تواند از بيكاري عده اي از همكارانش در روزنامه ها خشنود باشد ولي در عين حال دفاع نادرست و ابزاري از شخصيت روزنامه نگاران را نه براي دلجويي از آنان بلكه در حمايت از مديران قانون گريز بعضي روزنامه ها، ارزيابي مي كند.
حامد گيلاني
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1- ابرار: 29/4/83
2- اعتماد: 30/4/83

مماشات !

رئيس مركز مبارزه با موادمخدر نيروي انتظامي: دولت و دستگاه قضايي در برخورد با قاچاقچيان مماشات مي كنند

http://up.vatandownload.com/images/1lriugh0p94ci876w.jpg

بخيه ( گفت و شنود )

گفت: دو سناتور آمريكايي اعلام كردند كه دولت آمريكا مبلغ 10 ميليون دلار ديگر براي كمك به گروه هاي مخالف جمهوري اسلامي ايران كه در داخل كشور فعاليت مي كنند، اختصاص داده است.
گفتم: چند سال پيش كه هزينه ها خيلي پايين تر بود مبلغ 50 ميليون دلار به اپوزيسيون اختصاص داده بودند، حالا كه هزينه ها بيشتر شده چرا فقط 10 ميليون دلار؟!
گفت: پول كه علف خرس نيست! اين مبلغ را هم «سگ خور» كرده اند كه دل اپوزيسيون خوش باشه، وگرنه 10 ميليون دلار، پول سنگ و آجري كه اين جماعت براي شكستن پنجره خانه هاي مردم به كار مي برند هم نمي شه.
گفتم: مريضي 5 تومن به گداي سرگذر داد و گفت دعا كن حالم خوب بشه، گدا، نگاهي به رنگ پريده يارو انداخت و گفت با اين حال و روز درب و داغوني كه داري بعيده از 5 تومن دعا كاري ساخته باشه؟ و يارو جواب داد، خودم هم مي دونم، ولي از قديم و نديم گفته اند، «دزدي كه كاهدون جاي صندوق مي زنه، بخيه به آبدوغ مي زنه.»

چراغ روشن ، موتور خاموش

يك شركت سهامي براي آن كه فعال، سود ده و سرپا باقي بماند، نيازمند شرايطي است. بخشي از اين شرايط دروني و بخش ديگر، بيروني است.شرايط دروني براي استحكام و پا برجا ماندن شركت علاوه بر امكانات و سرمايه لازم، توافق سهامداران بر اين سه محور و موضوع است:
- اهداف مشترك
- برنامه هاي يكسان
- نحوه تقسيم مسئوليت ها
در بخش بيروني نيز اصلي ترين شرايط بقاي يك شركت اين هاست:
- مطلوبيت محصول يا خدمت توليدشده نزد مشتري
- قدرت رقابت با رقباي ديگر
عدم تأمين تمامي يا بخشي از شرايط دروني و بيروني بالا مي تواند وضعيتي را براي يك شركت سهامي رقم زند كه اصطلاحاً به آن ورشكستگي مي گويند. براي پيشگيري از ورشكستگي بايد بر عوامل تهديدكننده توافق در درون و كاهنده قدرت رقابت در بيرون غلبه كرد.
ً در يك شركت سهامي توليدكننده خودرو، رمز استواري شركت در اين است كه اولاً همه يا اكثريت مطلق سهامداران بر توليد نوع يا انواع خاصي از خودرو توافق داشته باشند ثانياً پذيرفته باشند كه مثلاً بهترين راه توليد، تكيه بر ساخت قطعات سنگين در داخل و واردات قطعات ظريف از خارج و مونتاژ آنهاست و ثالثاً اين كه هيئت مديره و مديرعامل را با رأي اكثريت انتخاب كرده باشند. البته اين نيمي از راه است، بخش مهمتر به پذيرش اين محصول در ميان مردم و قدرت بازاريابي شركت در كنار ساير رقيبان مربوط مي شود.
حال فرض كنيم در يك شركت سهامي توليد خودرو كه مثلاً 18 سهامدار آن را به وجود آورده اند، كم كم بر سر هدف اصلي اختلافاتي بروز كرده و مثلاً برخي از اعضا، موافق توليد خودرو فعلي نباشند و بر پيشنهاد ديگري تكيه كنند يا آن كه اساساً با توليد خودرو به عنوان محصول مناسب، مخالفت داشته باشند و به جاي آن بر توليد موتورسيكلت به خاطر صرفه و فايده بيشتر تاكيد ورزند و حتي چه بسا تعدادي از اعضا، اساساً ادامه ماندگاري خود را در اين شركت سهامي به مصلحت مادي و معنوي خويش تشخيص ندهند و از شركت كنار بكشند. در اين صورت زمينه هاي تشتت و شكست در تشكيلات فراهم مي شود. ضمن اينكه با به بازارآمدن محصولات شركت هاي رقيب، ممكن است ذائقه مردم به عنوان خريدار ، چنان تغيير كند كه حتي با جايزه و تخفيف ويژه هم حاضر به خريداري محصولات اين شركت نباشند. در اين صورت چه بايد كرد؟
شايد معمول ترين روش ها، اين باشد كه كادر هيئت مديره و مديرعامل شركت را عوض كنند اما آيا اين تغيير ، جوابگوي همه اتفاقاتي است كه در شركت افتاده است؟ وقتي سهامداران هر كدام ساز خودشان را مي زنند، از هيئت مديره و مديرعامل جديد شركت چه كار بر مي آيد؟ مديرعامل بايد به ساز كدام گروه از سهامداران برقصد؟
بر فرض كه با مديريت جديد همه توافق كردند كه خط توليد سابق ادامه پيدا كند يا مثلاً به جاي اتومبيل به توليد موتورسيكلت روي آوردند؛ ذائقه خريدار را چه مي كنند كه احتمالاً به هزار و يك دليل ترجيح مي دهد پول خود را به جاي آن كه به مصرف خريد خودرو و موتور برساند، در مسير سرمايه گذاري هاي سودآور به كار اندازد و لذا اصلاً بازار چنين محصولاتي راكد شود.پس، از اين جا به جايي چه سود حاصل شد؟
احزاب و جبهه هاي سياسي در كشور ما بي شباهت به شركت هاي سهامي نيستند و از اين رو سرنوشتي كم و بيش مشابه آنها را دارند.
از اين منظر، وضعيت كلي جبهه دوم خرداد را مي توان به يك شركت سهامي با 18عضو و سهامدار تشبيه كرد كه بعضاً از همان آغاز خرداد سال 76 و عمدتاً در طول ماه ها و سال هاي پس از آن، هم در اهداف كلي و هم در برنامه ها و نيز در نحوه تقسيم مسئوليت ها و قدرت ميان خود، دچار اختلاف نظرهاي جدي شدند. با گذشت زمان نه تنها از عوامل اختلاف كاسته نشد، بلكه هر روز دامنه هاي وسيع تري پيدا كرد تا آنجا كه برخي از شركا بر سر بديهيات هم با ياران و شركا ي خود مشكل پيدا كردند.
محصولي كه از اين مجموع متشتت و بر هم ريخته بيرون مي آمد، حتي در نزديكان خود آنها هم رغبتي بر نمي انگيخت چه رسد به توده مردم كه از اين همه چندگانگي و آشفتگي به تنگ آمده بودند. حاصل آن شد كه در دو انتخابات سال 81و 82 ديديم و ديدند .
انتظار اين بود و هست كه به دنبال آن ناكامي هاي بزرگ در به دست آوردن دل مردم، نظريه پردازان اصلي گروه هاي دوم خردادي به فكر اصلاح اساسي در شركت سهامي خود بيفتند و براي شكل دادن تشكيلاتي آستين بالا زنند كه اعضايش در اهداف، برنامه ها و تقسيم وظايف ، بيشترين توافق را با هم دارند و نيز به توليد محصولي همت گمارند كه جاذبه كافي را در ميان مردم داشته باشد . اما شواهد و قرائن فراوان حكايت از آن مي كند كه به جاي اين همه، حضرات فقط به فكر جايگزين كردن يك مديرعامل جديد به جاي مدير پيشين افتاده اند.
اگر بارها گفته و نوشته ايم كه سخن گفتن از اين كه كانديداي هر گروه و جناحي براي انتخابات آينده رياست جمهوري چه كسي است، در فاصله زماني 10-11 ماه مانده به انتخابات، دردي را از جامعه دوا نمي كند، به دليل آن است كه آويزان شدن از اشخاص مشهور ، همواره عامل غفلت از دلايل اصلي مشكلات و عقب ماندگي ها بوده است. دوستان ما در جبهه سابق دوم خرداد، اگر به طور جدي درصدد بازسازي پيشينه خود بر نيايند، اصلاح و بزك كردن ظاهري، چيزي بر قيمت آنان نخواهد افزود. آنها قافيه را در ناحيه اي باخته اند كه رقيب سياسي شان با گفتمان خدمت و حل مشكلات روزمره مردم به صحنه آمده و كم و بيش صداقت خود را در اين راه به اثبات رسانده است.
در اين پريشان حالي و پراكندگي بي حدوحساب فكري و سياسي كه ميان احزاب جبهه سابق دوم خرداد موجود است، همه مي دانند كه حداكثر نقش كانديداي مشترك رياست جمهوري براي آنان، به اندازه مديرعامل جديدي است كه فقط چراغ دفتر يك شركت ورشكسته را روشن نگه دارد، نه اينكه موتور خاموش شده كارخانه را به راه اندازد.
تا وضع چنين باشد، هيچ آدم باهوش و عاقلي، آبروي خود را براي جايي هزينه نمي كند كه در عوض علمدار به او به چشم يك علم نگاه شود!
حسين صفارهرندي

دموكراسي، ثروت و پارتي بازي

پروفسور حميد مولانا
دولت جرج بوش در آمريكا و حكومت سيلويو برلوسكني در ايتاليا نمونه اي از سيستم و روش كنترل در «دموكراسي»هاي غرب است كه دولتمردان و نخبگان آمريكا و اروپا، هواداران و غرب زده هاي امروزي مي خواهند تحت عنوان «اصلاحات» در ساير كشورها و در جهان اسلام ترويج دهند. اين نوع سيستم بر مبناي ثروت، طمع، زراندوزي، پارتي بازي، نابرابري و كنترل افكار عمومي و رسانه ها، برقرار شده است. عوام فريبي يكي از محورهاي اصلي دموكراسي امروزي است.
ايتاليا كه پس از شكست دوره استعمارگري خود در اوايل قرن بيستم دچار رژيم فاشيستي موسوليني گرديد بعد از جنگ جهاني دوم به «مريض اروپا» معروف شد. احزاب و رژيم سياسي ايتاليا همانند دو قدرت شكست خورده ديگر جنگ، فاشيسم هيتلر نازي در آلمان و امپراتوري يكه تاز ژاپن، سال ها پس از جنگ در كنترل و تحت نفوذ اشغالگران آمريكايي قرار داشت. امروز بازيگران سياست ايتاليا به سليقه و فرهنگ ايتاليايي خود مي خواهند از روش و الگوهاي آمريكا تقليد كنند و برلوسكني نخست وزير فعلي آن كشور تا حدي در اين امر موفق شده است ولي مانند بوش سياست او اقتصاد و مردم سالاري ايتاليا را به صخره ورشكستگي نزديك كرده است.
يكي از استادان علوم سياسي دانشگاه كلمبيا، جيوواني سارتوري، در كتاب اخير خود تحت عنوان «عصر شرارت» كه مجموعه اي از مقالات او در روزنامه ايتاليائي «كوريره دلاسرا» است درباره فراز و نشيب سيلويو برلوسكني لغت «دموكراسي توتاليتاريسم» را به كار مي برد. اگر عنوان دموكراسي استبدادي و همه گير (توتاليتاريسم) كاملا حكومت امروزي ايتاليا را بيان نمي كند بد نيست به گفته برلوسكني نخست وزير ايتاليا در دادگاه ميلان كه سال گذشته به جرائم فساد و تخلفات ديگر او رسيدگي مي كرد توجه كنيد: او مدعي شد كه دادگاه، صلاحيت رسيدگي به جرائم او را ندارد و تأكيد كرد كه «همه شهروندان در مقابل قانون مساوي و يكسان هستند ولي بعضي از شهروندان از سايرين هم مساوي تر و يكسان تر هستند»!
قرار گرفتن برلوسكني در رأس هرم قدرت ايتاليا نشان مي دهد كه چگونه جريان «دموكراسي» در چارچوب يك نظام غربي با استفاده از پول و ثروت، كنترل مطبوعات و رسانه ها، و مشغول كردن مردم به تفريحات خيالي در يك رديف قرار دارد. برلوسكني نه تنها با مالكيت شخصي و كنترل رسانه ها از آنها براي اهداف سياسي خود استفاده مي كند بلكه با تكيه به صندلي قدرت و حاكميت موفق مي شود با تصويب و ارائه يك رشته قوانين و مقررات در پارلمان ايتاليا خود را از عواقب و تخلفات حاصله مصون نگاه دارد.
برلوسكني شخصاً مالك شش شبكه تلويزيوني ايتالياست و به طور كلي با پول و سرمايه و نفوذ خود اكثر قريب به اتفاق رسانه هاي الكتروني و قسمت مهمي از مطبوعات و آژانس هاي آگهي هاي تجارتي و صنايع انتشاراتي را كنترل مي كند. ولي برلوسكني مدعي است كه «من از طريق دموكراتيك انتخاب شده ام و حتي بيش از اين لياقت و سزاوار پاداش آن را دارم.» طمع و قدرت گرائي، دسته بندي و پول برلوسكني از نظر روزنامه يوميه «لارپوبليكا» سيستم سياسي ايتاليا را به رديف «دموكراسي مويزي» نزديك كرده است كه در گذشته بيشتر در انحصار زمامداران و ديكتاتورها و ژنرال هاي آمريكاي لاتين بود.
پارتي بازي به عنوان يك پديده دسته بندي، توصيه دارودسته اي و نابرابري و يك عمل غيراخلاقي و منفي كه دهه ها است در ايران رواج پيدا كرده است، در حقيقت يك لغت فرنگي است كه از طريق تجددگرائي توسط نخبگان دوران قاجار و پهلوي از اروپا به ايران صادر شد. لغت «پارتي» در زبان و فرهنگ لاتين همان لغت «حزب» است و پارتي بازي يعني حزب بازي و جناح بازي با اين تفاوت كه پارتي بازي در اروپا و آمريكا مشروع و اخلاقي و قانوني است ولي در ايران نتوانست به آن درجه متعالي «دموكراسي» ارتقاء پيدا كند ولي در عمل تحت رژيم هاي مختلف رواج پيدا كرد.
يكي از نويسندگان ايتاليا يادآوري مي كند كه «هر عصر سيستم فاشيستي خود را دارد كه الزاماً همراه با ترور و وحشت پليس نيست» ولي به طور ادراكي و عملي «با كنترل يا پنهان كردن اطلاعات، با آلوده كردن سيستم قضائي، با گسيختگي آموزش و پرورش و با خيال گرائي از گذشته نظام خود را مستحكم مي سازد.» برلوسكني با تهاجم رسانه اي و سلطه گرائي سياسي تحت عنوان دموكراسي امروز افق سياسي ايتاليا را عوض كرده است. پايگاه هاي اينترنتي ايتاليا حداقل 70 كتاب درباره زندگي مالي و سياسي برلوسكني يادداشت كرده است از جمله رساله اخير «پل گينز بورگ» به نام «سيلويوبرلوسكني: تلويزيون، قدرت، وارث». همه اين كتاب ها انتقادي نيستند ولي تماماً نشان مي دهند كه چگونه برلوسكني از طريق كنترل سياسي و به اصطلاح كار چاق كني و اندوختن ثروت نظام سياسي ايتاليا را با تصورات و ملاحظات امپرياليسم رسانه اي خود اداره كرده و بر آن حكومت مي كند. همان طوري كه دموكراسي غرب در دهه 1980 ميلادي رئيس جمهوري مانند رونالد ريگان در آمريكا و نخست وزيري مانند خانم مارگارت تاچر در انگلستان به وجود آورد كه هنوز اثرات آن در ايالات متحده و اروپا محسوس است به همان ترتيب نيز پارتي بازي سياسي و اطلاعاتي عصر حاضر در قرن بيست و يكم شخصيت هائي مانند جرج بوش و سيلويو برلوسكني را به حكومت رسانده است و هر دو ادعاي دموكراسي و مردم سالاري را دارند و از شرايط و وضع فعلي بهره مند هستند.
يك دهه قبل در 1994 ميلادي وقتي كه برلوسكني حزب خود را تأسيس كرده و براي اولين بار و به مدت هفت ماه به نخست وزيري ايتاليا رسيد يكي از روزنامه نگاران قديمي آن كشور به نام «انزوبياگي» از او سؤال كرد كه چرا نامزد نخست وزيري شده است و برلوسكني بدون تأمل پاسخ داد كه «براي حفاظت خودم، زيرا مي خواهند من ورشكست مالي شوم و به زندان بروم.»! او نگفت چه كساني براي ورشكستگي او توطئه مي كنند و چرا لازمه نجات از اين گرداب تسلط بر زمامداري كشور است. چرا دموكراسي بايد در حفظ ثروت و مالكيت استقرار يابد؟ ولي برلوسكني بايد هم نگران مي بود زيرا قوه قضائيه ايتاليا عليه شركت هاي او اعلام جرم كرده و دادگاه هاي ميلان او و همكارانش را متهم به فساد و تقلب كرده بود و رسوائي هاي دستگاه و تشكيلات «فيني وست» در دستور روز قرار گرفته بود. امروز پس از 10 سال برلوسكني با استفاده از دموكراسي و ليبراليسم و ارزش هاي ويژه خود مجدداً بر نخست وزيري ايتاليا تكيه زده است و ثروت شخصي او طبق گزارش مجله «فوربز» آمريكائي از ده ميليارد دلار تجاوز مي كند و افتخار دارد كه نفر سي ام در بين ثروتمندان دنيا است!
امروز كساني كه در چارچوب دموكراسي ادعائي خود بر كشورهاي صنعتي و به اصطلاح پيشرفته غرب حكومت مي كنند در حقيقت خود را از غول هاي مالي جهاني مي بينند. يكي از پروژه هاي برلوسكني اين است كه امپراتوري رسانه اي خود را به رديف غول هاي رسانه اي ديگر جهاني مانند روپرت مرداك و مايكل بلومبرگ برساند. روش برلوسكني نه تنها به عنوان يك تاجر و سوداگر بلكه به عنوان يك بازيگر سياسي اين است كه با استفاده از مؤسسات مالي و رسانه اي خود مردم ايتاليا و مصرف كنندگان آن كشور را در دنياي خيالات و لذائذ آني و مادي نگاه دارد. بسياري از مردم عوام دنياي امروزي، به ويژه توريست ها و تازه به دنيا رسيده ها، از ايتاليا به عنوان كيف چرمي هاي لوكس و كراوات هاي ابريشمي ياد مي كنند ولي ظواهر مادي نمي تواند به تنهائي گوياي كيفيت سياسي و عدالت اجتماعي و اقتصادي باشد.
برلوسكني سياست خارجي ايتاليا را به جناح دست راستي افراطي سوق داده است. او حمايت كننده سياست گذاري هاي جنگ طلبانه بوش و طعنه زن به فرهنگ اسلام و يكي از هواداران آتشين آريل شارون نخست وزير اسرائيل است. جالب اينكه اعتداليون و دست چپي هاي ايتاليا تا امروز نتوانسته اند از تعرضات و سلطه طلبي برلوسكني جلوگيري كنند. حزب «فورز ايتاليا» و امپراتوري رسانه اي برلوسكني ابزار دموكراسي او را تشكيل مي دهد. كمپاني آگهي «پوبلي ايتاليا» كه قسمتي از شبكه رسانه اي او را تشكيل مي دهد نه تنها يكي از منابع بزرگ درآمد براي شخص برلوسكني است بلكه مسئوليت انگاره سازي سياسي نخست وزير ايتاليا و همكارانش را در پارلمان ايتاليا و در مبارزات انتخاباتي عهده دار بوده است. «جوسپي فيوري» يكي از نويسندگان ايتاليائي و مؤلف بيوگرافي برلوسكني انگيزه او را در عنوان شرح حال نخست وزير ايتاليا كه به نام «فروشنده» در سال 1995 ميلادي منتشر شد خلاصه كرده است. «فيوري» هم چنين نويسنده بيوگرافي آنتوني گرامشي يكي از رهبران دست چپ و كمونيست ايتاليا در زمان حكومت موسوليني است. اكنون اين سؤال مطرح است كه تا چه حد برلوسكني «فروشنده» زائيده و محصول فروشگاهي به نام اتحاديه اروپا و دموكراسي آن است؟

سفر غيرمجاز

مقامات ايران در هفته جاري از سفر غيرمجاز 200 افغاني به عراق ممانعت كردند كه اين خود نشانه اي عملي از تلاش تهران در جهت ثبات بغداد است.
خانم و يا آقايي كه شما باشيد؛ روزنامه همشهري، امروز از قول خانم رندرحيم، سفير عراق در آمريكا به چاپ خبري پرداخت كه دو سه سطرش را در بالا براي شما آورديم. البته اگرچه رسم بر اين است كه دخترخانم ها كمتر در سياست، فضولي كنند، منتهاي مراتب اين خانم رندرحيم همچين ما را وسوسه كرد كه نگو،... و گفتيم؛ حالا كه اينطور است پس دو تا چيز هم ما بگوييم:
يك- براساس سياست حسن همجواري و ايضاً براي اينكه مقامات عراقي هم يك گامي ولو كوچك و بزرگ در جهت ثبات تهران برداشته باشند، بد نيست اوشان هم متقابلاً از سفر غيرمجاز برادران افاغنه به داخل خاك ايران جلوگيري نمايند!
دو- مقامات ايران هم بهتر است به جاي جلوگيري از سفرغيرمجاز افغاني ها به عراق، يه بارگي از سفر غيرمجاز اوشان به داخل ايران جلوگيري نمايند، چرا كه براساس آخرين نتايج، معلوم شده افغاني هاي عزيز، نه از مرز بوركينافاسو كه از همين مرز خودمان با عراق، وارد اين كشور مي شوند!!
«چيزه كوچولو»
پانوشت:
خيل كثيري از خوانندگان تلخند، ظرف اين چند روز به وسيله تلفن، موبايل، فكس، ايميل و...، از جناب پدر يعني همان «آقاي چيز» سراغ مي گيرند. به حضور ايشان عارضيم كه اوشان انشاء الله شنبه قرار است از «چيز آباد» برگردد تهران. البته با توجه به اينكه مقامات عاليه، وزارت راه را از وزارتخانه هاي فوق العاده خوب معرفي كرده اند، نمي دانم همچين چرا يكجورهايي دلم را هول برداشته، كه نكند مامان باباي ما توي راه يك چيزي شان بشود! ... دعا كنيد.

رفاه اجتماعی

سخنگوي دولت: هنوز قيمت بسياري از خدمات دولتي را افزايش نداده ايم.
 براي ايجاد رفاه اجتماعي درآمد دولت بايد سه برابر شود

روح ناشناخته ايراني

روح ايراني تا كجا اوج مي كشد و در كدام قله ها به قرار و آرامش مي رسد؟ آنجا كه به حس رضايت مي رسد، كدام مقصد دست يافتني است و ناخشنودي هاي او را در كدام ريشه ها بايد جست؟ چه چيزي روح عطشناك ايراني را سيراب مي كند؟ آيا در عصر انفجار اطلاعات و تنوع روزافزون كه بيش از هرچيز، زبانه كشيدن وسوسه هاي گوناگون را گريبانگير نوع آدم ساخته، مي توان از چيزي به نام «وجدان جمعي ايراني» سخن گفت و بر بنياد آن به تحليل آينده نشست؟ انديشيدن درباره اين پرسش ها بيش از همه، نياز صاحب منصبان و جريانات سياسي است كه موقعيتي دارند و تصميم سازند.
بحث درباره روح و وجدان جمعي ايراني مي تواند چالش برانگيز باشد. در اين باره چند نكته قابل تأمل به نظر مي رسد:
1-ديروز در جاي جاي ايران از گرماي محبت ديرپاي صديقه كبري ام ابيها(س) كه در جان ايرانيان خلجاني دوباره يافته بود، غوغا به پا خاست. براستي در پس آن تأثرها و گريه هاي سوگواران كه بوي يتيمي و حسرت مي دهد و ايراني را صاحب عزاي واقعه اي مي كند كه 14قرن پيش رخ داده و علي الظاهر تمام شده، كدام وجدان جمعي نهفته است؟
ظهر ديروز فقط در ميدان ولي عصر(عج) تهران ده ها هزار نفر از 4 گوشه شهر گرد آمدند، در حالي كه آفتاب سوزان تابستاني از تابيدن بي امان هيچ دريغ نداشت. آن همه جمعيت بي هيچ تكلف و تبليغاتي از دور و نزديك آمدند تا نمادي از همبستگي اجتماعي باشند. در آن غوغاي جمعيت عزادار از همه اقشار و سلايق مي شد سراغ گرفت. ديروز چادري و مانتويي به يك اندازه براي بانويي كه رسول خدا درباره اش فرموده بود «فداها ابوها» ضجه مي زدند. فراوان بودند بانواني كه فرزندان شيرخواره را با خويش آورده بودند تا شاهدي براي دنيا و عقبا باشند. ديروز كسي حتي آن بانواني را كه سرو وضع و حجاب درستي نداشتند ، به ديده سرزنش ننگريست كه آنها در طلب همان جوهر و گوهر حقيقي آمده بودند كه ديگران. پس دل ها بيشتر به هم گره خورد و دانستيم بيش از همه فاطمي و علوي هستيم، با همه تلاش هايي كه كرده اند تا روح ايراني را شقه شقه كنند. كدام تعلق، اين دل هاي گونه گون و به ظاهر پراكنده را شيداي فاطمه(س) كرده است؟ مگر فاطمه كه بود و چه كرد؟ در حديث شريف آمده كه هركس به فاطمه عليهاسلام معرفت پيدا كند، شب قدر را درك كرده است. بهره ما از اين معرفت چيست؟
ما پاره تن پيامبر را به خيركثيرش مي شناسيم، به غمخواري محرومان و بخشندگي اش. آنجا كه پيراهن عروسي را به سائل بخشيد و گردنبند را به گرسنه اي، و قرص نان را در سه روز متوالي به مسكين و يتيم و اسير در حالي كه خود و همسر و فرزندانش در آن سه روز روزه داشتند و رنگ از رخسارشان پريده بود. ما فاطمه را به ساده زيستي اش مي شناسيم و دعاي فراوان براي همسايه كه «الجار ثم الدار. اول همسايه بعد خانه».
ملت ما فاطمه را با پيامبرش مي شناسد كه هرگاه دردانه خلقت را مي ديد، مي بوييد و مي بوسيد و مي گفت بوي بهشت مي دهد فاطمه، خدا به رضايت او خشنود شود و از ناخشنودي و غضب او به خشم آيد و... ملت ما ريحانه النبي را به تنهايي، امتي غيور براي مولا و مقتدايي مي شناسد كه چون نامردمي صاحبان نفوذ و شوكت و قدرت را ديد، ناچار از پرده برون شد و به فرياد و پژواك آمد براي امام دست بسته اي كه روزگاري حيدر كرار بود و فاتح خيبر.
گويي طوفاني كه او آن روز در مسجد و در مخاطبه با جماعت مسلمين و بزرگان آنها برپا كرد، هنوز در غوغاست:
«...مردم چندان كه گفتم من فاطمه ام و پدرم محمد(ص). همانا پيامبري از ميان شما به سويتان آمد كه رنج شما بر او دشوار بود و به گرويدنتان اميدوار و برمؤمنان مهربان و غمخوار... شما بر لبه پرتگاهي از آتش، خوار بوديد و طعمه هر درنده و لگدكوب هر رونده... پست و ناچيز بوديد و از هجوم هر همسايه ترسان تا آنكه خدا با فرستادن پيغمبر خود، شما را از خاك مذلت برداشت و سرتان را بر اوج رفعت افراشت. چون خدا همسايگي پيامبران را براي رسول خويش برگزيد، دورويي آشكار و كالاي دين بي خريدار شد. هر گمراهي دعو ي دار و هر گمنامي سالار و هر ياوه گويي در كوي و برزن در پي گرمي بازار... چه زود رنگ پذيرفتيد و بي درنگ در غفلت خفتيد... اكنون پس از آن همه زبان آوري، دم فرو بستيد و واپس نشستيد آن هم برابر مردمي كه پيمان خود را گسستند و حكم خدا را به كار نبستند... جز اين نيست كه به تن آسايي خو كرده و به سايه امن و خوشي رخت برده ايد. از دين خسته ايد و از جهاد در راه خدا بازنشسته و آنچه را شنيده، كار نبسته... من آنچه شرط بلاغ است با شما گفتم اما مي دانم خواريد و در چنگال زبوني گرفتار. چه كنم كه دلم خون است و بازداشتن زبان شكايت از طاقت بيرون...».
فرومايگي و تن آسايي و گريختن از مجاهدت بازگشته بود و فاطمه زنگ خطر را تا ابديت نواخت و خواب راحت از ديده حق طلبان اعصار ربود.
2-خدمتگزاري، عدالت طلبي و فسادستيزي همان آب حيات روح تشنه ايراني است. براي چنين روح بلند و عطشناكي بي ترديد، دم از توسعه سياسي يا اقتصادي محض زدن اگر هم صداقتي در خويش نهفته داشته باشد، حداكثر، نقش شورآب و دوغي خواهد بود كه به جاني عطش زده عرضه شود و داغ جگر ننشاند.
در سالياني كه شعار توسعه اقتصادي توسط گروهي از سياست پيشگان حلوا حلوا شد و در دوره بعدي كه جماعتي ديگر با شكل و شمايلي ارشميدوسي، توسعه سياسي را به ميدان آوردند، همواره سخن از احترام به مردم و جلب رضايت مشتري بود اما از اين بازار، كمتر خريداري راضي برگشت همچنان كه در پس ساليان موسوم به عصر اصلاحات، اينك نشريه برنامه (ارگان سازمان مديريت و برنامه ريزي) نتايج يك نظرسنجي از مردم را منتشر مي كند كه در آن آمده است:
«88 درصد مردم معتقدند فاصله طبقاتي نسبت به گذشته افزايش يافته است... 70درصد آنان از اوضاع اقتصادي ناراضي اند و 81درصد معتقدند نداشتن پول و پارتي باعث ضايع شدن حقوق فردي مي شود... 69درصد نماز را هميشه يا اكثر اوقات مي خوانند و 86درصد به روزه گرفتن پايبندند... اعتماد به اخبار صدا و سيما از 35درصد در سال 79 به 45درصد در سال 82 افزايش يافته اما همزمان اعتماد به اخبار مطبوعات و راديوهاي خارجي از 35درصد به 23 درصد كاهش يافته است».
پيام چنين نظرسنجي هايي روشن است. عدالت و خدمت، و گارد مخالفت با تبعيض هنوز در برنامه جريان هاي سياسي اولويت نيافته است. براستي اگر همزمان با اين نظرسنجي، روزنامه هاي اصلاح طلب، نظرسنجي جهاددانشگاهي را منتشر مي كنند كه در آن تصريح شده «رضايت از شهرداري تهران به نسبت دوره شهردار قبلي از 13درصد به 44درصد (طي يك سال فعاليت شهردار جديد) افزايش يافته»، چه قضاوتي بايد كرد. آيا اين رضايت رو به فزوني حاكي از آن نيست كه مردم نكته سنج و تيزبين ما در عين حال سريع الرضا هستند و خدمتگزاران را از كاهلان و كم فروشان به راحتي تشخيص مي دهند؟
چرا دولتمردان در سالياني كه مدام به مردم گفته شد «درآمدهاي ارزي به خاطر افزايش قيمت نفت رو به رشد و صعود است»، «رشد اقتصادي رو به افزايش است»، «سپرده هاي ارزي ايران در خارج فزوني يافته و به 17ميليارد دلار رسيده» و... نتوانستند به احساس رضايت عمومي دامن بزنند؟ چرا اكثريت مردم برداشتشان اين شده كه شكاف طبقاتي رو به فزوني است؟ آياگروكشي هاي سياسي و نگاه غنيمت گونه به مسئوليت در ائتلاف هاي شوم و نامبارك، منشأ اين نارضايتي عمومي نبوده است؟
دل مردم را به دست آوردن آسان است. كافي است عنايت داشته باشيم كه در انتخابات مجلس شوراي اسلامي (اسفند82) به نسبت به انتخابات يك سال قبل آن (شوراها) در تهران كه 12درصد واجدان شرايط شركت كرده بودند، حدود 40 درصد شركت جستند و ميل مشاركت چند برابر شد به اعتبار آن رضايتي كه در مردم در كمتر از يك سال خدمات شهرداري به ارمغان آمد.
3-اين روزها بازار حدس و گمان و شايعه درباره نامزدهاي انتخابات رياست جمهوري بتدريج داغ شده است.
در اين ميان بيش از هرچيز بايد به جريان هاي سياسي توجه داد كه به جاي دغدغه كسب يا حفظ قدرت، نيم نگاهي هم به روح تشنه ايراني داشته باشند و به جاي شخصيت سالاري و حدس و گمان و راه انداختن جنگ رواني در حاشيه آن، از برنامه هاي خود درباره مطالبات اصلي مردم در حوزه خدمت، عدالت گسترده و تبعيض زدايي بگويند و توضيح دهند كه آيا نامزدشان مرد چنين آوردگاه مبارزه و مجاهدتي هست يا نه؟ و براي چنان جهادي آيا حاضر است با فرصت طلبان حرفه اي مرزبندي داشته باشد يا مي خواهد آلت دست آنان قرار گيرد يا لااقل زياده خواهي آنان را محترم بشمارد.
بايد از گذشته عبرت گرفت. جناح ها و جريان ها براي اين عبرت سزاوارترند. آنچه در دوم خرداد 76، 7اسفند 81 و اول اسفند82 روي داد، چشمه هايي از تكاپوي روح حق طلب و ولايت مدار ايراني است؛ روحي كه خميره آن با ارزش هاي حيات بخش دين و ولايت سرشته است.
محمد ايماني